متن سنگ قبر تعدادی از بزرگان تاریخ
#حافظ
بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
#سهراب_سپهری
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیا
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
#کوروش_بزرگ
ای انسان هر که باشی و از هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسیها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر.
#پروین_اعتصامی
آن که خاک سیهاش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایّام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
#دکتر_علی_شریعتی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفتهتر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را
#نیوتن
طبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید......
و همه روشن شد
#خسرو_شکیبایی
در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
#وینستون_چرچیل
من برای ملاقات با خالقم آمادهام
اما این که خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست
#اسکندر_مقدونی
اکنون گور او را بس است
آن که جهان او را کافی نبود
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی
استاد تو کیست؟
نقل است که از بایزید پرسیدند: پیر و استاد تو کیست؟
گفت: پیرزنی...
و چنین شرح داد که: روزی در حال و هوایی الهی و غلبات شوق و توحید بودم. به بیابان رفتم. پیرزنی با انبانی از آرد از راه رسید و گفت:
این کیسه ارد من برگیر و برایم به شهر بیاور.
ولی حال من چنان بود که خود را هم نمیتوانستم بردن، چه رسد به انبان آن پیر زن.
شیری را اشارت کردم، بیامد، انبان بر پشت شیر نهادم و به پیر زن گفتم:
به شهر که رسیدی میگویی که را دیدم؟
پیرزن گفت: به شهر که رسیدم خواهم گفت که ظالمی متکبّر را دیدم!
گفتم: هان؟ چه گویی...!!؟
پیرزن گفت: این شیر بر ما وظیفهای دارد؟
گفتم: نه!
گفت: تو این شیر. را که خدای عزّ و جل تکلیفی بر عهدهاش نگذاشته، مکلّف کردی به برداشتن بار، این ظلم نیست؟
گفتم: آری، ظلم است!
و میخواهی بدانی که اهل شهر بدانند که او تو را مطیع است و تو صاحب کراماتی.... این تکبّر نیست؟
گفتم :بلی. تکبُّر است.
توبه کردم و از اعلی به اسفل آمدم!
این بود شرح داستان من با پیر و استادم!
#تذکرهالاولیای عطّار
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
تاوان جهل تودهها را که چه کسانی میدهند؟
گفته میشود وقتی قاضی از قاتل انورالسّادت (رئیسجمهور مصر) که عضو گروه
جهاد اسلامی بود میپرسد :چرا او را کشتی؟
قاتل جواب میدهد: او یک سکولار بود.
قاضی میگوید: آيا معنی سکولار را میدانید؟
قاتل میگوید: نه نمیدانم!
**************
در ترور نافرجام نجیب محفوظ(نویسنده مصری برندۀ جایزۀ نوبل) قاضی از ضارب میپرسد:
چرا نجیب را با خنجر زدید؟
ضارب میگوید: بهدلیل نوشتههایش، خصوصاً کتاب بچّههای محلّۀ ما.
قاضی میگوید: کتاب را خواندهای؟
ضارب میگوید: خیر!
****************
قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری میپرسد: چرا او را کشتی؟
قاتل میگوید: او کافر است.
قاضی به قاتل میگوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
قاتل: از کتاب هایش.
قاضی میگوید: آیا کتابهایش را خواندهای؟
قاتل جواب میدهد: خیر من اصلا سواد ندارم!
************
اینگونه جامعۀ بشری تاوان جهل عدّهای را داد و میدهد!
@irWonders
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی
کارنامۀ یک عمر کار با وداد و پیکار با بیداد
کاروان شهید رفت از پیش
وآن ما رفته گیر و میاندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
امروز قلبی از تپش و پایی از پویش بازماند،
که در زمین، زمینۀ شور می آفرید و در زمان زمانۀ شعور.
امروز پرندهای از پرواز و بلبلی از آواز بازماند،
که پیوسته برای جهان آوای آبادی و برای انسان نغمۀ آزادی میسرود.
امروز شمعی خاموش شد که برای هر جمعی خروش میآفرید.
امروز روح بلند مرد بزرگ عرصۀ جهد و جهاد،و مدیر کار با وداد و پیکار با بیداد «اسحاق مشکینی» از سرای خاک به سرسرای افلاک پَرکشید.
با آغاز خیزش خیرآفرین انقلاب در سال 1357 در سراسر کشور رهبری روحانی شجاع و انقلابی حجت الاسلام و المسلمین مشکینی در کاشان نقش بسزایی در هماهنگی روحانیت و تشکل های انقلابی داشتند و مردم، فریادهای مرگ برشاه و درود برخمینی او را فراموش نخواهند کرد .
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ادامه مطلب
سرنوشت تلخ یک کارآفرین کوشا
در سال 1330کفش ایرانیها گیوه و نعلین و گالش بود و از طرفی شهرنشینی باب شدهبود. یک جوان اصالتا شیرازی،به نام محمد رحیم متقی ایروانی،پیش خود فکر کرد که مردم ممکن است بینان سر کنند، اما بی کفش نمیتوانند دنبال نان بروند!
به گفته او نمیتوان شهرنشینی کرد، آن هم بدون کفش و پابرهنه؛ پس مردم به دو چیز نیاز دارند. یکی نان و یکی کفش!
با این فکر به کشور چکسلواکی رفت و دو کارشناس چک استخدام کرد و یک دستگاه اتوکلاو کفش خرید و به ایران آمد و در خیابان گلوبندک تهران پاساژی ساخت و شروع به تولید کفش نمود.
ایروانی کارش با 35 کارگر شروع کرد؛ او کمر همت بست و چون سوداهای بزرگ در سر داشت، با وام و پس انداز و ارث و ..، زمین بزرگتری در مهرآباد کرج خرید و در آن محل اول یک مسجد ساخت و بعد کارخانۀ تولید کفشش را هم به آنجا منتقل کرد.
محمد رحیم کم و بیش، از این و آن، سرزنش میشنید که ،"تا وقتی کفش خارجی هست، چه کسی گیوه و گالش ایرانی میخرد؟؟". اما این حرفها او را دلسرد نکرد و کم کم طوری شد که در سال 1337 ، کفش چرمیای تولید کرد که بسیار با دوام بود!!!!
او کفشها را به قیمت چهارتومان میفروخت. این در حالی بود که کفش خارجی آن زمان ده تومان بود و آن دوام و زیبایی را نداشت!!!!!
جالب این که ایروانی، در سال 1343 موسسهای با هدف پرورش 22 کودک دو ماهه تا 2ساله تاسیس کرد تا در آینده، این کودکان، از مدیران کارخانهاش و مدیران ایرانی بشنود.
قرار بر این شد بخشی از درآمدش به مصارف تحصیلی این22 کودک برسد و خوراک، پوشاک و وسایل زندگی ساده و کم خرج آنها همه به عهدۀ خودش باشد.
قانونی هم وضع کرد که هیچ کدام از این کودکانِ تحت سرپرستی او، بعد از رسیدن به سن 18 سالگی، هیچ تعهدی نسبت به او ندارند و آزادند که هرجور دلشان خواست زندگی کنند!! فقط انتظار او این است که نسبت به "تحصیل" جدی باشند و "حسن اخلاق" را اساس کارشان قرار بدهند.
ایروانی، طی سال های 35 تا 57 بیش از 50 شرکت تاسیس کرد و برای کارگرانش خانۀ سازمانی ساخت و سرویس رایگان ایاب و ذهاب در نظر گرفت!!!
القصه کسب و کار او پیوسته رو به پیشرفت بود ،تا آن که در سال 57، شرکت کفش محمدرحیم متقی ایروانی، با وقوع انقلاب مصادره شد و متاسفانه به دلایلی مثل ضعف مدیریت و واگذار کردن آن به بخش خصوصی، یا همان دزدهای سر گردنه، کارخانهای که روزگاری، 10هزار خانوار کارگری را به خوبی اداره می کرد به ورشکستگی کشیده شد!!!!!!!!!!
قلب کارخانه از تپش ایستاد و کارخانۀ او هم به مرور، تبدیل به انبار ماشینها و خودروهای سایپا شد!
ایروانی، با دل شکسته به آمریکا رفت و کودکان تحت نظرش، که آن زمان 14 تا 16 ساله شده بودند را هم، با هزینۀ خودش به خارج از کشور برد؛ و در آنجا کارخانۀ چرمسازی بوستون را تاسیس کرد و باز هم کفش تولید کرد! و سرانجام در 12بهمن ماه سال 1384 بعد از یک روزِ کاملِ کاری در غربت از دنیا رفت.
محمد رحیم متقی ایروانی، همان موسس کفش 🌹🌹🌹🌹🌹"ملی"🌹🌹🌹🌹🌹 بود.
همان کفشی که در کودکیِ خیلی از ما، خاطره ها برایمان ساخته. همه ی ماها از آن کفشها پوشیدهایم ! تنگ میشد اما خراب نمیشد! هم اکنون از پرسنل 10 هزار نفریِ کفشِ ملی، فقط و فقط 700 نفر باقی ماندهاند که در کفش گنجه و بخشهای بازرگانی مشغول به کارند. از کفش ملی که حمایت نشد.... کاش حداقل از این 700نفر باقی مانده حمایت کنیم
تقدیم به شیرازی های عزیز وهمه دوستان،،
من این موضوع را نمیدانستم واز خواندن این واقعیت،، هم لذت بردم وهم افسوس فراوان خوردم که در اثر
ندانم کاری چه ضرباتی به اقتصاد
وشخصیتهایی همانند اقای متقی ایروانی زده شده،،
روحش شاد و قرین رحمت الهی باد
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
مصاحبه با همسر رضاشاه درباره خانواده پهلوی
مرتضی رسولی/گفتوگو
من در سال 1284 شمسی به دنیا آمدم. پدربزرگم ملقب به مشکوهالدوله از طایفه قاجار بود؛ به همین دلیل هم در دوره قاجاریه سمتهای دریاری داشت. پدرم غلامعلی میرزامجللالدوله در زمان سلطنت رضاشاه رئیس تشریفات دربار بود؛ به همین دلیل الفت خاصی میان او و رضاشاه برقرار بود.مادرم، گوهر ملک نام داشت، مجموعاً 2 خواهر (اشرفالسلطنه و عزت) و 2 برادر داشتم. 2 برادرم احمد میرزا و عباس میرزا رضاشاه برای تحصیل به خارج فرستاد. یکی در دانشگاه وست مینستر انگلستان و دیگری در سن سیر فرانسه تحصیل کرد. وقتی که به ایران برگشتند سرمایهای از ارث پدری داشتند. اما متأسفانه هیچکدام عاقبت بخیر نشدند و در نتیجه اعتیاد به تریاک و الکل درگذشتند. یک روز که برای دیدن احمدمیرزا رفته بودم، با اه و ناله گفت: «ببین چه ریختی شدم.» عباس میرزا هم، که تریاک را در عرق حل میکرد و میخورد، کبدش عیب پیدا کرد و مدتی در بیمارستان شهربانی بستری شد. هر 2 جوان، با آن که تحصیلکرده بودند، دست دستی خودشان را به کشتن دادند.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ادامه مطلب
❗️#رضاشاه چگونه پادشاهی بود؟
❕دیکتاتور و ظالم؟
❗️عیاش و خوشگذران؟
❗️یا دمکرات و مردمدار؟
☑️رضاشاه را اگر با عرف امروز بسنجیم، دیکتاتور بود. اما برای درک این مرد باید به دو موضوع دقت کرد:
-شرایط جهان در آن دوره
-شرایط ایران در آن دوره
🔸 شرایط جهان:
-همدوره رضاشاه در شوروی، استالین بود که برای تثبیت قدرت خود بیست میلیون نفر را اعدام کرد.
-در همان دوره در کشور ترکیه چند میلیون ارمنی کشتار شدند.
-همزمان در ژاپن پانصدهزار دختر از منچوری ربوده شدند.
-در ده ها کشور دیگر نیز اوضاع بدتر از این بود....
اگر این ها را بدانیم، در آن شرایط رضاشاه را باید یکی از دموکراتترین سران حکومت های جهان وقت نامید که بدون کشتار مردم، بدون قتل عام و نسل کشی، به قدرت رسید!
🔸 شرایط ايران:
رضاشاه زمانی به قدرت رسید که ايران از لحاظ اوضاع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و امنیت ملی در قهقرا به سر میبرد.
-وی زمانی شاه شد که یک سوم از جمعیت کشور در ماجرای قحطی بزرگ، از گرسنگی مرده بودند.
