خاطره ای زیبا از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای:
هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش...
میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
خونه که برگشتم مادر گفت: مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم :بقیه پولی نبود...
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد .منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم. اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید :آقای صبوری، میوه و سبزی گران شده؟
گفت: نه همشیره.
گفت :پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟
آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه توسط من جلو چشمش مرور می شد با لبخندی زیبا روبه من کرد و گفت :
آبجی فراموش کردم ،ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد اگه حاجی لب باز می کرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج آقاصبوری!
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت:
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت می کنه یا نه؟!
به خدا هنوزم بعد ۴۴ سال لبخندش و پندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
چرا تعدادشون کم شده آدم هایی از جنس بلور که نه تحصیلات عالیه امروزی داشتن ونه ادعای خواندن كتاب های روانشناسی و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟
ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه وآبرویی نریزه...!
لطفا اگه زیبا بود برای همه کسانی که هنوزهم به خوب بودنشون ایمان دارید بفرستید.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
قدرت انگیزه!
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت.
وقتی که کریمخان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد،او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت.
بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت نیاز داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند.
روزی کریمخان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید
و می افتد و می شکند .کریمخان از سیاه پرسید:
چه شده؟ نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!
سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت. اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی بیخ گوش کریمخان گفت:
قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود. چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته و سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد.
اگر چاره ای نیندیشید کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.
کریمخان فورا به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها
شروع به گریه کرد.
کریمخان مقدار پول به آن ها داد و گفت:
امروز که گذشت اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی.
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.
فردا کریمخان مجددا به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود. بعد رو به همراهان کرد و گفت:
ببینید عشق چه قدرتی دارد! آن که آجرها را پرت می کرد عشق بود نه سیاه خان!
آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
دقّت شکمی آقامحمدخان قاجار !
میگویند آقامحمدخان قاجار معمولا نصف مرغ بریان را موقع ناهار و نصفه دیگر را موقع شام میخورد. یک روز عصر به دلیل سهلانگاری آشپز نصفهی دیگر مرغ بریان را گربه خورد. آشپز بیچاره از ترس غضب سلطان اخته! مرغ دیگری را با پول خود خریداری کرد و نصف آن را موقع شام به حضور آقامحمدخان برد تا متوجه مطلب نشود.آقامحمدخان ضمن صرف شام گوشه چشمی هم به آشپز انداخت و گفت :
نصفه دیگر را فردا ناهار بیاور !
آشپز یکه خورد و عرض کرد : قربان ! نصفه اولی را امروز ناهار میل کردید. دیگر چیزی باقی نمانده است. آقامحمدخان با عصبانیت گفت :
فضولی موقوف، نصفهای که امروز آوردی قسمت راست مرغ بود، این نصف هم قسمت راست آن است. معلوم میشود جریانی رخ داده که مرغ دیگری خریداری کردهای !
آشپز را فراست و تیز هوشی آغامحمدخان چنان مبهوت کرد که تا مدتی دهانش باز و چشمانش خیره مانده بود.
آقا محمد خان قاجار یکی از شاهان باهوش قاجاریه بود!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
از زبان علی؛ مجلس ضربت زدن
بهرام بیضایی
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک قرن هاست سرگشته بیابانم!
شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعهگیر و خندقگذار و معجزهسازم کردید! شاه مردان و شیر خدا گفتید! از زمینم به چهارمآسمان بردید! به خدایی رساندید! پدرِ خاک و خون خدا خواندید! درِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید!
شما با من چه کردید؟
وای بر آن که برده کند، و آن که بردگی خواهد! وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند! شما با من چه کردید؟
شما با من چه کردید؟
سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکههای قلبتان! به ذوالفقارِ خونچکان برای کشتن روح زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیت من، تا ساده دلان را کیسه تهی کنید!
ای طبلی از شکم ساخته، قناعت به دیگران آموختی تا خود شکم بینباری!
ای رگ گردن برآورده، گردن زدن آیین کردی، که گردنت نزنند!
ای بالانشین، که حیا فکندی، دور نیست که افکنده شوی!
