نخستین پادشاه زن ( مَلَکۀ ) ایرانی پس از اسلام


نخستین پادشاه زن ایرانی پس از اسلام

 

 
"شیرین” دختر رستم بن شروین از سِپَهبُدان خانان باوَند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(۳۸۷ق. ـ ۳۶۶ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید .او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود.
 او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حُکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.
سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :
باید سِکّه به نام من کنی و خراج فرستی، والّا جنگ را آماده باشی .
شیرین به پیک محمود گفت : 
اگر خواست سرور شما را نپذیرم، چه خواهد شد ؟
پیک گفت: آن وقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
شیرین به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سَرورتان بگویید.
در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند، ولی امروز ترسم فرو ریخته است. برای این که می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند  سلطانی  باهوش و جوانمرد است، بر روی زنی شمشیر می کشد ؟ به سَرورتان بگویید اگرمیهنم مورد یورش قرار گیرد، با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود . اگر محمود را شکست دهم، تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زنی جنگاور کشت و اگر کشته شوم، باز تاریخ یک سخن خواهد گفت.  محمود غزنوی زنی را کشت ! 
پاسخ هوشمندانه بانو شیرین، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند .
شیرین پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود.
 

با   کمال  تاٌسف  من  منبع   این   اطلاعات  را   نمی دانم .
 با  عرض  پوزش 

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۷ | 6:6 | نویسنده : شفیعی مطهر |

معرفی شرکت بهداشتی *فیروز*

 نمی دونم چند نفرتون از این شرکت و کارکنانش اطلاع دارید. اینان محصولاتشون  شامپو و صابون و پودر بچه است.  بیشتر محصولاتش مال بچه هاست، ولی یه سری محصول هم برای خانم ها تولید می کنند...

بیشتر سخنم  درباره کارکنانش بود. هیچ می دونید تمام کارکنان و حتی مدیر عاملش آقای موسوی معلول هستن و فقط معلولین رو استخدام می کنن؟ معلولینی که در جامعه ما گونه رفاه کاری- شغلی و امنیتی ندارن و اصلا به جهت معلول بودن پذیرفتههیچ نمیشن. ولی آقای موسوی ، مدیرعامل ، با جذب ۱۰۰۰ نفر از این معلولین ایجاد کار و امید کرده برای این عزیزان و جالب این که ایشون می گفت هرچه درجه معلولیت بیشتر ،اولویت برای استخدامشون بیشتره و ایشون تصمیم داره طی یه برنامه ریزی در قزوین ۹۰۰ نفر معلول عزیز دیگه  رو به کار جذب کنه که طبق گفته ایشون قزوین اولین شهری میشه که هیچ معلول بیکاری نداره. پس برای این که رویای این  خیرخواه واقعی مردم  اجرائی بشه، باید سود زیاد بکنن و این مقدور نیست مگر با حمایت همگی ما و اون هم خرید محصولات این شرکت است. 

اونایی که کودک دارن بیشتر ،ولی ما هم می توانیم به جای این شامپو و صابونای متفرقه از محصولات فیروز استفاده کنیم. جالب این که آقای موسوی می گفت حتی برندهایی که روی شامپو و پودر و غیره می چسبونن ،با دست های توانمند روشندلامون چسبونده میشن . 

ایشون می گفت منم می تونستم دستگاه از آلمان وارد کنم و به وسیله این دستگاه ها برندها چسبونده بشه، ولی وقتی می بینم اینا با چه عشقی این برندا رو می چسبونن، از خرید دستگاه منصرف شدم . 

پس لطفا  بیایید از این به بعد به این عزیزان و همین طور تولید داخلی‌مون کمک کنیم...لطفا تا اون جا که می تونید به دیگران هم توصیه کنید برای خرید این محصولات .شاید خیلی ها این کارخونه رو نشناسن. این مطالب کاملا حقیقت داره. می تونید تو اینترنت سرچ کنید تا فیلمش رو ببینید . دوستان ما همه مسؤليت داريم و حداقل کاری که می تونیم بکنیم پخش این مطلب تو فضای مجازی هست و خریدن محصولات این شرکت تا از هموطن های معلولمون بیشتر حمایت بشه ...


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۷ | 6:36 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 

خلاصه زندگی نامه شهيد دکتر علي شریعتی :

۱۳۱۲: تولد ۲ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن يمين»
۱۳۲۵: ورود به دبيرستان «فردوسي مشهد»
۱۳۲۷: عضويت در كانون نشر حقايق اسلامي
۱۳۲۹: ورود به دانش سراي مقدماتي مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره  فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خياباني عليه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگيري كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنيانگذاري ‌انجمن اسلامي دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضويت در نهضت مقاومت ملي
۱۳۳۳: گرفتن ديپلم كامل ادبي
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبيات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاري
۱۳۳۶: دستگيري به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاي نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارغ‌التحصيلي از دانشكده ادبيات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتي
۱۳۴۰: همكاري با كنفدراسيون‌ دانشجويان ‌ايراني، جبهه ملي، نشريه‌ ايران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصيلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاريخ و گذراندن كلاس‌هاي جامعه‌شناسي
۱۳۴۳: بازگشت به ايران و دستگيري در مرز
۱۳۴۵: استادياري تاريخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنراني‌ها در حسينيه ارشاد
۱۳۵۱: تعطيلي حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنراني
۱۳۵۲: دستگيري و ۱۸ ماه زندان انفرادي
۱۳۵۴: خانه نشيني و آغاز زندگي سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

 

مجموعه آثار:

- با مخاطب‌هاي آشنا
- خود سازي انقلابي
- ابوذر
- ما و اقبال
- تحليلي از مناسك حج
- شيعه
- نيايش
- تشيع علوي و تشيع صفوي
- تاريخ تمدن (جلد۱-۲)
- هبوط در كوير
- حسين وارث آدم
- چه بايد كرد ؟
- زن
- مذهب، عليه مذهب
- جهان‌بيني و ايدئولوژي
- انسان
- انسان بي خود
- علي
- روش شناخت اسلام
- ميعاد با ابراهيم
- اسلام شناسي
- ويژگي‌هاي قرون جديد
- هنر
- گفتگوهاي تنهايي
- نامه‌ها
- آثار گوناگون (دو بخش)
- بازگشت به خويش، بازگشت به كدام خويش
- باز شناسي هويت ايراني ـ اسلامي
- جهت گيري‌هاي طبقاتي در اسلام
- درس‌هاي حسينيه ارشاد (۳جلد)

سخن آخر :

اي نسل اسير وطنم،

تو مي‌داني كه من هرگز به خود نينديشيدم، 

 تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من حياتم، هوايم، همه خواسته‌هايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادي تو بوده است. 

 تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامي برنداشته‌ام، از ترس خلافت، تشيعم را از ياد نبرده‌ام. 

 تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه نه ترسويم نه سودجو! 

تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادي تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. 

 تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ايمان داشتن تو است. 

 تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من خودم را فداي تو كرده ام و فداي تو مي‌كنم كه ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد. طمعي ندارد. 

 تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو، زندان كشيدن براي تو و رنج كشيدن به پاي تو تنها لذت بزرگ من است. از شادي تو است كه من در دل مي‌خندم. از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته‌ام مي‌درخشد، و از خوشبختي تو است كه هواي پاك سعادت را در ريه‌هايم احساس مي‌كنم. 

والسلام

منبع: : طرحي از يك زندگي


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۷ | 6:10 | نویسنده : شفیعی مطهر |
چگونه یونسکو متولد شد؟


‍ وقتی جنگ جهانی دوم پایان یافت ، از تمام دنیا هیئت‌ هایی به آمریکا رفتند تا برنامه ای بریزند که پس از جنگ چه باید کرد که جنگ جهانی سومی روی ندهد . یک هیئت نیز از #ایران رفت که شامل دکتر غنی ، انتظام ، قاسم‌ زاده ، تیمسار جهانبانی و البته دکتر سیاسی هم بود ...

در سانفرانسیسکو هیئت ایرانی گل کرد ، زیرا در جلسات ، سایرین هر کدام پیشنهاد می کردند ؛ که مثلاً تمام دنیا را باید خلع سلاح کرد تا جنگ نشود ! یکی گفت که همه مردم را باید سیر کرد تا جنگ نشود ! یکی گفت که تمام ثروت ها را باید تقسیم کرد تا دنیا متعادل شود ! جمعی می گفتند ؛ که باید مرز ها را برداشت تا جنگ های توسعه طلبانه پیش نیاید ...

ناگفته پیدا است که هیچ کدام پیشنهاد ها عملی نبود و از جلسات خصوصی تجاوز نمی کرد و به جلسه عمومی نمی رسید ، تا این که یک روز دکتر سیاسی که به زبان انگلیسی و فرانسه مسلط بود ، رفت پشت تریبون و نگاهی عالمانه و مصداق " عاقل اندر سفیه " به حضار انداخت و گفت :

خیر آقایان ! جنگ نه مربوط به شکم است و نه ثروت و نه مرز ! جنگ و دعوا تنها نتیجه " جهل " است ! مردم با فرهنگ های یکدیگر آشنایی ندارند و چون فرهنگ همدیگر را نمی شناسند ، به همدیگر احترام نمی گذارند و این توهین ها نتیجه ای جز جنگ ندارد . پس باید کاری کرد که سطح دانش مردم و شناخت آن ها از فرهنگ همسایگان و بیگانگان بالا برود . در این صورت احتمال دارد که از میزان جنگ ها کاسته شود ...

هنوز سخنش اتمام نیافته بود که ناگهان حضار بپا خاستند و صدای کف زدن های ممتد آن ها نشان از تایید گفته های دکتر سیاسی بود . که تنها راز بقای سرزمین کهن ایران و هم زیستی مسالمت آمیز مردمش را به زبان آورده بود .
 
بنابراین کمسیونی تشکیل شد که اساس آن بر شناختِ فرهنگ ها و بالا بردن تعلیم و تربیت عمومی باشد و این همان چیزی است که عنوان یونسکو به خود گرفت و بعد ها یکی از سازمان های بزرگ وابسته به سازمان ملل متحد به شمار رفت و مرکز آن پاریس شد . دکتر سیاسی نیز به همین دلیل تا پایان عمر همیشه از اعضای برجسته این سازمان بود و در تمامی جلسات اصلی آن شرکت داشته و در ایران نیز سال ها ریاست آن را داشت ، یا با مرحوم علی اصغر حکمت مشترکاً آن را اداره می کرد ...

و چه افتخاری از این بالاتر که ما ایرانیان با هر زبان و هر نژاد ، به پشتوانه تاریخ و فرهنگ والا و کهن و مشترکمان ، هیچ گاه و هیچ گونه جنگ قومی در ایران زمین نداشته ایم و قطعاً نخواهیم داشت ...

خان بابایی
کارشناس ارشد جمعیت شناسی

🌹


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۷ | 6:10 | نویسنده : شفیعی مطهر |
عقب ماندگی از جهان ...

 حتی در رجال مملکتی!