-همچنین کشور هیچ درآمدی از نفت و گاز و منابع معدنی نداشت.
-مملکت فاقد ارتش، پلیس و هر ارگان حکومتی و نظامی بود.
-نیروهای تجزیهطلب از خراسان تا گیلان، از آذربایجان تا کردستان و از خوزستان تا بلوچستان با تمام قدرت داعیه جدایی سر داده بودند. اگر او با خشونت این گروه ها را سرکوب نمیکرد، ایرانِ فعلی شامل کشورهای جمهوری سوسیالیستی گیلان، جمهوری دموکرات کردستان، آذربایجان، عربستان (خوزستان) و... میشد.
به تمام این موارد ملی، اضافه کنید:
-بنیانگذاری دانشگاه تهران،
-تهیه و تصویب نخستین قانون مدنی ایران،
-بنیانگذاری ثبت اسناد و ثبت احوال و اجباری کردن صدور شناسنامه،
-لغو کاپیتولاسیون دوره قاجار برای انگلیس و روسیه،
-ملیکردن جنگلها و مراتع ایران،
-براندازی سیستم خانسالاری و تعطیل کردن حرم سرای قجری،
-متحدکردن نیروهای نظامی و تشکیل ارتش ایران،
-بنیانگذاری سیستم بانکی کشور،
-بنیانگذاری سیستم بیمه در ایران،
-ساخت راهآهن سراسری،
-تغییر تقویم رسمی از تقویم قمری به خورشیدی،
و دهها اصلاحات و اقدامات ملی دیگر که باید توجه داشت، با توجه به جوِّ سنتی و مخالفت های جامعه مذهبی ایران در آن دوره، هرکدام از این اقدامات در نوع خود یک معجزه بود.
🔺رضاشاه تنها یک بار تاج گذاری کرد و دیگر هرگز نه تاج نهاد و نه برتخت نشست.
🔻وی اولین حاکم ایران پس از اسلام بود که حرم سرا نداشت و در اولین روز سلطنتش حرم سرای بزرگ قاجاری را با دهها زن و دختر تعطیل کرد.
در حالی که می توانست از خزانه مملکت به عیش و نوش بپردازد، اما این کار را نکرد. تنها یک سفر خارجه به ترکیه داشت و در تقریبا تمام دوران پادشاهی خود به جای استفاده از تاج و لباس شاهی، یونیفرم نظامی و خدمت بر تن کرد.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
رضاشاه،خوب یا بد؟و یا....؟
رضا شاه میگوید: ﻫـﻨﮕـﺎﻣﯽ ﮐـــﻪ ﻣـﻦ ﺁﻣــــﺪﻡ ؛
ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﺷﺖ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ روسیه ٫ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺷﻮﺭﻭﯼِ ﮔﯿﻼﻥ٬ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﺋﯿﺲ جمهور ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻭ به ناﻡ ﺧﻮﺩ ﺗﻤﺒﺮ ﭼﺎﭖ ﻣﯽﮐﺮﺩ... (این کار تجزیه طلبی و خیانت به ایران بوده است).
ﺩﺭ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ ﻣﺮﮐﺰﯼ، ﺍﻣﯿﺮ ﻣﻮﯾﺪ ﺳﻮﺍﺩ ﮐﻮﻫﯽ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ میکرﺩ...
ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﻭ بخشهاﯾﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻝ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ در دست ﺩﻭ ﻃﺎیفه ﺗﺮﮐﻤﻦ ﺑﻮﺩ...
ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﯽ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻣﻌﺰﺯ ﺑﺠﻨﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺍﯾﻞ ﺷﺎﺩﻟﻮ ﺑﻮﺩ...
ﺁﺫﺭﺑﺎﯾﺠﺎﻥ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﻭ ﻧﻮﺍﺣﯽ ﻫﻢ ﻣﺮﺯ ﺑﺎ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺍﻟﺴﻠﻄﻨﻪ ﻣﺎﮐﻮﺋﯽ ﺑﻮﺩ...
ﻏﺮﺏ ﺍﺭﻭﻣﯿﻪ ﻭ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺁﻗﺎ ﺳﻤﯿﺘﻘﻮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺮﭼﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ ﻣﯽﮐﺮﺩ...
ﺁﺫﺭﺑﺎﯾﺠﺎﻥ در ﺩﺳﺖ عشایر ﺍﯾﻞ بزرگ ﺷﺎﻫﺴﻮﻥ ﻭ ﻫﻤﺪﺍﻥ در ﺩﺳﺖ ﻋﺸﺎﯾﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﻮﺩ...
ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﺑﻠﻮﭺﻫﺎ ﺧﻮﺩﮔﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺩﻭﺳﺖﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ ﺳﺮﮐﺮﺩﻩ ﺑﻠﻮﭺﻫﺎ ﺳﮑﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﯾﺎﺭ ﺭﺳﺘﻢ ﺩﺳﺘﺎﻥ نیز ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ تجزیه شده ﺑﻪ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﭘﺎﮐﺴﺘﺎﻥ ﺑﭙﯿﻮﻧﺪد...
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ استان ﻣﺴﺘﻘﻞِ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ، میباﯾﺴﺖ ﻭﯾﺰﺍ میگرفتند ﻭ حاکم ﺁﻧﺠﺎ (شیخ خزعل زیر تحریک اعراب ) ﺳﺎلها ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻧﻤﯽﺩﺍﺩ... و خیال جداسازی خوزستان از ایران را داشت.
ﺗﺮﮐﻤﻦﻫﺎ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺭﺍ ﻏﺎﺭﺕ میکرﺩﻧﺪ...
ﻣﺮﮐﺰ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﺤﻞ ﺟﻮﻻﻥ ﯾﺎﻏﯿﺎﻥ ﻭ ﻟﺮﻫﺎﯼ ﺷﻮﺭﺷﯽ ﺑﻮﺩ،
ﻧﺎﯾﺐﺣﺴﯿﻦﮐﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﺑﺎﺝ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺟﻨﺎﯾﺘﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺍ ﻣﯽﺩﺍﺷﺖ...!
رضاخان جوزدانی و جعفرقلی خان چرمهینی در نجف آباد و لنجان (اصفهان) به راهزنی مشغول بودند.
ﺷﻤﺎﻝ ﮐﺸﻮﺭ در ﺩﺳﺖ ﺭﻭﺱ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ جنوب ﺩﺳﺖ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻫﺎ!
ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﺎﭖ میکرﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣـﻖِ ﺗـﻮﺣـّﺶ، میگرﻓﺘﻨﺪ...
ﺗﺮﺍﺧﻢ ﻭ ﺳﻮﺯﺍﮎ ﻭ ﻣﺎﻻﺭﯾﺎ نه ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﻌﺎﺩِ ﯾﮏ "ﮐﺸﻮﺭ" ﺑﯿﺪﺍﺩ میکرﺩ...
%95 ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻧﺸﯿﻦ ﯾﺎ ﻋﺸﺎﯾﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ،ﺁﻥ ﺍﻧﺪﮎ ﺷﻬﺮﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﺎ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻧﺪﺍﺷﺖ...
%98 مردم ، ﺳﻮﺍﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ و ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ...
ﺭﺍﻩ ﻭ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩ...
ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﺮﺍﻕ میرﻓﺘﻨﺪ...
ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﺑﺎﻧﮏ ﻭ ﺷﯿﻼﺕ ﻭ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﮔﻤﺮﮎ ﻭ ... در ﺩﺳﺖ ﺍﺟﻨﺒﯽ ﺑﻮﺩ...
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﯾﮏ ﺷﺒﻪ ﻣﺴﺘﻌﻤﺮﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺿﺮﺑﺖ ﺁﺧﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ بودند ، ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻝ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺏ...؟!
ﻭ ....
ﻫـﻨﮕـﺎﻣـﯽ ﮐـــﻪ ﻣـﻦ ﻣـﯽﺭﻓـــﺘﻢ :
برای ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﻠﯽ ﻭ ﺳﭙﻪ ، ﺍﺭﺗﺶ ﻧﻮﯾﻦ ، (ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ،ﻫﻮﺍﯾﯽ،ﺯﻣﯿﻨﯽ)
ﺭﺍﺩﯾﻮ ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻣﺪﻧﯽ ، ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ ﺳﺮﺍﺳﺮﯼ ، ﺻﻨﺎﯾﻊ، ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺘﺎﻥ، ﮊﺍﻧﺪﺍﺭﻣﺮﯼ و پلیس، ﺩﺍﻧﺸﺴﺮﺍﯼ ﻋﺎﻟﯽ ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ملی، ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺳﺎﺯﯼ ، ﺛﺒﺖ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ، ﺑﯿﻤﻪ ، ﻣﻮﺯﻩ ، فرودگاه ، ﻓﺪﺭﺍﺳﯿﻮﻥ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻭ..... ساخته بودم.
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯﺍﺕ استعماری ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻟﻐﻮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
ﺯﻧﺎﻥ که نیمی از جمعیت بودند فعالانه ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ...
ﻋﺸﺎﯾﺮ ﺍﺳﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ، ﺧﺎﻧﺴﺎﻻﺭﯼ ﺑﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺩﺍﺩﮔﺴﺘﺮﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻗﻀﺎ ﮐﻪ ﺍﻭﻗﺎﻑ ﻭ ﻣﮑﺘﺐﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍینها ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺎﻧﻨﺪِ ﺍﺣﯿﺎﯼ ﺍﻣﺎﮐﻦ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻭ ﻣﻠﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺪﺕ 16 ﺳﺎﻝ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﻧﻔﺖ ﺑـﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ...!
آخوندهایی که امروزه اختلاس و دزدی های هزاران میلیاردی از پول شما کردهاند و پول شما را بی ارزش کردهاند به شما القا کردند که ﺑﻪ ﻣﻦ بگویید؛ ﺑﯽﺳﻮﺍﺩِ ﻗﻠﺪﺭ !؟ِ ﺗﺮﯾﺎﮐﯽ؟!
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻣﻦ ﺑﯽﺳﻮﺍﺩ بودم اما دانشگاه تهران را ساختم. ... ﻭ ﻗﻠﺪﺭ ﺑﻮﺩﻡ اما ارتش منظم را برای ایران ساخته و تجهیز کردم، من ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻌﻤﺎﻝ تریاک ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﮐﺮﺩم ، ِﺗﺮﯾﺎﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟!
حال بگویید....
ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥِ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾـﺮﺍﻥ ﭼـﻪ ﮐﺮﺩﯾﺪ...!؟.
هنگامی که مامور انگلیسی مرا برای تبعید به جزیره موریس در آفریقای جنوبی سوار بر کشتی کرد پرسید: نگرانی؟ من پاسخ دادم:
نه، من دانشگاه تهران را ساختم تا جوانان ما با آگاهی و دانش با استعمار انگلیس مبارزه کنند. مامور انگلیسی گفت: ما هم در قم حوزه علمیه ساختیم که هرچه دانشگاهیان ببافند، آخوندها پنبه کنند... فرازى از تاريخ تلخ ايران كلهر.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
✅ *دغدغه ناصرالملکها هنوز برجاست*
✍️ مهدی تدینی
🔗شاید حتی نامش را نشنیده باشید:
«ناصرالملک»، از رجال برجستۀ قاجار
اما این مرد، ۴۶ ماه نایبالسلطنۀ ایران بود، یعنی کارهای اجرایی شاه (احمدشاه) بر عهدۀ او بود.
🔗ناصرالملک لقبش بود، نام اصلیاش ابوالقاسمخان قراگوزلو بود، متولد ۱۲۴۵ شمسی...
او اولین تحصیلکردۀ ایران در دانشگاه آکسفورد بود.
*۱۲۵۷ تا ۱۲۶۲ در اروپا هم تحصیل کرد* و هم برخی کارهای سفارت را انجام میداد و به هلند و آلمان نیز برای کارهای دیپلماتیک رفته بود.
🔗مرد جهاندیدهای بود و سواد عصر جدید را هم در انبان داشت، برخلاف اکثر رجال آن دوران و برخلاف عموم مردم و علما و روحانیون...
در دورۀ مظفرالدینشاه، سالهای ۱۲۷۵ تا ۱۲۷۷ *وزیر مالیه* بود.
پس از اعلام مشروطه دو بار نخستوزیر شد.