و ای ستم بَر، که در مظلومیت خویش پنهانی، تا کی ثنای ستمگر؟
و تو ای سوار بر رهوار، تو بر سینه و سر زدی اگر کسی می دید ، تا رکابت گیرند. و چون بر زین نشستی بر پیادگان خندیدی!
ای زاده دروغ و بالیده در ریا ، به شمار بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا، به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم، شرمی از فردا کُن که آینه روبه رویت گیرند. ذوالفقار این است نه تیغ دو دم!
صبر کردم صبر ...
صبر کردم صبر، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد . به سال ها!
آن ها که خود را به من میبندند، کاش آزادم کنند از این بند!
آن ها که سوار بر مرکب روح ساده دلانند، آن ها که لاف جنگ میزنند با دشمنان خیالی در دیارات خیال؛ و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش میپرورند برای جنگ با حقیقت!
شما با من چه کردید؟
شما با من چه کردید؟ ای شما که دوستداران منید! من کجا هستم؟ بر صحنه شما، حقیقتِ من کجاست؟
حذفم می کنید به خاطر نیکی هایم. و با من ، نیکی را حذف می کنید.
آری، نیکی بر صحنه شما مرده! و اگر قاتل نیک مردی بودم، با سربلندی نشانم می دادید! شما که دوستداران منید با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟
شما با من چه کردید؟
شما با من چه کردید؟ بزرگم کردید برای حذفم! به راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم! چنین است که صحنهها از ابن ملجم پُر است و از علی خالی! شما دوستداران که با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند ...
نمایشنامه
مجلس ضربت زدن
نویسنده بهرام بیضایی
کارگردان رحمانیان
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
#شفیعی_مطهر
طرح مسئله « حقوق شهروندی» و به رسمیت شناختن « حقوق زنان » به عنوان بخشی از آن در طول تاریخ و عرض جغرافیا موضوعی چالش برانگیز بوده و هست!
برای تعمیق این فکر مترقّی در بین لایه های فکری و عقیدتی جامعه باید تلاش هایی روشنگرانه و اقناعی در عرصه رسانه های حقیقی و مجازی مطرح کرد.
مرحوم مدرّس یکی از مبارزان آزادی خواه و یکی از روشنفکران دینی در دوره پهلوی اول، کارنامه ای درخشان دارد .گذشته از مشی ساده زیستی و داشتن افکار عالی و ایثار جان در راه دفاع از حق و حقوق ملّت،درباره «حقوق زنان» افکاری شگفت آور دارد!
یک بار در دورهی دوم مجلس شورای ملّی، محمّد تقی وکیل الرّعایا، نمایندهی همدان، بحث حقِّ رأی زنان را مطرح کرد که شگفت مینمود، امّا هیچ زمینهای برای پذیرش نداشت و مرحوم سید حسن مدرّس با آن مخالفت کرد.
سخنان مدرّس پس از وکیل الرّعایا در جلسه روز هشتم شعبان 1329 ق (دور دوم، جلسه 280) چنین بود:
«برهان این است که امروز ما هر چه تأمّل مىکنیم، مىبینیم خداوند قابلیّت در این ها قرار نداده است که لیاقت حقِّ انتخاب را داشته باشند.
مستضعفین و مستضعفات و آن ها از آن نمرهاند که عقول آن ها استعداد ندارد و گذشته از این که در حقیقت نسوان در مذهب اسلام ما در تحت قیمومتند،« اَلرِّجالُ قوّامون عَلَى النِّساء »در تحت قیمومیّت رجال هستند و مذهب رسمى ما اسلام است، آن ها در تحت قیمومیّت اند. ابداً حقِّ انتخاب نخواهند داشت. دیگران باید حفظ حقوق زن ها را بکنند که خداوند هم در قرآن مى فرماید در تحت قیمومیّت اند و حقِّ انتخاب نخواهند داشت، هم دینى هم دنیوى. این مسئلهای بود که اجمالاً عرض شد».