♈️شاید حتا نامش را نشنیده باشد: «ناصرالملک»، از رجال برجستۀ قاجار. اما این مرد 46 ماه نایب‌السلطنۀ ایران بود، یعنی کارهای اجرایی شاه (احمدشاه) بر عهدۀ او بود.

♈️ناصرالملک لقبش بود، نام اصلی‌اش ابوالقاسم خان قراگوزلو بود، متولد 1245 شمسی. او اولین تحصیل‌کردۀ ایران در دانشگاه آکسفورد بود. 1257 تا 1262 در اروپا هم تحصیل کرد و هم برخی کارهای سفارت را انجام می‌داد و به هلند و آلمان نیز برای کارهای دیپلماتیک رفته بود. مرد جهان‌دیده‌ای بود و سواد عصر جدید را هم در انبان داشت، برخلاف اکثر رجال آن دوران و برخلاف عموم مردم و علما. 

در دورۀ مظفرالدین‌ شاه، سال‌های 1275 تا 1277 وزیر مالیه بود. پس از اعلام مشروطه دو بار نخست وزیر شد.

♈️ پس از برکناری محمدعلی شاه (1288) و تعیین احمدشاه نابالغ به عنوان شاه ایران، ابتدا عضدالملک و بعد از مرگ او، ناصرالملک 4 سال نایب‌السلطنۀ ایران بود. پس از آن‌که احمدشاه در هجده سالگی تاج‌گذاری کرد، ناصرالملک مسئولیت‌هایش را واگذار کرد و به لندن رفت.

🔰اما نامۀ ناصرالملک به آیت‌الله طباطبایی

♈️در روزهایی که علما به همراه سایر عدالت‌خواهان در پی مطالبات خود برای مجلس و عدالت‌خانه بودند، ناصرالملک نامه‌ای به آیت‌الله طباطبایی که از رهبران عدالت‌خواهان بود، نوشت و تلویحاً اشاره کرد این راه که او و سایر عدالت‌خواهان می‌روند، درست نیست.

♈️در واقع تمام حرف ناصرالملک در آن نامه را می‌توان خلاصه کرد در این‌که به گمان او مشکل اصلی ایران به زبان امروزی «ضعف منابع انسانی» است؛ این ضعف هم به دلیل این است که ما در ایران افراد باسواد و آگاه به علوم جدید نداشتیم، که این نیز در به دلیل ضعف، یا بهتر است بگوییم، فقدان نظام آموزشی بود.

♈️ناصرالملک می‌کوشد با مثال آوردن، منظور خود را به آیت‌الله طباطبایی بفهماند. می‌گوید، کاری که عدالت‌خواهان اکنون می‌کنند، مصداق این است ران نپختۀ شتری را در حلق بیماری می‌کنند که رو به موت است و او را تازیانه می‌زنند تا از بستر برخیزد و بدود. می‌گوید، باید قطره قطره در گلوی این بیمار ناتوان آب‌گوشت چکاند و زیربغلش را گرفت و او را نرم نرم از جا بلند کرد.

♈️ناصرالملک می‌گوید، اکنون در کل ایران 100 آدم باسواد که بتوان آن‌ها را برای مجلس و برای اجرای امور اجرایی کشور انتخاب کرد، نداریم. البته تأکید می‌کند، این‌که یک نفر چنان متکلف حرف بزند که برای فهمیدن منظورش به فرهنگ لغت نیاز باشد، دلیل بر باسوادی و لیاقت فرد نیست؛ بلکه به افرادی نیاز است که سواد مدرن دارند، علوم جدید را می‌دانند.

♈️ناصرالملک، ژاپن و اقدامات امپراتور میکادو را مثال می‌زند و در نهایت پیشنهاد خود را هم مطرح می‌کند: او می‌گوید در ایران حدود سه هزار مدرسه است که این‌ها زیر نظر علما اداره می‌شوند و از موقوفات بهره می‌برند.

♈️اما این مدارس به هیچ دردی نمی‌خورند، زیرا علوم جدید در آن‌ها تدریس نمی‌شود. علما اگر می‌خواهند اقدام مفیدی انجام دهند، باید از نفوذ خود بهره برند و علوم جدید را به عنواد مواد درسی اجباری وارد مدارس کنند.
«برای هر مدرسه یک دوره از علوم عصر جدید را مجبوری قرار بدهند، دوازده سال نمی‌گذرد که دو طبقه شاگردهای فارغ‌التحصیل از این مدارس بیرون خواهد آمد. آن وقت مملکت ایران به قدر کفایت آدم عالم خواهد داشت که بتواند این حرف‌هایی که امروز می‌زنند و ابداً ثمر و فایده‌ای ندارد، از روی علم و بصیرت به موقع اجرا بگذارند.»

♈️ناصرالملک از معدود رجال قاجار است که می‌توان او را بسیار جدی گرفت. وقتی مشروطه پیروز شد، او کوشید به عنوان میانجی رابطۀ شاه و مجلس را درست کند. شاید به همین دلیل بود که بعدها فروغی، رئیس مجلس، برای نایب‌السلطنه شدن او تلاش کرد، زیرا او را قابل اعتماد و لایق‌تر از دیگر رجال قاجار می‌دانست.

♈️اکنون 111 سال از نگارش این نامه می‌گذرد، نام ناصرالملک فراموش شده است، اما معضل «ضعف منابع انسانی» همچنان پابرجاست. معضل نظام آموزشی همچنان پابرجاست. مسیر انسان‌های لایق به خارج از کشور بسیار هموارتر است تا به میدان بهارستان و مجلس! و مجلس همچنان برای گلابی‌خورها درهای گشوده‌تری دارد تا برای آدم‌‌های بزرگ. ژاپنی که ناصرالملک مثال زد، فاصله‌اش با ما روز به روز بیش‌تر شد و ما ایران ماندیم. گویا سرنوشت اندوه‌بار ما را پایانی نیست ...

 #آموزش #منابع انسانی #عقب ماندگی

#شهرهوشمند
@smartcity


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۷ | 7:4 | نویسنده : شفیعی مطهر |
‌قصّه پُرغُصّه کفش ملّی! 


در سال 1330 کفش ایرانی ها گیوه و نعلین و گالش بود و از طرفی شهرنشینی باب شده بود.

یک جوان اصالتا شیرازی، به نام محمد رحیم متقی ایروانی، پیش خودش فکر کرد که مردم ممکن است بی نان سر کنند، اما بی کفش نمی توانند دنبال نان بدوند! به قول او نمی توان شهرنشینی کرد، آن هم بدون کفش و پابرهنه؛ پس مردم به دوچیز نیاز دارند. یکی نان و یکی کفش! با این فکر به کشور چکسلواکی رفت و دو کارشناس چک استخدام کرد و یک دستگاه اتوکلاو کفش خرید و به ایران آمد و درخیابان گلوبندک پاساژی ساخت که کفش تولید کند.
ایروانی کارش را با 35 کارگر شروع کرد؛ او کمر همت بست و چون سوداهای بزرگ در سر داشت، با وام و پس انداز و ارث و... زمین بزرگ تری در مهرآباد کرج خرید و در آن محل اول یک مسجد ساخت و بعد کارخانه ی تولید کفشش را هم به آنجا منتقل کرد.
محمد رحیم کم و بیش، از این و آن، سرزنش می شنید که ،" تا وقتی کفش خارجی هست، چه کسی گیوه و گالش ایرانی می خرد؟".
اما این حرف ها او را دلسرد نکرد و کم کم طوری شد که در سال 1337، کفش چرمی ای تولید کرد که مرگ نداشت! او کفش ها را با قیمت 4 تومان می فروخت. این در حالی بود که کفش خارجی آن زمان ده تومان بود و آن دوام و زیبایی را نداشت!
جالب این که ایروانی، در سال 1343 شرکتی با هدف پرورش 22 کودک دو ماهه تا 2ساله تاسیس کرد تا در آینده، این کودکان، از مدیران کارخانه اش و مدیران ایرانی بشوند.
قرار بر این شد بخشی از درآمدش به مصارف تحصیلی این 22 کودک برسد و خوراک، پوشاک و وسایل زندگی ساده و کم خرج آن ها همه به عهده ی خودش باشد. قانونی هم وضع کرد که هیچ کدام از این کودکانِ تحت سرپرستی او، بعد از رسیدن به سن 18 سالگی، هیچ تعهدی نسبت به او ندارند و آزادند که هرجور دلشان خواست زندگی کنند! فقط انتظار او این است که نسبت به "تحصیل" جدی باشند و "اسلام" و "حسن اخلاق"را اساس کارشان قرار بدهند.
ایروانی، طی سال های 35 تا 1357 بیش از 50 شرکت تاسیس کرد و برای کارگرانش خانه ی سازمانی ساخت و سرویس رایگان ایاب و ذهاب در نظر گرفت!
القصه کسب و کار او توسعه پیدا کرد و در سال 57، شرکت کفش محمدرحیم متقی ایروانی، مصادره شد و متاسفانه به دلایلی مثل ضعف مدیریت و واگذار نکردن آن به بخش خصوصی، کارخانه ای که روزگاری، 10هزار خانوار کارگری را به خوبی اداره می کرد، 4میلیارد و هشتصد میلیون تومانِ آن زمان، ضرر داد
قلب کارخانه از تپش ایستاد و کارخانه ی او هم به مرور، تبدیل به انبار ماشین ها و خودروهای سایپا شد.
ایروانی، با دل شکسته به آمریکا رفت و کودکان تحت نظرش، که آن زمان 14 تا 16 ساله شده بودند را هم، با هزینه ی خودش به خارج از کشور برد؛ و در آنجا کارخانه ی چرم سازی بوستون را تاسیس کرد و باز هم کفش تولید کرد! و سرانجام در 12بهمن ماه سال 1384 بعد از یک روزِ کاملِ کاری در غربت از دنیا رفت!
محمد رحیم متقی ایروانی، همان موسس کفش "ملی" بود.
همان کفشی که در کودکیِ خیلی از ما، مرگ نداشت. همه ی ماها از آن کفش ها پوشیده ایم و از کفش ملی خاطره داریم!
کفش هامان تنگ می شد، اما خراب نمی شد! هم اکنون از پرسنل 10 هزار نفریِ کفشِ ملی، فقط و فقط 700 نفر باقی مانده اند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۷ | 8:5 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 آیا می دانید تیدی که بود؟

خیلی زیباست حتما بخونید🌹

روزی معلم کلاس پنجم به دانش آموزانش گفت: 

"من همه شما را دوست دارم". 

ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام داشت، نداشت. لباس های این دانش آموز همواره کثیف بودند، وضعیت درسی او ضعیف بود و گوشه گیر بود. این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی بود.با بقیه بچه ها بازی نمی کرد و لباس هایش چرکین بودند. تیدی به قدری افسرده و درس نخوان بود که معلمش از تصحیح اوراق امتحانی اش و گذاشتن علامت  در برگه اش با خودکار قرمز و یادداشت عبارت " نیاز به تلاش بیش تر دارد" ،احساس لذت می کرد. 