🔗پس از برکناری محمدعلیشاه (۱۲۸۸) و تعیین احمدشاه نابالغ بهعنوان شاه ایران، ابتدا عضدالملک و بعد از مرگ او، ناصرالملک ۴ سال نایبالسلطنۀ ایران بود.
پس از آنکه احمدشاه در ۱۸ سالگی تاجگذاری کرد، ناصرالملک مسئولیتهایش را واگذار کرد و به لندن رفت.
🔗اما نامۀ ناصرالملک به آیتالله طباطبایی
در روزهایی که علما به همراه سایر عدالتخواهان در پی مطالبات خود برای مجلس و عدالتخانه بودند، نامهای به آیتالله طباطبایی که از رهبران عدالتخواهان بود نوشت و تلویحاً اشاره کرد این راه که او و سایر عدالتخواهان میروند درست نیست.
در واقع تمام حرف ناصرالملک در آن نامه را میتوان خلاصه کرد در اینکه به گمان او مشکل اصلی ایران به زبان امروزی «ضعف منابع انسانی» است...
این ضعف هم به دلیل این است که ما در ایران افراد باسواد و آگاه به علوم جدید نداشتیم، که این نیز به دلیل ضعف، یا بهتر است بگوییم، فقدان نظام آموزشی بود...
🔗ناصرالملک میکوشید با مثال آوردن منظور خود را به آیتالله طباطبایی بفهماند.
میگوید، کاری که عدالتخواهان اکنون میکنند مصداق این است ران نپختۀ شتری را در حلق بیماری میکنند که رو به موت است و او را تازیانه میزنند تا از بستر برخیزد و بدود.
میگوید، باید قطره قطره در گلوی این بیمار ناتوان آبگوشت چکاند و زیربغلش را گرفت و او را نرم نرم از جا بلند کرد.
ناصرالملک میگوید، اکنون *در کل ایران ۱۰۰ آدم باسواد* که بتوان آنها را برای مجلس و برای اجرای امور اجرایی کشور انتخاب کرد نداریم.
البته تأکید میکند، اینکه یک نفر چنان متکلف حرف بزند که برای فهمیدن منظورش به فرهنگ لغت نیاز باشد، دلیل بر باسوادی و لیاقت فرد نیست...
بلکه به افرادی نیاز است که سواد مدرن دارند، علوم جدید را میدانند.
ناصرالملک ژاپن و اقدامات امپراتور میکادو را مثال میزند و در نهایت پیشنهاد خود را هم مطرح میکند:
او میگوید در ایران حدود سه هزار مدرسه است که اینها زیر نظر علما اداره میشوند و از موقوفات بهره میبرند.
اما این مدارس به *هیچ دردی نمیخورند،* زیرا علوم جدید در آنها تدریس نمیشود.
پیشنهاد او این است که علما اگر میخواهند اقدام مفیدی انجام دهند از این نفوذ خود بهره برند و علوم جدید را به عنواد مواد درسی اجباری وارد مدارس کنند.
🔗او نتیجه میگیرد:
«برای هر مدرسه یک دوره از علوم عصر جدید را مجبوری قرار بدهند، ۱۲ سال نمیگذرد که دو طبقه شاگردهای فارغالتحصیل از این مدارس بیرون خواهد آمد.
آن وقت مملکت ایران به قدر کفایت آدم عالم خواهد داشت که بتواند این حرفهایی که امروز میزنند و ابداً ثمر و فایدهای ندارد از روی علم و بصیرت به موقع اجرا بگذارند.»
🔗 *ناصرالملک از معدود رجال قاجار است که میتوان او را بسیار جدی گرفت.*
وقتی مشروطه پیروز شد، او کوشید به عنوان میانجی، رابطۀ شاه و مجلس را درست کند.
شاید به همین دلیل بود که بعدها فروغی، رئیس مجلس، برای نایبالسلطنه شدن او تلاش کرد، زیرا او را قابل اعتماد و لایقتر از دیگر رجال قاجار میدانست.
🔗 *اکنون ۱۱۱ سال از نگارش این نامه میگذرد،* نام ناصرالملک فراموش شده است، اما معضل «ضعف منابع انسانی» همچنان پابرجاست...
معضل نظام آموزشی همچنان پابرجاست...
*مسیر انسانهای لایق به خارج از کشور بسیار هموارتر است تا به میدان بهارستان و مجلس...!*
و مجلس همچنان برای گلابیخورها درهای گشودهتری دارد *تا برای آدمها بزرگ...*
ژاپنی که ناصرالملک مثال زد، فاصلهاش با ما روز به روز بیشتر شد و ما ایران ماندیم...
گویا سرنوشت اندوهبار ما را پایانی نیست...
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
✍️ #مثلمدادباش
🔸عالمی مشغول نوشتن با مداد بود. کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشتههایم، مدادی است که با آن مینویسم.
میخواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید. عالم گفت:
پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
🔸#اول:
می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را
هدایت می کند و آن دست خداست!
🔸#دوم:
گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را
تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!
🔸 #سوم:
مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛
پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
🔸#چهارم:
چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛
پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
🔸#پنجم:
مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى،
ردی از آن به جا مىماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!
🕋 @doostibakhoda
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
✍️ محمد فاضلی
🖊 وطن یعنی سه سرباز
یک داستان واقعی
✅ ژنرال روس تا آن لحظه فکر میکرد با فوجی از سربازان ایرانی میجنگد اما وقتی فهمید تمام 48 ساعت گذشته را با سه سرباز جنگیده به نشانه احترام یکی از درجههایش را از روی شانه برداشت و روی جنازه سرباز گذاشت.
✅ سه سرباز (سرجوخه مصیب ملکمحمدی، سرباز وظیفه عبدالله شهریاری و سرباز وظیفه سیدمحمد رایی هاشمی) در سوم شهریور 1320 که قوای روسیه قصد تجاوز به خاک ایران و اشغال کشور در جریان جنگ جهانی دوم را داشتند، به مدت 48 ساعت در کنار پل مرزی جلفا در مقابل لشکر 47 شوروی مقاومت کردند و به شهادت رسیدند.
✅ دستور تخلیه پادگان در مقابل ارتش شوروی که از تهران رسید، سرجوخه به سربازانش گفت:
هر کسی میخواهد، برگردد. من اینجا میمانم. میخواهم از کشور مقابل اجنبیها دفاع کنم.
ملکمحمدی همراه با سرباز عبدالله شهریاری، سیدمحمد رایی هاشمی و سرباز دیگری ماندند و ارتش شوروی را 48 ساعت از ورود به خاک ایران بازداشتند.
@sokhanranihaa
✅ نوشتهاند «سرلشکر نوویکف ... وقتی فهمید ۴۸ ساعت تنها با ۳ سرباز جنگیده، به نشانه احترام یکی از درجههایش را از روی دوشش باز کرد و روی سینه سرجوخه محمدی گذاشت و از چوپانی خواست ۳ سرباز شجاع را به شیوه مسلمانان کنار پل آهنی دفن کند. تدفین این ۳ سرباز به خاطر وطنپرستیشان با تشریفات نظامی از سوی لشکر ۴۷ ارتش دشمن صورت گرفت.»
✅ یادمان و قبر این مرزبانان در اسفند 1389 در نقطه صفر مرزی با جمهوری آذربایجان بازسازی و رونمایی شده است. گویی روحشان از ورای این یادمان و مجسمهها، مثل بقیه شهدای میهن، مثل همه آنها که تا به امروز، با چنگ و دندان، با خون و جان، وطن را نگهداری کردهاند، به ایران مینگرند به گربهای روی نقشه که نمیخواستند طعمه هیچ گرگی شود.
✅ حاج محمد علی شهریاری پسر بازمانده سرباز شهریاری میگوید:
«پیش از مرگش ۲ بار خانه آمد و قبل از این که از او بیخبر بمانیم، نامهای برایمان فرستاد که چند ماهی است حقوق ندادهاند و چند تا از گوسفندها را بفروشیم و برایش پول بفرستیم. مادرم وصیت کرده بود وقتی مرد، توی قبر نامه پدرم را هم روی پیشانیاش بگذارند ولی متأسفانه یکی دو سال قبل از فوتش نامه گم شد.»
✅ اگر برای میهن بجنگی – فرق نمیکند با اسلحه وسط میدان جنگ، با خلاقیت برای پیشرفت، با قلم برای اصلاح یا با درست کار کردن – بالاخره شصت سال هم که بگذرد، کسانی پیدا میشوند مجسمهات را میسازند و یادت را گرامی میدارند و الهامبخش تاریخ میشود. هیچ چیز از جنس سلامت، صداقت و رشادت گویی در این جهان گم نمیشود.
✅ اگر برای میهن استوار بایستی، دشمن هم در نهایت به تو احترام خواهد گذاشت، منوط به اینکه آنچه انجام میدهی بهترین کار ممکن باشد که از دستت برمیآید. مهم این است کار درست را انجام دهی نه آنچه به نفع توست یا تو دوست داری. کسانی پیدا میشوند که به تو بیمهری میکنند، عین کسانی که چند ماه حقوق سرباز شهریاری را نپرداخته بودند، اما شهریاری بین میهن و آنها که باعث و بانی نپرداختن حقوقاش بودند تفاوت قائل شد.
متن کامل اینجا
.
🆔 @sokhanranihaa
🆑کانال سخنرانی ها
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
عبدالکریمی؛مایۀ آبروی دانشگاه
ز هر کشور که برخیزد چراغی
دهندش روغنی از هر ایاغی
ور اینجا عنبرین شمعی دهد نور
ز باد سردش افشانند کافور
حضور دکتر #بیژن_عبدالکریمی در دانشگاه آزاد اسلامی بیش از آن که بر شأن او بیفزاید، مایهی آبروی این دانشگاه است.
چه بهقهر از آن رانده شوند، چه خود روی از آن بهقهر بگردانند، با رفتن امثال بیژن عبدالکریمی از دانشگاه آزاد اسلامی، همزمان آبروی این دانشگاه هم میرود و هر سه جزء نام این نهاد بیش از پیش رنگ میبازد، زهی دانشگاه، زهی آزادی، «زهی طریقت و ملت، زهی شریعت و کیش.»
چنان که دیلتای میگفت، علوم انسانی و اجتماعی کاری جز نقادی خرد تاریخی ندارند. در کشور ما، دکتر عبدالکریمی از کمشمار رهروان پرکوشش این راه است.
نقادی در گرو ذهنی باز و نگاهی ژرف و زبانی گویا و دلی بیپروا و قلمی روان و قدمی استوار و قامتی ستبر و گردنی برافراخته و دلی برافروخته است. دکتر عبدالکریمی واجد همهی اینها ست.
در غیاب نقادان، از دانشگاه چه میماند جز کاغذبازی و حرافی؟
نه عادلانه است، نه به نفع آبادی ایران، نه نشانهی آزادی اندیشه و بیان، نه مایهی رضایت ملت، نه به مصلحت نظام، و نه مایهی آبروی اسلام که انصار انحصار بتوانند به گردش قلمی، تنگنظرانه و گستاخانه با جسارتستانی از دانشجویان و استادان، قدم نقد و قلم نقاد را بشکنند و استادی نقاد و مؤثر را به تهمتی خندهآور بنوازند و از همان اتهام، بهانهای بتراشند تا او را برانند، آن هم تهمتی که درمورد دکتر عبدالکریمی دورترین نسبت را با مشی فلسفی و مرام سیاسی او دارد: سلطنتطلبی!
امثال بیژن عبدالکریمی که شعلهی لرزان نقادی را در مصاف تندباد بیخردی و خشونت و ابتذال پاس میدارند، باید قدر ببینند و بر صدر بنشینند نه این حکم تعلیق و اخراج بگیرند.
امیدوارم «دانشگاه آزاد اسلامی» اندکی حق نام خود را ادا کند و دست از این جفای بزرگ دربارهی او و امثال او بردارد و از این راه خطا باز آید و بیش از این بر حرمان خود و محرومیت دانشجویان از حضور کمشمار استادان نقاد و ژرفاندیش پای نفشارد.
گر هنرمند از اوباش جفایی بیند
تا دل خویش نیازارد و در هم نشود
سنگ بدگوهر اگر کاسهی زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
۱۴۰۰/۰۶/۱۴، محمدمهدی مجاهدی
امدد اندیشه
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ناخدا عباس دریانورد
در سفر آخر احمدشاه به اروپا که از طریق بوشهر و با کشتی انجام گرفت ناهاری در برازجان بود.سپس در بوشهر هم چند روزی اقامت کرد تا کشتی برای سفر به هند و سپس اروپا مهیا شود.
