‍ ۲۵ مهر ماه سال‌روز درگذشت #فرخی_یزدی

او از جوانی آرزوی رسیدن به ایرانی آزاد و آباد را داشت و شروع به مبارزه برای استقرار مشروطیت و قانون و آزادی کرد. در جوانی به خاطر شعر آزادی‌خواهانه‌ای که گفته بود، حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندانش افکندند. درباره‌ی دوخته شدن لبانش سروده‌ است:
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام
او در سال ۱۳۰۰ روزنامه‌ی «طوفان» را در تهران منتشر کرد. بعدها در سال ۱۳۰۷ به نمایندگی مردم شهر در مجلس شورای ملی رسید و به خاطر مشکلاتی که برایش ایجاد کردند، ناچار شد به مسکو و سپس به آلمان کوچ کند. در آن‌جا هم در نشریه‌ای به نام «پیکار» که صاحب‌ امتیاز آن غیر ایرانی بود، افکار انقلابی خود را منتشر ساخت.
در ملاقاتی با عبدالحسین تیمورتاش فریب وعده او را خورد و به تهران بازگشت و بلافاصله تحت نظر قرار گرفت. اندکی بعد به بهانه‌ی بدهی به یک کاغذفروش به زندان افتاد. هم‌زمان پرونده‌ای با اتهام «اسائه‌ی ادب به مقام سلطنت» برای وی تشکیل گردید و به سی ماه زندان محکوم شد.
فرخی در پنجاه سالگی، در بیمارستان زندان، به وسیله‌ی تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد، اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم مانده، ولی احتمالا در گورستان مسگرآباد به طور ناشناس دفن شده ‌است.
با چند بیت از فرخی یادش را گرامی می‌داریم:


آن زمان که بنهـادم سـر بـه پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دسـت آرم دامن وصالش را
می‌دوم به پای سـر در قفای آزادی
با عوامـل تکفیر صنـف ارتجـاعی باز
حمله می‌کند دائم بر بنای آزادی
در محیط طوفان‌زا ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبـداد با خـدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خـرابی احـرار
چون بقـای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گـر کنی ز خون رنگین
می‌تـوان تو را گفتـن پیشوای آزادی
فـرخی ز جان و دل می‌کند درین محفل
دل نثار استقلال، جان فـدای آزادی

👌👌


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ | 8:21 | نویسنده : شفیعی مطهر |

📝📝📝خاتمى رييس جمهور من است

✅ سيد محمد خاتمى مردى است كه هيچ گاه سياستش از ادب و معرفتش پيشى نگرفت. هيچ گاه عزت و احترام را خريدارى نكرد. هيچ گاه شعار آزادى را زير پا نگذاشت. هيچ گاه شعار مرده باد عليه مخالفان و منتقدانش سرنداد و همواره مي گفت "زنده باد مخالف من" !

✅ او همه چيز را براى مردم مي خواست، او مبتكر گفتگوى تمدن ها بود. فردى كه با شعار آزادى پا به عرصهء انتخابات گذاشت و حالا بعد از گذشت سال ها، دوست و دشمن براى ستايش از وى لب مي گشايد و دشمنان نادانش براى ترس ازمحبوبيتش او را ممنوع التصوير مي كنند. هيهات كه نمي دانند خاتمى ممنوع الخروج قلب هاست...

✅ مردى كه اسطوره ادب در سياست است و در ستايش اين مرد همين بس كه نلسون ماندلا يكى از بزرگ ترين آزادى خواهان دنيا در موردش چنين مي گويد:
"#خاتمى رييس جمهور من است"!


  منبع:کانال سیدمصطفی تاج زاده
#مجمع_فرهنگیان_ایران_اسلامی
@majmaefarhangian1


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ | 7:31 | نویسنده : شفیعی مطهر |
دکتر عبدالکریم سروش:

استبداد صغير را نمي دانم، ولي از حرمسراي ناصري اطلاع دارم!



بسیاری از مردم به‌تقریب می‌دانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان، اما من دانشجویانی را دیده‌ام که  نمی‌دانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش.
ایرانیان، قطعه‌هایی از تاریخ را هزار بار شنیده‌اند و می‌دانند، اما تمایلی به شنیدن مهم‌ترین بخش‌‌های تاریخ معاصرشان ندارند.
نام تمام جنگ‌های صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را می‌دانند، ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دوره‌ای است و چرا آن را «صغیر» می‌نامند، مات و مبهوت به پرسش‌گر نگاه می‌کنند.
 آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف‌خان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماه‌ها در سیاه چال قجری، کتک خورد.
 شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.

این روضه‌های جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی می‌داند محمدعلی شاه، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلّمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجه‌گران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.
به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها، کلمۀ مشروطه و عدالت‌خانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛ چون باورش نمی‌شد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.
ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمی‌دانند که نام یکی از بزرگ‌راه‌های تهران است، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بی‌خبری محض به سر می‌برند. ایرانی نمی‌تواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت، بر پایۀ منابع و آگاهی‌های مستند، چند دقیقه سخن بگوید؛ اما از حرمسرای یزید و حیله‌های معاویه بی‌خبر نیست.
 

آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران، بیشتر می‌داند یا دربارۀ قیام مختار؟ چند ایرانی را می‌شناسید که نام تیمورتاش و علی‌اکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را می‌شناسید که نام خواجه نظام الملک طوسی را نشنیده‌ باشد؟

کسی که نمی‌داند علی‌اکبر داور کیست، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر، مهم‌ترین اطلاعات را نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟

چند ايراني را می‌شناسيد كه بداند چرا در مجلس پنجم مشروطه از پيشنهاد رضاخان، مبني بر تغيير سلطنت قاجار به جمهوري، استقبال نشد؟ چرا بازديدكنندگان از «خانۀ مشروطيت» در تبريز به اند ازۀ زائران يكي از امامزاده‌هاي كاشان نيست؟
آيا مردم ايران مي‌دانند چرا انگليسي‌ها رضاشاه را تبعيد كردند؟ آيا كسي مي‌داند چرا ناصرالدّين شاه مخالف تدريس جغرافياي بين الملل در دارالفنون بود؟ اين دانستني‌ها براي ما به اندازۀ باران براي باغ لازم است.


مدرسه به معنای امروزین آن، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصر الله ملک المتکلّمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت. پیش از او و هم‌فکرانش، فرزندان ایران در مکتب‌خانه‌ها «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» می‌خواندند. او برای این که علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت دگر. قبر او در یکی از قبرستان ‌های قم است.
 نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم. هر چه گشتم قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او را نشنيده بود و نشانی قبرش را نمی‌دانست. در همان قبرستان، مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. می‌گویند او بدون آن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که می‌دید، می‌شناخت. بر مزار او مقبره‌ای ساخته‌اند و مردم نیز گروه‌گروه به زیارتش می‌روند.
اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است. آلزایمر ملی، این سرمایۀ سرنوشت‌ساز را بر باد داده‌ است. کتاب‌های درسی و رسانه‌ها به‌ویژه‌ صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشته‌اند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ | 8:59 | نویسنده : شفیعی مطهر |



 نوشته‌اي از ژيلا بني‌يعقوب 


در رابطه با خانواده ی شهید جهان‌آرا

خیلی جوان بودم.
خرداد ۷۶ را تازه پشت سر گذاشته بودیم.
سردبیری همشهری گفت با خانواده ی شهدا مصاحبه کنم، به مناسبت بزرگداشت هفته جنگ.
خیلی زود خانواده ی محمد جهان‌آرا را انتخاب کردم، همیشه برایم جذابیت داشت،
نمی‌دانم چرا؟ شاید به خاطر آهنگ ممدنبودی.

خانه محقر، ساده و فقیرانه‌شان حوالی میدان گرگان بود.
آن‌روز هم مادر محمد به پرسش‌ها پاسخ می‌داد هم خاله‌اش که او هم در زمان شاه مثل محمد زندانی بود.
خاله محمد بیشتر از مبارزات محمد و برادرش در زمان شاه می‌گفت و مادرش از روزهای بعد از انقلاب. می‌دانستم سه شهید دارند.
محمد که فرمانده سپاه خرمشهر بود، علی که در زندان شاه و زیر شکنجه ساواک شهید شده بود، محسن که در خرمشهر اسیر و مفقودالاثر بود.
به دیوار روبه رو که نگاه کردم ، عکس سه نفر که عکس چهار نفر را دیدم. مادرش تا دید به عکس‌ها نگاه می‌کنم، آهی بلند کشید و گفت:
«آن‌یکی حسن است، دانشجوی پزشکی بود.
سال شصت در تظاهرات سازمان بازداشت شد.
همان روز که بازداشت شد، محمد آمد خانه و به من گفت توی یک ساک برایش لباس و وسایل ضروری بگذارم.
گفت که نگران نباش.
ما همه می‌دانیم حسن هیچ کاری نکرده جز خواندن روزنامه و شرکت در چند تظاهرات. زود آزاد می‌شود.

