♦️تربیت فرزند به روش گاندی
♦️ﭘﺴﺮ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ: ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ،ﮔﻔﺖ: ﺳﺎﻋﺖ ۵ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ .
♦️ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻓﺘﻢ، ﺳﺎﻋﺖ ۵:۳۰ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﻭﻡ!!
♦️ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺳﺎﻋﺖ ۶:۰۰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!! ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﯼ؟!

ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﻢ!

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ:

«ﺩﺭ ﺭﻭﺵ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻣﻦ ﺣﺘﻤﺎً ﻧﻘﺼﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ “ﺭﺍﺳﺖ” ﺑﮕﻮﯾﯽ!! ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻧﻘﺺ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﻣﺎﯾﻞ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ باره ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ!!»
♦️ﻣﺪﺕ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﻧﯿﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺗﻮمبیل ﻣﯽ‌ﺭﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ!!ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮیم.
✅ﺍﯾﻦ ﻋﻤﻞ ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻧ‌‌ﻘﺪﺭ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ۸۰ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﯾﺸﻢ!!
✍️ توکلی https://eitaa.com/eqmoq2


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ | 18:12 | نویسنده : شفیعی مطهر |


متن سنگ قبر تعدادی از بزرگان تاریخ

#حافظ

بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

#سهراب_سپهری

به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیا
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

#کوروش_بزرگ

ای انسان هر که باشی و از هر جا که بیایی
می‌دانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی‌ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر.

#پروین_اعتصامی

آن که خاک سیه‌اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایّام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

#دکتر_علی_شریعتی

نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک‌ریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را

#نیوتن

طبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید......
و همه روشن شد

#خسرو_شکیبایی

در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

#وینستون_چرچیل

من برای ملاقات با خالقم آماده‌ام
اما این که خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

#اسکندر_مقدونی

اکنون گور او را بس است
آن که جهان او را کافی نبود


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ | 18:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

تاوان جهل توده‌ها را که چه کسانی می‌دهند؟


گفته می‌شود وقتی قاضی از قاتل انورالسّادت (رئیس‌جمهور مصر) که عضو گروه

جهاد اسلامی بود می‌پرسد :چرا او را کشتی؟

قاتل جواب می‌دهد: او یک سکولار بود.

قاضی می‌گوید: آيا معنی سکولار را می‌دانید؟

قاتل می‌گوید: نه نمی‌دانم!

**************

در ترور نافرجام نجیب محفوظ(نویسنده مصری برندۀ جایزۀ نوبل) قاضی از ضارب می‌پرسد:

چرا نجیب را با خنجر زدید؟

ضارب می‌گوید: به‌دلیل نوشته‌هایش، خصوصاً کتاب بچّه‌های محلّۀ ما.

قاضی می‌گوید: کتاب را خوانده‌ای؟

ضارب می‌گوید: خیر!

****************

قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری می‌پرسد: چرا او را کشتی؟

قاتل می‌گوید: او کافر است.

قاضی به قاتل می‌گوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟

قاتل: از کتاب هایش.

قاضی می‌گوید: آیا کتاب‌هایش را خوانده‌ای؟

قاتل جواب می‌دهد: خیر من اصلا سواد ندارم!

************

این‌گونه جامعۀ بشری تاوان جهل عدّه‌ای را داد و می‌دهد!

@irWonders


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ | 11:4 | نویسنده : شفیعی مطهر |

تربیتی که باید می‌شدیم!

💙❤️💙❤️💙❤️💙❤️💙
کدام دونده برنده است؟

گفت: “آبل موتای”دوندۀ کنیایی در مسابقات سال 2012 تورنمنت اسپانیا، نفر اول

بود و تا خط پایان ده متر فاصله داشت.او با خیال این‌که از خط پایان عبور کرده،می‌ایستد!

“ایوان فرناندز” دوندۀ اسپانیایی که پشت سر او بود،متوجّه خطای او می‌شود.

ابتدا به او اشاره می‌کند که خط پایان جلوتر است؛ وقتی می‌بیند که او متوجه زبان

او نمی‌شود،حریف را هل می‌دهد و پشت سر او می‌دود.

موتای به عنوان نفر اول از خط پایان عبور می‌کند و فرناندز نفر دوم.

همهٔ این‌ها در چند‌ثانیه رخ می‌دهد.

خبرنگار از فرناندز پرسید‌:چرا این‌کار را انجام دادی؟

وی پاسخ داد: رویای من این است که روزی همه ما این چنین زندگی اجتماعی‌ای

داشته باشیم.

خبرنگار قانع نشد و پرسید: ولی چرا اجازه دادی دونده‌ کنیایی اول شود؟

ایوان گفت: من که اجازه ندادم! او خودش داشت اول می‌شد.

خبرنگار اصرار داشت که تو می‌توانستی اول شوی.

ایوان نگاهی به او انداخت و گفت:

درست است، اما حاصل آن پیروزی چه بود؟! آن مدال چه افتخاری برای من داشت؟

مادرم چه فکری در مورد من می‌کرد؟!

آیا آن وقت کشورم به من افتخار می‌کرد؟

راستش‌ را بخواهید مدال نه،اما اخلاق برایم‌ مهم‌تر بود.

من تصوُّر می‌کنم با انجام این کار، افتخاری را کسب کردم که اگر جلو می‌زدم

و برنده می‌شدم،نمی‌توانستم آن را به دست بیاورم.

این برای من بسیار اهمیت دارد.زیرا در روزگاری که در ورزش،در جامعه و در سیاست،

هر رفتاری ممکن است از افراد سر بزند،این رفتارهای صادقانه است که به دل می‌نشیند.

بیایید روش‌های درستِ برنده شدن را به فرزندانمان بیاموزیم،
... /رسانه
۳ آبانماه ۱۴۰۲
https://t.me/haftadsalegi


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ | 10:57 | نویسنده : شفیعی مطهر |

ملانصرالدّین را بهتر بشناسیم

اقتصاددان : تقریبا همه ما داستان های طنز ملا نصرالدین رو شنیدیم اما شاید ندونیم که ملانصرالدین یک معلم اندیشمند بوده است.
تولد۱۸۶۶میلادی،مطابق ۱۲۴۴ شمسی وفات ۱۹۳۲میلادی برابربا۱۳۱۰شمسی دارفانی را وداع گفت۰
۱۳دیماه مصادف است با سالگرد خاموشی زنده یاد جلیل محمدقلی‌زاده(ملا نصرالدین)، روشنفکری که صد سال از زمان خودش جلوتر بود. جلیل محمدقلی‌زاده در سال۱۸۶۶ میلادی مطابق با۱۲۴۴شمسی در شهر نخجوان آذربایجان چشم به جهان گشود، پدرش مشهدی حسینقلی از شهر خوی آذربایجان به نخجوان مهاجرت کرده و به شغل معماری مشغول شده بود. جلیل بعد از اتمام تحصیلات خود ابتدا در شهر گوری که الان جزو کشور گرجستان است به شغل معلمی روی آورد و همزمان هم شروع به نوشتن نمایشنامه نمود. در سال ۱۸۹۷ از معلمی کنار کشید و ۵ سال به عنوان مترجم در ادارات دولتی کار کرد. در سال ۱۹۰۳ بعد از فوت همسر و پدر و مادرش به تفلیس نقل مکان نمود و با روزنامه های روسی این شهر و همچنین باکو با نوشتن مقاله همکاری کرد. در سال ۱۹۰۶ نشریه هفتگی و طنز ملانصرالدین را پایه گذاری نمود که در مدت کوتاهی آوازه این نشریه و مقالات آن، دنیای ترک و مسلمان را درنوردید. جلیل محمدقلی‌زاده در ملانصرالدین با جهل و خرافات و تعصب ، مبارزه می‌نمود و سعی می‌کرد مردم ستم دیده را با حقوق پایمال شده خود آشنا کند. بعد استقرار حکومت بلشویک‌ها در آذربایجان شمالی محمد قلی زاده انتشار ملانصرالدین را به مدت یک سال در تبریز ادامه داد و بعد از یک سال به دعوت رییس جمهوری سوسیالیستی آذربایجان نریمان نریمانف، به باکو رفت و در آنجا فعالیت‌های فرهنگی و انتشار ملانصرالدین را ادامه داد.
جلیل محمدقلی‌زاده بعد از فوت دو همسر اولش برای بار سوم با یکی از نوادگان خان‌های قاراباغ به نام حمیده خانم جوانشیر ازدواج کرد که از این ازدواج صاحب دو پسر شد.
جلیل محمد قلی‌زاده وقتی دید کنترل نشریه ملانصرالدین از دستش در رفته ادامه انتشار آن را در سال ۱۹۳۱ متوقف کرد و بعد از یک سال درسال۱۹۳۲میلادی( ۱۳ دی ماه ۱۳۱۰) در اثر سکته قلبی درگذشت .روحش شاد و یادش گرامی

ارسالی از دکتر محمد ملکی جراح و متخصص مغز و اعصاب از کانادا


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۲ | 3:17 | نویسنده : شفیعی مطهر |

یک انتقام ریشه دار و سخت!


صبح یک روز سرد ،در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی 8 ساله بودم لباس‌هایم هم

آن‌قدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم ، خانه‌مان هم که یک اتاق کوچک بود در آن من و

خواهر و برادر و مادرم زندگی می‌کردیم .

من برادر بزرگ‌تر بودم و مادرم از سرطان سینه رنج می‌برد . تا این‌که آن‌روز صبح نفس

کشیدنش کم شد ، اشک در چشمانش جمع شد نمی‌دانست با ما چه کند .

سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل . مادرشان هم اکنون رو به مرگ است ،

دم گوشم به من چیزی گفت .

او گفت : که تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی .

من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند

شدم تا پزشکی بیاورم .

نزدیک ترین درمانگاه به خانه ما درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند ، رفتم

التماسشان کردم. می‌خندیدند و می‌گفتند:

به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد .

آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز شده بود ،

اما هیچ‌کس دلش برای من نسوخت‌.

چند دارو که نمی‌دانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم آن‌ها هم دنبال من دویدند.

وقتی رسیدم به خانه، برادرم و خواهرم گریه می‌کردند ، دستانم لرزید و برادر کوچکم

گفت :مادر نفس نمی‌کشد آدلف!

شل شدم داروها از دستم افتاد ، آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را

لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.

یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا

می‌آوردم .

وقتی بعد چند روز آزاد شدم ،دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند.

همسایه مادرم را خاک کرده بود و دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم .

کارم شده بود شب و روز درس خواندن و گدایی کردن ، چه زمستان چه بهار چه ...

*****************
وقتی رهبر آلمان شدم ،اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ

بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمی‌شناختند.

اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم ، التماسم می‌کردند . دستور دادم زمین را

بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیندازند و چاله را پر کنند .

تمنا می‌کردند و می‌گفتند ما زن و بچه داریم.

آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود..

#آدلف_هیتلر

🎍〰️〰️〰️〰️〰️〰️🎍
👴 @bohloldana 👴


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲ | 11:17 | نویسنده : شفیعی مطهر |

"اکثریت نادان و اقلّیت خائن"


📚‍ از چرچیل می‌پرسند:

چرا تا آن‌سوی اقیانوس هند می‌روید و دولت استعماری هند شرقی را درست می‌کنید!

اما بیخ گوشتان، ایرلند شمالی را نمی‌توانید تحت سلطه درآورید؟

چرچیل می‌گوید: ما دو ابزار مهم نیاز داریم که در ایرلند نداریم!

می‌پرسند آن دو چیست؟

چرچیل پاسخ می‌دهد :"اکثریت نادان و اقلّیت خائن"



@tonnel_zaman


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 11:32 | نویسنده : شفیعی مطهر |

شغل‌ ثروتمندترین افراد هر کشور چیست؟

شغل‌ ثروتمندترین افراد هر کشور چیست؟

در این گزارش با ثروتمندترین افراد هر کشور تا پایان نوامبر ۲۰۲۱ آشنا می‌شوید.

اگرچه شیوع کرونا در جهان تاکنون منجر به ورشکستگی شمار زیادی از کسب و کارها و بیکاری و یا کاهش درآمد چشمگیر بخشی از شاغلان در سطح جهان شده است اما روند افزایش ثروت افراد ثروتمند در جهان نه تنها متوقف نشده که سرعت آن نسبت به سال قبل از شیوع کرونا بیشتر هم شده است.

در حال‌ حاضر حدود ۱۴ میلیون نفر در جهان وجود دارند که یک میلیون دلار و بیشتر ثروت دارند و این یک رقم یک رکورد جدید در تعداد میلیونرهای جهان محسوب می‌شود.

در این گزارش با ثروتمندترین افراد هر کشور تا پایان نوامبر ۲۰۲۱ آشنا می‌شوید:

– استرالیا

ثروتمندترین شخص: مایک کنون

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۸۴

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۲۲.۴ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: شرکت نرم افزاری

– اتریش

ثروتمندترین شخص: دیتریش ماتشیتس

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۷۸

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۲۳.۲ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: برند نوشیدنی ردبول

– کانادا

ثروتمندترین شخص: دیوید تامسون

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۲۶

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۵۲.۹ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: رسانه

– چین

ثروتمندترین شخص: ژونگ شان شان

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۱۶

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۷۴.۲ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: صنایع دارویی

– فرانسه

ثروتمندترین شخص: برنارد آرنو

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۳

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۱۹۰.۱ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: برند لوئی ویتون

– آلمان

ثروتمندترین شخص: کارل آلبرخت

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۳۱

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۴۲.۵ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: خرده فروشی

– هند

ثروتمندترین شخص: موکاش آمبانی

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۱۱

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۹۳.۵ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: پتروشیمی

– ایتالیا

ثروتمندترین شخص: جیوانیو فررو

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۳۷

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۳۳.۳ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: مالک گروه نوتلا

– ژاپن

ثروتمندترین شخص: تاکه میتسو تاکیزاکی

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۳۸

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۳۳.۲ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: کارخانه تولید سنسور

– روسیه

ثروتمندترین شخص: الکسی مرادشف

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۴۷

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۳۰ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: آلمینیوم

– ترکیه

ثروتمندترین شخص: مراد اولکر

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۵۲۹

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۵.۶ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: صنایع غذایی

– انگلیس

ثروتمندترین شخص: جیمز راتکلیف

رتبه در بین ثروتمندترین افراد جهان تا پایان نوامبر: ۱۵۲

میزان ثروت تا پایان این ماه: ۱۳.۷ میلیارد دلار

زمینه فعالیت: صنایع شیمیایی

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

  • منبع خبر : ایسنا

لینک کوتاه :

http://www.eqtesaddan.ir/?p=69251


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 18:3 | نویسنده : شفیعی مطهر |

از عبرت های تاریخ

✍️علی مرادی مراغه ای


♦️اول آبان مصادف بود با سقوط اصفهان و تسلیم سلطان حسین صفوی به محمود افغان و فروپاشی سلسله صفوی.
عبرت های شگفت انگیزی در این فروپاشی وجود دارد...

♦️شاهان صفوی که با شعار تشیع و ناسیونالیزم ایرانی به قدرت رسیدند سرانجام تجملگرایی و تبعیض مذهبی در حق اهل سنت، پایانشان را رقم زد. ستم گرگين خان حاکم دست نشانده صفوی به مردم سنی قندهار به حدی رسید که نوشته اند «گرگين خان، مانند گرگ خونخوار كه بر گلّۀ گوسفند اوفتد، بر اهل آن حدود افتاده و ايشان را از هم مى‌دريد و از ظلم و بيداد وى، آه و نالۀ افاغنۀ بيچاره بر فلك آبنوسى می رسيد...»
(رستم التواریخ...ص۱۱۵)
آنان به شاه شكايت ها برده، التماس ها کردند که ما نیز انسانیم و رعیت شماییم، چرا این همه ستم روا می دارید؟... اما گوش شنوایی نبود، در ۱۷۰۰م یکی از بزرگان خود را برای تظلم و شکایت به اصفهان فرستادند اما نه تنها نگذاشتند به حضور شاه رسد بلکه او را تازیانه زده و به خواری از دربار راندند!.هنگامی که کارد بر استخوان افغانان رسید بر گرگين خان شوریده، او را کشتند.(روضة الصفا، ...ص ۴۳۲).

♦️محمود افغان با لشگر پابرهنه، شهرهای ایران را یکی یکی فتح کرده و در 1722م از طريق كرمان و يزد به نزديكی دهكدۀ گلون‌آباد در شرق اصفهان رسید. اینجا، دو قشون افغانی و قشون قزلباش صفوی رودرروی هم برای آخرین جنگ صف آرایی کردند، وضعیت دو قشون از هر لحاظ عبرت انگیز بود:
در یک طرف، افغانان با لباس های چرکین، پاره پاره و اسبان لاغر بود و در طرفی دیگر، قشون صفوی با لباس های فاخر و اسبان فربه و زین و لگام زرین ، شكم‌هاى بزرگِ به ناز و نعمت پرورده و خروارخروار پيه آویزان از شكم‌هايشان، که طرفِ مقابل را تحقیر کرده می گفتند مشتى رجّاله افغان ..... برهنه!(تاریخ منتظم ناصری..ج2ص۱۰۶۳) و تعداد نفرات صفویان نیز دو برابر افغانیان بودند.
اما سرنوشت این جنگ از پیش مشخص بود. چون افاغنه، هیچ چیز برای از دست دادن نداشتند جز زندگی نکبت بار و تبعیض آلود خود را. اما گروه دوم همه چیز داشتند...!

♦️محمود افغان پیروز شده به محاصره اصفهان پرداخت، بار دیگر نامه نوشته و همچنان خود را رعیت ایران نامیده و از شاه خواست که دخترش را به او بدهد تا به افغانستان بازگردد، اما شاه کله شق و بی خبر، خواسته او را در آن لحظه حساس رد کرد، چون گوشش تنها بر تملقات درباریانش باز بود که مدام می گفتند:
«جهان‌ پناها، هيچ تشويش مفرما و دغدغه به خاطر خطير مبارك، راه مده. كه دولت خدادادۀ تو، مخلد مى‌باشد»( رستم التواریخ...ص ۱۲۶،)
و پنج هزار زنان حرمسرا به دورش حلقه زده می گفتند که برای دفع دشمن«هريك نذر كرده‌ايم كه شلّه ‌زردى بپزيم ..و به چهل فقير بدهيم و دشمنانت را منهزم و متفرّق بكنيم....»
و منجّمين می گفتند: «ستارۀ اصفاهان، مشتري است...»
و علما عرض مى‌نمودند كه: «عريضه بنويسيد به خدمت امام غايب(ع) و آن را به مشمّع نهيد و در آب روان اندازيد تا آن جناب، امداد و اعانت نماید»(رستم التواریخ...ص ۱۴۰)
و شاه غرق در عیش و نوش بود و در مقابل هر چیزی فقط می گفت«یخشی دور» (خوب است)! چنان كه ظریفی سروده بود:
آن ز دانش تهى ز غفلت پُر

شاه سلطان حسين‏ يخشى دُر

♦️اما در چند قدمی بیرون از قصرش، در اثر محاصره افغان ها، مردم گرسنه به خوردن سگ و گربه و کودکان همدیگر روی آورده حتی نعش مردگان...(تاريخ ايران، ملكم...ج ۱ص ۲۰۹)
زمانی در راس این سلسله، نابغه ای چون شاه اسماعیل بود که در چهارده سالگی، اولین سلسله مستقل ایرانی بعد از حمله اعراب را بوجود آورده و برای دادخواهی، شب ها با لباس درویشی به قهوه خانه می رفت تا احوال مردم را بداند(روضة الأنوار عباسي...ص170) اما اکنون، شبگردی هایِ آن نابغه، جای خود را به شبروی های میرغضب ها و عسس ها داده بود که شریک دزدان شده و دو دانگ از مال دزدیده شده به میرِشب تعلق داشت! (تذکره الملوک...ص49)

و شاهی مفلوک که از چند متر آن طرف تر از حرمسرایش، بی خبر بود.