محل اقامت ایشان در امیریه جایی نزدیک دبیرستان سعادت مظفری دومین مدرسه ایران بعد از دارالفنون قرار داشت،
اتفاقا ماه محرم بود و مراسم سینه زنی در امیریه برگزار میشد.
و مرحوم ناخدا عباس دریانورد که خودش سبک سینهزنی سنتی بوشهری را ابداع کرده بود مشغول نوحه گویی بود.
شاه يك شب برای دیدن سینهزنی به امیریه آمد.
ناخدا هم مشغول خواندن نوحه قدیمی بود با این مضمون
(ای شیعه مگر قتل شه کرببلا شد/ یا ماه عزا شد
یا ماتم فرزند علی شیر خدا شد /در دشت بلا شد)
به محض ورود شاه به محل سینهزنی،مرحوم ناخدا بدون اینکه ریتم سینه به هم بخورد،فی البداهه در کمترین مدت مثل دوستان بداههسرا.نوحه اي میسراید و میخواند.بدون اینکه سینه به هم بخورد:
(یارب تو بده نصرت احمد شه ایران / ای قادر منّان)
و نوحه را ادامه میده.
احمد شاه که متوجه میشه.از سرعت عمل در شاعری و تنظیم آهنگ آن.فورا خلعت به ایشان میدهد.
بعدها این سنت خلعت یا پوشاندن شال به کمر مداحان مد شد.که در مورد مداح معروف زنده یاد بخشو کردی زاده گاهی چندین شال دور کمرش میبستند.
در ضمن از همان مراسم بود که آخر واحد هم ناخدا برای شاه دعا میکنه ومیخونه
(بارالها تو بده نصرت این شاه جوان.
که شود سلطنتش بر همه آفاق عیان)
و دعای پادشاه در واحد تا انقلاب ادامه داشت
البته ناخدا عباس از نوجوانی با پدرش که ناخدای قابلی بود به دریانوردی تا هند و سواحل شرقی افریقا میرفت.
در یکی از سفرهاش در نوجوانی با پدرش به زنگبار.در اونجا پدرش فوت میکنه و همین نوجوان میتونه کشتی را تا بوشهر خودش هدایت کنه.
بعد که رضا شاه به پادشاهي رسید و در صدد ایجاد نیروی دریایی بر آمد.
از ناخدا عباس دریانورد دعوت به همکاری کرد،و ایشان را فرمانده ناو نمود.و راه دریایی کشتی رانی در خور موسی در جنوب خوزستان را به وسیله ناخدا عباس ترسیم نمود.
برای ایجاد پایگاه دریایی پس از بوشهر در خرمشهر.از ناخدا عباس دعوت شد به خرمشهر برود.
ایشان ۱۳ بدر ۱۳۳۴ به باغات اهواز رفت .یک روز بعدش یعنی۱۴ فروردین در اهواز فوت و در علی بن مهزیار اهواز به خاک سپرده شد.
وی به زبانهای فارسی ،عربی، انگلیس ، فرانسوی ،اردو ،هندی و آلمانی مسلط بود،و سبک سینه زنی بوشهری را که برگرفته از حرکت موج دریاست به خرمشهر و اهواز نیز انتقال داد
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
تنخواه کلان دانشگاه بیرجند در جیب محمد حسن گنجی
اگر از خودتان می پرسید، چطور است که ایران با این همه رنج و جنگ و عذاب و بدبختی که در طول تاریخ تا اکنون دیده است، هنوز سرپاست باید گفت به خاطر وجود بعضی آمدها. یکی از این آدمها دکتر محمد حسن گنجی پدر علم جغرافیای ایران است.
اقتصاددان : آقای دکتر محمّدحسین پاپلی یزدی استاد بازنشسته ی دانشگاه تربیت مدرس در جشن یکصد سالگی دکتر گنجی به ذکر خاطرهای میپردازد و میگوید”
در زندگیِ زنان و مردان بزرگ، نکاتی ست که انسان را به کرنش در برابر آنان وامی دارد. یکی از این مردان بزرگ، دکتر محمّدحسن گنجی پدر علم جغرافیای نوین ایران است. مردی که “زخمیِ هزار دشنه از دستِ روزگارِ هیچ” بود اما شرافت و وطن دوستی اش را به حراج نگذاشت. او در تیرماه ۱۳۹۱ درگذشت
«درست زمانی که [اولین سالهای پس از انقلاب ۵۷] او را از همه ی حقوق محروم کرده بودند [حتی از حقوق بازنشستگی] و ناچار بود برای گذرانِ زندگی در دارالترجمه کار کند، حدود ۲ میلیون تومان از تنخواهِ ویژه ی رئیس دانشگاه بیرجند که زمانی (۱۳۵۴) رئیس آن بود، هنوز در دستش مانده بود. پولی که حساب و کتابی نداشت و کسی جز خودش از آن با خبر نبود. پولی که [در آن روز] معادل ۳٠٠ هزار دلار [نزدیک به ۱۵ میلیارد تومان امروز] بود. روزی او را دیدم که در ساختمان وزارت علوم راه افتاده که من این پول را باید به چه کسی تحویل بدهم؟!
شاید اگر من جای ایشان بودم، آن پول را برداشته و از این مملکت می رفتم.
دکتر محمّدحسن گنجیِ آن زمان، تحت فشار بود. نه پدری داشت و نه مادری و نه فرزندی که مانعِ رفتنش باشند. خودش بود و زنش. به هر گوشه ی جهان می توانست برود. در مراکز علمیِ اروپا و آمریکا دوستان زیادی داشت. اما در ایران ماند تا به ما درسِ وطن دوستی، پاکی و درستکاری بدهد.
من در سال ۱۳۶۲ به مدّت ۱۶ ماه مدیر گروه جغرافیای دانشگاه مشهد بودم و حقوقم ماهی ۵ هزار تومان بود. ۲ میلیون تومان آن روز معادلِ ۴٠٠ ماه یا بعبارتی معادل ۳۳ سال حقوق من بود! باید روز امتحان پیش آید تا معلوم شود که چقدر درستکار هستیم.
آن روز متوجه شدم این مرد که ۲۵ سال قبل به ما درسِ وطن دوستی می داد، خودش دارد وطن دوستی و عشقِ به وطن را به ما نشان می دهد.»
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
زن ،مظلوم همیشۀ تاریخ
( سخنی تحلیلی به بهانه روز بزرگداشت مقام زن)
#شفیعی_مطهر
هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند باکی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند
از پگاه پیدایش پرتو پاینده آدم و از طلوع طلیعۀ فلق و آغاز سپیده دم نبرد بی امان حق با ناحق و پیکار پی گیر پاکی و پارسایی با پلیدی ، پلشتي و پستي و از سجود سرخ هابيل بر سجّادۀ سپيد سحر و پيروزي ستم و سالوس و سياهي ، شايد اگر ما را مظلوم ترين و معصوم ترين عنصر تاريخ بنامند، سخني به گزاف نباشد ؛ مظلوميّتي به وسعت تاريخ و معصوميّتي به عصمت سپيده .
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ادامه مطلب
خاطره ای از یک راننده تریلی در زمان شاه✍️
سال ۱۳۳۸ در ورودی تهران ماشینم در موقع دور زدن در تقاطع ناگهان خاموش شد. من لباس هایم را تعویض کردم و مشغول رفع عیب ماشین شدم. ولی به علت بند آمدن خیابان ترافیکی به راه افتاد تقریبا نیم ساعتی بود ولی ماشین درست نشد. ناگهان دو نفر با کت و شلوار رسمی نزد من آمدند و علت توقف را از من پرسیدند و من خرابی ماشین را عنوان کردم.
من که مدتی دست به کار شدم و لباس هایم کثیف شده بودند و در گرما مشغول بودم
و ماشین درست نمی شد بسیار کلافه بودم که دوباره یکی از ان دو نزد من آمد و گفت که چند لحظه بیا کارت دارم. من با او رفتم دیدم چند ماشین پشت سر من یک کادیلاک مشکی رنگ شیشه اش را پایین داد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
من هم شرح دادم که چگونه ماشینم خراب شده و علت فرسودگی ماشین است. دیدم شروع به نوشتن نامه ای کرد و روی پاکت نامه آدرسی نوشت و گفت بچه کجایید؟ گفتم اردستان. گفت خوب به خانه ات برگرد و استراحت کن و فلان روز به این آدرس برو و نامه را به آنها بده. گفتم اما ماشینم خراب است. گفت ماشینت را بگذار همین جا و برو. من خنده ام گرفت و گفتم مگر می شود ماشینم را ول کنم و بروم؟ خارج از آن بار مردم در آن است. دیدم یکی از آن دو مرا یک گوشه کشید و گفت می دانی این شخص کیست که با آن یکی به دو می کنید؟ گفتم :نه مگر کیست؟ گفت:
اعلی حضرت همایونی شاهنشاه آریامهر است!
تا شنیدم جا خوردم و از ترس معذرت خواهی کردم و نامه را گرفتم و به شهرمان برگشتم و قضیه را برای همسرم توضیح دادم. چند روز بعد گفتم باید بروم به آدرسی که دارم .ولی از یک جا می ترسیدم که شاه برای بند آوردن خیابان مرا تنبیه خواهد کرد. از یک جا باید می رفتم و ببینم تکلیف ماشینم و بارم چه شده. خلاصه دل را به دریا زدم و رفتم تهران به ادرسی که داشتم.
به آدرس که رسیدم خیالم از جانبی راحت شد که ژاندارم ها یا اداره ساواک نیست که مرا تنبیه کند.
داخل دفتر رفتم و با ترس نامه را دادم. دیدم مرا خیلی تحویل گرفتند و برایم چای آوردند و گفتند چند لحظه صبر کنید . بعد از مدتی یک آقا آمد و مرا پشت ساختمان برد. در آنجا تعدادی تریلر صفر آن زمان که عمدتا ماک و انترناش بودند در انجا پارک بود که گفت یکی را انتخاب کن، گفتم چرا ؟ گفت برای خودت. گفتم من که ماشین دارم و قصد خرید ندارم و حتی پول خرید ماشین صفر ندارم. دیدم گفت در این نامه به ما امر شده یک کامیون رایگان در اختیار شما بگذاریم و ما باید اطاعت کنیم. راجع به ماشین داشتن یا نداشتن شما نیز اطلاعی نداریم . من که از شوق نمی دانستم بخندم یا گریه کنم یک ماک بیست دنده انتخاب کردم و چند روز بعد رفتم و سندش را نیز دریافت کردم.
بله این بود خاطره ای که من از شخصی اردستانی در مورد یکی از همشهریانش شنیده بودم که بعد ها از شاه شنیده شده بود که رانندگان ما نباید دغدغه خرابی ماشین های فرسوده را بخورند. آن ها به قدر کافی در جاده سختی می کشند و بعدها در قبال خرید کامیون یک خودروی سواری فورد به رانندگان مجانی می دادند که وقتی ماشین را به گاراژ بردید پیاده به خانه نیایند.
این بود احترام به مشاغل سخت که بعد از تصویب نشدن سختی کار بازنشتگی رانندگان که ۲۵سال باشد نه ۳۰ سال از طرف اقای احمدی نژاد که گفت رانندگان تفریح می کنند...!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
از عبرت های تاریخ
✍️علی مرادی مراغه ای
♦️اول آبان مصادف بود با سقوط اصفهان و تسلیم سلطان حسین صفوی به محمود افغان و فروپاشی سلسله صفوی.
عبرت های شگفت انگیزی در این فروپاشی وجود دارد...
♦️شاهان صفوی که با شعار تشیع و ناسیونالیزم ایرانی به قدرت رسیدند سرانجام تجملگرایی و تبعیض مذهبی در حق اهل سنت، پایانشان را رقم زد. ستم گرگين خان حاکم دست نشانده صفوی به مردم سنی قندهار به حدی رسید که نوشته اند «گرگين خان، مانند گرگ خونخوار كه بر گلّۀ گوسفند اوفتد، بر اهل آن حدود افتاده و ايشان را از هم مىدريد و از ظلم و بيداد وى، آه و نالۀ افاغنۀ بيچاره بر فلك آبنوسى می رسيد...»