مادر جهان آراها تند و تند از حسن می‌گفت.
من از محمد و بقیه پسرهای شهیدش می‌پرسیدم و او از حسن می‌گفت. انگار دلش می‌خواست بیشتر از پسری حرف بزند که حرف زدن از او ممنوع بود:
«همه بچه هام خوب بودند، اما حسن از همه خوب‌تر و باتقواتر بود.»
با خودم گفتم شاید این ممنوع بودنِ نامش او را در چشم مادر این‌همه عزیزتر کرده»
به چهار تابلوی کنار هم نگاه کرد و گفت:
«هر بار از بنیاد شهید می‌آیند ، می‌گویند عکس حسن را بردارید.»
بنیاد شهید زیاد مهمان ایرانی و خارجی به خانه ما می‌آورد.
به مهمانان می‌گویند این‌ها خانواده سه شهید هستند.
به ما می‌گویند اگر عکس حسن هم باشد، درباره او چه می‌خواهید بگویید؟

بارها اشک توی چشمانش جمع شد. گفت: «حتی نمی‌گذارند عکس پسرم را به دیوار بزنیم، برای من هر چهارتا پسرم هستند، چرا عکس یکی را بردارم؟»
دلش پر از حرف‌های ناگفته بود،
پر از غصه:
«ناراحتی‌ام بیشتر از این است که اگر می‌خواستند پسرم را اعدام کنند، چرا نزدیک هفت سال در زندان نگهش داشتند، زندانِ خیلی سختی بود، می‌گفت توی سرمای زمستان باید با آب سرد حمام می‌کردند، می‌گفت که...» 

بغض داشت و حرف می‌زد:
«من می‌دانم پسرم بی‌گناه بود، محمد هم می‌دانست. همش می‌گفت مادر غصه نخور. حسن بی‌گناه است، روزنامه خواندن که جرم نیست. محمد شهید شد و ندید برادرش که بی‌گناه بود و هشت سال حکم زندان داشت بعد از هفت سال اعدام شد.»

مادر جهان‌آرا تند و تند حرف می‌زد، از پسرهایش، از شهیدانش. بیشتر از همه از حسن.
می‌گفتم: مادر، اجازه نمی‌دهند این حرف‌های شما را چاپ کنم.
می‌گفت برای خودت می‌گویم. نمی‌توانی بنویسی، اما می‌توانی برای چند نفر تعریف کنی.

پدر کمی حرف‌های همسرش را گوش داد و بی‌هیچ حرفی بلند شد و رفت. انگار مغازه کوچک بقالی داشت همان اطراف و زندگی‌شان از همان می‌گذشت.
زندگی‌شان بیش‌ از حد ساده و محقر بود. سهمشان از زندگی و انقلاب همین چهار پسر بود که جز محمد کسی از سه نفر دیگر حرفی نمی‌زد.

سکوت پدر بدجور سنگین بود.
انگار دلش نمی‌خواست دراین‌باره حرفی بزند،
شاید حتی نمی‌خواست حرف‌های همسرش را بشنود که بلند شد و رفت. پدر جهان آراها که رفت،
مادر گفت: «پدرشان برای نجات حسن همه‌جا رفت. پیش هرکس که دستش رسید، بهشان می‌گفت سه پسرم در راه انقلاب شهید شدند، شما این‌ یکی را به ما ببخشید. اما هیچ‌کس قبول نکرد، هیچ‌کس. کاش پسرم را همان اول اعدام می‌کردند که رنج هفت سال زندان را نمی‌کشید. مگر پسرم به زندان محکوم نبود چرا کشتندش؟»
بعدها در خاطرات آیت‌الله هاشمی رفسنجانی خواندم پدر جهان آراها نزد او نیز رفته بود. هاشمی نوشته بود نتوانستم برایش کاری کنم..

مادر محمد حرف می‌زد و من یادداشت برمی‌داشتم،
یادداشت‌هایی که می‌دانستم جایی در همشهری و هیچ روزنامه دیگری ندارد. اما یادداشت‌ها را نگه داشتم،
به مادر جهان‌آرا قول داده بودم برای دیگران تعریف کنم.

از تمام خوانندگان مطلب
درخواست نشر مطلب رو دارم 😔😔

#مـــریم_افشـــار

@kooodakedaroonam


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ | 10:1 | نویسنده : شفیعی مطهر |

رایانه ای که یارانه می داد


آیدین سیارسریع

روزنامه ایران:
بیست و هشتم شهریور سال نود و شش را در حالی شروع می کنیم که آقای حدادعادل مرد واژه های سخت و روزهای دشوار فرموده اند که: 

«احمدی نژاد رایانه ای است که نرم افزارش را نمی دانیم». 

اولین سوالی که به ذهن متبادر میشه، اینه که اصولا چرا آدم عاقل باید به رایانه ای که نرم افزارش رو نمی دونه دست بزنه؟ 

حالا دست هم زد ... دیگه روشنش که نمی کنه. 

حالا روشن هم کرد ... دیگه اطلاعات خاص و عکس های خانوادگیش رو که باهاش باز نمی کنه. 

حالا عکس هم توش باز کرد ... دیگه سیوش که نمی کنه. 