روزی مدیر آموزشگاه از این معلم درخواست کرد که پرونده تیدی را بررسی کند. معلم کلاس اول درباره او نوشته بود:

" تیدی کودک باهوشی است که تکالیفش را با دقت و به طور منظمی انجام می دهد". 

معلم کلاس دوم نوشته بود:

" تیدی دانش آموز دوست داشتنی در بین همکلاسی های خودش است، ولی به علت بیماری سرطان مادرش خیلی ناراحت است". 

اما معلم کلاس سوم نوشته بود:

" مرگ مادر تیدی تاثیر زیادی بر او داشت. او تمام سعی خود را کرد، ولی پدرش توجهی به او نکرد و اگر در این راستا کاری انجام ندهیم ،بزودی شرایط زندگی در منزل، بر او تاثیر منفی می گذارد". 

در حالی که معلم کلاس چهارم نوشته بود:

" تیدی دانش آموزی گوشه گیر است که علاقه به درس خواندن ندارد و در کلاس دوستی ندارد و موقع تدریس می خوابد". 

اینجا بود که معلمش، خانم تامسون به مشکل دانش آموز پی برد و شرمنده شد. این احساس شرمندگی موقعی بیش تر شد که دانش آموزان برای جشن تولد معلمشان هرکدام هدیه ای  با ارزش در بسته بندی بسیار زیبا تقدیم معلمشان کردند و هدیه تیدی در یک پلاستیک مچاله شده بود. خانم تامسون با ناراحتی هدیه تیدی را باز کرد. در این موقع صدای خنده تمسخر آمیز شاگردان کلاس را فرا گرفت. هدیه او گردنبندی بود که جای خالی چند نگین افتاده آن به چشم می خورد و شیشه عطری که سه ربع آن خالی بود.

اما هنگامی که خانم تامسون آن گردنبند را به گردن آویخت و مقداری از آن عطر را به لباس خود زد و با گرمی و محبت از تیدی تشکر کرد. صدای خنده دانش آموزان قطع شد. در آن روز تیدی بعد از مدرسه به خانه نرفت و منتظر معلمش ماند و با دیدنش به او گفت:

 " امروز شما بوی مادرم را می دهی". 

در این هنگام اشک خانم تامسون از دیدگانش جاری شد ،زیرا تیدی شیشه عطری را به او هدیه داده بود که مادرش استفاده می کرد و بوی مادرش را در معلمش استشمام می کرد. از آن روز به بعد خانم تامسون توجه خاص و ویژه ای به تیدی می کرد و کم کم استعداد و نبوغ آن پسرک یتیم دوباره شکوفا شد و در پایان سال تحصیلی شاگرد ممتاز کلاسش شد.  

پس از آن تامسون دست نوشته ای را مقابل درب منزلش پیدا کرد که در آن نوشته شده بود:

" شما بهترین معلمی هستی که من تا الان داشته ام". 

خانم معلم در جواب او نوشت که: تو خوب بودن را به من آموختی. 

بعد از چند سال خانم تامسون از دریافت دعوت نامه ای که از او برای حضور در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان رشته پزشکی دعوت کرده بودند و در پایان آن با عنوان " پسرت تیدی" امضاء شده بود، شگفت زده شد! او در آن جشن در حالی که آن گردنبند را به گردن داشت و بوی آن عطر از بدنش به مشام می رسید، حاضر شد. آیا می دانید تیدی که بود؟
تیدی استوارد مشهورترین پزشک جهان و مالک مرکز استوارد برای درمان کودکان مبتلا به سرطان است.

#واقعی


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۷ | 5:58 | نویسنده : شفیعی مطهر |
داستان موفقیت پدر خودکار ایران 


اخذ مجوز تولید خودکار بیک از آقای بیک!


زمانی که هنوز قلم، سرقلم، مداد و خودنویس ابزار نوشتن بودند و کسی خودکار را نمی‌شناخت یک روز دلالی نمونه‌ای را برای فروش به حجره پدرم آورد که همان خودکار بیک بود. نمونه را به پدرم نشان داد، پدرم گفت: 

چطور کار می‌کند؟ جوهر را چطور توی آن می‌ریزند؟ 

و من هم که می‌دانستم این نوشت‌افزار چیست، گفتم: 

خودکار است و نیازی به ریختن جوهر در آن ندارد....
پدرم را متقاعد کردم به فرانسه برویم و از بیک بخواهیم که اجازه تولید خودکار بیک را در ‌ایران به ما بدهد، ابتدا او راضی نمی‌شد؛ اما وقتی اصرار من را دید، بالاخره با اکراه رضایت داد در یک سفر طولانی و مخاطره‌انگیز از راه عراق، اردن، سوریه و لبنان، ایتالیا و آلمان به فرانسه رسیدیم. در پاریس به کمک آقای لوک (رئیس صادرات بیك فرانسه) به دیدار آقای بیک، موسس و رئیس کارخانه بیک رفتم. بدون مقدمه‌‌ گفت: 

آقای رفوگران، چه کاری می‌توانم برای‌تان بکنم؟ 

من که از قبل برای این لحظه خودم را آماده کرده بودم و یک کیف پر از پول که چشم هر کسی را خیره می‌کرد با خود برده بودم را باز کردم و به او گفتم: 

«‌آقای بیک، یک ماشین تزریق پلاستیک از آن ها که اضافه دارید، به اضافه یک قالب خودکار دسته‌دوم به من بفروشید و پولش را همین الان بردارید، من می‌برم تهران اگر توانستم تولید را به سطحی برسانم که مورد رضایت شما باشد، اجازه تولید خودکار بیک در ایران را به من بدهید، اگر نتوانستم ماشین تزریق را نگه می‌دارم و قالب را به شما برمی‌گردانم تا سر فرصت به هر کس خواستید بفروشید و بعدا پولش را به من بدهید.»
آقای بیک که چشمش به اسکناس‌ها افتاده بود و مطمئن بودم نمی‌تواند دل از آن ها بکند، لبخندی زد و گفت‌: 

این پشتکار را به شما تبریک می‌گویم.
وقتی به ایران برگشتیم، شرکتی تشکیل دادیم به نام شرکت صنعتی «قلم‌خودکار»، به این ترتیب که پدرم 34درصد، برادر بزرگم (حاج عباس)، 33درصد و من 33 درصد سهام داشتیم. با خرید یک قطعه زمین در تهران‌نو با سرعت ساخت کارخانه را شروع کردیم و وقتی ماشین‌ها به تهران رسید، همه چیز آماده بود. 3 ماه طول کشید تا اولین محصول به دست آمد. در آن روزگار افراد تحصیل‌کرده فنی بسیار کم بودند. دستگاه تزریق پلاستیک که امروزه از ساده‌ترین دستگاه‌هاست، برای ما آن روزها غولی بود. به هر حال به هر زحمتی بود، یک شاخه از تولیدات خود را به فرانسه فرستادیم و جالب این‌که تلگراف آمد: 

آقای بیک گفته‌اند از رفوگران بپرسید چه کار کرده که چنین محصول‌ خوبی تولید کرده است و چه موادی مصرف کرده‌اندکه خودکار به این با‌کیفیتی ساخته‌اند؟! 

و این تلگراف شادی‌بخش به منز‌له جواز کار ما محسوب می‌شد و از این‌جا به بعد را دیگر همه می‌دانند که چطور خودکار بیک همدم همه ایرانیان شد و ما میلیون‌ها خودکار تولید کردیم.
فروش شرکت از تعداد ۵۰۰ هزار در سال ۱۳۴۱ به بیش از ۱۰۰ میلیون افزایش یافت. علی‌اکبر رفوگران برادر کوچکش حسن را به کارخانه بیک آورد برای این که کارآزموده شود. از کارگری شروع به کار نمود .بعدها به سرپرست، مدیر و مدیرعامل شرکت ارتقا یافت.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۷ | 5:14 | نویسنده : شفیعی مطهر |
عدالت اجتماعی و آزادی بیان 

 

فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد، معتقد به آزادی اندیشه بود. او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت.
گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک آن را خواند و گفت:
بی انصاف ها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند! ما که سوار اسب هستیم، آن را خواندیم ،ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند، آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود.
یکی از همراهان با حیرت گفت:
اما این اعلامیه بر ضد شما و حکومت شماست.
فردریک گفت:
اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه ساقط شود، همان بهتر که زودتر برود، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و عدالت اجتماعی و آزادی بیان است، مسلم آن قدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد....

کانال تاریخی و اجتماعی
ردپای تاریخ👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/BASxgz1nsEGaHKhVdvSDWw


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷ | 5:55 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 چرا رهبر کره شمالی از برنامه هسته ای خود گذشت؟


❓آیا می دانید چرا رهبر کره شمالی ناگهان از برنامه هسته ای خود گذشت و دست دوستی به سوی جامعه جهانی دراز کرد؟!!!❗️❗️❗️

👈بنا به نوشته خبرگزاری های معتبر جهانی، کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی برای بازدید از یک پروژه به یکی از سواحل کره شمالی رفته بود...
 او در حالی که در ساحل قدم می زد، می‌بیند پیرمرد و پیرزنی از ساحل خزه دریایی جمع آوری می کنند. او از همراهان خود می پرسد که آن ها دارند چکار می کنند؟؟
 به او می گویند که مردم از شدت فقر خزه های دریایی را به خانه برده، می پزند و می خورند!!

♨️کیم جونگ اون که شوکه شده بود، بازدید خود را متوقف می کند و همان جا تصمیم می گیرد سرزده پیاده به سمت شهر برود تا وضع اقتصادی مردم را با چشمان خودش ببیند.

🔴خبرگزاری ها نقل کرده اند که کیم جونگ اون پس از پیاده روی در شهر، گفتگو با مردم، سرزده وارد چندین خانه شده، کنار خیابان روی جدول می نشیند و از فقر و بدبختی مردمش شروع می کند به هق هق گریه شدید!

🔵🔴او سپس بلافاصله به مقامات ارشد دستور می دهد که با رهبر کره جنوبی و پرزیدنت ترامپ تماس بگیرید و اطلاع دهید که کره شمالی آماده مذاکره و کنار گذاشتن تمامی برنامه های هسته ای و موشکی خود است!!