(رستم التواریخ...ص۱۱۵)
آنان به شاه شكايت ها برده، التماس ها کردند که ما نیز انسانیم و رعیت شماییم، چرا این همه ستم روا می دارید؟... اما گوش شنوایی نبود، در ۱۷۰۰م یکی از بزرگان خود را برای تظلم و شکایت به اصفهان فرستادند اما نه تنها نگذاشتند به حضور شاه رسد بلکه او را تازیانه زده و به خواری از دربار راندند!.هنگامی که کارد بر استخوان افغانان رسید بر گرگين خان شوریده، او را کشتند.(روضة الصفا، ...ص ۴۳۲).
♦️محمود افغان با لشگر پابرهنه، شهرهای ایران را یکی یکی فتح کرده و در 1722م از طريق كرمان و يزد به نزديكی دهكدۀ گلونآباد در شرق اصفهان رسید. اینجا، دو قشون افغانی و قشون قزلباش صفوی رودرروی هم برای آخرین جنگ صف آرایی کردند، وضعیت دو قشون از هر لحاظ عبرت انگیز بود:
در یک طرف، افغانان با لباس های چرکین، پاره پاره و اسبان لاغر بود و در طرفی دیگر، قشون صفوی با لباس های فاخر و اسبان فربه و زین و لگام زرین ، شكمهاى بزرگِ به ناز و نعمت پرورده و خروارخروار پيه آویزان از شكمهايشان، که طرفِ مقابل را تحقیر کرده می گفتند مشتى رجّاله افغان ..... برهنه!(تاریخ منتظم ناصری..ج2ص۱۰۶۳) و تعداد نفرات صفویان نیز دو برابر افغانیان بودند.
اما سرنوشت این جنگ از پیش مشخص بود. چون افاغنه، هیچ چیز برای از دست دادن نداشتند جز زندگی نکبت بار و تبعیض آلود خود را. اما گروه دوم همه چیز داشتند...!
♦️محمود افغان پیروز شده به محاصره اصفهان پرداخت، بار دیگر نامه نوشته و همچنان خود را رعیت ایران نامیده و از شاه خواست که دخترش را به او بدهد تا به افغانستان بازگردد، اما شاه کله شق و بی خبر، خواسته او را در آن لحظه حساس رد کرد، چون گوشش تنها بر تملقات درباریانش باز بود که مدام می گفتند:
«جهان پناها، هيچ تشويش مفرما و دغدغه به خاطر خطير مبارك، راه مده. كه دولت خدادادۀ تو، مخلد مىباشد»( رستم التواریخ...ص ۱۲۶،)
و پنج هزار زنان حرمسرا به دورش حلقه زده می گفتند که برای دفع دشمن«هريك نذر كردهايم كه شلّه زردى بپزيم ..و به چهل فقير بدهيم و دشمنانت را منهزم و متفرّق بكنيم....»
و منجّمين می گفتند: «ستارۀ اصفاهان، مشتري است...»
و علما عرض مىنمودند كه: «عريضه بنويسيد به خدمت امام غايب(ع) و آن را به مشمّع نهيد و در آب روان اندازيد تا آن جناب، امداد و اعانت نماید»(رستم التواریخ...ص ۱۴۰)
و شاه غرق در عیش و نوش بود و در مقابل هر چیزی فقط می گفت«یخشی دور» (خوب است)! چنان كه ظریفی سروده بود:
آن ز دانش تهى ز غفلت پُر
شاه سلطان حسين يخشى دُر
♦️اما در چند قدمی بیرون از قصرش، در اثر محاصره افغان ها، مردم گرسنه به خوردن سگ و گربه و کودکان همدیگر روی آورده حتی نعش مردگان...(تاريخ ايران، ملكم...ج ۱ص ۲۰۹)
زمانی در راس این سلسله، نابغه ای چون شاه اسماعیل بود که در چهارده سالگی، اولین سلسله مستقل ایرانی بعد از حمله اعراب را بوجود آورده و برای دادخواهی، شب ها با لباس درویشی به قهوه خانه می رفت تا احوال مردم را بداند(روضة الأنوار عباسي...ص170) اما اکنون، شبگردی هایِ آن نابغه، جای خود را به شبروی های میرغضب ها و عسس ها داده بود که شریک دزدان شده و دو دانگ از مال دزدیده شده به میرِشب تعلق داشت! (تذکره الملوک...ص49)
و شاهی مفلوک که از چند متر آن طرف تر از حرمسرایش، بی خبر بود.
♦️و سرانجام روز آخر و عبرت انگیز و صحنه تسلیم فرا رسید:
با جمعى به جانب اردوى افغان حرکت کرد، نزديك چادرها که رسيد، به بهانه اين كه محمود در خواب است، به تحقیر، مدتى آنجا نگاهداشتند! چون داخل شد خطاب به محمود گفت:
اراده خداوند عالم نيست كه من بيش از اين پادشاه باشم. وقتش رسیده كه تو بر تخت نشینی.
سپس با دست خود، آن طرّه شاهى را از سر برداشته و بر منديل وى نهاد.
(تاريخ كامل ايران... ج1، ص432)
آن وقت، پیرمردی 61ساله و فربه، پشت سر محمود 21ساله راه افتاده و او را وارد کاخ های رنگارنگ صفوی کزده تا کلیدهای کاخ ها را به او بسپارد! و تحویل ثروت عظیم و ضبط حرمسرا که بالغ بر چهارصد زن بود و محمود بین افسران قشون خود تقسیم نمود...!
۳امداد اندیشه
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی
غذای رهبر اسلامی
⭕️👈حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
🍃
"احنف بن قیس" نقل می کند:
روزی به دربار معاویه رفتم و دیدم آنقدر طعام مختلف آوردند که نام برخی را نمی دانستم.
پرسیدم این چه طعامی است؟
معاویه جواب داد:
مرغابی است ، که شکم آن را با مغز گوسفند آمیخته و با روغن پسته سرخ کرده و نِیشکر در آن ریخته اند.
بی اختیار گریه ام گرفت.
معاویه با شگفتی پرسید: علّت گریه ات چیست؟
گفتم به یاد علی ابن ابی طالب افتادم. روزی در خانه او میهمان بودم؛
آنگاه سفرهای مُهر و مُوم شده آوردند.
از علی پرسیدم:
در این سفره چیست؟پاسخ داد نان جو.
گفتم شما اهل سخاوت می باشید، پس چرا غذای خود را پنهان می کنید؟
علی فرمود این کار از روی خساست نیست، بلکه می ترسم حسن و حسین، نان ها را با روغن زیتون یا روغن حیوانی، نرم و خوش طعم کنند.
گفتم: مگر این کار حرام است؟
علی فرمود: نه، بلکه بر حاکم امت اسلام لازم است در طعام خوردن، مانند فقیرترین مردم باشد که فقر مردم، باعث کفر آن ها نگردد تا هر وقت فقر به آن ها فشار آورد بگویند:
بر ما چه باک، سفره امیرالمؤمنین نیز مانند ماست.
معاویه گفت:
ای احنف! مردی را یاد کردی که فضیلت او را نمی توان انکار کرد.
📚الفصول العلیه ، صفحه ۵۱
🍃
🌺🍃
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ارزش کار فرهنگی
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت:
دلم می خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همان طور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت می خواهم تا پس از گذشت آن چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم وگرنه به همان کار فرهنگ بپردازم.
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلاى( محل نماز خواندن) خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد،
در این حال رهگذرى که از آنجا می گذشت ، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد.
شیخ گفت:
اى بنده ی خدا من می دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد. تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر و بگو شیخ به زمین فرو رفت. ولیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو ا... مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.
مرد با شنیدن این حرف با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا گریخت و مخفیانه خود را به خانه رسانیده و به افراد خانواده گفت:
امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگویید به مصلا رفته و برنگشته!
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد:
اعلی حضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آن ها را فقط به سبب دیدن یک موضوع نشان دهم . ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند.
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟
شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد ..... از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفته ام و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند.
بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند، هر کدام به ترتیب گفتند :
به چشم خود دیده اند که چگونه زمین شیخ را بلعیده!
دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.
سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود.
چهارمى گفت: خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود.
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آن ها گوش می کرد.
عاقبت شاه آن ها را مرخص کرد و خطاب به آن ها گفت:
بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت:
قبله ی عالم، عقل و شعور را دیدید؟
شاه گفت: آرى، ولى مقصود از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم، چگونه می توانم قاضى القضات شوم با این که می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد و حق گناهکاران یا بى گناهان را چگونه به گردن بگیرم؟؟؟
شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ابرمرد تاریخ ایران،مصدق!
دکتر محمد مصدق سحرگاه روز پنج شنبه در ساعت ۴/۳۰ بامداد ۱۳۴۵/۱۲/۱۴ در سن ۸۷ سالگی در اتاق شماره ۶۲ بیمارستان نجمیه تهران زندگی را بدرود گفت.
خبری بسیار کوتاه
برای مردی بزرگ!!!
سالنامه سازمان اطلاعات انگلیس در سال 1995 درباره اش منتشر کرد:
خسارتی که وی به انگلستان وارد کرد از خسارتی که هیتلر در جنگ دوم جهانی به انگلستان وارد کرد بیش تر بود، معترف هستیم که انگلستان در برابر دکتر محمد مصدق شکستی بی سابقه را متحمل شد.
اولین نفر که با لایحه کاپیتولاسیون در ایران مخالفت کرد.
اولین ایرانی فارغ التحصیل در دکتری حقوق.
امتیاز حق شیلات و کشتیرانی در دریای خزر را از شوروی باز پس گرفت.
شخصا" در دادگاه لاهه برای احیای حقوق ملت خویش فریاد کشید.
جمال عبدالناصر (رهبر بزرگ و فقید ناسیونالیست عربی اسلامی مصر) به گفته خویش او را الگوی خود قرار داد و کانال سوئز را برای مصر ملی کرد.
سفیر شوروی در ایران رسما" اعلام کرد که دولتش در برابر وی به زانو افتاد.
اولین نفر که با استفاده از علوم روز در دانشگاه به بررسی علمی حقوق اسلامی شیعه پرداخت.
اولین نفر که حقوق شرعی زنان را به طور علمی در دانشگاه مطرح ساخت.
ابرمرد تاریخ ایران، با جان بر کف بودن خویش در راه وطن اجازه نداد که تا سال 1992 امتیاز نفت ایران در انحصار بیگانه باشد.
مجاهدت های کسی که خود را وقف سرزمین و مردم و دین خویش کرد، یگانه طراح بزرگ ملی شدن صنعت نفت ایران، جاوید یاد دکتر محمد مصدق به همین جا ختم نشد،وی خود را وقف ملیت ایرانی و دیانت اسلامی ساخت و لحظه به لحظه افتخار آفرید.
بخشی از بیانات مصدق بزرگ:
” من ایرانی و مسلمانم و بر علیه هرچه ایرانیت و اسلامیت را تهدید کند تا زنده هستم مبارزه می کنم.
تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراطوری جهان را از این مملکت برچیدم .
حیات من و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر فرازی میلیون ها ایرانی و نسل های متوالی این ملت کوچک ترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آمد هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام داده ام .عمر من و شما و هر کس چند صباحی دیر نخواهد پایید.
برای درمان سرطان بینی با وجود اصرار فرزندش که پزشک بود و دوستدارانش راضی به سفر به خارج برای درمان نشد و گفت پزشکان ما قادرند همه کاری را برای درمانم انجام دهند.
با رضایت و به اختیار خود ملک خودش را بین کشاورزانش تقسیم کرد!
اما
هنوز هم برای رفتن بر سر مزارش که نیمه ویران است، مردم مشکل دارند!
و هنوز یک خیابان و کوچه به نامش نیست...
روحش شاد
یادش گرامی🖤
https://t.me/KSHKOLZAREINRIZI
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
♦️درنگی در توصیفات فقیه و استاد اخلاق از فتحعلی شاه
.
📝 شیخ احمد نراقی معروف به فاضل نراقی یا ملا احمد نراقی (۱۱۸۵-۱۲۴۵ق) فرزند ملا مهدی نراقی از مجتهدین و مراجع تقلید شیعه قرن سیزدهم است؛ که پس از وفات پدرش، مرجعیت عامه به او منتقل شد؛ و وی را رئیس علی الاطلاق میگفتند.
ملا احمد نراقی در علوم مختلف اسلامی تألیفات متعددی دارد؛ که مشهورترین آنها، کتاب «معراج السعاده»، در اخلاق اسلامی است؛ و پس از انقلاب اسلامی ایران، بارها و بارها توسط ناشران متعدد، منتشر شده است.
.