از کامپیوتر تحت سیستم عامل داس انتظار سرفیس پروی 4 (surface pro) دارید، همین میشه دیگه. می زنه همه کامپیوترها رو ویروسی می کنه ،بعد زل می زنه تو دوربین و با خنده میگه: 

من اینجا یه نیوفولدر بدون اسم دارم، بگم توش چیه؟ بگم؟ 

بعضی موقع ها هم دلش میخواد یازده روز سیستم رو داون کنه، هنگ کنه بشینه تو خونه. از دست هیچکی هم کاری برنمیاد. حتی خود بیل گیتس رو آوردن، رفت تو اتاق چند ساعت مشغول شد، با حال زار اومد بیرون گفت متاسفم. هر چی ازش می پرسیدیم مشکلت چیه؟ می گفت من از شما می پرسم، مشکل شما چیه؟ بعدش هم در راستای مدیریت جهانی گفت: 

کل مایکروسافت با کارمنداش چند؟ 

از وسط راه هم که در مورد «فن»هاش دچار اشتباه محاسباتی شد. فکر می کرد اگه کسی بگه بالای چشمت ابروئه «فن»هاش از کیس می ریزن بیرون همه بدخواه ها رو لای خودشون چرخ می کنن، ولی اینم نشد. رفت مادربرد ونزوئلا رو بغل کرد، کاری که اگه کامپیوترهای قبلی فریاد وا کارت گرافیکای دوستان بلند می شد، ولی باز اتفاقی نیفتاد. اصولگراها یه مدت خواستن یه چیزهایی روش نصب کنن، ولی دائم ارور می داد. اصلا چیزی روش نصب نمی شد، فقط عزل می شد. گهگاهی هم دلش می خواست یه فایل هایی رو به دلخواه دیلیت کنه. 

شب می خوابیدی صبح بیدار می شدی می دیدی فایل دکل نیست، فایل خاوری نیست، فایل «آن سبو» شیفت دیلیت شده و آن پیمانه ریخته تو یه درایو دیگه. ولی انصافا هاردش قوی بود. آخرش معلوم نشد چند ترابایت بود. هاردش نقطه قوتش بود اصلا. سیستمش جوری بود که خوب دانلود می کرد، ولی امان از آپلودش. آپلود که می کرد، یه مجلس رو به هم می ریخت. بمیرم براشون، این اصولگراها بندگان خدا هشت سال سعی کردن یه کسپراسکی ای، نود سی و دویی، مک آفی ای چیزی روش نصب کنن، ولی نمی شد. یادش بخیر ... رایانه ای بود که آخر سر از کارش در نیاوردیم. ...


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۶ | 7:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |
یگانه سیاست مدار اخلاق مدار ایران


🌺🌺۲۱ مهر زادروز یگانه سیاست مدار اخلاق مدار ایران زمین حاج سید محمد خاتمی‌ مبارک باد🌺🌺

اگر هنر امیرکبیر این بود که با اصلاح دربار، قصد کرد از آن مظهر فساد و تجمّل ابزاری سازد برای اصلاح جامعه خرافات زده ایران، 

و اگر همت سید جمال مصروف این شد تا به میان مردم برود و آجر به آجر بنایی بسازد و نسلی بیافریند برای فردای بهتر ایران، 

و اگر مصدّقی بود که در مقابل استعمار خارجی‌ و استبداد داخلی‌ به نام ملت سر خم نکرد و ایستاد ...

تاریخ ایران شهادت خواهد داد که مردی بود به نام سید محمد خاتمی، روحانی روشنفکری از دیار کویر که سال ها در این کشور سیاست ورزی کرد، هم از جایگاه دولت و دربار و در ردای رئیس جمهور، و هم در میان مردم و جامعه و در لباس یک سیاست ورز مستقل از قدرت، سال ها، به همراه جمع بزرگی‌ از همرهان، ایستاد و مقاومت کرد تا از سیاست و قانون و اعتقاد و اصول ملغمه سازد تا از دل آن نسلی بیافریند که به کار فردای آزاد تر این سرزمین آید. و در همه این سالها، خاتمی ایستاد؛ در کنار همراهان و یاران و سرافرازان این قوم و در مقابل شیفتگان قدرت و خواب زدگان استبداد، خم نشد؛ در مقابل خیل عظیم آشنایان و بیگانگانی که در رویای نابودی این سرزمین خوابیده اند...

و بر سیاست کاخی ساخت که ملاتش سیاست مبتنی‌ با تعاملش بود و آجرهایش منش بر مدار تعادلش.

و اخلاق ...


منبع:کانال حمیدرضاجلایی پور




تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ | 6:0 | نویسنده : شفیعی مطهر |
نجیب ترین بانوی عریان !!!

Image result for ‫لیدی گودایوا‬‎
حدود هزار سال پیش، لیدی گودایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش می رفت و عاجزانه تقاضا می کرد که مالیات ها کاهش پیدا کند.همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح می داد، به همسرش گفت: 

اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر ببری، مالیات ها را کاهش خواهم داد.

گودایوا اسبش را زین کرد. لباس هایش را بر زمین ریخت. در شهر گفتند: 

گودایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر می گردد! تمام مردم، مغازه ها را بستند و به خانه ها رفتند. پرده ها را کشیدند و با چشمانی اشکبار، منتظر شدند این گردش شوم به پایان برسد.