⬅️حتی بدترین دیکتاتورهای جهان هم در مقابل فقر و رنج ملت خود دوام نمی‌آورند، می شکنند و از همه خواسته های خود می گذرند تا زنان و مردان و کودکان کشورشان در سختی و مشقت زندگی نکنند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۷ | 5:28 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 مصاحبه جالب همسر زین‌الدین زیدان


✴️مصاحبه جالب همسر زین‌الدین زیدان بازیکن مسلمان و الجزایری کاپیتان اسبق تیم ملی فرانسه

🔸همسر زیدان که با روزنامه پاریس اسپورت در مورد شوهرش مصاحبه کرد، چند نکته جالب گفت که ذهن همه را به خود مشغول کرد.
🔸وی گفت که وقتی زیدان از او خوشش آمد، به او گفته: 

آیا مسیحی هستی؟ در جواب گفتم، بلی.
🔸زیدان با این کلمه چهره‌اش عوض شد و رفت، مدتی گذشت و از زیدان خبری نشد تا کنجکاو شدم و دنبالش راگرفتم، وقتی منزل شخصیش را در پاریس پیدا کردم، با دیدنم تعجب کرد و من هم علت ناپدید شدنش را پرسیدم.
🔸زیدان گفت: می‌خواستم باهات ازدواج کنم، ولی تو مسیحی هستی و من مسلمان.
🔸طی چند ملاقات من شیفته دین و رفتار زیدان شدم و تصمیم گرفتم هم مسلمان شوم و هم همسر زیدان.
🔸همسر زیدان می‌گوید: زیدان هیچ وقت نمازش را قطع نکرد و عصبانی نمی‌شد.
🔸اما نکته جالب این بود که هر وقت حقوق می‌گرفت یا درآمدی دیگری داشت، حسابدارش 10 درصد از آن را کسر می‌کرد، علت را پرسیدم.
🔸زین الدین گفت: این همان زکات است که برایت توضیح داده بودم، 10 درصد درآمدم مستقیم وارد حساب هزار یتیم الجزایری می‌شود.
🔸همسرش راز حمله با سر زیدان را به بازیکن ایتالیایی در آخرین بازی ملی‌اش در فینال جام جهانی را بر ملا ساخت.
🔸او گفت: زیدان هیچ وقت عصبانی نمی‌شد مگر به اسلام توهین شود.
🔸بازیکن ایتالیایی به او گفت:
"مسلمان تروریست"، زیدان هم کنترلش را از دست داد و با سر به سینه مدافع ایتالیایی ضربه زد.
🔸زیدان در این مورد می گوید، این ضربه شیرین‌ترین ضربه‌ای بود که زدم و پانصد هزار یورو جریمه‌اش از آن شیرین‌تر بود و برای دینم تمام اموال و حتی جانم را می‌دهم

🌟 @zehawonline 🌟


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۷ | 4:57 | نویسنده : شفیعی مطهر |
نخستین زن پزشک جهان



گفته می شود نخستین زن پزشک جهان تا لحظه ای که زنده بود، یک مرد بود و فقط در مرده شورخانه بود که وقتی تن لخت او را دیدند ،همه متوجه شدند او یک زن است.

جیمز بری مرد جوانی که در سال ۱۸۱۲ مدرک پزشکی خود را از دانشگاه ادینبورگ در انگلستان گرفت و سپس تحصیلات خود را در لندن ادامه داد و به عنوان جراح در ارتش استخدام شد و همراه ارتش تا افریقا، کانادا و هند رفت. 

او در ارتش به نافرمانی از فرماندگان خود مشهور بود. وقتی که سال ۱۸۶۵ فوت کرد و هنگامی که اورا در تابوت قرار می دادند، متوجه شدند او یک زن است. دوستان و همکلاسی هایش وحشت زده و متعجب به او نگاه می کردند. هیچ کس باور نمی کرد پسری که سال ها با آن ها دوست و صمیمی بوده یک زن بوده است.

نام اصلی او «مارگارت آن بالکلی» بود و در ایرلند به دنیا آمده بود. او به شدت علاقمند به تحصیل در رشته پزشکی بود، اما در آن سال ها زنان اجازه نداشتند پزشکی بخوانند. در نتیجه مارگارات بری که به صورت خیلی جدی مصصم بود پزشک شود ،تصمیم گرفت خود را پسر جا بزند و به خواست خود برسد با شناسنامه برادرش جیمزبری به دانشگاه رفت و پزشک شد.

معروفیت او بیشتر به دلیل سرعت عمل او در جراحی ها بود که با توجه به کشف نشدن داروی بیهوشی برای جراحی ها در ان زمان از اهمیت بالایی برخورد بود. گفته می شود او بارها با کسانی که در مورد ظریف بودن صدا و چهره اش مسخره اش می کردند، به شدت برخورد کرده بود و حتی دعوای تن به تن می کرد، ولی هرگز تا لحظه ی مرگ هیچ کس نفهمید که او یک زن است.

نام «مارگارت آن بالکلی» به عنوان نخستین زن پزشک در تاریخ جهان ثبت شده است. این زن برای بسیاری ارزشمند است ،چرا که توانسته است با تیز هوشی قانون ضد زن بریتانیای کبیر آن زمان را زیر پا بگذارد و آن کند که خود می خواهد. 

در مورد زندگی او فیلمی به نام "بهشت و زمین" به کارگردانی مارلین گوریس ساخته شده است.
همچنین رمان جیمز میراندا بری (James Miranda Barry) نوشتۀ پاتریشیا دانکر به زندگی این زن قوی می پردازد.

@kataniii


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۷ | 5:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

🔴 ترس از مخلوق شرک است 

 

✍🏻عمادالدین باقی
✅ 

آیت الله منتظری می گوید: هرکس به قدر توان در برابر بی عدالتی مسئول است و ترس از مخلوق شرک است(دیدگاه ها،جلد3 ص410). 

این سخن در 19تیر1388 در پاسخ به پرسش هایی از آقای کدیور بود. متن کامل آن تامل برانگیز بود، اما این جمله اش مرا تکان داد و یاد این آیه عجیب انداخت که می گوید: 

چه بسیار مومنانی که مشرکند(یوسف 106). 

آری سکوت در برابر بی عدالتی و ظلم، شرک است.

«وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» 

اکثر مردم به خدا ایمان نمی آورند مگر این که مشرک هستند(یوسف 106). 

این آیه قابل توجه آنان که می گویند قرآن همه را به مؤمن و کافر یا مؤمن و مشرک تقسیم می کند و مرزبندی های عقیدتی خشن دارد، ولی اینجا می بینیم که چنین نیست و اکثر مومنان را هم کافر و مشرک می داند. ترس از قدرت مخلوق نیز شرک است و مومنان ساکت در برابر بی عدالتی کم نیستند. 

چاپلوسی هم مصداق دیگری از شرک است به ویژه چاپلوسی قدرتمندان. پایمال کردن حقوق مردم، شرک است. حبس ناحق انسان ها نیز شرک است و....
امام علی(ع) یا"الیا" نزد یهودیان و "ایلیا" نزد مسیحیان، به این معنا انسانی مؤمن بود و مشرک نبود.

✅ @DORRTV


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۷ | 17:22 | نویسنده : شفیعی مطهر |

آلزایمر ملی !

🔹 دکتر عبدالکریم سروش

🔸 بسیاری از مردم به‌تقریب می‌دانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان ، اما من دانشجویانی را دیده‌ام که نمی‌دانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش..
ایرانیان ، قطعه‌هایی از تاریخ را هزار بار شنیده‌اند و می‌دانند ، اما تمایلی به شنیدن مهم‌ترین بخش‌‌های تاریخ معاصرشان ندارند.
نام تمام جنگ‌های صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را می‌دانند، ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دوره‌ای است و چرا آن را «صغیر» می‌نامند ، مات و مبهوت به پرسش‌گر نگاه می‌کنند.

🔹 آیا در صد و بیست سال گذشته ، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله اشک ریخته باشد؟ نه..! چرا؟ چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه» ، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماه‌ها در سیاه چال قجری ، کتک خورد.. شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آن قدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان ، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.

🔸 این روضه‌های جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی می‌داند محمدعلی شاه ، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی ، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه ، شکنجه کردند که وقتی مُردند ، شکنجه‌گران خوشحال شدند ؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.

🔹 به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران ، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها ، کلمۀ مشروطه و عدالت‌خانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛ چون باورش نمی‌شد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.

🔸 ایرانیان از شیخ فضل‌الله نوری بیش از این نمی‌دانند که نام یکی از بزرگ‌راه‌های تهران است ، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی (رهبر معنوی مشروطه) در بی‌خبری محض به سر می‌برند.
ایرانی نمی‌تواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت ، بر پایۀ منابع و آگاهی‌های مستند ، چند دقیقه سخن بگوید؛ اما از حرمسرای یزید و حیله‌های معاویه بی‌خبر نیست.

🔹 آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران ، بیشتر می‌داند یا دربارۀ قیام مختار؟ چند ایرانی را می‌شناسید که نام تیمورتاش و علی‌اکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را می‌شناسید که نام خواجه نظام‌الملک توسی را نشنیده‌ باشد؟

🔸 کسی که نمی‌داند علی‌اکبر داور کیست ، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند ، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر ، مهم‌ترین اطلاعات را نداشته باشد ، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟

🔹 چند ايرانی را می‌شناسيد كه بداند چرا در مجلس پنجم ِ مشروطه از پيشنهاد رضاخان ، مبنی بر تغيير سلطنت قاجار به جمهوری ، استقبال نشد؟ چرا بازديدكنندگان از «خانۀ مشروطيت» در تبريز به اندازۀ زائران يكی از امامزاده‌های كاشان نيست؟
آيا مردم ايران می‌دانند چرا انگليسی‌ها رضاشاه را تبعيد كردند؟

🔸 آيا كسی می‌داند چرا ناصرالدين شاه مخالف تدريس جغرافيای بين‌الملل در دارالفنون بود؟ اين دانستنی‌ها برای ما به اندازۀ باران برای باغ لازم است.

🔹 مدرسه به معنای امروزین آن ، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصرالله ملک‌المتکلمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت.. پیش از او و هم‌فکرانش ، فرزندان ایران در مکتب‌ خانه‌ها «الف دو زَبَر اَن ، دو زیر اِن ، دو پیش اُن» می‌خواندند.. او برای این که علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند ، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت دگر..! قبر او در یکی از قبرستان ‌های قم است.

🔸 نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم. هر چه گشتم قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او را نشنيده بود و نشانی قبرش را نمی‌دانست. در همان قبرستان ، مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. می‌گویند او بدون آن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد ، آیات قرآن را در هر متنی که می‌دید ، می‌شناخت..! بر مزار او مقبره‌ای ساخته‌اند و مردم نیز گروه‌گروه به زیارتش می‌روند.

🔹 اگر آشنایی با تاریخ دور ، "سرمایۀ علمی" است ، آگاهی از تاریخ نزدیک ، «سرمایۀ ملی» است..!! 

آلزایمر ملی ، این سرمایۀ سرنوشت‌ساز را بر باد داده‌ است.. کتاب‌های درسی و رسانه‌ها به‌ویژه‌ صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشته‌اند.

کانال #اکوتا
✅ اتحادیه کشورهای وارث تمدن ایرانی
@cuiic
@CUIIC


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:55 | نویسنده : شفیعی مطهر |

محمدرضا فرج‌زاده:  

 

مطهری و نقد یک تاریخ  

 

(دکتر محمدرضا پورغلام)!

💠ادامه انتشار مجموعه یادداشت‌های آیت‌الله مرتضی مطهری، از نظریه‌پردازان بزرگ جمهوری اسلامی، در انتقاد از آن چه «انحراف»، «تنبلی» و «ریاست‌طلبی» روحانیت شیعه و «مخالفت» آن ها با پدیده‌های مدرن می‌نامد، بحث‌برانگیز شده است.