این استاد و معلم بزرگ اخلاق، کتاب بسیار مهمی با عنوان «سیف الامة و برهان الملة» دارد؛ که در مقدمه آن دربارۀ «فتحعلی شاه قاجار» نوشته است:
... اعلی حضرت قدر قدرت، قوی شوکت، قضا مشیّت، جمشید حشمت، سکندر عزت، دارا عظمت، فریدون میمنت، کیوان رفعت، مشتری طلعت، رستم صولت، سلیمان مسند عظمت و رفعت، و ذو القرنین سریر ابهّت و سلطنت، محیی طریقت شریعت و هدایت، پادشاه جمجاه ملائک سپاه، فردوس بارگاه اسلام پناه، جنت مکان، خلد آشیان سلطان سلاطین دوران، و ملجأ خواقین زمان، ظل الله المبسوط فی بسیط الارض، باسط بساط العدل فی الافاق بالطول و العرض، رافع مراتب العلم الی غایة القصوی، و مروج کلمة الله العلیا، المجاهد فی سبیل الله، خاقان کشورگشا! و صاحب قران ملکستان، شاهنشاه کامیاب کامکار، و سایۀ بلند پایه حضرت آفریدگار، السلطان بن سلطان و الخاقان بن الخاقان، أبو المظفر، السلطان فتحعلی شاه قاجار، خلد الله ملکه و سلطانه و وصل بدولة صاحب الزمان ...( دیگه نفسم برید برای تایپ ادامه تعریفات شاه معظم).
.
🔻نکته
📝اگر فتحعلی شاه، آدم خوبی بوده که هیچ، اگر آدم بدی بوده، چرا این قدر تملق؟. ولی چرا یک عده همش در حال توجیه هستند؟ یعنی اگر سؤال کنی چرا علما و مراجع تقلید شیعه در طول تاریخ و در دورههای مختلف، از شاهان زمان خود تجلیل و تقدیر میکردهاند؟ میگویند: مجبور بودن، تقیه بوده! میگویند: رسم زمانه بوده. میگویند: از لوازم گسترش شریعت و مذهب بوده. میگویند: ...
🔻خب عزیز دل، اگر با این حرفها میشه مسائل رو به این خوبی و راحتی، توجیه و حل کرد و شاه عیاش ایران بربادده را به عرش رساند؛ خب، الانم با «شاه جهان» دوست بشید و از آمریکا تجلیل نمی کنید لااقل تقیه کنید و تهدید و دشمنی نکنید و تحریک نکنید؛ به خاطر گسترش شریعت، به خاطر خدا، مصلحت و کاهش بدبختی و فقر مردم، به خاطر ...
فتحعلی شاه
دارای حرمسرای بزرگ با بیش ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ زن .
امضاء کننده قراردادهای ننگین ترکمنچای و گلستان .
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
کاش اینترنت و فضای مجازی زودتر اختراع شده بود
♦️پیش بینی مرحوم مهندس بازرگان برای آینده گردانندگان انقلاب
حضرت آیت الله
🆘 ولایت فقیه قبایی است که فقط به قد و قواره شما دوخته اند و برازنده شخص شماست.
🅾️ تمرکز قدرتی نامحدود در دست کسی که معلوم نیست با چه مکانیزمی به مردم پاسخگوست به استبداد منجر می شود.
🅾️ بسیار بعید است که بگذارند آیت الله منتظری جانشین شما شود.
♦️یا با تی ان تی و یا با تهمت های دورغین و دسیسه و شاید با یک حادثه دیگر او را از سر راه بر می دارند و آن وقت ولایت فقیه تبدیل می شود به ابزاری برای سرکوب و خفه کردن همه آن هایی که به ولی فقیه تمکین نمی کنند.
🅾️ شرط ما و شما این نبود که بعد از انقلاب به بهانه اسلام آزادی های مشروع را از ملت دریغ کنیم.
🅾️ قرار نبود به نام اسلام همه روزنه های آزادی خواهی را کور کنیم. بگذارید خیلی صریح بگویم :
♦️با همه مصائبی که در این هشت سال بر من و دوستان در نهضت آزادی ایران گذشته به اندازه یک هشتم دوران پهلوی حرف نزده ام چون می دانم که شما در ضمیر باطن خود انسان آزاده ای هستید.
♦️من و دوستانم هرگز شما را سلطانی مستبد فرض نکرده ایم.
♦️مگر می شود یک مجتهد شیعه که امام علی و امام حسین را پیشوای خود می داند از مسیر عدالت منحرف شود؟
♦️اما سوگمندانه باید بگویم که عده ای به نام شما همه رذالت های معاویه را به کار بسته اند آن هم به نام امام حسین.
♦️از شما خواهش می کنم که نگذارید تشیع به دست کسانی بیفتد که هیچ درکی از این مذهب ندارند و مثل آب خوردن افراد بی گناه را دستگیر و زندانی می کنند و متاسفانه اغلب ان ها را سر به نیست می کنند.
♦️فقط شما و تنها شما هستید که می توانید این جنگ بی حاصل را خاتمه دهید و انقلاب را به مسیر واقعی ان که تامین آزادی های سیاسی و اجتماعی مردم است به آن ها برگردانید.
♦️خداوند به شما عمر طولانی بدهد اما یقین دارم که بعد از شما جانشینان شما استبدادی بدتر از دوران رضا شاه و سازمان هایی مخوف تر از ساواک را بر جان و مال مردم حاکم خواهند کرد و این بد نامی اگرچه شما در آن نقشی نخواهید داشت ولی به نام شما نیز نوشته خواهد شد .
🅾️ بگذارید این مردم در حافظه تاریخی خود به یاد داشته باشند که آزادی را یک مجتهد شیعه به آن ها ارزانی داشت نه این که در اینده به خود بگویند، نهضتی که به نام امام حسین در این کشور شکل گرفت، بدترین استبدادها را به کار بست.
🅾️ امروز وقتی جوان ها از من می پرسند که چرا در این حرکت پشت شما حرکت کردم، هر چه می گویم که من دنبال آن آیت الله خمینی راه افتادم که از متون فقهی و ایات قرانی جز آزادی خواهی و حفظ حقوق انسان ها و سعادت مسلمین چیز دیگری استنباط نمی کرد، با این عملکردی که از انقلاب دیده اند به ساده لوحی من می خندند.
🅾️ شوربختانه من باید از کسی دفاع کنم که شبیه ترین انسان ها به امام حسین بود ولی افرادی بدتر از معاویه و عمر و عاص او را احاطه کرده اند و امیال نفسانی خود را به نام او دنبال خواهند کرد.
🔴 فرازی از نامه مرحوم مهندس بازرگان به ایت الله خمینی در تیر ماه ۱۳۶۶
♦️روحش شاد و یادش گرامی باد
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
شأن قاضی و قانون مداری
☀️☀️☀️☀️
گوشه ای از خاطرات جناب دکتر هاشمی، رئیس اسبق سازمان ثبت اسناد و املاک کشور 🌹🌹🌹🌹
شاید ندانید من در دورانی که مرحوم «عبدالعلی لطفی» وزیر دادگستری مرحوم دکتر مصدق بودند و در حالی که جوانی بیست و دو سه ساله بودم، وارد قضا شدم و مطلع هستید، مرحوم لطفی در آن زمان پیرمرد هشتاد ساله مجتهدی بودند که عزم جدی در اصلاح امور عدلیه و دادگستری داشتند و بسیاری از قضات را به لحاظ دارا نبودن همه شرایط قضاوت بازنشسته کردند که تعداد آن ها بالغ بر سیصد نفر می شد و ایشان همیشه می گفت:
می دانید من چه کردم؟ اولین کسی را که نظر به عدم صلاحیت از قضاوت دادم، پسر خودم بود، هرچند می دانستم فرد صالحی است، ولی به درد قضاوت نمی خورد. چون معتقدم قاضی نداشته باشیم بهتر است تا قضاتی داشته باشیم که به درد قضا نخورند!
در همان وقت که ایشان برای پیشگیری از تعرض افرادی که بازنشسته شده بودند هر روز امور جاری را در یک اتاقی رسیدگی می کردند. من به همراه آقای محمود شکیبی که سه چهار سال قبل بازنشسته شدند به عنوان نماینده قریب بیست و دو نفر از قضات تازه استخدام (که البته بعدها همه آن ها از قضات برجسته دادگستری شدند) خدمت ایشان رسیدیم تا مشکلات قضات را بگوییم. روبروی ایشان نشستیم.
وقتی صحبت من شروع شد، ایشان دست خود را به کنار گوش خود گذاشت تا حرف هایم را بهتر بشوند. من ادب به خرج دادم و برخاستم و به نزدیک ایشان رفتم تا حرف هایم را بهتر بشنوند. ایشان متوجه شدند، ولی با حالت نیم خیز عصایش را بلند کرد و گفت:
برو بنشین و بعد فرمودند: ادامه بدهید. من که جوان تحصیل کرده و مغرور از اروپا برگشته ای بودم، گفتم: دیگر حرفی ندارم. گفتند: ناراحت شدید؟!
عرض کردم: من ادب کردم و نزد شما آمدم تا حرفم را بهتر بشنوید.
مرحوم لطفی فرمودند: شما فرزند من هستید، من به شما ابلاغ دادم و شما قاضی هستید، ولی چرا باید در مقابل میز وزیر دادگستری بایستید، عادت کنید که پای میز هیچ مسئولی نایستید، قاضی باید شأن خود را در مقابل وزیر و بالاتر از او هم حفظ کند و هیچ خواسته ای از هیچ کس نداشته باشد.
مرحوم لطفی پس از آن هم هر زمان مرا می دیدند سؤال می کردند آن حرف که یادت نرفته است؟
اما خاطره پس از پیروزی انقلاب اسلامی: حتما اطلاع دارید من قریب یک دهه مدیریت ثبت اسناد و املاک کشور را بر عهده داشته ام. در دوران شورای سرپرستی قوه قضائیه که آیت الله دکتر بهشتی بالاترین مقام قضایی و رئیس دیوان عالی کشور بودند، در ابتدای مسؤولیت، بعضی از دستورهای ایشان در هامش درخواست ها و یا به صورت نامه های مستقیم به دستم می رسید که انجامش با ضوابط قانونی تطبیق نمی کرد، در نتیجه پس از مدتی آن ها را از سایر نامه های قابل انجام، تفکیک و در داخل پوشه جداگانه ای قرار دادم و بالاخره تصمیم گرفتم در ملاقاتی، مراتب را به نحوی به اطلاع ایشان برسانم.
به یاد دارم وقتی که خدمت آیت الله دکتر بهشتی رسیدم، با وصف این که روحانی محترمی از شهر اصفهان هم میهمان ایشان بودند، رئیس دیوان عالی کشور طبق عادت و اخلاق حسنه با روی خوش، که همواره در برخورد با کارمندان و همکاران قضایی داشتند، پذیرای من شدند و با احترام از جای برخاستند و مرا کنار صندلی خود نشانده و بعد از کمی احوال پرسی و تعارفات معمول از اوضاع و احوال ثبت جویا شدند که در هر مورد توضیحات لازم را ارائه نمودم.سپس پوشه حاوی دستورهای ایشان را که همراه بود بوسیدم و تقدیم کردم.
سؤال فرمودند: این پوشه چیست؟ عرض کردم: این پوشه حاوی تعدادی نامه شامل دستور های حضرت عالی در هامش درخواست اشخاص و یا مکاتبات مستقیمی است که به اینجانب فرموده اید ولی متأسفانه به دلیل عدم تطبیق این دستورات با ضوابط و مقررات جاری در سازمان ثبت اسناد غیر قابل انجام است و من متأسفانه از انجام آن ها معذور می باشم. لذا از محضر حضرت عالی استدعا دارم با دریافت این نامه ها، بنده را هم از مسئولیت سازمان ثبت معاف فرمایید و فردی را جایگزین نمایید که توان انجام این دستورها را داشته باشد!
آیت الله بهشتی که بسیار با دقت به حرف هایم گوش می داد، با کمی تأمل رو به میهمان خود کرده و اظهار داشت: آقا می بینید؟ ایشان می گویند از انجام دستور های شما به دلیل عدم تطبیق با قوانین معذورم و دستورهای شما با قوانین و مقررات منطبق نیست و می فرمایند عذر مرا از مسؤولیت ثبت بپذیرید!