منبع :http://nan-ketab.blogfa.com/post-204.aspx
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
...ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
ويل دورانت مورخ، فيلسوف و نويسنده آمريكايي و مؤلف «تاريخ تمدن» علاقه فراواني به همسرش «آريل» داشت. آريل دانشجوي كلاس ويل دورانت و 13 سال جوان تر از او بود. دورانت مطالب كتاب را به او ديكته مي كرد. علاقه اين زن و شوهر به هم به قدري بود كه در سال 1981 پس از انتقال دورانت به بيمارستان، آريل از لحظه اي كه از دكتر شنيد كه شانس زنده ماندن شوهرش اندك است، ديگر لب به غذا نزد تا درگذشت. قلب دورانت نيز پس از اين كه شنيد آريل فوت شده، از حركت بازماند و به او پيوست. زن و شوهر در يك روز در كنار هم دفن شدند. دورانت هنگام مرگ 96 ساله بود.
بعضي از سخنان حكيمانه ويل دورانت:
تمدن را نمي شود با فتح و غلبه از ميان برد. تمدن تنها از درون تخريب مي شود.
مدنيّت در جامعه با رعايت تساوي حقوق انسان ها شكوفا و بارور مي شود و تبعيض، ريشه آن را مي خشكاند. مردم براي فرزندانشان به جاي مال بايد مدنيّت به ارث بگذارند.
من كشف كرده ام كه «آزادي» محصول نظم است.
سلامت ملل ، مهم تر از ثروت ملل است.
كتاب نويسي لذت بخش ترين حرفه ها، مؤثّر ترين كارها و بهترين خدمات است.
دانش آموخته كسي است كه بداند كه هنوز چيزي نمي داند.
رشته سخنراني هاي او در دهه 1950 در دانشگاه كلمبيا در ستايش از ادبيات ايران، بيش از پيش متفكّران ايراني ،قرون وسطا را به جهانيان شناسانيد. وي يك جلسه تمام، تنها به تفسير اين بيت حافظ پرداخته بود كه:
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
همدلی از هم زبانی بهترست...
سعید . زمانی .
نماز اول وقت و رضا شاه
بر بالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.
پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجاحضور داشت.
چند دقیقه. بعداز ورود ما اذان مغرب گفتند.
آقای پیرکراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گران قیمتش را باز کرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمرد شیک و صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.
بعد ازاین که همه نمازشان را خواندند، من از او دلیل نماز خواندن اول وقتش را پرسیدم؟
و اوهم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...
در جوانی مدتی از طرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان در جاده چالوس بودم.
ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظر مرگ بچه ام بودم.!!
روزی خانمم گفت : برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...
آن موقع من این حرف ها را قبول نداشتم اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود قبول کردم...
رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی آه و ناله و گریه می کرد...
گفت برویم داخل که من امتناع کردم گفتم همی نجا خوبه.
بچه را گرفت وگریه کنان داخل حرم آقا رفت.
پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که روی زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده در آن دیده می شد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد ومی رفت!
به خود گفتم ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم .پیرمرد چطور همه را دل خوش كرده آن هم با انجیر و تکه ای نبات..!!
حواسم از خانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پيرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟
گفتم:چه شرطی وبرای چی؟
شیخ گفت :قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت یک سال نمازهای یومیه را سر وقت اذان بخوانی.!
متعجب شدم که او قضيه مرا ازکجا می دانست!؟ كمی فکر کردم دیدم اگر راست بگوید ارزشش را دارد...
خلاصه گفتم :باشه قبوله!
و بااین که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم گفتم:باشه.!
همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سروصدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابلای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!
من هم ازآن موقع طبق قول و قرارم با مرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سر وقت می خوانم!
اما روزی در محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردارسپه جهت بازدید در راهه و ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت. چرا که شوخی نبود رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد!
در حال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهرشد .مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم.
چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..
رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم و خیلی ترسیده بودم!!
اگرعصبانی می شدیا عمل منو توهین تلقی می کرد کارم تمام بود...
نمازم که تمام شد بلند شدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم :
قُربان در خدمتگزاری حاضرم شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...
رضاشاه هم پرسید: مهندس ،همیشه نماز اول وقت می خوانی!؟
گفتم: قربان از وقتی پسرم شفا گرفت نماز می خوانم چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم.
رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت:
مردیکه پدر سوخته، کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه دزد و عوضی نمیشه.! اونی که دزده تو پدر سوخته هستی نه این مرد!
بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همان جا کارم را یک سره کند اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود!!
از آن تاریخ دیگر هر جا که باشم اول وقت نمازم را می خوانم و به روح مرحوم "حسنعلی نخود کی" فاتحه و درود می فرستم.
(خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان)
✳️به اندازه ارادت به ولی نعمتمان،امام الرئوف حضرت رضا علیه السلام، انتشار دهیم.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
قهرمانان واقعى و بى ادعا
دی ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچ وقت کسی ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیلکرده ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی پولدار بودند، پولی که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت:
"سال هاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "
استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد:
"بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد:
ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد:
ما یه دانشگاه اینجا می سازیم. اون وقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان می سازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که:
" تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبی است. اینجا دانشگاه رو می سازم. "
راننده می گفت بهشون گفتم:
"اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر." ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا می سازم."
اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمی شناختش. سال ها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس می کنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی می کرد و می تونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت:
به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده.
و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اون جا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اون جا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند.
زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند .
روحشان شاد، قهرمانان واقعى و بى ادعا!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
یوسف خوش کیش
" به همراه آقای احدی وزیر دادگستری به اوین رفتیم جهت رسیدگی به پرونده چند تن از مفسدین و ضد انقلاب .....
دیدم یه آقای تقریبا جا افتاده ایی تو محوطه بیرون زندان بالا و پایین می پرد ...
گفتم : این کیه آقای وزیر ؟
گفت : ایشان یوسف خوش کیش رئیس بانک مرکزی رژیم شاه است . ورزش می کند .. الان هیجده ماه است بلاتکلیف در اوین است چون شاکی ندارد و مدرکی هم بر علیه او پیدا نکردیم .با تعجب به او گفتم :
چطور ۱۸ ماه بدون مدرک مانده است؟
وزیر هم که گویا ته دلش طرفدار آزادی زندانی مزبور بود چنان از خوبی و نیکی او داستان می سرود که من گفتم پرونده او را بیاورید من ببینم .
وزیر که جزو کابینه بنی صدر خائن بود فکر می کرد من می خواهم او را آزاد کنم فورا پرونده او را داد آوردند دفتر من در اوین ....
..
وقتی پرونده را دیدم متوجه شدم که پول این ملت مستضعف و گرسته را به اروپایی ها می داده ....
گرچه در طول دادگاه وزیر دادگستری گفت که این وجوه به صورت وام بوده و پس داده می شوند و خودش ( خوش کیش ) هم در دادگاهش گفت :
من فکر می کردم اگر برای یک مورد از من قدردانی شود همان پرداخت این وام ها است که برای کشور اعتبار خرید ...
گفتم :برای کشور یا برای ازبابت...
زندانی می خواست مسائل متفرقه را پیش بکشد از کارهای بانکی و جهانی که ما را از اصل موضوع غافل کند .و حتی گفت که من بیمارستان ساختم . گفتم از جیبت که نساختی . ده برابرش را به خارجی ها دادی. ساختن یک بیمارستان کار زیادی بود .
پرونده را بستم و گفتم : مفسد فی الارض ! اعدام !
و از دادگاه خارج شدم.
آقای وزیر که حسابی جا خورده بود به دنبال من دویده و می گفت:
حاج آقا! این بانکدار است ! دنیا او را می شناسد....
گفتم : بشناسد . پول مردم مستضعف ایران را داده خارجی ها. وام و این حرف ها ظاهر کار است . نوکر شاه و اسرائیل است .
) همان روز بعد از ظهر او را در زندان اوین به جوخه اعدام دادیم . وزیر دادگستری کابینه بنی صدر ( احدی ) مات و مبهوت مانده بود و شاید پشیمان که چه را در باره او صحبت کرده است. او فکر می کرد با این حرف ها مرا فریب داده و حکم آزادی او را از من خواهد گرفت ..