♦️و سرانجام روز آخر و عبرت انگیز و صحنه تسلیم فرا رسید:
با جمعى به جانب اردوى افغان حرکت کرد، نزديك چادرها که رسيد، به بهانه اين كه محمود در خواب است، به تحقیر، مدتى آنجا نگاهداشتند! چون داخل شد خطاب به محمود گفت:
اراده خداوند عالم نيست كه من بيش از اين پادشاه باشم. وقتش رسیده كه تو بر تخت نشینی.

سپس با دست خود، آن طرّه شاهى را از سر برداشته و بر منديل وى نهاد.

(تاريخ كامل ايران... ج‏1، ص432)
آن وقت، پیرمردی 61ساله و فربه، پشت سر محمود 21ساله راه افتاده و او را وارد کاخ های رنگارنگ صفوی کزده تا کلیدهای کاخ ها را به او بسپارد! و تحویل ثروت عظیم و ضبط حرمسرا که بالغ بر چهارصد زن بود و محمود بین افسران قشون خود تقسیم نمود...!

۳امداد اندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ | 10:19 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 فرزند فقر

در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی، صبح زود که مردم مستضعف آن منطقه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید. آوای ویولن آن قدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن به محل کارشان باز ماند، اکثر آن ها با این که می دانستند اگر دیر برسند جریمه سنگینی می شوند، بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند.
آخر این مردم هیچ تفریح و لذتی در زندگیشان نداشتند، بنابراین حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگ های زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند.
سرانجام نیز ویولونیست که مردی ۳۵ ساله بود کارش تمام شد، ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد، اما با تشویق بی امان مردم پاهایش سست شد. او همه آن ها را به صف کرد و به همگی که حدود ۳۰۰ نفر بودند، نفری ۵ دلار داد و سپس درحالی که برای آنان بوسه می فرستاد، سوار تاکسی شد و رفت.
رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند اما در آن روز هیچ کس نفهمید ویولونیست ۳۵ ساله کسی نبود جز «جاشوا بل» یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که ۳ روز قبل بلیت کنسرتش هرکدام ۱۰۰ دلار به فروش رفته بود.
فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت : 

من فرزند فقرم. وقتی در کنسرتم فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام. به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم، بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آن ها به خاطر من باید جریمه شوند، پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود، میان آن ها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم.
🌺🍃🌸☘️
✅ عده ای بزرگ زاده می شوند، عده ای بزرگی را به دست می آورند و عده ای بزرگی را بدون آن که بدانند با خود دارند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه سیزدهم اسفند ۱۴۰۰ | 16:0 | نویسنده : شفیعی مطهر |


‍ ◀️ گزارش اشپیگل در پایان صدر اعظمی آنگلامرکل

📝 روز هشتم دسامبر ۲۰۲۱ مجلس آلمان صدر اعظم جدید دولت را انتخاب کرد. بنابراین امروز روز ترک آنگلا مرکل از صحنه رسمی سیاست آلمان بود.
در ضمن گزارش مجله اشپیگل در این زمینه مردم نظریات خود را در این مجله در باره صدراعظم ۱۶ سال گذشته یعنی خانم مرکل درج کردند در پائین چند سطری هم از این نظریات را می خوانید:

ملت آلمان از صدراعظم خود خداحافظی می کند؛ صدراعظمی که نه به مد و اجناس لوکس اهمیت داد و نه تسلیم وسوسه دوربین‌های خبرنگارها و چاپلوس‌ها شد.
خانم مرکل نه در محله گران قیمت ملک خرید و نه اتومبیل‌های گران و لوکس؛ کاخ سلطنت نساخت، در تعطیلات خود نه در قایق‌های لوکس مسافرت کرد و نه یکی از این نوع خرید و همین طور هواپیمای خصوصی نداشت.
دعوت به مهمانی‌های خصوصی را رد می کرد؛ در هتل‌های پنج ستاره دیده نشد و در مجالس اعیان ‌و اشراف شرکت نکرد.

۱۶ سال تمام طرز لباس پوشیدنش را عوض نکرد و لباس‌های برند معروف و گران قیمت هرگز نپوشید.
در یکی از کنفرانس‌های مطبوعاتی یک خبر‌نگار از او پرسید: 

خانم مرکل به چشم می خورد که شما لباس‌های متنوع نمی پوشید و آن ها را به ندرت عوض می کنید؛ شما فقط یک دست لباس دارید؟ 

وی جواب داد من کارمند ‌و خدمتگزار ملت هستم؛ مانکن که نیستم.

در مصاحبه مطبوعاتی دیگر از وی سوال شد: 

آیا در خانه‌اش کلفت دارد که مسئول نظافت خانه و یا آشپزی و غیره باشد؟ 

جواب مرکل این بود: « نه من خدمتگزار ندارم و احتیاجی هم به همچین کمکی ندارم، همسر من و خودم کارهای روزمره خانه را خودمان انجام می دهیم. »
خبرنگار دیگری پرسید: چه وقتی لباس‌هایتان را می شوئید؛ خودتان و یا همسرتان؟ 

او جواب داد: کارهای وصله و غیره را من انجام می دهم و همسرم نیز مسئول ماشین لباسشویی است (همسر مرکل پروفسور دانشگاه است.)
بالطبع ما این کارها را اکثراً دیروقت انجام می دهیم. خوشبختانه دیوارهای آپارتمان ما پهن هست و ما دقت می‌کنیم که برای همسایه‌ها مزاحمت ایجاد نکنیم.
خانم مرکل ادامه داد :من انتظار داشتم از من در مورد موفقیت و یا عدم موفقیت کار دولت بپرسید؟!

خانم مرکل اجاره‌نشین یک آپارتمان عادی است مثل شهروندان عادی شهر؛ وی حتی قبل از این که صدراعظم شود در این آپارتمان زندگی می‌کرد و بعد از آن که رئیس دولت شد آپارتمان را عوض نکرد. او هیچ گاه به یک ویلا اسباب کشی نکرد؛ نه مالک خانه است و نه استخر و هواپیمای خصوصی دارد.

او در ۱۶ سال ریاست خود هیچ یک از اقوام خود را به خدمات دولتی منصوب نکرد و یا برای خود و فامیلش سمت مهم در بخش خصوصی اقتصاد فراهم نکرد. او ساعی و با هوش است و همیشه متواضع ماند. صبور و با احساسی ظریف در قبال انسان‌هاست و به قضاوت وی می‌شد همیشه اطمینان داشت.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ | 11:26 | نویسنده : شفیعی مطهر |

ایرانی‌ تر از برخی از ایرانیان !

  تنها کسی‌ که در دنیا، نیمی از زندگی‌ و تمامی ثروتش را در جهت انتشار و ترجمه آثار ادبی‌ ایران سرمایه گذاری کرده و به خاطر این کار مجبور به تحمل تنهایی، طرد از اجتماع و خانواده و پذیرش القابی مانند الکلی، خود آزار و دیوانه شده است، یک نفر سوئدی است و چرا همه اینها را تحمل کرده است؟؟،..... بله، عشق به خیام.

 اریک اکسل  هرملین، نویسنده و سیاستمدار سوئدی بود که در ۱۵۴ سال ( ۲۲، ژوئن، ۱۸۶۰ - ۸، نوامبر، ۱۹۴۴ ) پیش در جنوب سوئد در یک خانواه ثروتمند و اشرافی به دنیا آمد.

 > هرملین در دوران جوانیش به هند سفر کرد و مدتی‌ را در آنجا گذراند و در آنجا با یک ایرانی‌ آشنا شد که بعد‌ها به او زبان پارسی را آموخت.

 در آن دوران زبان پارسی، زبان رسمی‌ کشور هندستان بود، و بعد‌ها انگلیسی ها زبان پارسی‌ را در هندوستان ممنوع کردند و زبان هر کسی‌ را که به زبان پارسی‌ حرف می زد، می بریدند. و اگر انگلیس این کار را در حدود ۱۱۵ سال پیش نکرده بود، امروز زبان پارسی، زبان مادری حداقل ۱،۵ میلیارد آدم در دنیا بود.

 انگلیسی‌‌ها گفتن چرا ما بریم زبان دیگران رو یاد بگیریم تا بفهمیم چی‌ می گن، یه کاری می‌کنیم که آنها زبون خودشون رو فراموش کنن و به زبون ما حرف بزنن و تازه به این کار افتخار هم بکنن.

ولی‌ در آن زمان هنوز زبان پارسی‌، زبان رسمی‌ هندستان بود. و هرملین پس از فرا گیری زبان پارسی‌ و پس از بازگشت به سوئد به ترجمه آثار پارسی‌ به سوئدی مشغول شد و حدود ۱۰ هزار صفحه از ادبیات پارسی‌ را به سوئدی برگرداند. که از این میان می توان از بوستان و گلستان سعدی، گلشن راز شبستری، رباعیات خیام، آثار سنایی و واعظ کاشفی، پند نامه و منطق الطیر، تذکرة‌الاولیا از عطّار، مثنوی از مولانا، برگزیده هایی از شاهنامه، اسکندر نامه نظامی و کلیله و دمنه را نام برد.