من هر لحظه منتظر عکس العمل شدید ایشان نسبت به عرایضم بودم تا بالاخره ایشان به میهمان حاضر در جلسه دوباره فرمودند:
آقا می بینید شخصی را که خود منصوب کرده ام به من چه می گوید؟ چگونه اظهار می دارند از انجام دستور های شما به لحاظ عدم تطبیق با قوانین معذورم؟ آیا از شنیدن چنین پاسخی حظ نمی کنید؟ آیا از این همه جسارت و شجاعت لذت نمی برید؟ آیا خوب کسی را برای این پست انتخاب نکرده ام که صریحا به لحاظ عدم تطبیق دستورات با ضوابط و مقررات از انجام آن خودداری می کند و این اقدام را به داشتن پست و حفظ مقام ترجیح می دهد؟ آیا این ارزش در مدیران نظام جمهوری اسلامی مایه غرور افتخار نیست؟
سپس شهید آیت الله دکتر بهشتی پوشه حاوی نامه ها را گوشه میز خویش نهاد و روی به من کرد و گفت: آقای هاشمی، از شما جز این چنین پاسخی، انتظار نبوده و نیست و اگر جز این انجام می دادید و مجری بی چون و چرای دستورات بودید، مطمئنا من از شما سلب اعتماد می کردم. بر سر کار خود بروید و در راه انجام امور و اجرای قوانین و مقررات ذره ای درنگ و کوتاهی نکنید، چون اساس نظام جمهوری اسلامی بر اجرای قوانین و مقررات شرعی و موضوعه «قانون مداری» استوار گشته است، نه بر بی قانونی و هرج و مرج.
منبع : مجله قضاوت - شماره 35 ـــ به نقل از روزنامه ایرانی
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
خاطره ای از دکتر ...... 👌
🅰️ از دبیرستان تیزهوشان ، علامه حلی معروف اخراج شد، با الفاظی شبیه به این که
" هیچی نمی شوی، کودن"...
🔹پدر و مادر یک هفته پشت در مدیر مدرسه البرز نشستند تا آقای دزفولیان رخصت داد تا نوجوان را ببیند :
_ معدل ۱۱ نشان می دهد که درس را که رها کرده ای، واضحا هم اعلام کرده ای که می خواهی شاگرد مکانیک بشوی تو مکانیکی محل، چرا؟
_ درس را دوست ندارم.
_ جای درس تو این ماه ها چه کرده ای؟
_ برنامه نویسی
_ آقای مسگری! یک مساله برایش طرح کنید که برایش کدنویسی کند.
⏰ یک ربع بعد :
_ آقای مدیر! من برگه این پسر را که تصحیح کردم ، می بینم که این بچه نابغه است ، ثبت نامش کنید ( علی رغم این که مدرسه البرز شرط معدل ۱۷ داشت)
_ پسرجان! من به اعتبار خودم ثبت نام مشروط می کنم تو را، آبروی من را نبری.
💥پسر اخراجی علامه حلی ، با رتبه دورقمی ، مکانیک دانشگاه صنعتی شریف قبول می شود و رتبه یک کنکور ارشد همان جا به رشته ام بی ای می رود.👌
🍀روزی در اوج موفقیت های تحصیلی دانشگاهی، برگه آزمون برنامه نویسی دبیرستان البرزم را پیدا کردم که آقای مسگری به عنوان آزمون ورودی ازم گرفته بود ، ولی در نهایت تعجب فهمیدم کاملا غلط حل کرده بودم !
به هر زحمتی بود آقای مسگری را پیدا کردم ؛ ازش پرسیدم با این که این مساله را اشتباه کد زده بودم ولی شما اعلام کردید این بچه نابغه است ، چرا؟
من را به یاد آورد و خندید و گفت: آقای دزفولیان ( مدیر دبیرستان ) بهم گفته بود این بچه غرورش شکسته شده در مدرسه قبلی ، هرطور برگه اش بود مهم نیست ، تو بلند جلوی خودش و پدر و مادرش بگو که "نابغه" است" ؛ او نیاز دارد دوباره برخیزد وگرنه شاگرد مکانیک می شود.🍀
__
✅ به احترام و افتخار کلیه مدیران کاربلد ، دلسوز و خوش فکر که در کشور ما بسیارند 🌸🌸🌸
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
✅ دایی جان ناپلئون استعاره ای از ایران فرد محور و خاندان محور
✍️ مجتبی نجفی
✅ ایرج پزشک زاد خالق رمان " دایی جان ناپلئون" درگذشت. یکی از بهترین آثار ادبی که در قالب طنز نقدی صریح به انحطاط و درجا زدن یک کشور است. ناصر تقوایی بر اساس این رمان یکی از بهترین سریال های تاریخ ایران را کارگردانی کرده. سریالی ماندگار که برای من استعاره ای از حاکمیت استبداد است، عاری از هر گونه خط توسعه که در شکوه پوشالی دیروزش مانده در حالی که جهان پیرامونش در تحولی بزرگ است.
✅ دایی جان نمادی از دیکتاتوری همه چیزدان است که اسیر توهم پوشالی شده. خاندانش در فساد اخلاقی غرق شده اما دنبال حفظ ظاهر است. فساد تا خرخره پیرامونش را گرفته در بند حفظ آبروی پوشالی خاندانش است.
✅ عشق ناکام سعید و لیلی استعاره ای از سوختن نسل های جوان به پای سیستم دیکتاتوری، به پای قدرت مطلقه است. دایی جان ناپلئون برای من استعاره ای است از ایران فرد محور و خاندان محور، جایی که شهروند مستقل به رسمیت شناخته نشده و آقا بزرگ می خواهد زندگی را متناسب با توهمات خود پیش ببرد.
✅ دایی جان ناپلئون، داستان فروپاشی ساختارهای اخلاقی است. از غیبت ذهنیت انتقادی می گوید و بیشتر اتفاقات در چاردیواری می گذرد که جهان کوچک و محدود دیکتاتوری را ترسیم می کند. دایی جان ناپلئون همان روایت «ایران ِمنِ » دیکتاتور است. چون دیکتاتور ایران را نه شهروند مدار و ملک مشاع همه ایرانیان بلکه به عنوان ملک و کالای خود می داند.
✅ خوانش تاریخ به ما می گوید چگونه دیکتاتوری دوست دارد وطن، شهروند و خاک و فرهنگ را همه در وجود خود خلاصه کند. قصه دیکتاتوری همان خانه رو به اضمحلال دایی جان ناپلئون است که از درون به سمت و سوی فروپاشی می رود اما فرهنگ رجزخوانی برقرار است. خانه دایی جان پر از بحران و انباشت مسائل حل نشده است و مسائل فرعی جای مسال اصلی را گرفته اند. او مداح می خواهد نه منتقد پس" مش قاسم "را برای تمجید می خواهد تا نماد مسخ شدگی شهروندی باشد که قوه انتقادی اش کور شده و اصل را بر اساس وفاداری گذاشته.
✅ خانه دایی جان خانه بسته ای است سیستم ارزشی اش بر اساس توهم بنا شده و آنقدر تکرار کرده تا تمام نداشته هایش را به عنوان داشته جا زده. این همان خطر دیکتاتوری است که علیه ایران شهروند مدار کار می کند. دیکتاتورها رجزخوان و بی مقدارند. با توهم به جنگ مشکلات می روند. دنیای کوچکی دارند همیشه در هراس از دست دادن هستند.
✅ قصه اصلی دایی جان ناپلئون رد هر گونه نظام فرد محور است. پیام مشخص است: فرجام فقدان مشروطه ،قدرت مطلقه ، عدم به رسمیت شناخته شدن شهروند مستقل خانه دایی جان است که در اوهامش فاتح جنگ کازرون شده.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
درک درست زمانه
📢 حجتالاسلام والمسلمین سید محمود دعایی
🌀 مرحوم محمدامین ریاحی از شخصیت های مطرح آذری بود که دلبسته به تمامیت ارضی ایران بود؛ یعنی ایران دوست بود. از کسانی بود که در ماجرای فرقه دموکرات که آذربایجان را گرفته و تجزیه کردند، ایشان به دلیل مخالفت به عنوان خائن محکوم به اعدام شد.
🌀 یکی از مسئولیت های ایشان سرپرستی کتابخانه های عمومی کشور بود. مولف، پژوهشگر، نویسنده و مصحح بسیاری از تحقیقات و کتاب درسی دانشگاه ها بود؛ ازجمله کتاب مرصادالعباد اثر عبدالله بن محمد نجم رازی که با ترجمه، تصحیح و مقدمه مرحوم محمدامین ریاحی هنوز هم چاپ می شود و جالب است بدانید که هر سال کتاب های او برنده کتاب سال شده است.
🌀 چنین شخصیتی در این موقعیت - یا از ساده لوحی یا فداکاری اش بود که من فداکاری می دانم - پذیرفت عضو کابینه شاپور بختیار شود و وزیر آموزش وپرورش شد. تنها وزارتخانه ای که در اعتصابات آن زمان اجازه دادند که وزیرشان بیاید وزیر آموزش و پرورش بود که به دلیل شخصیت فرهیخته، دانشمند، ایران دوست و فهیم ایشان بود.
🌀 بعد از انقلاب همه اعضای کابینه به جز ایشان فرار کردند اما او ماند، در دادستانی توضیحات لازم را داد. زمانی که از ایشان بازجویی کردند، قاضی اش رسما حکم داد ایشان تبرئه است و می تواند حتی حقوق بازنشستگی دوران گذشته اش را دریافت کند.
🌀 اما از طرف دیگر شورای انقلاب قانونی تصویب کرده بود که تمام کسانی که در نظام گذشته مسئولیت داشتند، حق ندارند از مزایا برخوردار باشند، با وجود اینکه قاضی دستور به پرداخت حقوق بازنشستگی داده بود، این کار انجام نشد.
🌀 با مناعت و بزرگواری ای که داشت، سعی کرد با حق التالیفاتش بسازد. وزارت علوم هم کتاب های ایشان را چاپ می کرد اما چند سال گذشته حق التالیف نمی دادند. متوجه شدم انسان فرهیخته ای با آن سوابق درخشان و با پرونده ای که در نهایت تبرئه شده، با این محرومیت و مظلومیت زندگی می کند. حتی ایشان مجبور به فروش عزیزترین سرمایه اش یعنی کتابخانه اش شد.
🌀 با توجه به تصدی های گذشته و اشرافی که بر مسائل ادبی کشور داشت و خودش به عنوان نویسنده ای مطرح کتاب های زیادی داشت، کتابخانه اش خیلی غنی و باارزش بود. برای خریدش شرط گذاشت که از این کتابخانه در ایران استفاده شود. بعد شنیدم که حتی مجبور به فروش فرش و قالی اش شده است. متاسفانه کسی که از ایشان کتابخانه اش را خریداری کرد، مجموعه را به قطر برد.
🌀 وقتی در این ماجرا قرار گرفتم، احساس تکلیف کردم که حق یک انسان شایسته و از مفاخر کشور را ادا کنیم. سه سال دوندگی کردم تا موفق شدم حکمی بگیرم که ایشان حقوق بازنشستگی گذشته اش را داشته باشد و از تاریخی که تعیین شده بود، بتواند حقوق بازنشستگی اش را بگیرد.
🌀 روزی که به سازمان بازنشستگی رفتم که حقوق بازنشستگی اش را بگیرم، با خست ۳۰ میلیون تومان در نظر گرفتند، در حالی که حقش ۸۰ میلیون بود. برای اولین بار این موضوع را افشا می کنم. دیدم آنها که خسیس هستند و نمی خواهند به یک فرد طاغوتی پول بدهند، من در روزنامه به عنوان حق التالیف و حق التحریر و آنچه حق او بود که گاهی مطالبی از ایشان چاپ کردیم، ۵۰ میلیون تومان در وجه ایشان چک کشیدم.
🌀 بنا بود حسابی در بانک صادرات باز کند و آنجا امضا دهد. روزی که قرار بود به بانک برود، چون با ویلچر حرکت می کرد، یک روز شادمانه ولی رنج آور بود که به سختی رفت و پول را گرفت؛ به هر حال زندگی اش سامان گرفت.
🌀 در یک جلسه تصمیم داشتند از آقای ریاحی تجلیل کرده و لوحی بدهند که البته ایشان نمی توانست بیاید و برایشان لوح را فرستادند. در آن مراسم در دفاع از دکتر امین ریاحی گفتم با توجه به شخصیتی که امین ریاحی داشت و علاقه ای که به ایران داشت، او در مقطعی به تصور اینکه اگر از شخصیت و حیثیتش مایه بگذارد، برای کابینه ای که تصور می کرد می تواند در کشور آرامش ایجاد کند، ازخودگذشتگی کرد.