(خاطرات خلخالی از کتابی به قلم خودش)
یوسف خوش کیش روز ۲۳ مرداد ۱۳۵۹ ( دقیقا همان روزی که در محوطه اوین در حال ورزش کردن بود ) ساعت پنج بعد از ظهر در محوطه زندان اوین به جوخه آتش سپرده و اعدام شد . او در زمان مرگ ۶۸ ساله بود
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
شگرد کریمخانی
در شهر خوی زن ثروتمند و تیزفکری به نام «شوڪت» در زمان ڪریم خان زند زندگی می ڪرد. انگشتر الماس بسیار گران قیمتی ارث پدر داشت، ڪه نیاز به فروش آن پیدا کرد. در شهر جار زدند ولی ڪسی را سرمایه خرید آن نبود.
بعد از مدتی داستان به گوش خدادادخان حاڪم و نماینده ڪریم خان در تبریز رسید. آن زن را خدادادخان احضار کرد و الماس را دید و گفت:
من قیمت این الماس را نمی دانم، چون حلال و حرام برای من مهم است، رخصت بفرما، الماس نزد من بماند، فردا قیمت کنم و مبلغ آن را نقد به تو بپردازم.
شوڪت خوشحال شد و از دربار برگشت.
خدادادخان، ڪه مرد شیاد و روباهی بود، شبانه دستور داد نگین انگشتر الماس را با شیشه بدلی، ماهرانه تراشیده و جای ڪرده و عوض نمودند. شوڪت چون صبح به دربار استاندار رسید. خدادادخان، انگشتر را داد و گفت:
بیا خواهر انگشتر الماس خود را بردار به دیگری بفروش ، مرا به ڪار نمی آید.
شوڪت، وقتی انگشتر الماس خود را دید، فهمید ڪه نگین آن عوض شده است. چون می دانست ڪه از والی نمی تواند حق خود بستاند، سڪوت ڪرد. به شیراز نزد، ڪریم خان آمده و داستان و شڪایت خود تسلیم کرد. ڪریم خان گفت:
ای شوڪت، خواهرم، مدتی در شیراز بمان مهمان من هستی، خداداد خان، آن انگشتر الماس را نزد من به عنوان مالیات آذربایجان خواهد فرستاد، من مال تو را مسترد می کنم.
بعد از مدتی چنین شد، ڪریم خان وقتی انگشتر نگین الماس را دید، نگین شیشه را از شوڪت گرفته و در آن جای ڪرد و نگین الماس را دوباره در جای خود قرار داد، انگشتر الماس را به شوڪت برگرداند و دستور داد ، انگشتر نگین شیشه ای را، به خدادادخان برگردانند و بگویند، ڪریم خان مالیات نقد می خواهد نه جواهر!
شوڪت از این عدالت ڪریم خان بسیار خرسند شد و انگشتر نگین الماس را خواست پیش ڪش کند، ولی ڪریم خان قبول نڪرد و شوڪت را با صله و خلعت های زیادی به همراه چند سواره، به شهر خوی فرستاد.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
بلندهمتان
☀️ به نام خداوند جان و خرد ☀️
🌷کزین برتر اندیشه بر نگذرد🌷
💚 سلام و درود خدا، درصبح پاک💚
💛 به همت بلندان، تاریخِ تابناک💛
🌸《میلتون》 با وجود این که نابینا بود، مینوشت...
🌸《بتهوون》 در حالی که ناشنوا بود آهنگ میساخت...
🌸《هلن کلر》 در حالی که نابینا و ناشنوا بود سخنرانی میکرد...
🌸《رنوار》 در حالی که دستهایش دچار عارضه رماتیسمی بود، نقاشی میکرد...
🌸《مجسمه ساز مکزیکی 》بعد از قطع دست راستش، ساخت مجسمه ای را که آغاز کرده بود با دست چپ به پایان رساند...
🌺تو هم می تونی علی رغم سختیها و مشکلات خودت رو به هدفت برسونی ،، شک نکن.
.. ما امیدمون به خداست نه ناخدا و ڪدخدای بی خدا!
☀️🌱☀️☘️☀️🍀☀️💚☀️
شماره 46664
شماره 46664 شاید برای ما تنها یک عدد باشد، اما یادآور انسانی است که زندگی خود را وقف آن کرد تا جهان را به مکانی بهتری تبدیل کند.