 هرملین علاقه عجیبی‌ به خیام پیدا کرد و بر اثر تاثیری که از خیام گرفت، زندگی‌ عارفانه‌ای را در پیش گرفت. و چون این روش زندگی‌ برای یک فرد اشرافی در سوئد عجیب به نظر می‌رسید، وی را به عنوان بیمار روانی‌، مدتی‌ تحت مداوا قرار دادند ولی‌ او همچنان به وارستگی و دوری از تجملات ادامه داد و به دهکده‌ای در سوئد رفته و در آنجا ۴۰ سال آخر عمر خویش را تمام وقت صرف ترجمه ادبیات پارسی‌ به سوئدی کرد.

  هرملین آنچنان شیفتهٔ ادبیات ایران بود که در اروپا به عنوان، برجسته‌ترین نماینده ادبیات ایران شناخته می شد. سفیر ایران در استکهلم در آن زمان از هرملین قدردانی‌ کرد و مدال خورشید به او اهدا کرد.

 هرملین در اواخر عمر، با جانی شیفته با مولانا همدم شد، و بدون دیوان اشعار مولانا در هیچ کجا ظاهر نمی‌شد و تمامی تلاشش این بود که انسان اروپایی را با پیام و عرفان مولانا آشنا سازد. وی به قدری تحت تاثیر ادبیات ایران قرار گرفته بود که تمامی آثار ترجمه شده ایرانی‌ را با سرمایه شخصی‌ خودش چاپ و منتشر کرد و تمامی ثروت خانودگیش و نیمی از زندگانیش را در این راه گذشت، و همین کارش باعث شد که دشمنان زیادی در بین دشمنان ایران پیدا کند و به او تهمت‌های از قبیل دیوانه، خود آزار و الکلی بزنند. ولی‌ در انتها، سبک زندگی‌ که برای خودش انتخاب کرده بود، الگوی بسیاری از اندیشمندان و نویسندگان غربی قرار گرفت و به خاطر این انسان بزرگ و شریف است که آثار ادبی‌ ایران از سوئدی به دیگر زبان های اروپایی ترجمه، و مورد تحسین و تقدیر قرار گرفته است، چرا که آثار پارسی که به وسیله وی به سوئدی ترجمه شده، از بی‌ نقص‌ترین و معتبرترین آثار ترجمه شده دنیا محسوب می شود.
 
  نام و یادش گرامی‌ و جاوید باد


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه دهم دی ۱۴۰۰ | 9:11 | نویسنده : شفیعی مطهر |

ماتسوخ

مورخ ارجمند دکتر باستانی پاریزی در کتاب در شهر نی‌سواران می‌نویسد :‏
بی‌مناسبت نیست خاطره‌ای از این استاد آخرین یعنی پروفسور رودلف ماتسوخ برایتان نقل کنم. او یک استاد کم نظیر بود اهل چک ‏اسلواکی که بعد از تسلط کمونیست‌ها بر آن دیار آواره شده و خود را به ایران رسانده بود، و در تبریز به سفارش مرحوم تقی‌زاده یک کار ‏کوچک در دانشگاه به او سپرده بودند، مدتی بعد روسها از حضور این آنتی کمونیست در آذربایجان گلایه کرده بودند و او به تهران منتقل ‏شد و در زیرزمین کتابخانه دانشکده ادبیات به جابجا کردن کتابهای لاتینی مشغول بود. ‏

او بر بیشتر زبانهای سامی و آکادی و عبری و کنعانی و عربی و حبشی و سریانی و یونانی تسلط داشت. از دانشگاه پاریس دکترای تاریخ ‏مذاهب و فلسفه را گرفته بود و رساله او تحت عنوان «اسامی اسلامی در جغرافیای عربی» با امتیاز گذشته بود. در دانشگاه براتیسلاوا ‏لهجه های آرامی مندائی و سریانی جدید را یاد گرفته بود فارسی را بهتر از خود ما حرف می‌زد و می فهمید و ترجمه زبان آلمانی و عربی ‏برایش مثل آب خوردن بود. ‏

ماتسوخ بعد از آمدنش به ایران سالها در زیرزمین دانشکده تهران با هفتصد هشتصد تومان حقوق کتابهای لاتین را جابجا و خاک ‌گیری ‏می‌کرد. در واقع، من و ماتسوخ، همکار و هم جا بودیم و هردو در یک گُلِ جا و گل زمین به خوردن خاک و خل و استشمام گرد سرب، ‏مصداق حال شاعری بودیم که فرماید:‏
ما و خال او فردیم، هر دو در سیه روزی   
 ما و زلف او جمعیم، هردو با پریشانی

یک روز ماتسوخ آمد و نامه‌ای به من نشان داد و آن را ترجمه کرد. نامه از دانشگاه برلن غربی بود آن روزها برلن به دو قسمت تقسیم شده ‏بود و یک دیوار عظیم دو بخش شهر را از هم جدا می‌کرد. این دیوار سه چهار سال پیش فروریخت و نه تنها دو برلن یکی شدند، دو آلمان ‏هم یکی شدند، تا حدی که امروز اگر شما نامه ای به آلمان بفرستید و روی پاکت بنویسید آلمان غربی ‏West Germany‏ پستخانه آلمان ‏آن را فورا برمی‌گرداند که به حیثیت وحدت آلمان توهین شده است.
باری، نامه از دانشگاه برلن غربی بود خطاب به ماتسوخ که: استاد ‏عزیز، ما مقاله شما را در مجله دانشکده ادبیات تهران خواندیم. مایل به همکاری با شما هستیم، چه، بر احاطه شما در مسائل ‏زبانهای قدیم آسیای میانه و نزدیک، آگاه شدیم. اگر مایل هستید موافقت خود را اعلام کنید».‏
ماتسوخ به من گفت: نظر تو چیست؟ چه جواب بدهم؟ من که فکر می‌کردم دانشگاههای آنها هم مثل خود ما، گاهی حرفی می‌زنند ‏و دیگر فراموش می‌کنند: کلام الليل يمحوه النهار...
گفتم: حالا عیبی ندارد، جواب موافق بده، معلوم نیست که حرف امشب اینها ‏صبح داشته باشد! و او نوشت و موافقت کرد. طولی نکشید که نامه ای از آلمان رسید و طی آن اعلام شده بود که: آقای ماتسوخ  از ‏فلان تاریخ دپارتمانهای زبانهای قدیم خاورمیانه را به جنابعالی می‌سپاریم، فلان مبلغ بودجه دارد، فلان مقدار کتاب دارد (همه ‏این ارقام روشن نوشته شده بود، منتهی من چون ذینفع نبودم یادداشت نکردم)،  فلان تعداد شاگرد دارد از انگلیس و فرانسه و ‏آمریکا و آفریقا و هند و هلند...؛ حقوق شما فلان مقدار می‌باشد و این جدا از سایر مزایای شما است؛ ساعت درس شما از روز فلان ساعت فلان شروع می‌شود. بلیط هواپیمایی شما و خانواده شما در ‏دفتر لوفت هانزای تهران موجود است می‌توانید به آنجا مراجعه نموده و بلیت خود را بگیرید. در اینجا فلان آپارتمان در خیابان ‏شماره فلان متعلق به شماست. به برلن حرکت کنید و تاریخ حرکت خود را به ما اعلام دارید.» ‏

حتی ماتسوخ خودش هم تعجب کرده بود، .طبعا اول به کارگزینی و سپس به آقای دکتر سیاسی مراجعه کرد و کسب تکلیف کرد.

 کاش ‏شما در آن روزها در دانشگاه تشریف داشتید و ملاحظه می‌کردید مخالفت دستگاههای اداری و کارگزینی ما را با رفتن ماتسوخ ‏به آلمان و ممکن نیست و موافقت نمی‌شود و چه و چه و چه... تا دیروز او مسئول خاک‌گیری و جابجا کردن کتاب‌ها بود حال که او را کشف کرده بودند می‌خواستند نرود اما دیگر مرغ از قفس پریده بود و بالاخره هم سوابق کار او البته هرگز ملحوظ نشد و ماتسوخ به آلمان پرواز ‏کرد و امروز او یکی از بزرگترین استادان متبحر این رشته تحقیقات در اروپا و بلکه دنیاست.
 مرحوم شهریار چه خوب گفته: ‏
تاهستم ای رفیق ندانی که کیستم    
روزی شوی به حال من آگه که نیستم..
#شهرنیسواران
#باستانی_پاریزی


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه پنجم دی ۱۴۰۰ | 3:23 | نویسنده : شفیعی مطهر |

از خاطرات هیتلر
یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی ۸ ساله بودم. لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود من و خواهر و برادر و مادرم زندگی می کردیم
من برادر بزرگ تر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج می برد. تا این که آن روز صبح نفس کشیدنش کم شد. اشک در چشمانش جمع شد.

نمی دانست با ما چه کند. سه کودک زیر ۹ سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت. او گفت که تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی.

من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. رفتم التماسشان کردم.
می‌خندیدند و می‌گفتند به پدرت بگو بیاید تا یک* پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچ کس دلش برای من نسوخت.

چند دارو که نمی دانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آن ها هم دنبال من دویدند. وقتی به خانه رسیدم برادرم و خواهرم گریه می کردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمی کشد آدلف.

شل شدم، داروها افتاد. آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود.

یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا می آوردم. وقتی بعد از چند روز آزاد شدم دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود.

دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار چه ...

وقتی رهبر آلمان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمی شناختند. اما هم اکنون، من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم می کردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر ۶ نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیندازند و چاله را پر کنند. تمنا می کردند و می گفتند ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود....
منبع: آدلف هیتلر، خاطرات کودکی نبرد من، ۱۹۴۱*


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه دوازدهم آذر ۱۴۰۰ | 16:12 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 قلب تو کجاست؟

«رابرت داوینسن زو»، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین ، زمانی که در یک مسابقه برنده شد ، مبلغ زیادی پول به عنوان جایزه دریافت کرد.
 در پایان مراسم ، زنی به سوی او دوید و با تضرع و التماس از رابرت خواست که پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد.
🍃🍃🍃
زن گفت که هیچ پولی برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند، فرزندش می میرد.

قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید!!
🍃🍃🍃
چند هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت :
رابرت خبرهای تازه و بدی برایت دارم. آن زنی که از تو پول گرفت، اصلا بچه مریض ندارد ، او حتی ازدواج هم نکرده است ! او تو را فریب داده است دوست من !!! ساده لوحی کردی.

رابرت با خوشحالی گفت :
خدا را شکر . . . پس بچه ای در حال جان دادن نبوده است ، این که خیلی عالی است!!!


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه سی ام آبان ۱۴۰۰ | 7:43 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 من پاهای تو هستم!

💎باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف می‌کند که، “باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد.” وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می‌کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسّفانه پزشک‌یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت؛ “نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدّد بر خواهیم آمد.”
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید، “از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟” باتلر گفت، “راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد، “طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم.” کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم.

🌻🌻


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰ | 7:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 ماندلا و قذافی

ماندلا و قذافی هر دو آفریقایی بودند ، هر دو آزادی خواه بودند ، هر دو مبارز بودند ، هر دو در مبارزه پیروز شدند ، هر دو به محبوبیتِ فراوان رسیدند و هر  دو موفق شدند که رهبری کشورهایشان را به دست بگیرند .  

ماندلا امّا بدون خون ریزی به پیروزی رسید و بدون خون ریزی ادامه داد 

و قدافی با خون بر مسند نشست و با خون ادامه داد .  

ماندلا گوشش را برای شنیدن صدای مردم باز کرد 

و قذافی دهانش را به نعره گشود تا گوش مردم از صدایش پر باشد .   

ماندلا کتابِ مردم را خواند و قذافی کتابی نوشت و مردم را وادار به خواندن آن کرد .   

ماندلا خودش را کشت تا مردمش زنده باشند 

و قذافی مردم را کشت تا خودش زنده باشد ،   

ماندلا گفت : « ما » 

و قذافی گفت: « من » .

  ماندلا پیش از این که از زندگی کناره بگیرد از قدرت کناره گرفت 

و قذافی تا آخرین لحظات به تخت و خیمه اش می اندیشید.  

و حالا ماندلا و قذافی هر دو نفر - در پیشگاهِ ابدیّت تاریخ ایستاده اند و ما تنها به احترام ماندلا می ایستیم . امروز سالروز مرگ قذافی است. 

نویسنده : دکتر محمود سریع القلم


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰ | 19:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

وداع باشکوه ژرمن ها با بانوی تاریخ ساز اروپا

🔹آلمان با ۶ دقیقه تشویق گرم ، در خیابان ها ، بالکن ها ، پنجره ها ، آنگلا مرکل را وداع گفت ، کل کشور برای 6 دقیقه کف زدند - نمونه ای دیدنی از رهبری و دفاع از بشریت.

🔹وی با شایستگی، مهارت، فداکاری و اخلاص 80 میلیون آلمانی را برای 18 سال هدایت کرد. و جایش را به جوان ترها داد*
🔹او شعار نداد، سخنان بیهوده بر زبان نیاورد ... او در کوچه های برلین برای عکس گرفتن ظاهر نشد.* او را "بانوی جهان" لقب دادند و از او به عنوان معادل شش میلیون مرد یاد کردند.

🔹در طول ۱۸ سال رهبری او بر کشورش ، هیچ تخلفی علیه او ثبت نشده. هیچ یک از بستگان خود را به یک پست دولتی منصوب نکرده است*.

🔹زمانی که تمام کشورهای مسلمان ؛ به پناهندگان سوری و عراقی ؛ پناه ندادند؛ پناه داد و مثل مادری مهربان به آن ها خانه و غذا داد.*

🔹او اجازه نداد که تصاویرش در ادارات و سازمان ها نصب شوند یا خیابانی به اسمش بگذارند.*

🔹او ادعا نکرد که او جلال و جبروت ساخته است. او میلیون ها دلار پول نگرفت، و هیچ کس عملکرد او را تشویق نکرد، او منشور و تعهدات را دریافت نکرد ، با کسانی که قبل از او بودند مبارزه نکرد و خدمات ان ها را لوث نکرد.

📎دیروز خانم مرکل سمت رهبری حزب را ترک کرد و آن را به کسانی که بعد از او بودند تحویل داد آن هم در حالی که آلمان و مردم آلمان در بهترین وضعیت خودشان تا کنون بوده اند.

📎واکنش آلمانی ها در تاریخ کشور بی سابقه بود. کل مردم به بالکن خانه های خود رفتند و به طور خودجوش برای او 6 دقیقه مداوم کف زدند. تشویق ایستاده در سراسر کشور.

📎آلمان به عنوان یك پیکر واحد با رهبر شایسته خود خداحافظی كرد، رهبری که تحت تأثیر مد یا مرکز توجه بودن قرار نگرفت، املاك و مستغلات ، اتومبیل ها ، قایق های تفریحی و هواپیماهای شخصی را خریداری نمی كرد* ، می دانست كه او از آلمان شرقی سابق است.

📎او رفت و اقوامش ادعای مزیت نکردند ... هجده سال هیچ وقت کمد لباس خود را تغییر نداد ... خدا بر این رهبر ارج گذارد.*

🧷در یک کنفرانس مطبوعاتی ، یک روزنامه نگار زن از مرکل پرسید: ما متوجه شدیم که شما اغلب یک لباس مشابه پوشیده اید ، آیا لباس دیگری ندارید؟ وی پاسخ داد: "من کارمند دولت هستم، مدل نیستم."

🧷در یک کنفرانس مطبوعاتی دیگر، از او پرسیدند: آیا شما خدمتکار هایی دارید که خانه شما را تمیز می کنند، وعده های غذایی شما را آماده می کنند و سایر امورات خانه داری را انجام می دهند؟
پاسخ او این بود: " نه، من هیچ خدمتکاری ندارم و به آن ها نیازی هم  ندارم. چون خود من و شوهرم این کار ها را هر روز در خانه انجام می دهیم."

🧷سپس روزنامه نگار دیگری پرسید: چه کسی لباس ها را می شوید، شما یا شوهرتان؟ پاسخ او: "من لباس ها را مرتب می کنم و شوهر من کسی است که با ماشین لباسشویی کار می کند و معمولا در شب ها، زیرا شب ها فشار روی سیستم برق رسانی کمتر است و مهم تر این است سر و صدای ماشین رختشویی برای همسایه ها ایجاد مزاحمت نکند. خوشبختانه دیواری که آپارتمان ما را از همسایگان جدا می کند به قدر کافی ضخیم است.
او به آن ها گفت ، "من انتظار داشتم شما از من در مورد موفقیت ها و ناکامی های کارم در دولت بپرسید!!! "

▪️خانم مرکل مانند هر شهروند دیگری در یک آپارتمان عادی زندگی می کند. نه قصری دارد نه خانه مجلل*.
او که قبل از انتخاب شدن به عنوان صدر اعظم آلمان در آپارتمان زندگی می کرد، آن را ترک نکرده و در همان جا ماند،. ویلا ، خدمتکار ، استخر شنا یا باغ ندارد.
به این میگن الگوی جامعه
که در تمام مدت حکومتش مردم در آرامش زندگی کردند. 🙏🏻🙏🏻
آفرین بر تو ای ابر زن دنیا ؛ تو شایسته احترامی!


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه دهم مهر ۱۴۰۰ | 7:51 | نویسنده : شفیعی مطهر |

من خدا نیستم!

ژاپن تسليم شد، با دو ميليون كشته و یک كشور مخروبه! محاكمه امپراتور و پايان یا ابقای امپراتوري را بر عهده ژنرال مك آرتور گذاشته بودند.

آرتور درخواست كرد که با امپراتور دیدار کند. پاسخ ژاپني ها منفي بود. آرتور با عصبانیت گفت: 

"اين دستور ژنرال برنده به امپراتور بازنده است و ديدار بايد در دفتر من صورت بگيرد".

ژاپنی ها كوتاه آمدند و شروط را گفتند:

"امپراتور خداست و كس دیگری حق حضور در جلسه را ندارد، هيچ عكسي از ديدار گرفته نشود، و ژنرال اجازه دست دادن و لمس او را به خود ندهد".

امپراتور كه وارد شد، آرتور با او دست داد و به سمت عكاس نگهش داشت تا عكسي از او گرفته شود، امپراتور مقدسي كه ميليون ها نفر به خاطر او به كام مرگ رفته بودند حالا مثل کودکان مودب شده بود.

امپراتور مقابل آرتور تعظيم كرد و خواهش كرد به ملت او یک فرصت دوباره بدهد و فقط او را مجازات كند. آرتور پذیرفت كه امپراتوري بماند تا ملت ژاپن با احساس اتحاد و الهام از نماد سنتي امپراتور، دوباره برخيزد، در عوض امپراتور بايد فرداي آن روز به مردم ژاپن چند كلمه ساده را می گفت: 

"من خدا نيستم، من هيروهيتو هستم و بابت اشتباهاتم متاسفم!"

✅ @LawPol_UT


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ | 10:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 

انسان دوستی شگفت انگیز دیوید و ویکتوریا بکهام!!

 

 

فروش دوچرخه کراسcity jet

یک دستگاه دوچرخه کراس سیتی جت مدل (1392)به رنگ نقره ای 21 دنده دارای فاکتور خ...

 

در حالی که ستاره های فرهنگ و هنر، سیاست، و ورزش در کشور ما، معمولا، به مسایل انسان-دوستانه، و حتی اجتماعی کمی بی توجه اند؛ دیوید بکهام و همسرش ویکتوریا بکهام هم به یاری سیل زدگان هایان در فیلیپن شتافتند.

به نقل از رسانه های انگلیسی زبان، دیوید و ویکتوریا بکهام، مجموعه ای از لباس ها و کفش های قدیمی خود را به فروش گذاشته اند تا پول آن را در اختیار صلیب سرخ بگذارند. آن ها می خواهند همه در آمد حاصل از این فروش را به فیلیپنی های بحران زده اهدا کنند.