گودایوا به خانه برگشت و مالیات ها کاهش یافت.مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.

اسطوره ها، به تنهایی خلق نمی شوند.

بلکه در بستری از فهم و شعور و حمایت اجتماعی شکل می گیرند.


نمی دانم اگر گودایوا، در این نقطه از تاریخ و جغرافیا، به این بازی تلخ وادار می شد،

آیا پنجره ها بسته می شد?!
 
یا تصاویر او از طریق شبکه های اجتماعی و  بلوتوث موبایل ها، از دستی به دست دیگر می گشت?!!…


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۶ | 9:59 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز از زبان خودش



در ۱۵ سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در ۲۰ سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در ۲۵ سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در ۳۰ سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در ۳۵ سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در ۴۰ سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم، دوست داشته باشیم.

در ۴۵ سالگی یاد گرفتم كه ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و ۹۰ درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

در ۵۰ سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

در ۵۵ سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در ۶۰ سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در ۶۵ سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در ۷۰ سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

در ۷۵ سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آن كه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

در ۸۰ سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترین لذت دنیا است.

در ۸۵ سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.


👤 گابریل گارسیا مارکز
📚 تکه کتاب

http://axnegar.fahares.com/axnegar/ZVS9TzAb628aBf/5476747.jpg) ✅


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۶ | 10:17 | نویسنده : شفیعی مطهر |

چهاردهم مهرماه، زادروز «سهراب سپهری»


من کاشی‌ام. اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نیست. مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر) به دنیا آمده‌ام. درست سر ساعت دوازده. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است. در قم زیاد نمانده‌ایم. به گلپایگان و خوانسار رفته‌ایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشته‌ام. دوران خردسالی من در محاصرهٔ ترس و شیفتگی بود. میان جهش‌های پاک. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می‌کردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود.

من قالی‌بافی را یاد گرفتم. و چند قالیچهٔ کوچک از روی نقشه‌های خود بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می‌چیدم. طاق ضربی را درست می‌زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.

در خانه آرام نداشتم. از هرچه درخت بود، بالا می‌رفتم، از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش‌بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچه‌های یک خانه نقشه‌های شیطانی می‌کشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم. از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم. چه کیفی داشت. شب‌ها در دشت صفی‌آباد به سینه می‌خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت‌های خود می‌فشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.

شکار بود که مرا پیش از سپیده‌دم به صحرا می‌کشید. هوای صبح را میان فکرهایم می‌کشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی‌پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم، گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.

من سال ها نماز خوانده‌ام . بزرگ ترها می‌خواندند، من هم می‌خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند. روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت : «نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید». 

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم بی آن که خدایی داشته باشم.

من از خیلی چیزها می‌ترسیدم: از مادیان سپید پدر بزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیک شدن به وقت نماز، از قیافهٔ عبوس شنبه، چقدر از شنبه‌ها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز می شد. عصر پنج شنبه تکه‌ای از بهشت بود. شب که می شد در دورترین خواب‌هایم  طعم صبح جمعه را می‌چشیدم.

در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خود را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می‌دادم. وقتی که در کلاس اول دبستان بودم،  یادم هست یک روز داشتم نقاشی می‌کردم، معلم ترکه ی انار را برداشت و مرا زد و گفت: 

«همه ی درس‌هایت خوب است، تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی.» 

این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم. ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم . هنوز یک بیت آن را به یاد دارم:  
              
«ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان»

تا هجده‌سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانهٔ ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمی دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیان‌ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم. راستش را بخواهید، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را می‌خوردند، پیدا بود که  گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می‌کشیدم و پرواز ملخ ها را در هوا دنبال می کردم. اداره ٔ کشاورزی مزد مرا می‌پرداخت.
 
در دبیرستان، نقاشی کار جدی‌تری شد. زنگ نقاشی نقطهٔ روشنی در تاریکی هفته بود. میان همشاگردی های من چند نفری خوب نقاشی می‌کردند. شعر می‌گفتند. خط را خوش می‌نوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بوده‌اند. با همشاگردی ها به دشت ها  می‌رفتیم و ستایش هر انعکاس را تماشا می‌کردیم. سال های دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود.

- سهراب سپهری
ـــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
goo.gl/piRcya


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ | 9:25 | نویسنده : شفیعی مطهر |

« نگار ماندگار »