در جزیره روبن، در آفریقای جنوبی زندانی ها به شماره خوانده می شدند و شماره پنج رقمی که به ماندلا داده شد، 466/64 بود
سه رقم اول این شماره به آن خاطر بود که ماندلا، چهارصد و شصت و ششمین زندانی جزیره روبن بود و دو رقم آخر، یادآور سالی است که وی به این زندان وارد شد.(سال1964) ، او بیست و هفت سال به خاطر مبارزه با تبعیض نژادی در زندان سپری کرد!
او در سلول تنهایی خود به این نتیجه رسید که بخشش را جایگزین انتقام نماید.
کما آن که پس از آزادی گفت :
"هنگامی که از زندان آزاد شدم می دانستم که اگر خشم و نفرت را از خود دور نکنم کماکان یک زندانی خواهم بود".
ماندلا، پس از 27 سال حبس، دشمنان سابق خود را بخشید و به مقام رئیس جمهوری رسید. او به عنوان رئیس جمهور وقت از تمام نژادها خواست برای دستیابی به آشتی ملی همکاری کنند
و شماره 46664 نام بنیادی شد که ماندلا برای مبارزه با ایدز در آفریقا تاسیس کرد.
@Ancient_fact ™️
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
تصویب ثبت زادروز زرتشت
🔺تصویب ثبت زادروز زرتشت در تقویم رسمی کشور در شورای فرهنگ عمومی وزارت ارشاد
🔹سیدعباس صالحی، وزیر ارشاد در دیدار با رئیس انجمن زرتشتیان استان تهران:
دین زرتشت به دلیل این که در این کشور متولد شده از جایگاه ویژه ای نسبت به سایر ادیان برخوردار است.
🔹موضوع ثبت زادروز زرتشت در تقویم رسمی در شورای فرهنگ عمومی مطرح و تصویب شده و در حال پیگیری و بررسی در شورای عالی انقلاب فرهنگی است .
🔹در هیئت نظارت بر چاپ کتاب تلاش شده تا بر ادیان توحیدی و مقدسات و اشخاص آن ها بی احترامی نشود .
🔹انتصاب هایی که خلاف واقعیت نیز بر مقدسات ادیان توحیدی نسبت داده می شود نیز تلاش می شود پیگیری و بررسی شود .
🔶افشین نمیرانیان رئیس انجمن زرتشتیان استان تهران:
مردم ایران علاقه دارند تا در جشن های زرتشتی شرکت کنند ولی به دلیل این که ما امکانات لازم را نداریم لازم است نهاد یا سازمانی مانند شهرداری متولی برگزاری این گونه جشن ها شود .
🔸امیدواریم جشن ها و آیین های ایران باستان در تقویم رسمی کشور ثبت شود و در کتاب های درسی هم به آن پرداخته شود .
🔸توجه به مقدسات و موضوعات مربوط به دین زرتشت در کتاب هایی که مجوز می گیرند ضروری و لازم است از متخصصان این حوزه بیش از پیش بهره برد .
🔹انجمن زرتشتیان در حال پیگیری راه اندازی موزه زرتشتیان، خانه فرهنگ و هنر زرتشتیان و ... است ...!
https://t.me/rezamolavi_103
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
استاد بی بدیل ادبیات ایران زمین
✳️ ساده باشیم
به مناسبت سال روز استاد بی بدیل ادبیات ایران زمین،
۱۹ مهر ۹۸ شفیعی کدکنی ۸۰ سال شد.
از کارنامه پر بار پژوهشی و تحقیقی استاد بارها گفته اند و خواهند گفت.
در این یادداشت از سلوک عملی ایشان می گویم رفتاری که در این روزگار کیمیا است و می تواند سرلوحه رفتار من دبیر ادبیات باشد.
نن
1⃣ پوشش ساده:
چه در کلاس چه در همایش ها هیچ گاه استاد را در لباس رسمی و کت و شلوارهاى گران قیمت و آن چنانى نمی بينيد.
فروتن و ساده،
به قول سهراب:
« ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت ...»
شفیعی می خواهد به ما بفهماند:
«نه همین لباس زیبا است نشان آدمیت،»
2⃣ تریبون و خود نمایی،
در این چند سال هیچ گاه شفیعی را در همایش ها و مراسم ها پشت تریبون و در حال سخنرانی ندیده ایم.