ویکتوریا از مردم خواسته در این حراج خیریه شرکت کنند. و اتفاقا مردم هم همین طور برخورد کرده اند تا جایی که برای ورود به داخل فروشگاه صف کشیده اند.

 

منبع : سيمرغ

بازنشر : ایران گراند

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ | 6:2 | نویسنده : شفیعی مطهر |

هلاکو خان مغول و آخرین خلیفه عباسی
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
پس از شكست و اسارت آخرین خليفه عباسی به نام المعتصم و فتح بغداد توسط هلاکوخان مغول ،نوه چنگیز و ایلخان مغول،به تشویق و توصیه خواجه نصیرالدین توسی،وزیر کاردان و سیاستمدارش.
هلاکو ایلخان مغول به خلیفه اسیر عباسی با فریاد گفت:

در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند. مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟ از این سقف‌های بلند و دیوار های محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟
 من، هلاکو، ایلخان مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند. شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این خلیفه که خود را امیرالمومنین می خواند، بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟
مجلس ساکت شد در سرتاسر صحن کاخ باشکوه خلیفه در کنار دجله،کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود.
به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند اما بساط ظلم می‌گسترد و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی که کافر است اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند.

مجلس همچنان ساکت بود.
پیری از میانه صحن به پا خاست.
- های ایلخان مغول فاتح مغول! پاسخ پرسش خود را از من بشنو!
ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند.

درین میان خلیفه درخواست طعام کرد، و گفت که گرسنه هستم،
هلاکوبا نگاه و اشاره به کوهی از طلا و جواهر و سکه که در مقابل او انباشته بود،و از کاخ های مجلل بغداد به غنیمت گرفته بود،دستور داد که طبقی پر از سکه جلوی خلیفه بگذارند،
خلیفه اسیر گفت : من گرسنه هستم و این طلا و جواهرات که قابل خوردن نیست،
هلاکو گفت: پس چرا طلا و جواهر اندوختی و با آن سپاه و لشکر گرد نیاوردی و آن سپاه را مسلح ننمودی ،تا در کنار جیحون در مرز کشور راه را بر من بندد،
خلیفه اسیر گفت : این تقدیر خداوندی است.
هلاکو گفت: پس کشتن تو هم تقدیر خداوندی است.

و چون هلاکو و خواجه نصیر از واکنش خشم آلود مردم به قتل خلیفه به خاطر تقدس خلیفه در نزد مردم و این که مردم او را امبرالمومنین می خواندند،واهمه داشتند،زیرا تصور می کردند که اگر خلیفه به قتل برسد ،آسمان و زمین به هم می رسد و بلایای آسمانی و زمینی نازل خواهد شد،
با مشورت خواجه نصیر قرار شد که خلیفه نگون بخت را در نمد پیچیده، و آنقدر به او ضربه بزنند ،تا بمیرد و اگر در حین اجرای این عمل دیدند که ممکن است بلایی نازل شود،اجرای قتل را متوقف کنند،
اتفاقا ،این خلیفه نگون بخت را در نمد آنقدر زدند تا با شکنجه و زجر زیاد بمرد بدون این که بلا یا آفتی نازل شود،
و حکومت پانصد ساله عباسی بدین ترتیب پایان یافت،
هلاکو خان حتی به تشویق خواجه نصیر آخرین پناهگاه و سنگر اسماعیلیه یعنی دژ و قلعه مخوف الموت را تصرف کرد،و با کشتن رکن الدین خورشاه ،آخرین حکمران اسماعیلیه،بساط این فرقه را در هم پیچید،

جالب است که آرامگاه خواجه نصیر در کاظمین هست ، در شهر بغداد در غرب دجله،
گویا خواجه نصیر در کاظمین بیمار شد و در حال احتضار،
و چون دیدند که مرگ او نزدیک است،یکی از نزدیکان گفت ،بهتر است که خواجه را به نجف اشرف انتقال دهیم ،تا پس از مرگش ،در آنجا به خاک سپرده شود.
خواجه نصیر گفت:
شرم دارم و روا نباشد  که در جوار موسی کاظم باشم،،
ولی بهنگام مرگ به جایی دیگر منتقل شوم ،حتی اگر آنجا خاک و زمین اشرف باشد،
در ایران سالروز تولد این دانشمند را روز مهندس می نامند.
نگارش کاظم صداقت   امداد اندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰ | 5:20 | نویسنده : شفیعی مطهر |

خودکامگان چه تعریفی از خود دارند؟

ایوان مخوف [تزار خون ریز روسیه] :
من ماموریت‌ یافته از سوی "خدا و مسیح" برای نجات و رستگاریِ روس‌ها هستم.

آدولف هیتلر:
من مسیری را می‌روم که "خدا" به من دیکته می‌کند و اعتماد به‌ نفسِ کسی را دارم که در خواب راه می‌رود.

بنیتو موسولینی:
من نظر کرده‌ی "خدا" هستم.

فرانسیسکو فرانکو:
من فقط نسبت به "خدا" و تاریخ احساس مسئولیت می‌کنم.

معمر قذافی:
من رئيس جمهوری نيستم که از سمَتِ خود کنار بروم. من رهبر انقلاب ليبی و صاحب اين انقلاب هستم و تا ابدالدّهر و وقتی که "شهيد" شوم در اين سمت باقی خواهم ماند.

رابرت موگابه:
ریاست جمهوری برای من ماموریتی "آسمانی و الهی" است که نمی‌توانم از آن سر باز زنم و شانه خالی کنم.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ | 18:54 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 نلسون ماندلا برای همیشه زنده ماند

✅ نلسون ماندلا مبارز سیاسی آفریقای جنوبی بعد از ۲۷ سال که در زندان بود آزاد شد و در بدو آزادی از زندان برای مردم سیاه پوست خودش سخنرانی کرد ،

✅ گفت ؛ ای مردم ! چه کسی بیشتر از همه زندان بوده ؟
جمعیت سیاه همه  یک‌ صدا فریاد زدند:
- نلسون، نلسون
- ای مردم! چه کسی بیشتر از همه کتک خورد؟
- نلسون ، نلسون
- چه‌ کسی بیشتر تحقیر شد؟
- نلسون، نلسون
- ای مردم! چه کسی بیشتر انفرادی و تنهایی کشید؟
- نلسون، نلسون

حالا دیگر سکوت همه میدان را گرفته بود.

نلسون چه می‌خواهد بگوید!؟

نلسون نگاهی به انتهای جمعیت انداخت ، جمعیتی که سیاه سیاه بود، یک سفید بین‌شان نبود ، و همه پر از هیجان، پر از انرژی، پر از نیاز به "فرمان حمله و انتقام ده‌ها سال تحقیر"!

-گفت ای مردم! من بخشیدم!
 من همه را بخشیدم، شما هم ببخشید...
ما می‌خواهیم زندگی کنیم، می‌خواهیم پیشرفت کنیم، می‌خواهیم الگوی فرزندان‌مان باشیم، می‌خواهیم آینده را بسازیم. ما فرصتی برای کینه‌ورزی نداریم! ما برادری می‌خواهیم، با همان سفیدهایی که ما را  انسان نمی‌دانستند...

ما بزرگیم، ما پاسخ‌مان به آن ها محبت است، ما پاسخ‌مان کنار هم ایستادن است.
چون ما بزرگیم...

✅ آن روز سیاهان رقصیدند، آن روز سیاهان کینه‌ها را دور ریختند، آن روز سیاهان مردی را شناختند که خیلی بزرگ بود.

مردی که حرف‌های نو داشت.
رهبری که دنیا را به شگفتی وا داشت.
رهبری که بزرگی را می‌شناخت...
و با نفرت ؛ با دشمنی و تکبر میانه‌ای نداشت.

✅ "نلسون ماندلا" برای همیشه در تاریخ ماند.
نه پوزه‌ای را به خاک مالید!
نه مشتش را بی‌جهت گره کرد!
نه خشم گرفت!
نه دستور انتقام داد!
انسانیت را به جهان نشان داد!
نلسون ماندلا برای همیشه زنده ماند.

آفتاب  عمرتان  همواره  تابان

نلسون ماندلا چه زیبا گفت:
در هر انقلابی اگر انقلابیون حاکمان و افراد قبلی را کشتند یا انتقام گرفتند،
بدانید آن انقلاب و انقلابیون هیچ وقت کشور را آباد نخواهند کرد. آن ها ظالمانی خواهند بود که فقط دنبال کینه قتل و غارت خواهند بود
و در آخر کشور را به تلی از ویرانه تبدیل خواهند کرد!


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ | 16:6 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 

جوان ترین میلیاردرهای آمریکا

داستین موسکوویتز، 29 ساله، 5.2 میلیارد دلار ثروت دارد و جوان ترین میلیاردر دنیا و هم اتاقی سابق مارک زاکربرگ، است که در تأسیس فیسبوک به او کمک کرد.

برترین ها:

20. کن گریفین، 44 ساله، دارایی بالغ بر 4.4 میلیارد دلار دارد. او ثروتش را در سال 2012 از سود Citade به دست آورده است.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۰ | 16:19 | نویسنده : شفیعی مطهر |

*خدای اسپينوزا

وقتی انیشتین در دانشگاه‌های ایالات متحده سخنرانی می کرد، سوال تکراری بیشتر دانشجویان از او این بود :
آیا به خدا اعتقاد داری‌.‌...؟
و او همیشه پاسخ می داد :
- من به خدای اسپینوزا ایمان دارم...

باروخ دو اسپینوزا فیلسوف هلندی، به همراه دکارت، از بزرگ خردگرایان فلسفه قرن 17 بود.