💠انتشار این یادداشت‌ها که از سال ۱۳۹۵ و از جلد ۱۳ مجموعه آثار مرتضی مطهری آغاز شده، انتقاد‌هایی نیز در حوزه‌های علمیه قم برانگیخته است.

💠اما علی مطهری، نماینده مجلس و فرزند مرتضی مطهری، به عنوان مدیر علمی انتشارات «صدرا» و ناشر این یادداشت‌ها به دفاع از آن پرداخته است.

💠عباس صالحی‌آشتیانی، معاون فرهنگی وزیر ارشاد، نیز روز ۹ فروردین در توییتر خود به این موضوع واکنش نشان داده و تأئید کرد که انتشار این یادداشت‌ها «گفت‌وگو برانگیز» شده است.

💠به گفته آقای صالحی‌آشتیانی، در این یادداشت‌ها «شهید مطهری نقدهای صریحی به روحانیت دارند که برخی انتشار آن یادداشت‌های شخصی را نادرست می‌دانند.»

💠مطهری در این یادداشت‌ها از این که روحانیت شیعه به تقلید سلاطین و فراعنه برای خود «دربار» راه‌اندازی کرده انتقاد کرده و می‌نویسد که «همین وضع ریاست‌مآبی این آقایان است که اخلاق عمومی طلاب را فاسد کرده است.»

💠وی در بخش دیگری از یادداشت‌های خود از «روح گریز از کار» در میان روحانیون سخن به میان آورده و آن ها را «پیش‌نمازهای بیکار و تنبل» می‌خواند که «عاطل و مانع و سد پیشرفت‌های دینی هستند.»

💠مطهری می‌افزاید: «شما اگر به روحیه ملاهای تهران آشنا باشید، می‌دانید که فقط چشم‌شان به چهار تا بازاری قدیمی است که تا کی این سرمایه تمام شود.»

💠این روحانی منتقد در ادامه می‌گوید: «همه علمای بزرگ و مراجع فقط چشم‌شان به سرمایه‌های موجود [اسلامی] است که با رساله و تقلید آشنا هستند و هیچ توجه ندارند که آخر این سرمایه پدری [سرمایه انبیاء] دارد از بین می‌رود.»

💠این نظریه‌پرداز نظام جمهوری اسلامی همچنین آن ‌دسته از روحانیونی را که به «دین و روحانیت چسبیده» و منتقدان خود را به ضدیت به دین و روحانیت متهم می‌کنند ،به باد انتقاد گرفته و درباره آن ها نوشته است: 

«وای به حال اجتماعی که واعظ و هادی‌های حقیقی ضعیف بشوند، ولی انگل‌هایی از آخوندهای بیکاره، بی‌سواد و چاق دارای بهترین زندگی‌ها بشوند.»

💠بخش دیگری از این یادداشت‌ها مربوط به انتقاد از رابطه مردم و روحانیت است که مطهری در این خصوص می‌نویسد: 

«تا وقتی رابطه مسلمان با ملاها، رابطه دست‌بوسی و پابوسی و پول تحویل دادن و دست به سینه ایستادن باشد، کار مسلمانی درست نمی‌شود.»

💠انتقاد از تفاخر به گذشته و احساسات مذهبی در ماه‌های محرم و رمضان از دیگر محور‌های این یادداشت‌های انتقادی در جلد سیزدهم مجموعه آثار مرتضی مطهری است.

💠مطهری در این یادداشت‌ها ماه «محرم و رمضان و مسافرت‌های کربلا و مکه و مشهد و پول‌های وجوهات و اوقاف» را به رودی تشبیه کرده که به دریا می‌ریزد، اما «یک وجب زمین را مشروب» نمی‌کند.

💠این روحانی منتقد در بخش دیگری از یادداشت‌های خود نحوه تربیت روحانیت شیعه را به باد انتقاد گرفته و نوشته است: 

«اصول تربیت روحانی بر شخص‌سازی و طبقه‌سازی و استخدام احساسات مذهبی و عمل اسلامی مردم به نفع اشخاص و افراد و طبقه معینه است، نه بر تعظیم و توقیر و تحکیم اصول و مبانی.»

💠مرتضی مطهری درباره تبدیل روحانیت به یک طبقه اجتماعی هم نوشته که «روحانیت در میان ما به صورت یک طبقه درآمده است. جانشین طبقه مترف و ظالم و شریک و سهیم و همکار و همگام با آن ها، طبقه‌ای به نام عمامه‌به‌سر و یا عرقچین‌به‌سر.»

💠مطهری در جای دیگری از رواج القاب برای روحانیون انتقاد کرده و افزوده است:

«در جامعه ما رواج القاب مطنطن دولتی و روحانی، نشانه‌ای از شیوع ظاهرپرستی و روح تملق در میان ماست.» 

💠وی همچنین به وجود چند خصلت منفی در میان روحانیت شیعه اشاره کرده و نوشته که روحانیت شیعه «اصول چاکری» را خوب آموخته و «کمتر روح حریت و آزادی و آزادمنشی» دارد.

💠این روحانی در جای دیگری از فرهنگ اسراف و تبذیر یاد کرده و نوشته است: «امروز بودجه روحانیت نیز با اسراف و تبذیر خرج می‌شود... در بودجه روحانیت اسراف و تبذیر می‌کنند.»

💠در واکنش به انتقاد از نشر آن ها علی مطهری، فرزند مرتضی مطهری، روز هفتم فروردین‌ماه نوشت که «عدم انتشار این یادداشت‌ها محروم کردن مردم از یک سرمایه بزرگ علمی و معنوی منحصر به فرد است.» 

علی مطهری مثل پدرش یکی از منتقدان برخی روحانیون شیعه و عملکرد‌ها و سیاست‌های دینی و سیاسی نظام جمهوری اسلامی است.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:52 | نویسنده : شفیعی مطهر |

🔳⭕️وقتی علی نیز سانسور می شود!

علی نام شخصیتی است که بعد از پیامبر، مشهورترین جهان اسلام است. اما بخش مهمی از تاریخ وی سانسور شده است. اصولا برخی دوست ندارند این بخش از تاریخ تبیین شود. 

حتی صفویان که مذهب رسمی این کشور را شیعه اعلام کردند، فقط جنبه هایی خاص از زندگی و حکمرانی وی را برجسته کرده اند. تصویری که از وی برای ما نشان داده شده؛ قهرمانی جنگ آور، فاتحی قدرتمند و حاکمی مقتدر است که دوران کوتاه حکومتش بیشتر به جنگ گذشت. نام وی با شمشیر و خون و ذوالفقار گره خورده. بگذارید چند تصویر کاملا متفاوت از این شخصیت را با هم مرور کنیم:


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۷ | 11:58 | نویسنده : شفیعی مطهر |

‍ 🔴🔵🔴  چقدر اشک باید برایش ریخت؟؟؟

👈 «آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف‌خان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ 

چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند ؛ به همین جرم ماه‌ها در سیاه چال قجری، کتک خورد.

شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.»


⚛️☸️ میرا یوسف خان مستشار الدوله را بشناسیم و به دیگران بشناسانیم...

👈میرزا یوسف خان مستشارالدوله ۱۲۳۹ ق - ۱۳۱۳ ق (۱۸۲۳ م - ۱۸۹۵ م)، در تبریز متولد شد. وی از پیشروان و آزادیخواهان دوره ناصرالدین شاه و از همفکران میرزا حسین خان سپهسالار و میرزا ملکم خان، بود. مستشارالدوله مردی روشنفکر بود و همیشه آرزوی نظم و اقتدار کشور را در سر می‌پرورانید.

❇️از ۱۲۸۱ تا ۱۲۸۴ ق سرکنسول ایران در تفلیس بود. در ۱۲۸۲ ق، رساله رمز یوسفی را در تهران منتشر کرد. در همین دوره اقامت در تفلیس، با میرزا فتحعلی آخوندزاده مناسبات دوستانه نزدیکی پیدا کرد. آخوندزاده در اواسط ۱۲۸۲ ق نگارش مکتوبات کمال‌الدوله را به پایان برده بود. متن مکتوبات کمال‌الدوله در اصل به ترکی نوشته شده بود. متن فارسی مکتوبات حاصل ترجمه مشترک آخوندزاده و یوسف خان در ۱۲۸۳ ق است.

❇️یوسف خان از ۱۲۸۴ تا ۱۲۸۶ ق شارژ دافر سفارت ایران در پاریس بود. ظاهراً در همین دوره اقامت پاریس وارد لژ فراماسونری شده‌است. بسیاری از روشنفکران عصر ناصری، فراماسونری را یک سازمان پیشرو، انقلابی، و آزادی‌خواه می‌شناختند که هدفی جز مبارزه با استبداد و ایجاد دموکراسی و بیداری ملت‌ها نداشت.

❇️مستشارالدوله رساله معروف رساله یک کلمه را در پاریس و در ماه‌های پایان خدمتش در آنجا به اتمام رساند و دست نویس آن را در راه بازگشت به ایران (۱۲۸۷ ق) در تفلیس به آخوندزاده نشان داد. این رساله در سال ۱۲۹۱ ق (۱۸۷۴ م) در ایران چاپ شد.

❇️✴️از آرزوهای بزرگ او تأسیس راه آهن در ایران بود؛ و با همین عقیده و ایمان راسخ بود که در سال ۱۲۸۶ ه. ق رساله‌ای به نام کتابچه بنفش دربارهٔ تأسیس راه آهن سرتاسری ایران نوشت و به شاه عرضه داشت و در سال ۱۲۹۰ ه. ق، که در خراسان بود، جزوه دیگری در لزوم کشیدن راه آهن از تهران به خراسان تهیه و منافع آن را ذکر کرد و فتوای روحانیون را در آن باره به دست آورد.

❇️❇️مستشارالدوله اصول افکار سیاسی خود را در رساله« یک کلمه»، که به سال ۱۲۸۷ ه. ق در پاریس نوشته، بیان کرده‌است. رساله یک کلمه یکی از اولین آثار آزادیخواهان ایران به شمار می‌رود و در تحریک احساسات و بیدار کردن مردم در آن زمان نفوذ فوق‌العاده داشته‌است و در سال ۱۳۲۳ ه. ق که مرکز غیبی تشکیل گردید، این کتاب راهنمای سیاسی آن انجمن بود.

❇️مستشارالدوله در سال ۱۳۰۶ ه. ق نامه مفصلی به مظفرالدین میرزا نوشت و خواهش کرد که آن را از نظر شاه بگذرانند. وی در آن نامه از حکومت استبدادی و فساد دربار انتقاد و اصلاحات مملکتی و ایجاد حکومت قانون و برقراری آزادی و مساوات را خواستار شده و گوشزد کرده بود که اگر زمامداران ایران خود در صدد تأسیس دولت مقننه برنیایند، سیر حوادث تاریخ آن را تحمیل خواهد کرد.