   "خاتمی" ، آن نگار ماندگاری است که نقش خاطره بر ذهن و ضمیر نه ایرانیان ، که جهانیان زده است.
او ابر مردی است که برای مخالفان خود نه تنها تمنای مرگ نمی کند ، که "آرزوی زندگی" دارد.
او نه تنها رویکرد مخالف پروری و معاند پروری ندارد ، که هنر را در "تبدیل معاند به مخالف و مخالف به موافق" می داند.
او "دین و دانش" را به نیکی به هم آمیخته تا در سایه سار آن بتواند در مسیر سخت و صعب سیاست ، بر "مدار عقل و عدل" طی طریق کند.
او هم "فرزند فهم و فرهنگ" است ،  هم "مولود مروّت و مدارا"
او هم خواهان "اعتلای ایمان" ماست ، هم خواهان "ارتقای ایران" ما.
او هم "حکمران خطه ی خرد" است ، هم "ساحر سرزمین سخن" و هم "یکه تاز عرصه ی عشق".
او هم "درد دین" دارد ، هم "درک دین".
او هم "مشق اصلاح طلبی" کرده است ، هم "مشی اصلاح طلبی" دارد.
او هم "منادی گفتگوی تمدن ها"ست ، هم مبادی به آداب آن.
او هم دل در گرو "آزادی ایران" دارد ، هم "آبادی ایران".

خلاصه آن که :
خاتمی ،  آن نازنینِ نجیبی است که چون "ماه" ، همیشه بر سپهر سیاست ایران می درخشد و می درخشاند.

و صد افسوس بر این جماعت جاهل که چون تاب رؤیت زیبایی و زیبندگی این ماهِ انعکاس یافته در برکه ی دل های عاشق ایرانیان را ندارند ، با سنگ انداختن در برکه ، قصد بر هم زدن او را دارند.

غافل از این که :

سنگ در بِرکه می اندازد و می پندارد
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

آری ؛
باید به این جماعت جاهل فهماند :

کِی به انداختن سنگِ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟

سعید محمدحسینی


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۶ | 7:12 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 انتقاد مطهری از «ایجاد محدودیت» برای خاتمی

علی مطهری، نایب رئیس مجلس ایران، روز جمعه، ۱۴ مهرماه، در یادداشتی با تایید ضمنی خبر «ایجاد محدودیت» برای محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق، از این اقدام دادگاه ویژه روحانیت انتقاد کرد.

آقای مطهری در این یادداشت که در وب‌سایت رسمی خود منتشر کرد، همچنین با اشاره به این که افکار عمومی در ایران «مخالف ادامه حصر» رهبران جنبش سبز است، از یک «حصر دیگر» ابراز تاسف کرد.

وب‌سایت کلمه، نزدیک به میرحسین موسوی، روز پنج‌شنبه، ۱۳ مهرماه، در گزارشی گفت که «دادگاه ویژه روحانیت با ارسال نامه‌ای با امضای دادستان ویژه روحانیت ابراهیم رئیسی به منزل محمد خاتمی به وی ابلاغ کرده که به مدت سه ماه نباید در هیچ مراسم سیاسی و تبلیغی شرکت کند».

ساعتی بعد خبرگزاری مهر به نقل از یک «منبع آگاه» نوشت که «خبرهای منتشر شده در خصوص ابلاغ محدودیت‌های جدید سید محمد خاتمی صحت ندارد».

این در حالی است که محمدرضا تابش، نماینده اردکان و نایب رئیس فراکسیون امید مجلس و خواهرزاده آقای خاتمی، نیز بدون ذکر جزئیات از اعمال محدودیت‌های جدید برای رئیس جمهور سابق ایران ابراز تاسف کرده است.

خبر محدودیت بیشتر برای محمد خاتمی در حالی منتشر شده است که علی مطهری خود کمتر از دو هفته پیش ضمن ابراز امیدواری برای رأی‌گیری رسمی در شورای عالی امنیت ملی درباره رفع حصر رهبران جنبش سبز، گفته بود که ممکن است نظر رهبر جمهوری اسلامی درباره حصر آنان تغییر کرده باشد.

در واکنش به این اخبار تازه، علی مطهری در یادداشت خود این «محدودیت‌های» تازه را «غیرقانونی» خوانده و حتی موجودیت نهادی که تصمیم به این محدودیت‌ها گرفته، یعنی دادگاه روحانیت را نیز زیر سوال برده است.

به گفته نایب رئیس مجلس ایران، «برخی شوراها و نهادهایی مثل دادگاه ویژه روحانیت، قانون اساسی و مجلس را دور می‌زنند و کشور را به سوی خودکامگی سوق می‌دهند»، نهادهایی که «بعضا در قانون اساسی هم وجود ندارند و برای یک نیاز موقت و متناسب با شرایط اوایل انقلاب به وجود آمده بودند».

او همچنین نوشته است: «در شرایط امروز جامعه که احتمالا آمریکا تا ده روز دیگر از برجام خارج می‌شود و منتظر یک بهانه حقوق بشری است، آیا کسانی که چنین تصمیماتی می‌گیرند، از روی نادانی چنین می‌کنند یا نقشه‌ای دارند که مثلا زودتر به پایان برجام برسند؟»

علی مطهری، نماینده اصولگرا، همواره از جمله منتقدان سرسخت حصر رهبران جنبش سبز بوده که پس از شش سال هم‌چنان ادامه دارد.