شفیعی کدکنی می گوید:
«من معلمم و جای من در کلاس است. »
برای آمادگی در تدریس باید ساعت ها مطالعه و پژوهش کرد. دیگر فرصتی برای سخنرانی، شرکت در همايش و ... باقی نمی ماند.
3⃣ هیچ گاه در قاب رنگین و سفارشی تلویزیون ظاهر نشده است.
شرکت در برنامه های ادبی و فرهنگی صدا و سیما، نشان از بی مايگى و بی سوادی است نه اعتبار و دانش!!!
☘️ اکنون مقایسه کنید با «استاد نما» های امروزی و دکتر های پولی که از ناکجا آباد هایی چون تاجیکستان، هند و دانشگاه آزاد یاقوز آباد با اهرم ثروت، اعتباری دروغین کسب کرده اند، مدرکی خريده اند و چقدر دوست دارند بقیه اینان را دکتر بخوانند.
و تو بخوان « دکتر » تا آنان کیف کنند.
با کت و شلوار های آن چنانى، میکروفن به دست از این مراسم به آن مراسم، می روند. اینان کی فرصت کردند در مورد موضوع سخنرانی مطالعه کنند!!!
چه هنگام پژوهش می کنند!
برای یک سخنرانی تخصصی باید بیش از یک ماه مطالعه و تحقیق کرد.
اگر این قدر پربار و دانا هستند چرا به جای حرافی چیزی نمی نویسند!
و پوشش آن ها، برای هر برنامه یک کت وشلوار خاص دادند. ساعت ها وقت صرف این می کنند که امروز در این همایش کدام لباس به تن کنم. نه این که امروز کدام مطلب نو و سخت تازه ای بیان کنم!
قبل از آن که سخنان شان بر مخاطب تاثیر گذار باشد.
کت و شلوار شان جلب توجه می کند.
عطش خود نمایی،
اینان می خواهند با شرکت در برنامه های فرمایشی و نمایشی صدا و سیما برای خود اعتبار کسب کنند و عطش خود نمایی خود را فرو نشانند.
نمی دانند که اهل خرد، سال ها است تلویزیون نمی بینند!
تلویزیون قبل از آن که جای شجریان ها، شفیعی کدکنی ها باشد جای بهنام بانی و انواع باند ها و دلقک ها است...!
https://t.me/rezamolavi_103
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
نكته٤٩:
اولياي مستور
در ميان انسان ها، روح هايي هستند كه درجه و مرتبه وجودي شان گاه از فرشتگان نيز بالاتر مي رود.
اين ها در اصطلاح ادبيات عرفاني، اولياي مستور يا اولياي خفي ناميده مي شوند.
در ادبيات عرفاني مهم ترين نامي كه براي اين دسته مي توان ذكر نمود خضر است. در عرفان هند نيز از باباجي به عنوان اولياي مستور مي توان نام برد.
به قول حضرت علي آن ها در زمين گمنام اند و در آسمان ها معروف.
شمس تبريزي در مقالات مي گويد:
« وراي اين مشايخ ظاهر، كه ميان خلق مشهورند و بر منبرها و محفل ها ذكر ايشان مي رود بندگان پنهاني از مشهوران تمام تر و مطلوبي هست بعضي از اين ها او را دريابند.»(مقالات شمس -ص 127)
مولوي در مثنوي معنوي مي نويسد:
صدهزاران پادشاهان نهان
سرفرازانند زان سوي جهان
نام شان از رشك حق پنهان بماند
هر گدايي نام شان را بر نخواند
(مثنوي معنوي - دفتر دوم - ابيات 931و932)
در جايي ديگر در مثنوي معنوي مي فرمايد:
قوم ديگر سخت پنهان مي روند
شهره ي خلقان ظاهر كي شوند؟
اين همه دارند و چشم هيچ كس
بر نيفتد بر كياشان يك نفس
هم كرامتْشان هم ايشان در حرم
نامشان را نشنوند ابدال هم
(مثنوي معنوي - دفتر سوم - ابيات 3104 الي 3106)
https://t.me/rezamolavi_103
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
فرازی از فیه مافیه
در این دنیا اگر همه چیز فراموش کنی باکی نباشد. تنها یک چیز از یاد مبر. تو برای کاری به دنیا آمدی که اگر آن به انجام نرسانی، هیچ کار نکردهای.