❇️سخنان مستشارالدوله با مزاج دربار ناصرالدین شاه سازگاری نداشت، پس نویسنده گرفتار همان سرنوشتی شد که دامنگیر همه آزادیخواهان آن زمان بود، او را به فرمان شاه در اوایل سال ۱۳۰۹ ه. ق محبوس در عمارت رکنیه آنجا با زنجیر و کنده نگاه داشتند. وی در زندان تنها بود و اجازه ملاقات با احدی، حتی با سایر محبوسین قزوین، را نداشت. در زندان شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در سال ۱۳۱۳ ه. ق در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.

#میرزا_یوسف_خان_مستشارالدوله #یک_کلمه  #قانون
✅ #سیاست_شناسی
@politicology

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:55 | نویسنده : شفیعی مطهر |
خونه خدا کجاست؟!


مرد میان سالی در محله ی ما زندگی می کند که من از بچگی او را می شناسم،
آدم تو دار و خنده رویی است...

همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد می پوشد...

او حتی محرم هم پیرهن سفید می پوشه...

من هرگز اونو توی هیأت و مسجد و امامزاده ها ندیدم..
به قول بابام اصلا شاید کافر باشه...

ولی هیچ وقت کسی ازش بدی ندیده، سرش تو کار خودشه...

زنش هم تقریبا حجاب آن چنانی نداره، خیلی عادی می پوشه...
همیشه دوست داشتم بدونم که چرا اهل مسجد و هیأت نیست...

تا این که یه روز دل و به دریا زدم و توی یه مسیر که با هم بودیم، ازش پرسیدم :

آقا رضا ،دوست داری یه سفر بری خونه ی خدا...

با خنده گفت: تو چی، دوست داری؟
گفتم: آره چرا که نه؟

بابام هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا رو داره..
گفت: ان شالا نصیبش میشه...

گفتم :جوابمو ندادی، دوست داری بری؟
گفت: من خونه ی خدا زیاد رفتم ...
اصلا هم حسرتش رو ندارم..گ

چشام داشت از کاسه در میومد. پرسیدم: شوخی می کنی؟
گفت :شوخی چرا؟
گفتم: آخه ندیدم کسی تو محل بگه شما حج رفته باشید ...

گفت: شما پرسیدید خونه ی خدا ،منم گفتم آره زیاد رفتم ،اگه بخوای تو رو هم می برم...

خندم گرفت. گفتم: چطور..
گفت: کاری نداره! فردا صبح آماده باش ببرمت خونه ی خدا..اون جا خیلیا هستن خدا هم منتظره دیدنمونه...

شب تا صبح خوابم نبرد، همش فکر می کردم چه فکرایی تو سرشه...

صبح که شد ،رفتم در خونشون و صداش زدم و اونم با صورت تراشیده و پیرهن شاد و موهای براق  اومد بیرون و با ماشینش رفتیم...

وسط راه پرسیدم: می خوای ببریم امامزاده؟ درسته؟
گفت: به زودی می بینی...

با هزاران سوال بی جواب توی سرم سکوت کردم .تا این که رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...

داشتم شاخ در می آوردم .فقط نگاه می کردم..

همین که رفتیم داخل ،بچه ها دویدند بغل آقا رضا و اونو عمو صدا می زدن. آقا رضا هم از وسایلی که تو مسیر خریده بود ،بهشون می داد و صدای خنده ی بچه ها بلند شد...

آقا رضا برگشت طرف من و گفت: 

اینم خونه ی خدا ،دیدی که چقدر خونش نزدیکه؟...ادامه داد:

خدا توی آسایشگاه معلولان ذهنی...
توی بیمارستان های کودکان ...
توی آسایشگاه سالمندان ...
توی مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست ... توی مراکز درمانی بیماری های خاص ...
و حتی حتی جاییه که ما به کودکان خیابانی گل و کتاب و آبمیوه میدیم.
ووو.....همیشه چشم به راهه...

چرا میزان اعتقادات مردم را از ظاهر تشخیص می دهید؟
چرا همش فکر می کنید خدا توی امامزاده ها و مساجده؟...

بهشت من زمانی است که خنده ی از ته دل این انسان ها را می بینم..
خانه های خدا خیلی نزدیک تره از اونی که شما تصور می کنین..

دل خوش از آنيم که حج مي رويم
غافل از آنيم که کج مي رويم

کعبه به ديدار خدا مي رويم
او که همين جاست کجا مي رويم؟!

حج به خدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب!


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:55 | نویسنده : شفیعی مطهر |

توبه نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد، شنیده اید؟
مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود، نصوح نام داشت.نصوح مردى بود شبیه زن ها ،صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت. او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت. او از این راه هم امرار معاش می کرد هم ارضای شهوت.گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود، اما هر بار توبه اش را می شکست.
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آن ها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند. 
تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت . از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا این که نوبت به نصوح رسید. او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد . لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود، به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد .در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید، با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: 
خداوندا ،گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم. 
و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.نصوح از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود، در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چندفرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:
"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آن که گوشت و پوست تو از فعل حرام روییده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشت هاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدارشد، با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همان طورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود. خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهرهمند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند، عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آن ها شیر مى داد. به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آن ها نشان داده و آن ها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: 
من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست .مامورین چون این سخن را به شاه رساندند، شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت :
حال که او نزد ما نمی آید، ما مى رویم او را ببینیم.
پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید، به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت: 
چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
نصوح گفت : درست است! 
و دستور داد تا میش را به او بدهند. 
گفت :چون میش مرا نگهبانى کرده اى، هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال، ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است، بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر تو به راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...***********
یا ایّها الَّذینَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً؛ 
اى كسانى كه ایمان آورده‌اید توبه حقیقى و خالص كنید.
قُل یا عِبادِىَ الَّذینَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله یَغفرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحیم؛ 
بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌اید، از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسیار بخشنده و مهربان است.

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۷ | 5:7 | نویسنده : شفیعی مطهر |

🔹اخلاق ِ زیستن در بی نهایت


🔹 نگاه دینی به عالم، چگونه نگاهی است؟

فرض کنید شما در یک اتاق کوچکی زندگی می کنید. رفتارها و حرکت هایتان را تنظیم می کنید که در اندازه قد و قامت آن اتاق باشد. یک دفعه خیز برنمی دارید که مثلا سه متر بپرید و به دیوار برخورد کنید. مبلمان و وسایلی که می خرید، همه را به اندازه اتاق تهیه می کنید.
 
حال شما فرض کنید اتاقتان بزرگ تر و بزرگ تر و بزرگ تر شود و یک دفعه بشود بی‌نهایت. شما اینجا چه کار می کنید؟

در اینجا همه چیز عوض می شود. توجه می کنید؟ البته ما تجربه نکرده‌ایم.
ما هیچ وقت در اتاق و در خانه بی نهایت زندگی نکرده‌ایم. اما دیگر آن محدودیت‌های پیشین را نداریم. یعنی حرکت های ما از راه رفتن ممکن است بشود پریدن. از پریدن مثل برق پریدن. حتی خواب و خیال‌ها و آرزوهای ما [ دگرگون خواهند شد.]

آدمی که به بی نهایت می‌اندیشد و در بی‌نهایت زندگی می کند، نمی تواند خست داشته باشد. برای این که به ماندگاری و به بی نهایت فکر می کند، نه به چیزی که از بین می‌رود.
به قول سعدی:
" هر چه نپاید دلبستگی را نشاید ".
دلبستگی‌های او بسیار اندک می شود. برای این که چیزهایی که بانهایتند در دور و بر او هستند که شایسته دلبستگی نیستند.

اخلاق ویژه‌ای پیدا می کند. از نظر تفکر هم همین طور. درست مثل آدمی که کنار دریا زندگی می کند. رفته رفته خُلق و خوی دریایی و دریا صفتی برای او پیدا می شود. ... و وقتی این طوری شد، به قول مولوی شما وقتی وارد دریا می شوید، مَرکبتان هم عوض می شود. اگر تا قبل از آن – به قول او - سوار اسب بودید، بعد سوار قایق می شوید:

تا به دریا سِیر اسب و زین بود
بعد از آنت مَرکب چوبین بود

این می شود نگاه دینی به عالم. نگاهی که از پشت یک عینک بی‌نهایت بین، این موقت ها و گذراها را پس می‌زند و از جلوی چشم دور می کند.

آدم های بزرگ، پیامبران، همین مولوی، وقتی شما با این ها می‌نشینید، درست این احساس را می کنید. آدمی است که افق‌های بسیار دوری، جلوی چشم او باز بوده است. ... با این افراد بودن، خُرده خرده این را برای آدمی پدید می‌آورد.


✍️💎
ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ نمی کند
ﺑﺮﻛﺖ ﻫﻢ نمی بخشد
ﻛﻨﺘﺮﻝ ﻫﻢ نمی کند
ﻓﻘﻂ ﻋﻤﻠﺖ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻩ می شوﺩ!

ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﻌﺎﺷﻰ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺷﻤﺎ ﺍﺭﺳﺎﻝ می شوﺩ، ﭘﺎﺳﺦ می دﻫﺪ.
ﺷﺎﺩ بیندﻳﺸﻰ
ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻰ ﻧﺼﻴﺒﺖ می شوﺩ

ﻣﻨﻔﻰ بیندﻳﺸﻰ
ﺁﻧﭽﻪ ﻧﺼﻴﺒﺖ می شوﺩ ،ﻣﻨﻔﯽ ﺍﺳﺖ.

ﺍﻳﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﻛﻮﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﻌﻞ ﻣﺎ ﻧﺪﺍ.
ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻛﺎﺋﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ
ﺭﺍﺯ ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﺩﺭ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﺫﻫﻦ، ﺍﺯ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎﺳﺖ...

🌺🍂🌺


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:49 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 

ماجرای آقا سید و زن روسپی
 
 

به گزارش "ندای انقلاب" به نقل از ابنا، چراغ‌های مسجد دسته‏ دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. «آقا سید مهدی» که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش. جمعیت هم همین طور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...

ــ آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...

ــ دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون این که حساب کتاب کند، می‌گذارد پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

ــ آقا سید، «حاج مرشد» شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه...


* * *


زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند...

* * *

ــ حاج مرشد!

ــ جانم آقا سید؟

ــ آنجا را می‌بینی؟ آن خانم...

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین: استغفرالله ربّی و اتوب‌الیه...

سید انگار فکرش جای دیگری است...

ــ حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند: 

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمی‌گوید این ها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله...

سید مکثی می‌کند.

ــ بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید.

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. این بار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آن ها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند. به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

ــ خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همان جا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!... زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده.

ــ دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! بهانه می آورد؛ کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران: 

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...!!

سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

ــ این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است... تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!...

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور... انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد...

* * *

چندسال بعد... نمی‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همین جور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید، دست آقا را می بوسد و عرض ادبی.

ــ خانم بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد. زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

ــ آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یک ‏بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت... آقا سید! من دیگر... خوب شده‌ام، آدم شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است...