🌀 بختیار زمانی که وزرایش را انتخاب می کرد، سعی کرد از خوشنام ترین، سالم ترین و مقبول ترین عناصری که سراغ داشت، دعوت کند و به همین خاطر از آقای ریاحی دعوت کرد.
🌀 جالب است که سیروس آموزگار، وزیر اطلاعات کابینه هم بود. از پاریس نامه ای برای من نوشت که بختیار مُرد ولی دفاع و درک درست تو از آنچه آن زمان اتفاق افتاد، برای ما مایه دلگرمی و مباهات است. چون گزارش آن جلسه را ژاله به برادرش داده بود که در آن جلسه بود. افرادی دیگری هم بودند که من به آنها کمک کرده ام.
📙 روزنامه شرق، گفتگو با حجتالاسلام والمسلمین سید محمود دعایی، سهشنبه ۴ آبان ۱۴۰۰،
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
منوچهر آریانپور درگذشت
🔹منوچهر آریانپور در سن ۹۲ سالگی در آمریکا درگذشت.
🔹 این فرهنگنویس، مترجم و صاحب «فرهنگ لغت آریانپور» دوشنبه ۶ دیماه ۱۴۰۰ در آمریکا از دنیا رفت.
🔹منوچهر آریانپور در سالهای آغازین دهه ۱۳۵۰ به کمک دانشجویان و برخی استادان همان مدرسه عالی کار تألیف «فرهنگ آریانپور» را آغاز کرد که ثمره آن امروز انواع لغتنامههای فارسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی است.
🔹منوچهر آریانپور در سال ۱۳۷۸ کل اموال موروثی خاندان آریانپور کاشانی را به دانشگاه کاشان هدیه کرد. او همچنین علاوه بر این حق تألیف کتابهای خود را پس از مرگ به این دانشگاه واگذار کرده بود./ایسنا
#چند_ثانیه
@chandsanieh
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
🔴 مرگ میرزاده عشقی؛ شاعر و مدیر نشریه قرن بیستم
🔹میرزاده عشقی، مدیر روزنامه قرن بیستم، شاعر مبتکر پیشوای انقلاب ادبی و آورنده سبکی نو در شعر و شاعری است. روزنامه نویسی بی باک و سرسخت بود.
وی مردی بود با سروده های دلچسب بدیع و زیبا و آمیخته با روح وطن خواهی، غیرت، فتوت، همت و مناعت نفس...
نامش سید محمدرضا، فرزند حاج سید ابوالقاسم کردستانی، همدانی است و دانش آموخته به فارسی و فرانسه؛ اما شور شاعرانه او امان نمی دهد در همدان بماند، و تحصیلاتش را در اصفهان و تهران، و باز همدان به گونه ای پریشان و گسسته ادامه می دهد. او در کشاکش جنگ به هواخواهی عثمانی ها پرداخت و در استانبول دانش آموخت. " اپرای رستاخیز شهریاران ایران " را در همان استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات او از ویرانه های مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل و استانبول بود، که روح شاعر را به هیجان آورد و شهپر اندیشه اش را به پرواز درآورد.
🔹عشقی، گهگاهی در روزنامه و مجلات، اشعار و مقالات منتشر می کرد که بیشتر جنبه وطنی و اجتماعی داشت. مدتی هم روزنامه قرن بیستم را به چاپ رساند، که ۱۷ شماره بیشتر چاپ نشد. عشقی در ۳۱ سالگی از پا درآمد و شهید شد. او به هنگام زمزمه جمهوریت در زمان رضاشاه، دوباره قرن بیستم را راه انداخت، اما یک شماره بیشتر نتوانست بیرون بدهد و همان شماره هم توقیف شد، و به دنبال انتشار آن در دوازدهم تیرماه ۱۳۰۳، در خانه مسکونی اش، جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار، کوچه قطب الدوله، به دست دو نفر نقابدار هدف گلوله قرار گرفت و شهید شد.
🔹عشقی زندگی ساده ای داشت. با آن که نیازمند بود، هیچ گاه قلم آتشین خود را نفروخت. #قمرالملوک_وزیری، یکی از خواننده های پر آوازه آن زمان می گوید:
" روزی برای دیدن او به منزلش رفتم. کف اتاق زیلویی پهن بود، دو صندلی لهستانی شکسته گوشه اتاق بود. از من اجازه خواست چند دقیقه بیرون برود، به او اجازه دادم. وقت برگشتن، دو پاکت میوه و شیرینی گرفته بود. بعد که تحقیق کردم معلوم شد برای این دو قلم، قوطی سیگار نقره اش را نزد بقال سرکوچه گرو گذاشته است ".
🔹نوشته های تند او به هنگام گشایش دوره پنجم مجلس، رسواگر بود. مقاله ای با عنوان " اسکلت های جنبنده وکلای پارلمان "، و این کلام در هم کوبنده آغاز شد:
" ای اسکلت های جنبنده، ای استخوان های متحرک، ای هیکل های وصله وصله، دندان عاریه، عینک به چشم، عصا به دست گرفته؛ کرسی های پارلمانی تا عمر دارید در اجاره شما نیست، مدت کرسی نشینی طبقه شما مدت هاست گذشته؛ شما حالا وظایف دیگر دارید، معطل نکنید، برخیزید از این به بعد دیگر نوبت جوان هاست ".
🔹هنگامی که روزنامه سیاست توقیف شد، از خشم لرزید و تاخت:
" سیاست توقیف شد، چرا این زالوهای ناهموار که پیکر ایران ستمدیده را چنین نزار نموده اند، روز به روز قوی تر می شوند. اگر از صد نفرشان یکی به مجازات رسیده بود، برای دیگران درس عبرتی می شد ".
- عشقی شعری درباره مجلس گفت، که یک مصرع آن چنین است:
" این مجلس پنجم به خدا ننگ بشر بود "
🔹بر سنگ مزار میرزاده عشقی این شعر نوشته شده:
خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق عشقی ای وطن ای عشق پاک من
ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
آیت الله منتظری و حقوق بشر
گزارش مشروح نشست کلاب هاوس در روزنامه های شرق و مستقل سه شنبه سی ام آذر منتشر شد
گزیده های از بحث:
ممانعت از انتشار «مستند حسینعلی» نشان می داد که چقدر دچار ضعف و ترس از پاسخ هستند یعنی علی رغم این که رسانه های عظیم و غول پیکری را در اختیار دارند که یکسره تاخته اند اما از یک مستندی که به صورت محدود در شبکههای اجتماعی ممکن است پخش شود میهراسند
مقامات قضایی دستور بازگرداندن محتویات کامپیوتر و لپ تاپ مرا داده اند اما ضابطین تمکین نکردند.
اهمیت و آبروی عدالت به قوه قضاییه است. آبروی کشور به قوه قضاییه است آبروی قوه قضاییه آبروی تکتک ما شهروندان است اما ضابطین که به راحتی این قوه را بی اعتبار می کنند و قوه قضاییه را فدای خواست خود می کنند چطور می توانند شهروندان را با اتهامات خیلی کوچک تر مورد بازداشت و تعقیب و محکومیت قرار دهند .
آیتالله منتظری به عنوان یک مرجع تقلید نظرات بنیادی در مورد حقوق بشر داد مانند این که اصل کرامت انسان را که بنیادیترین اصل حقوق بشر است به عنوان یک حکم و اصل بنیادی دینی هم مطرح کرد و این چقدر میتواند راه را برای ترویج حقوق بشر در یک جامعه مذهبی هموار کار کند.
آیت الله منتظری هم به حفظ نظام معتقد بود اما کانون اختلاف این بود که حفظ نظام برای چه؟ حفظ نظام برای نظام(و متنعمین آن) یا حفظ نظام برای حقوق مردم؟ معتقد بود اولی مصداق طاغوت است و دومی همان است که باید باشد.
در درس های ولایت فقیه در زمانی که رسم بود تواب ها را برای اعتراف پشت تلویزیون می آوردند یا در حسینه زندان در جشن ها و در نماز جمعه ها می آوردند در همین درس ها می گفت اعترافات تلویزیونی و حتی آوردن تواب ها در نماز جمعه و جشن ها خلاف شرع و ناقض کرامت، شخصیت و حیثیت افراد است.
برای مطالعه متن کامل، تصویر صفحه استوری را بزرگ کنید یا به کانال تلگرامی گفتارهای باقی مراجعه کنید:
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
هیچ کس منتظری نمیشود
رحیم قمیشی
۱۲ سال شد که آقای منتظری از کنار ما رفته. همان شیخ ساده لوح، همان شیخی که زبان قدرت را بلد نبود و هرگز یادش نگرفت.
همان شیخی که شد قائم مقام رهبری اما نشد نوکر هیچ چیز و هیچ کس.
آقای منتظری تمام معادلات من و خیلیها را به هم ریخت!
میگویم یعنی کسی هست به قدرت برسد و عوض نشود، بد نشود، عوضی نشود؟
منتظری یادم میآید!
ساکت میشوم.
میگویم کسی هست به خانهاش حمله کنند، کتابخانهاش را آتش بزنند، خودش را حصر کنند باز دلش برای نظام بسوزد؟
میشنوم منتظری.
ساکت میشوم!
میگویم کسی هست گروهکی تروریستی فرزندش را بکشند، کینه و خشم بر او غلبه نکند، متهم شود به دفاع از همان گروهک و هیچ نتواند بگوید، و باز بایستد برای خدا؟
میبینم منتظری هست.
چه بگویم!
میگویم یعنی روحانی شیعهای هم بوده که بگوید چرا میزنید، چرا میکُشید، چرا ظلم میکنید. نترسد موقعیتش از بین برود، نترسد بودجهاش بسته شود، روحانی شیعهای هست که به آن دنیا واقعا ایمان داشته باشد، همهاش نخواهد پز مقام معنویاش را بدهد؟
یاد منتظری میافتم.
بوده!
میپرسم کسی از مقامات عالی بوده پسرش را بفرستد جبهه، اجازه دهد برود خط اول، وسط درگیری، جانباز شود، منت بر سر مردم نگذارد، نگوید او وجودش برای اسلام و نظام ضروریتر بود، نباید میرفت جبهه؟
میگویند منتظری.
من ساکت میشوم.
کسی بوده فریاد بزند ادامه این جنگ به صلاح نیست، بگوید جوانها دارند گروه گروه میمیرند، کسی بوده فریاد بزند کدام عملکرد ما با مولا علی قابل قیاس است!؟
کسی بوده نترسد و بگوید اعدامهای دستجمعی جنایت است؟
منتظری بوده.
منتظری بوده!
میگویم کسی بوده با وجود قدرت، زندگی سادهای داشته، اندیشه سادهای داشته، خانه سادهای داشته، متملقین را از خود دور کرده، چاپلوسها را راه نداده، کسی بوده که حتی از مردهاش هم ترسیده باشند؟
میبینم منتظری بوده.
رهبر دینیای بوده که انسانیت برایش مهمتر از ظواهر دینی بوده؟
رهبر مذهبی بوده که بتواند بگوید اصول اساسی حقوق بشر جهانی همان آموزههای دینی ماست؟
مرد بزرگی بوده در عصر ما که بزرگترین ظلمها به او شده باشد، بیشترین تبلیغات منفی علیه او، انواع و اقسام تهمتها، حصر چندین ساله، و بعد میلیونها نفر در تشییعش شرکت کرده باشند.
و هر چه از مرگش بگذرد باز محبوبتر شود، باز حکومت از او بترسد.
میبینم منتظری هست.
حسینعلی منتظری، شیخ سادهای که پشت پا زد به قدرت، نشان داد میشود یک انسان باشد که نشان دهد حکومت از آب بینی یک بز برایش کم ارزشتر است، و او افسانه نباشد، نتوانیم بگوییم حکایت است...
میدانم نام او به نیکی همیشه خواهد ماند. حتی برای فرزندانمان که او را ندیدهاند.
و چه سعادتی بالاتر از این
و چه زندگیای پر ثمرتر از این
و چه نشانی از مردی الهی بالاتر از این
و چه نامی ماندگارتر از این؛ حسینعلی منتظری
بروند نوچه بپرورانند
بروند بودجه هزینه کنند
بدهند برایشان کتاب بنویسند
هیچکس، هیچکس، منتظری نمیشود!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)