محمد خاتمی پس از موج اعتراضات به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال ۱۳۸۸ که به سود محمود احمدی‌نژاد اعلام شد، با محدودیت‌هایی روبه‌رو شد، و مسئولان قوه قضائیه از زمستان سال ۹۳ اعلام کردند که انتشار عکس و اخبار مربوط به محمد خاتمی ممنوع است.

هنوز هیچ مقام رسمی خبر محدودیت بیشتر برای آقای خاتمی یا حصر او را تایید یا تکذیب نکرده است.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۶ | 9:16 | نویسنده : شفیعی مطهر |
فریدون مشیری


#زادروز_شاعر  
سی ام شهریور
#فریدون_مشیری
شاعر و روزنامه‌نگار

فریدون مشیری در سی ام شهریور سال 1305 در یک خانواده اصیل و فرهیخته در تهران به دنیا آمد. جد پدری مشیری، از صاحب منصبان سرشناس لشکری در حکومت نادرشاه افشار بود و پدربزرگ مادریش یکی از شاعران به نام در دوره ناصری به حساب می آمد .

 با چنین پیشینه خانوادگی مشیری در کودکی پیش از رفتن به مدرسه با ادبیات کهن فارسی آشنایی کامل داشت. او بخشی از تحصیلات ابتدایی خود را تهران و بخشی دیگر را به دلیل کار پدرش در مشهد گذراند، اما در سال 1320 با آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین به همراه خانواده دوباره به تهران بازگشت و دوران متوسطه را در دبیرستان ادیب به اتمام رساند.

مشیری در سن هیجده سالگی با این که هنوز یک سال تا پایان تحصیلاتش باقی مانده بود، به استخدام وزارت پست و تلگراف آن زمان در آمد و مدت سی و سه سال در این وزارتخانه به کار مشغول بود.

مشیری از پانزده سالگی شعر می گفت و در سال 1323 اولین شعر او با نام" فردای ما "در روزنامه" ایران ما" به چاپ رسید. همین اتفاق آغازگر فعالیت های مطبوعاتی مشیری شد. او همزمان با کار در اداره پست و تحصیل، در مجلات مختلف ادبی نیز کار می کرد .

فریدون مشیری اولین مجموعه شعر خود را در سال 1334 با نام "تشنه طوفان "با مقدمه ای از "شهریار" و"علی دشتی "به چاپ رساند.خود مشیری در مورد اشعارش می گوید:" چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا،........."

معروف ترین شعر مشیری "کوچه "در سال 1339 در مجله "روشنفکر "به چاپ رسید.

مشیری علاوه بر شعر به موسیقی سنتی هم علاقه زیادی داشت و ردیف ها و گوشه های موسیقی را به خوبی می شناخت، به همین خاطر در بین سال های 1350 تا 1357 با برنامه "گل های تازه "رادیو ایران همکاری مستمری داشت.

در اواخر عمر مشیری، علی رغم نداشتن وضعیت جسمی مناسب در شب های شعر مختلفی که  دوستدارنش در سراسر دنیا برایش ترتیب می دادند، شرکت می کرد و درآمد حاصل از این مراسم ها را، صرف امور خیریه می کرد.

سرانجام فریدون مشیری پس از تحمل یک دوره طولانی بیماری در سوم آبان ماه سال 1379 در سن هفتاد و چهار سالگی در تهران درگذشت.


برخی از #آثار

تشنه طوفان، 1334
نایافته، 1337
ابر،1340
ابر و کوچه، 1345
بهار را باور کن، 1347
از خاموشی، 1356
مروارید مهر ، 1365
آه باران، 1367
از دیار آشتی، 1371
لحظه ها و احساس، 1374
آواز آن پرنده غمگین، 1378
نوایی هماهنگ باران (پس از مرگ)، 1384


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ | 7:44 | نویسنده : شفیعی مطهر |
جلیل خسروشاهی،خیّری گمنام!
🌅🌅

خدايش رحمت كند

جلیل خسروشاهی در ‌سال ١٢٩٨ ه.ش در تبریز به دنیا آمد. دوران سربازی جلیل با اشغال ایران توسط نیروهای خارجی مصادف شد. جلیل تنها ١٩‌سال داشت که پدر او را به کارخانه پارچه‌بافی آذربایجان در قزوین که سهمی در آن داشت، فرستاد و او با کمک یک مهندس ایتالیایی به نام سومارگو، ٢‌سال به نحو احسن کارخانه را مدیریت کرد. او برای یادگیری زبان انگلیسی هر روز پای برنامه ١٥دقیقه‌ای آموزش زبان می‌نشست و از یکی از دوستان ارمنی اش خواسته بود به او در یادگیری زبان کمک کند. بعد از مدتی به آلمان رفت. وضع آلمان بعد از جنگ جهانی آشفته بود و او نیز با زبان آلمانی ناآشنا، اما با پشتکار زیاد توانست برای تجارت فرش مجوز بگیرد. او دست از تلاش برنداشت و توانست نمایندگی چند محصول را در ایران بگیرد. 