از آدمی کاری برآید که آن کار نه از آسمان برآید و نه از زمین و نه از کوهها، اما تو گویی کارهای زیادی از من برآید، این حرف تو به این ماند که شمشیر گرانبهای شاهانهای را ساطور گوشت کنی و گویی آن شمشیر را بیکار نگذاشتهام، یا در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهرنشان به دیوار فرو بری و کدوی شکستهای به آن آویزی. این کار از میخی چوبین نیز برآید. خود را این شیوه ارزان مفروش که بسی گرانبهایی!
بهانه آوری که من با افعال سودمند روزگار گذرانم. دانش آموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستارهشناسی و پزشکی خوانم، اما اینها همه برای تو است و تو برای آنها نه. اگر نیک بنگری، دریابی که اصل تویی و همه اینها فرع. تو ندانی چه شگفتیها و چه جهانهای بیکران در تو موج زند.
آخر این تن اسبِ توست و این عالم آخور اوست؛ غذای اسب، غذای سوار نباشد.
#مولانا
@molana65
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
روز شمس تبریزی
محمد بن علی بن ملکداد تبریزی ملقب به شمسالدین یا شمس تبریزی (زاده ۵۸۲ – درگذشته ۶۴۵ هجری قمری) از صوفیان ایرانی مسلمان مشهور سدهٔ هفتم هجری است. سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، مریدان گردآوری کردهاند که به نام «مقالات شمس تبریزی» معروف است.
از زندگی شمس تبریزی و احوال شخصی او تا آن گاه که مقالات شمس کشف شد خبر مهمی در دست نبود. قدیمیترین مدارک دربارهٔ شمس تبریزی، ابتدانامه سلطان ولد و رساله سپهسالار است که گفته:
«هیچ آفریدهای را بر حال شمس اطلاعی نبوده چون شهرت خود را پنهان میداشت و خویش را در پرده اسرار فرو میپیچید».
در کتاب مقالات اگر چه شمس تبریزی به شرح احوال و معرفی پیشینه خود نپرداختهاست اما میتوان او را از میان توصیفات و خاطرات بازشناخت، توصیفاتی که او به مناسبتهای گوناگون دربارهٔ افراد و اقوال مطرح میکند.
دربارهٔ پدر و مادر شمس تبریزی آن قدر میدانیم که او در مقالات آنها را به نازکدلی و مهربانی توصیف میکند و این که آنها شمس تبریزی را نازپرورده کرده بودند:
«این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین به ناز برآوردند.»
شمس تبریزی در جایی دربارهٔ پدر خود میگوید:
«نیک مرد بود… الا عاشق نبود، مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر…»
«پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم از او میرمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن میگفت، پنداشتم که مرا میزند، از خانه بیرون میکند».
شمس تبریزی در محضر استادانی چون شمس خونجی تحصیل میکردهاست. او سپس به سیر و سلوک پرداخت و در نزد پیران طریقت، بزرگانی چون پیر سلهباف و پیر سجاسی، به کسب معرفت پرداخت. شمس تبریزی چنانکه از مقالات او بر میآید از برخی از بزرگان زمان خود نیز تأثیر پذیرفته بود، و از آن میان نامهای شهاب هریوه (اندیشمند خردگرا)، فخر رازی، اوحدالدین کرمانی و محیالدین ابن عربی در مقالات شمس آمدهاست.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
حرمت بنای قبور در نگاه روایات شیعه
https://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa11206
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
نیاز به قهرمان
آندریا : «سرزمین فلاکتبار سرزمینی است که قهرمانی نپرورد.»
گالیله : «نه، آندریا ! سرزمین فلاکتبار سرزمینی است که در آنجا نیاز به قهرمان باشد؛ زیرا جامعهای که منتظر قهرمان و نجاتدهنده است، جامعهای با اکثریت هشیار و بیدار نیست.»
👤 برتولت برشت
🌺🌸🍃
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)