اسپینوزا می گفت :
خدا می گوید :
دست از دعا بردارید.
کاری که من می خواهم انجام دهی این است که از زندگی لذت ببری.
من از تو می خواهم آواز بخوانی و لذت ببری.
از همه چیزهایی که برای تو ساخته‌ام.
دیگر از رفتن به آن معابد تاریک و سرد که خود ساخته‌ای دست بردار و نگو آنجا خانه خداست.
خانه من در کوه‌ها، جنگل‌ها، رودخانه‌ها، دریاچه‌ها و سواحل است.
من در همه جا با تو زندگی می کنم و عشق خود را به تو ابراز می کنم.
از سرزنش خود در زندگی دست بردار.
من هرگز به تو‌ نمی گویم مشکلی داری یا گناهکاری.
مرا بخاطر هر آنچه باور تو را برانگیختند سرزنش نکن.
اگر نمی توانی مرا در طلوع آفتاب،
در منظره ای،
در نگاه دوستان یا در چشمان پسرت
یا ذره ذره وجودت دریابی...
در هیچ کتابی پیدا نخواهی کرد...!!!
دیگر از من نپرس که چگونه کارم را انجام می دهم؟
به عقلت رجوع کن خواهی فهمید.
دست از ترس من بردار.
من تو را نه قضاوت می کنم،
نه انتقادی.
نه عصبانی می شوم و نه اذیت می شوم.
من عشق خالص هستم.
تقاضای بخشایش را متوقف کن،
چیزی برای بخشش وجود ندارد...

اگر تو را ساخته‌ام ...
پر از احساسات،
محدودیت‌ها،
لذت‌ها،
نیازها،
ناسازگاری‌ها ...
و اراده آزاد و اندیشمند ساخته‌ام...

اگر به چیزی که در تو قرار داده‌ام پاسخ دهی چگونه می توانم تو را سرزنش کنم....؟؟؟

چگونه می توانم تو را مجازات کنم که چرا این گونه هستی، اگر من آنم که تو را ساخته...؟؟؟

فکر می کنی آیا می توانم مکانی برای سوزاندن همه فرزندانم که رفتار بدی داشته‌اند ایجاد کنم...؟؟؟

چه خدایی این کار را می کند...؟؟؟

به همسالان خود احترام بگذار و آنچه را برای خود نمی خواهی برای دیگران هم نخواه...
تنها چیزی که از تو می خواهم این است...

به زندگی خود توجه کن، هوشیاری راهنمای توست. محبوب من، این زندگی نه امتحان است،
نه یک قدم در راه،
نه یک تمرین و نه مقدمه‌ای برای بهشت...

این زندگی در اینجا و اکنون تنها چیزی است که به آن نیاز داری. من تو را کاملا با اراده آزاد و عقل خلق کرده‌ام،
نه جایزه و مجازاتی،
نه گناه و فضیلتی،
هیچ کس سابقه‌ای را ثبت نمی کند.
در زندگی کاملا آزادی...
بهشت یا جهنم...؟؟؟
من به تو نمی گویم که آیا چیزی بعد از این زندگی وجود دارد یا نه،
اما می توانم یک نکته را به تو بگویم :
طوری زندگی کن که انگار بعد از این زندگی چیزی نیست.
این تنها شانس برای لذت بردن و دوست داشتن است.
بنابراین، اگر بعد از این چیزی وجود نداشته باشد، از فرصتی که به تو داده‌ام لذت خواهی برد.
و اگر وجود دارد، مطمئن باش که نمی پرسم که آیا رفتار صحیحی داشته‌ای یا اشتباه،
من می پرسم :
خوشت آمد....؟
خوش گذشت...؟
از چه چیزی بیشتر لذت بردی...؟
چی یاد گرفتی...؟
به چه حدی از کمال رسیدی...؟
دیگر از اعتقاد به من دست بردار.
ایمان، فرض و حدس و تخیل است.
من نمی خواهم به من ایمان داشته باشی،
می خواهم که به خود ایمان داشته باشی.
می خواهم وقتی معشوق خود را می‌بویی،
وقتی دختر کوچک خود را لمس می کنی،
وقتی سگ خود را نوازش می کنی،
وقتی در دریا استحمام می کنی،
مرا در خود حس کنی...

دیگر از تعریف و تمجید من دست بردار،
فکر می کنی من چه نوع خدای خودخواهی هستم...؟
حوصله ستایش ندارم.
خسته شدم از تشکر،
احساس قدردانی می کنی...؟
این را با مراقبت از خود،
سلامتی، روابط خود و دنیا ثابت کن.
شادی را ابراز کن....
این راه ستایش من است.
دیگر چیزهای پیچیده را متوقف کن و آنچه را در مورد من آموخته‌ای یک بار دیگر مرور کن.

به چه معجزات بیشتری نیاز داری...؟
این همه توضیح...؟
تنها چیز مطمئن این است که تو اینجایی ‌و زنده.
و این دنیا پر از شگفتی است.
پس انسان باش و زندگی کن..

👤 اسپینوزا


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰ | 10:20 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 پدیده «اثر شوفر»

پدیده «اثر شوفر» خطرناک‌تر از هردشمن و هرخیانتکاری در کشور!!

 صاحب نظران معتقدند که در شرایط فعلی، بیش از دشمن یا خشکسالی و یا دروغ ، آنچه که کشورمان را تهدید می‌کند، «اثر شوفر» است!

اثر شوفر چیست؟
ماکس پلانک بعد از این‌که جایزه نوبل را در سال ۱۹۱۸ می‌گیرد، یک تور دور آلمان می‌‌گذارد و در شهرهای مختلف درباره مکانیک کوانتوم صحبت می‌کند. چون هر دفعه دقیقاً یک محتوا را ارائه می‌کند، 

راننده‌‌اش احساس می‌کند که همه مطالب آن دانشمند را یاد گرفته است و روزی به آقای پلانک می گوید:

 شما از تکرار این حرف‌ها خسته نمی‌شوید؟ من الان می‌توانم به جای شما این مطالب را برای دیگران ارائه کنم. اگر اجازه دهید من در مقصد بعدی که شهر مونیخ است، به جای شما سخنرانی کنم و شما لباس من را بپوشید و در جلسه بنشینید؟ برای هر دوی ما تنوعی ایجاد می‌شود. پلانک هم قبول می‌کند!
شوفر خیلی خوب در جلسه درباره مکانیک کوانتوم صحبت می‌کند و شنونده‌ها هم خیلی لذت می‌برند. در انتهای جلسه فیزیک‌دانی که درجلسه بود، بلند می‌شود و سوالی علمی را مطرح می‌کند. شوفر که جواب سوال را اصلا نمی‌داند، در نهایت خونسردی می‌گوید: «من تعجب می‌کنم که در شهری پیشرفته مثل مونیخ، سوال‌هایی به این اندازه پیش پا افتاده و ساده از من می‌پرسند! این سوال شما حتی شوفر من هم می‌تواند جواب دهد! سپس از پشت تریبون رو می کند به ماکس پلانک که در جمع حضار نشسته ،می گوید: جناب شوفر (آقای راننده)، لطفا شما به سوال ایشان پاسخ دهید»!
ماکس از جا برمی خیزد و پاسخ آن فیزیک‌دان را می دهد.
از آن پس در علم مدیریت این (توّهم دانایی) را «اثر شوفر» می‌نامند. این تَوّهُم دانایی گاهی در بسیاری از امور از جمله (سیاست، اقتصاد، پزشکی و مدیریت و دین و فرهنگ) برای برخی افراد سطحی نگر و اصطلاحا همه‌چیزدان پیش می‌آید.
غافل از این که  علم و دانش در هر رشته‌ای مانند کوه یخی است که بخش کمی از آن قابل رویت است و بخش اعظم آن را نمی‌توان مشاهده کرد. افراد سطحی‌نگر صرفا بخش قابل مشاهده دانش را می‌بینند و گمان می‌کنند که کل دانش را دریافت کرده‌اند، در حالی که این فقط توهمی از دانایی است نه خود دانایی.

توهم دانایی، یعنی این که فکر کنیم همه جوانب مطلبی را می‌دانیم، بنابراین قاطعانه در مورد آن اظهار نظر می‌کنیم ،در صورتی که اشتباه می‌کنیم. یعنی یا نمی‌دانیم و یا اشتباه و ناقص می‌دانیم و علت اصلی توهمِ دانایی، تصور ناقص ما نسبت به تمام جوانب یک مطلب و سپس مقایسه‌ی دانش خودمان با همان تصور است.

حال اگر در جامعه‌ای، روال این گونه شود که هر کسی بی‌محابا در هر امری مدعی دانستن شود و مردم تفاوت بین فهم متخصص و مدعی تشخیص ندهند، یا به اصطلاح شوفر جای دانشمند اظهار نظر کند و دانشمند بخواهد ماشین را هدایت کند، یعنی شوفر در مسند دانشمندان و دانشمندان در جایگاه شوفر ادامه فعالیت دهند، امور جامعه به قهقرا می‌گراید. افسوس که، این داستان در کشور ما اتفاق افتاده است. بیشتر افراد در جایگاه خود نیستند. گروه عمده‌ای از مدیران و سیاستمداران و گردانندگان اقتصاد با روش‌هایی غیر علمی بر مسند نشسته‌اند و توهم دانایی آن ها را بدانجا کشانده است. و این بیماری درمیان اقشار مختلف جامعه هم سرایت نموده و به قول معروف همه خود را در همه امور عقل کل می‌دانند؛ تا جایی که کلمه (نمی‌دانم) را تحقیر خود می‌دانند.

سقراط می‌گفت :

من داناترین فردم! چون تنها کسی هستم که می‌‌دانم که نمی‌‌دانم. در حالی که دیگران هنوز به نادانی خود نیز، آگاه نیستند.