* * *

شبی دزدی وارد منزل سید شد. همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سید بیدار شد و با کمال خونسردی پرسید: 

می‏ خواهی این فرش را چه کنی؟

دزد گفت: می‏ خواهم آن را بفروشم.

ــ اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمی خرند. من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباس آباد، بگو: آقا سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و با پولش برو کاسب شو!

بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده؛ و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.

* * *

«حجت الاسلام حاج آقا سید مهدی قوام» از روحانیون و وعاظ اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود. یکی تعریف می‌کرد: 

روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت..

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه یازدهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:51 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 پاسخ علامه علی اکبر دهخدا به رادیو صدای آمریکا


پاسخ علامه علی اکبر دهخدا به دعوت نامه ای که رادیو صدای آمریکا از طریق سفارت این کشور  برای وی ارسال داشت،

متن نامه رئيس اداره اطلاعات سفارت آمريکا :
 
 ۱۹ دی ۱۳۳۲
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران
 
آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جناب عالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد .
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حسن استقبال به عمل خواهد آمد .
 
با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
 
پاسخ علی اکبر دهخدا :
 
جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئيس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
 
نامه مورخه ۱۹ ديماه ۱۳۳۲ جناب عالی رسيد، و از اين که اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد، متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعضی از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اين که ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند. و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق های آن ها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. مع هذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.
اين هاست که از اين گوشه آسيا شما می توانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آن ها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.


علی اکبر دهخدا
 
منبع: روزنامه اطلاعات - شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:53 | نویسنده : شفیعی مطهر |

ماجرای آغا بودن محمدخان؛

چه‌کسی میل جنسی محمدخان را از بین برد؟!

23 خرداد 1176 خورشیدی سالگرد کشته شدن محمدخان قاجار، پایه گذار سلطنت قاجار است. اگر به تنها تصویر محمد خان قاجار نگاه کنید، برخلاف تمام شاهان قاجار که یا ریشی بلند و سبیلی مردانه و صورتی فربه، به چهره ای تکیده برمی خورید با چین وچروک های فراوان و فاقد ریش! آیا شاه قاجار مبتلا به بیماری بوده و یا از مشکلی رنج می برد. 

در تاریخ آمده است که این چهره مردی است که اخته و آغا بوده است. در کتاب های تاریخ نوشته شده است: آغا محمد خان در سن یازده سالگی به دلیل این که چهره جذابی داشت، توسط خواجگان حرمسرای عادل شاه - حاکم مشهد- در حال معاشقه با یکی از همسران وی دیده شد و به دستور عادل شاه که از بستگان محمود افغان بود - به روایتی پسر عموی محمود افعان بود - اخته گردید.

اخته کردن یا آغاشدن در تاریخ

اخته کردن به حذف غدد جنسی اطلاق می گردد.در اروپا، آسیا و هند و آفریقا اسیران جنگی و همچنین سربازان را اخته می کردند تا میل بازگشت به خانواده را نداشته باشند.مردان و پسرانی که قرار بود در حرمسراها کار کنند را نیز اخته می کردند و به آن ها خواجه حرمسرا می گفتند. این رسم در عثمانی و اروپا و ایران متداول بود.

عقده های واخورده محمدخان

آنچه درباره آغا محمدخان قاجار واضح است، قبل از بلوغ اخته شده بود، ولی با آن که تمایل جنسی نداشته ولی حرمسرای بزرگی داشت و شاید خلق آرام و کمی افسرده او باعث شده او بسیار کتاب بخواند و حتی در ستیزها کتابخانه خویش را با خود می برد. او بسیار متعصب و خشک بود و بسیار سنگدل وبی رحم بود و شاید دلیل آن عقده های وا خورده روانی و جنسی هر روز او باشد.

شاید همین اخته بودن باعث فجایع شهرکرمان باشد. در تاریخ این گونه روایت شده:

در اواخر تابستان همان سال قشون آقا محمد خان به کرمان نزدیک گشت. همه مردم کرمان بر آن عقیده بودند که قشون شاه قاجار در سرمای زمستان کرمان دوام نخواهد آورد و سرانجام مجبور به ترک آن دیار خواهند شد . برای همین هر شب بر بالای ابروج کرمان مردم شعر می خواندند و فحش های رکیکی نسبت به شاه قجر خطاب می دادند و او را مورد تمسخر قرار می دادند. این فحش ها خان قاجار را خشمگین تر کرد.

وی روزها از ببرون دروازه شهر مردم را تهدید می کرد که در صورتی که به این کار ادامه دهند، حمله سختی به آن شهر خواهد کرد و دیگر مثل بار قبل نخواهد بود. آقا محمد خان چنان به خشم آمد که پس از نفوذ به شهر که بر اثر خیانت تعدادی از نگهبانان روی داد، دستور داد که کوهی بلند از چشمان مردم کرمان پیش روی وی بسازند. به دستور وی تمام مردان شهر کور شدند و بیست هزار جفت چشم به وسیله سپاه قاجار تقدیم خان شد.(سر پرسی سایکس این تعداد را هفتادهزار جفت می خواند)همچنین آغامحمدخان سربازان خود را در تجاوز به زنان شهر آزاد گذاشت و جنایتی عظیم را رقم زد. اموال مردم به تاراج برده شد و حتی کودکان نیز به اسارت گرفته شدند.

 

منبع : سيمرغ

بازنشر : ایران گراند


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۹۷ | 4:56 | نویسنده : شفیعی مطهر |

حتماً بخوانید، طولانی نیست!!


 سوم خرداد روز "جهان‌آرا" است.


روز "ممّد نبودی ببینی"👇

اعدام حسن جهان آرا (برادر شهید محمد جهان‌آرا)
در سال ۶۷

به اتهام همراهی با مجاهدین خلق

ژیلا بنی یعقوب:
خیلی جوان بودم، خرداد 76 را تازه پشت سر گذاشته بودیم، سردبیری همشهری گفت با خانواده شهدا مصاحبه کنم، به مناسبت بزرگداشت هفته جنگ.

خیلی زود خانواده "محمد جهان‌آرا" را انتخاب کردم، همیشه برایم جذابیت داشت، نمی‌دانم چرا؟ شاید به خاطر آهنگ ممّد نبودی.

خانه محقر، ساده، و فقیرانه‌شان حوالی میدان گرگان بود. آن روز، هم مادر محمد به پرسش‌ها پاسخ می‌داد بود، هم خاله‌اش، که او هم در زمان شاه مثل محمد زندانی بود.
خاله محمد بیشتر از مبارزات محمد و برادرش در زمان شاه می‌گفت، و مادرش از روزهای بعد از انقلاب.

می‌دانستم سه شهید دارند؛ "محمد" که فرمانده سپاه خرمشهر بود،
"علی" که در زندان شاه و زیر شکنجه ساواک شهید شده بود،
"محسن" که در خرمشهر اسیر و مفقودالاثر بود.
به دیوار روبه رو که نگاه کردم، نه عکس سه نفر، که عکس "چهار نفر" را دیدم.

مادرش تا دید به عکس‌ها نگاه می‌کنم، آهی بلند کشید و گفت:
«آن ‌یکی "حسن" است، دانشجوی پزشکی بود.
سال شصت در تظاهرات سازمان مجاهدین بازداشت شد،
همان روز که بازداشت شد، "محمد" آمد خانه، و به من گفت: 

توی یک ساک، برایش لباس و وسایل ضروری بگذارم.

گفت: نگران نباش! ما همه می‌دانیم که، "حسن هیچ کاری نکرده، جز خواندن روزنامه، و شرکت در چند تظاهرات. زود آزاد می‌شود."

مادر جهان آراها تند و تند از "حسن" می‌گفت. من از "محمد" و بقیه پسرهای شهیدش می‌پرسیدم، و او از "حسن" می‌گفت.
انگار دلش می‌خواست بیشتر از پسری حرف بزند که حرف زدن از او ممنوع بود...!:

همه‌ی بچه‌هام خوب بودند،

اما "حسن" از همه خوب‌تر و باتقواتر بود.

" با خودم گفتم شاید این "ممنوع بودن نامش"، او را در چشم مادر این‌ همه عزیزتر کرده...

به چهار تابلوی کنار هم نگاه کرد و گفت:
هر بار از بنیاد شهید می‌آیند و می‌گویند؛ عکس "حسن" را بردارید!

بنیاد شهید زیاد مهمان ایرانی و خارجی به خانه ما می‌آورد. به مهمانان می‌گویند؛ این‌ها خانواده سه شهید هستند! به ما می‌گویند اگر عکس "حسن" هم باشد، درباره او چه می‌خواهید بگویید؟!

بارها اشک توی چشمانش جمع شد.

گفت: «حتی نمی‌گذارند عکس پسرم را به دیوار بزنیم!، برای من هر چهار تا پسرم هستند، چرا عکس یکی را بردارم؟!»

دلش پر از حرف‌های ناگفته بود،
پر از غصه: «ناراحتی‌ام بیشتر از این است که اگر می‌خواستند پسرم را اعدام کنند، چرا نزدیک هفت سال در زندان نگهش داشتند؟ زندانِ خیلی سختی بود، می‌گفت؛ توی سرمای زمستان باید با آب سرد حمام می‌کردند، می‌گفت که...»

بغض داشت و حرف می‌زد:
«من می‌دانم پسرم بی‌گناه بود، محمد هم می‌دانست.
همش می‌گفت؛ مادر غصه نخور. "حسن" بی‌گناه است، "روزنامه خواندن" که جرم نیست. محمد شهید شد، و ندید برادرش که بی‌گناه بود، و هشت سال حکم زندان داشت، بعد از هفت سال اعدام شد!.»

مادر "جهان‌آرا" تند و تند حرف می‌زد؛
از پسرهایش، از شهیدانش. بیشتر از همه از "حسن".

می‌گفتم: مادر، اجازه نمی‌دهند این حرف‌های شما را چاپ کنم.
می‌گفت: برای خودت می‌گویم. نمی‌توانی بنویسی، اما می‌توانی برای چند نفر تعریف کنی.

پدر کمی حرف‌های همسرش را گوش داد و بی‌هیچ حرفی بلند شد و رفت. انگار مغازه کوچک بقالی داشت همان اطراف، و زندگی‌شان از همان می‌گذشت. زندگی‌شان بیش ‌از حد ساده و محقر بود. سهمشان از زندگی و انقلاب همین چهار پسر بود که جز "محمد" کسی از سه نفر دیگر حرفی نمی‌زد!

سکوت پدر بدجور سنگین بود.
انگار دلش نمی‌خواست در این ‌باره حرفی بزند، شاید حتی نمی‌خواست حرف‌های همسرش را بشنود، که بلند شد و رفت.

پدر "جهان آراها" که رفت، مادر گفت:
«پدرشان برای نجات "حسن" همه‌جا رفت، پیش هرکس که دستش رسید، بهشان می‌گفت: 

سه پسرم در راه انقلاب شهید شدند، شما این‌ یکی را به ما ببخشید. 