جلیل خسروشاهی مرد تلاشگری بود و هیچ‌گاه در این مسیر قصور نمی‌کرد. او در‌ سال ١٣٣٦ با برادرش شریک شد و این‌گونه بود که شرکت «مینو» پایه‌گذاری شد.  خسروشاهی ١٩‌سال از عمرش را در آلمان گذراند و با وجود شرایط مالی خوب هیچ‌گاه خانه‌ای برای خود نخرید؛ «خانه من ایران است و روزی به آن‌جا باز خواهم گشت»، این عقیده خسروشاهی بود.

سال ١٣٤٤ برای خسروشاهی ‌سال تلخی بود، چون همسر ٤٢ساله‌اش را بر اثر  بیماری خونی از دست داد؛ مرگ همسرش نقطه عطف زندگی او شد. در یکی از روزهایی که برای سرکشی به انبار فرش تجارتخانه‌اش در هامبورگ رفته بود، این سوال برایش پیش می‌آید که داشتن این مقدار فرش یا کمتر از آن چه فرقی برای من دارد! آیا این حجم از دارایی می‌تواند از غصه‌های من کم کند؟ و از همان جا تصمیم می‌گیرد بعد از ١٩‌سال به همراه دخترانش به ایران برگردد و  ظرف چند سال ١٨٠ خانواده در قم، ١٦٠ خانواده در تهران و ١٥٠ خانواده در تبریز تحت حمایت او قرار می‌گیرند. خسروشاهی خانه‌های استیجاری این خانواده‌ها را خریداری می‌کرد و به نام فرزندان این خانواده‌ها سند می‌زد. او هر ماه هزینه زندگی آن ها را تامین می‌کرد. درواقع او صدها کودک را تحت ‌سرپرستی خود داشت، بی‌آن که آن ها چهره او را ببینند. خسروشاهی کودکان تحت‌سرپرستی خود را یاری می‌کرد تا تحصیل کنند و صاحب کار و زندگی شوند.  تهیه سالانه ده‌ها‌هزار جفت کفش برای مستحقان، یکی دیگر از کارهای او بود. 

جلیل خسروشاهی به سرپرستی گلشن و دکتر سخایی موسسه درمانی‌ای برای بیماران نیازمند تاسیس کرد. این موسسه نیازمندان را تا مراحل پایانی بهبود تحت حمایت خود داشت. بعد از انقلاب زمانی که کارخانه «مینو» ملی شد، هیچ عکس‌العمل تندی از خود نشان نداد و تنها گفت: اگر با ملی شدن این صنعت نفعی به مردم کشورم می‌رسد، من هیچ اعتراضی ندارم. زمانی که سرمایه‌داران وام‌های کلان دولتی را به خارج از کشور می‌بردند، او در ایران کارخانه‌هایش را توسعه می‌داد، چون نمی‌خواست بر اثر وضع آشفته کشور کارگران کار خود را از دست بدهد. در زمان جنگ نیز قسمت اعظم سرمایه‌اش را از خارج کشور به حساب ارزی هلال‌احمر حواله کرد.
 
 تمام کارهای نیک و انسان‌دوستانه‌اش روح او را آرام نمی‌کرد تا این‌که تصمیم گرفت با اندوخته مالی خود، طرحی ماندگار برای کشورش ترسیم کند؛ به همین دلیل تصمیم گرفت در روستاهای دورافتاده، روستاهایی که کودکانش برای رسیدن به مدرسه باید از رودخانه، کوه  و جنگل عبور می‌کردند، مدرسه بسازد. خسروشاهی هر‌سال سود حاصل از تجارت و کارخانه‌هایی را که داشت، برای معتمدانش در سراسر کشور می‌فرستاد و از آن ها می‌خواست مدرسه بسازند و حاصل این تصمیم و همت. 457 مدرسه در تمام روستاهای دورافتاده این مرز و بوم شد. سردرِ هیچ مدرسه‌ای نام خسروشاهی را به خود ندید. مسئولان آموزش‌وپرورش نامی از او نشنیده بودند و دانش‌آموزان هیچ گاه چهره او را ندیدند. او گمنامی را می‌پسندید و می‌گفت: 

«ثروتم حاصل ذکاوتم نیست، شرایط نابسامان اقتصادی کشور عده‌ای را ثروتمند کرده و بقیه را فقیر نگه داشته است. من وظیفه دارم این ثروت را به  خود مردم برگردانم».  نخستین شرکت انتشارات فنی ایران را خسروشاهی راه‌اندازی کرد. در میانه جنگ تحمیلی بخش زیادی از سرمایه‌اش را به حساب ارزی هلال‌احمر واریز کرد. در‌ سال ٨٦ زمانی که او در خانه‌اش در سوییس فوت کرد، روبان افتتاح چند مدرسه در روستاهای ایران به نیابت از او قیچی شد.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶ | 8:36 | نویسنده : شفیعی مطهر |