این جهل سقراطی که بعدها "نیکلاس کوزایی" آن را «جهلِ فرهیخته» نامید، درست همان چیزی است که برای تفکر و پژوهش و جستجوگری نیازمند آنیم. زیرا نخستین گام در تلاش برای کسب دانایی، غلبه بر توهم دانایی است.
ما زمانی می‌توانیم به د‌رک و فهم و دانایی خود امیدوار شویم که آنچه را که نمی‌دانیم با شهامت و جسارت بگوییم:
نمی‌دانم.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ | 10:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |


🔴📣 شلاق جهالت، تلخ اما واقعی!

🤔 وقتی غربی‌ها در قرون هیجده و نوزده با سرعت سرسام‌آوری در حال درنوردیدن افق‌های جدید فکری، اجتماعی، سیاسی و علمی بودند ایران در جهل مرکب خود پا سفت کرده و چنان به تعطیلات و خواب زمستانی رفته بود که هیچ دلسوخته‌ای دلش نمی‌خواست بیدارش کند.

🔥 ایران با شاه بنگی و هپروتی نظام صفوی (سلطان حسین) وارد قرن هیجده شد و با تلی از چشمان از حدقه در آمده مردم کرمان توسط خواجه‌ی عقده‌ای قاجار این قرن پر آشوب را به اتمام رساند.
قرنی که همزمان در آن سوی دنیا شوریده‌هایی مانند ولتر و دیدرو و روسو در حال پروردن نهال بزرگ‌ترین انقلاب تاریخ بودند و در کونیگسبرگ آلمانی  مردی با قد صد و شصت سانتی در حال نوشتن سخت‌ترین و عمیق‌ترین کتب فلسفی بود.

⬅️ ایران به قرن نوزده با فتحعلی‌شاه  و اروپا با ناپلئون سردار سوار بر اسب خوش آمد گفت.
اروپای قرن نوزده بود اروپای هگل و مارکس، انقلاب‌های همه گیر،  کمون پاریس و جاه طلبی‌های ناپلئون و بیسمارک بود و
قرن نوزده ایران قرن کشتن قائم مقام فراهانی، امیر کبیر، میرزا سپهسالار، آقاخان کرمانی....

👤 میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه» ، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند ماه‌ها در سیاه چال قجری ، کتک خورد..
🪚شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان ، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
🪚محمدعلی شاه ، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجه‌گران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.

⚫️ قرن نوزده اروپا قرن استعمار و دزدی ثروت ملل دیگر بود و ایران قرن نوزده، ایران مظفر الدین شاهی که می‌گفت:
در زندگی جز جماع، شکار و خوردن همه چیز بیهوده است.

😓 حال انتظار داریم امروز اقتصادمان  را با فرانسه، رفاه اجتماعی‌مان را با انگلیس، صنعت‌مان را با آمریکا، فرهنگ‌مان را با سوئیس،  علوم انسانی‌مان را با آلمان و سیاست‌مدارمان را با سیاست‌مداران اسکاندیناوی بسنجیم.

✅ واقعیتی که باید بپذیریم این است که فاصله‌ی فرهنگ ما با انگلیس به همان میزان فاصله‌ی تماشاگر ما و آن ها با زمین فوتبال است.
(تماشاگر ما از فاصله‌ی پنجاه متری با زمین و در حضور صدها مامور چماق به دست،  نارنجک و سنگ و بطری و صندلی به زمین پرت می‌کند و در انگلیس، با وجود تماشاگر حاضر در یک متری زمین و بدون حضور مامور و باتوم؛ هیچ شی‌ای به زمین پرتاپ نمی‌شود.)

✅ واقعیت این است که فاصله‌ی صنعت ما با آن ها همان فاصله‌ی موتور گازی با پورشه و
فاصله‌ی توسعه‌ی انسانی ما همان میزان  تفاوت پاکی هوای تهران و مونیخ است.

🔥 خشک‌سالی می‌شود آن ها به این نتیجه می‌رسند كه آب و هوا تغییر کرده و برای آن باید راه و چاره‌ای بیابند و
اندیشمندان ما به این نتیجه می‌رسند كه *موی زنان بیرون بوده و خدا از آنان انتقام گرفته است*!

👈 جامعه‌ی کافران وقتی یک بیماری همه‌گیر شود، علت بیماری را کشف کرده و برای درمان آن واکسن و آنتی ویروس و دارو اختراع می‌کنند.
جامعه ما تصور می کنند بلای آسمانی نازل شده است!
👌 آن ها نان آگاهی‌شان را می‌خورند و ما ، شلاق جهالت مان را...

✅آری ای هموطن!
جهل نرم ترین بالشی است که انسان می‌تواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد..
ما خسته‌تر و پریشان‌تر از آنیم که فکر کنیم،
و این است که به خرافات پناه می‌بریم ...!
مغز ما هنوز همان مغز شاه سلطان حسین و مظفر الدین شاه ،
عمل و کردار و نگاه ما همان نگاه شبان و رعیتی هزار ساله است با این تفاوت که به واسطه‌ی واردات کالاهای مصرفی غرب صاحب موبایل، وای فای و خودرو و کت شلوار شده‌ایم.

🤔 و اما این اما،  امای بزرگی است که می‌توان به آن تکیه کرد و امیدوار آینده‌ای بود که زمینه‌ی آن در حال شکل گرفتن است. زمینه‌ای برای عبور از خرافات و جهل...
هستند نوجوانان و جوانان پرسش‌گر و مردان و زنان  شایسته‌ای که بر حسب مطالعه و خصوصا مطالعه‌ی تاریخ، به رشد و کسب بینشی عمیق‌تر  از عموم  رسیده‌اند .
باید امیدوار بود این جمعیت فزونی یابد.
باید این پرسش را از همه پرسید:
باید پرسید هموطن چقدر مطالعه می‌کنی و چقدر از این مطالعه‌ی تو سهم مطالعه‌ی تاریخ است؟

به امید عبور سریع‌تر  از قرون وسطای ایران.. و امید به آگاهی و برنایی.


👤 ع. خدابنده

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ | 10:27 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 سختکوشی

+میلتون ، با وجود این که نابینا بود ، می نوشت.
+بتهوون ، در حالی که ناشنوا بود آهنگ می ساخت.
+هلن کلر ، در حالی که نابینا و ناشنوا بود سخنرانی می کرد!
+رنوار ، در حالی که دست هایش دچار عارضه رماتیسمی بود ، نقاشی می کرد.
+مجسمه ساز مکزیکی بعد از قطع دست راستش ، ساخت مجسمه ای را که آغاز کرده بود با دست چپ به پایان رساند!

آدم ها علی رغم نابینایی ، ناشنوایی ، معلولیت ، پیری ، فقر ، کم سنی ، مشقت یا بی سوادی بر سختی ها غلبه می کنند ، از همه پیشی می گیرند ، کار را به اتمام می رسانند و موفق می شوند .

شما هم شک نکنید می توانید علی رغم سختی ها و مشکلات خود را به هدف برسانید.

@ketab_free


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۰ | 16:59 | نویسنده : شفیعی مطهر |

ترسو ها
هیچ وقت آغاز نمی کنند

ضعیف ها
هیچ وقت تمام نمی کنند

و برنده ها
هیچ وقت کوتاه نمی آیند...!
🌹🌹
شما را چگونه می شناسند؟

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که اين شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

زمانی که برادرش لودويگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع ديناميت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را مي‌خواند با ديدن تيتر صفحه اول، ميخکوب شد:
«آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترين سلاح بشری مرد!»

آلفرد، خيلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: 

«آيا خوب است که من را پس از مرگ اين گونه بشناسند؟»

سريع وصيت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسياری را خط زد و اصلاح کرد. پيشنهاد کرد ثروتش صرف جايزه‌ای براي صلح و پيشرفت‌های صلح آميز شود. امروزه نوبل را نه به نام ديناميت، بلکه به نام مبدع جايزه صلح نوبل، جايزه‌های فيزيک و شيمی نوبل و ... مي‌شناسيم. او امروز، هويت ديگري دارد.

يک تصميم، براي تغيير يک سرنوشت کافی است!
سلام صبح زیبای تان بخیر و شادمانی همراه با فرجامی آرام و نیکو.امداداندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ | 10:36 | نویسنده : شفیعی مطهر |

مهاتما گاندی (1948 - 1869)

👤 آلبرت اینیشتین -که از او به‌عنوان 'مرد قرن بیستم' و 'چهارمین مرد محبوب جهان در قرن بیستم' یاد شده است- نیز عمیقاً شیفته‌ و دلبرده‌ی مرام و شخصیت گاندی بود و گفت:
"از نظر من، نگرش و روش و منش گاندی در میان عموم سیاستمداران جهان "روشن‌بینانه‌ترین" است و همه‌ی ما بایستی بکوشیم شیوه‌ی او را در پیش بگیریم و از توسل به خشونت و ارتکاب هرگونه زشتی و پلیدی در راستای نیل به اهداف و آرمان‌هایمان بپرهیزیم."

👈 اینیشتین آن چنان عمیق تحت تاثیر گاندی و شگفت‌زده‌یِ شخصیت وارسته و متفاوت او بود که دگربار درباره‌‌اش گفت:
"نسل‌های بعدی به‌سختی باور خواهند کرد که روزگاری چنین موجودی از گوشت و پوست بر روی زمین می‌زیسته است."

👤 گاندی در توضیحِ "فلسفه‌ی عدم خشونت" و زندگی خود، در زندگی نامه‌ی خودنوشت‌اش آورده است:

"وقتی ناامید می‌شوم به‌خاطر می‌آورم که در طول تاریخ، هماره راه حقیقت و عشق پیروز بوده است.
👌 حکمرانان ستمگر و آدمکش اگر چه در برهه‌ای از تاریخ شکست‌ناپذیر جلوه می‌کنند؛ ولی نهایتاً جملگی شکست خورده‌ و سقوط کرده‌اند."

🌺🌸🍃


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه هجدهم تیر ۱۴۰۰ | 8:5 | نویسنده : شفیعی مطهر |
         مطالب قدیمی تر >>