اما هیچ‌کس قبول نکرد، هیچ‌کس. کاش پسرم را همان اول اعدام می‌کردند که رنج هفت سال زندان را نمی‌کشید. مگر پسرم به زندان محکوم نبود؟، چرا کشتندش؟!»

بعدها در خاطرات هاشمی رفسنجانی خواندم:

پدر "جهان آرا"ها نزد او نیز رفته بود. هاشمی نوشته بود؛ نتوانستم برایش کاری کنم!!

مادر محمد حرف می‌زد و من یادداشت برمی‌داشتم،
یادداشت‌هایی که می‌دانستم جایی در همشهری و هیچ روزنامه دیگری ندارد!، اما یادداشت‌ها را نگه داشتم، به مادران "جهان‌آرا" قول داده بودم برای دیگران‌ تعریف کنم.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه هشتم خرداد ۱۳۹۷ | 4:46 | نویسنده : شفیعی مطهر |

جزئیاتی درمورد نوسترآداموس

میشل دونوسترادام Michel De Nostradame که بیشتر با نام لاتین خود؛ یعنى نوسترآداموس (Nostr Adamus) شناخته شده است؛ در روز چهاردهم دسامبر سال ۱۵۰۳ م. در ناحیه "سن رمى" فرانسه متولد شد.

خانواده وى از شجره پزشکى یهودى و ایتالیایى الاصل بود. پدر بزرگ وى در شکل‏ گیرى و تربیت نوسترآداموس نقش اساسى داشته و آموزه ‏هاى اشراقى مکتب کابالیست ‏ها را مستقیماً به وى تعلیم داده است. نوسترآداموس در سن ۲۲ سالگى از دانشگاه بسیار معتبر آن روزگار فرانسه؛ یعنى مون‏پلیه در رشته پزشکى فارغ ‏التحصیل شد و براى نجات بیماران از بیمارى مرگ سیاه یا طاعون، بلافاصله مشغول به کار شد. شاوینى، پیرو و مفسر معروف نوسترآداموس مى ‏نویسد که وى سه سال تمام بر روى نخستین اشعار وحى‏ آمیز خود که از آینده و رویدادهاى آن خبر مى ‏آورد کارکرد و در سال ۱۵۵۵م. دفترى را - که در بر گیرنده بیش از سیصد پیشگویى شعرگونه بود - به پسرش سزار هدیه کرد.

سپس در سال هاى بعد مجموعه کاملى از شعرواره‏ هاى نوسترآداموس در ۱۰۰۰ قطعه؛ یعنى ۱۰ سانتورى که هر سانتورى مشتمل بر ۱۰۰ قطعه بود، را منتشر شد. نوسترآداموس بر خلاف شایعات واهى و عبثى که پیرامون شیطان‏ پرستى و خداستیزى به وى نسبت داده ‏اند، فردى عمیقاً مؤمن و پاى‏بند به مذهب کاتولیک به بود و در نامه‏ اى به پسرش صریحاً متذکر مى‏ شود که:

"... و از زمانى که اراده ذات خداوند متعال بر این قرار گرفته که تو فقط در نور طبیعى و در این نقطه زمین به دنیا بیایى... از آنجایى که برایم ممکن نیست نوشته ‏اى را به صورت رسمى و کامل برایت به ارث بگذارم؛ چون بر اثر بى‏ عدالتى و گذشت زمان نابود خواهد شد...؛ چون که همه چیز تحت اختیار و سلطه قادر متعال و خداوند یکتا قرار دارد".

در واقع او با این عبارات، صریحاً اشاره به عدم اصالت ادبیات رمزى علم اخترشناسى و طالع ‏بینى نموده است و همه اراده ‏ها را موکول به خواست و اراده خداوند متعال مى ‏کند.

 

منبع : سيمرغ

بازنشر : ایران گراند


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۷ | 5:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |

🔲⭕️زندگی مثل والیبال است یا فوتبال؟

۱۸ سالم بود که عمه‌ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه دارد. آبروریزی به پا کرد. بعد فهمید فقط رابطه نیست، عقد هم کرده و طرف باردار است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه‌ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.

۲۲ سالم بود که عمه‌ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی‌هایی که می کشید، در حد بچه‌های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکست‌خورده بود. به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال هم‌شاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره.

پدرم در نظرم یک قهرمان بود. یک سال با عمه ام اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه‌هاش درس‌خون بودند. کار و زندگی مرتبی داشت و کم‌کم آماده می‌شد برای بازنشستگی.

ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می‌کردم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می‌زدم .گفت الان گالری هستیم ،رفتیم خونه بهت زنگ می‌زنیم. پرسیدم :

گالری چی؟ 

گفت: نقاشی‌های عمه دیگه!
- عمه؟ نقاشی؟
گفت: آره دیگه الان خیلی وقته این کار رو می‌کنه. نقاشی‌هاش رو می‌فروشه یکی دو جا هم تدریس می‌کنه. خیلی معروف شده. 

داشتم شاخ در می آوردم. حالا بعد از چند سال که نگاه می‌کنم می‌بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می‌کردم از یه جایی به بعد پیر هستی و نمی‌شه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.

عمه‌ام بعد از بازنشستگی، زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد، اما پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر بازی کنه و سرخودش را با بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه. عمه‌ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهرهام بعد از لیسانس رشته‌هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی‌شون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان. دومی علوم سیاسی را ول کرد، رفت سراغ معماری که از بچگی بهش علاقه داشت.

می‌خوام بگم زندگی مثل بازی والیبال می‌مونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید، نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال می‌مونه. هر ست که تمام می‌شه، شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده (برگرفته از یک مطلب توئیتری)


☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:

تصور از ما افق های پیش رو بسیار وابسته است به سن و سالمان. هر مقدار که پیش می رویم، افق هایمان بسته تر می شود و گزینه هایمان محدودتر. اما به این فکر نمی کنیم که بسیاری از افراد موفق در نیمه دوم زندگی به یکی از شش مطلوبیت شخصی (شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، معرفت و یا معنویت) رسیده اند.

ناصرخسرو، در نیمه اول در پی جستجوی بی فرجام حقیقت، دچار سرگردانی شد و برای فرار به شراب و می‌گساری روی آورد. اما در نیمه دوم غوغا کرد و شد شاعر و نویسنده درجه یک ادبیات فارسی و خالق گنجینه‌های ادب و فرهنگ.

دیوید سندرز بعد از فوت پدرش از ده سالگی مشغول به کار شد: مامور آتش نشانی، فروشنده بیمه، کارگر کشتی‌، فروشنده لاستیک و کارگر پمپ بنزین. اما در ابتدای نیمه دوم زندگی، ساندرز برای مشتریان یک پمپ بنزین خوراک مرغ درست می‌کرد. دست پختش مورد استقبال قرار گرفت و در طول سه دهه بعدی وی به یکی از ثروتمندترین ها تبدیل شد: صاحب رستوران های زنجیره ای معروف کی.اف.سی (KFC ) با حضور در بیش از 100 کشور جهان.

و مثال آخر، پیرمردی 92ساله ای از نحوه اداره کشورش ناراضی بود. سال های دور نخست وزیر بود. اما اکنون مدت ها بود که سیاست را کنار گذاشته بود. اما با این حال به خاطر شرایط کشورش تصمیم گرفت که دوباره وارد عرصه سیاست شود. بسیاری پیش بینی می کردند که شکست بخورد و آبرویش برود. اما امروز او مسن ترین نخست وزیر دنیاست: ماهاتمیر محمد از مالزی.

در هر مرحله ای از زندگی که هستید این سه نکته را با خود مرور کنید:

1-هر گذشته ای که داشتم مهم نیست، اکنون اگر از اول می خواستم شروع کنم،چه کاری انجام می دادم؟

2-اگر نیمه اول زندگی را 4 بر هیچ عقب باشم، کافی است که نیمه دوم را یک بر هیچ ببرم. لازم نیست با اختلاف 4 گل برنده شوم.

3-خداوند دنیا را سرشار از فرصت آفریده و در کتاب آسمانی خود فرموده آنچه برای شما روا و حلال شده است را برای خود ممنوع و حرام نکنید. پس چرا به این فکر نکنیم که در چهل سالگی یک رشته دانشگاهی جدید بخوانیم، در پنجاه سالگی بعد از یک طلاق تلخ یک ازدواج مجدد شیرین داشته باشیم و در شصت سالگی نویسندگی را شروع کنیم و در هفتاد سالگی راه اندازی یک بنیاد نیکوکاری و در هشتاد سالگی سرمایه گذاری روی ایده های جوانان خلاق. همیشه می توان از نو شروع کرد.  

مجتبی لشکربلوکی


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۷ | 5:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 نعمت عقل


📜گالیله در جریان محاکمه اش جمله جالبی گفت:

🔺گفت: فرض کنید که شما ساعتی را به دوست خود هدیه کنید و دوست شما خوشحال شود.

🔻اما به او بگویید: از این ساعت استفاده نکن، بلکه هر وقت خواستی زمان را بدانی، بیا و از خود من بپرس.

◾️با این حرف هدیه شما تمام اثرش را از دست می دهد و تبدیل به وزر و وبالی بر دوش دوست شما می شود.

☑️ گالیله به روحانیان کلیسا گفت: 
شما روحانیان چنین وضعی برای ما درست کرده اید.

✖️از سویی می گویید: بزرگ ترین نعمتی که خدا به شما هدیه کرده است، عقل است.

✖️از سویی می گویید: 
تمام حقایق را باید با رجوع به تورات و انجیل فهمید.
🔘 از تورات و انجیل باید فهمید که زمین گرد است یا مسطح است.
از تورات و انجیل باید فهمید که خورشید به دور زمین می چرخد یا زمین به دور خورشید.

🔚 یعنی در واقع خدا هدیه ای به ما داده، ولی به ما گفته از آن استفاده نکنید،فقط از تورات و انجیل بپرسید که حق و باطل چیست!؟


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه ششم خرداد ۱۳۹۷ | 4:57 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 
مهندس علی‌اصغر جهانگیری به شما می‌گوید چطور می‌شود پولدار شدن را از یک رویای دوردست به‌هدفی نزدیک تبدیل کرد.

 


 برترین ها: علی‌اصغر جهانگیری کارآفرین برتر کشور و یک ایده‌پرداز و تولیدکننده باذوق است که تا به حال صدها کارخانه در سراسر ایران تاسیس كرده است و خیلی صفات این چنینی دیگر دارد ،اما این تعریف درستی از مردی نیست که از نزدیک او را شناختم. او یک انسان خاص است و شاید از نظر خیلی‌ها پیر به نظر برسد ،اما از خیلی از جوانان پرامیدتر و قبراق‌تر است. مهندس جهانگیری را می‌توان در بین این سطور بیشتر شناخت که اگر فقط 10درصد از توان او استفاده شود ،بیکاری در ایران بی‌معنی می‌شود.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه پنجم خرداد ۱۳۹۷ | 10:21 | نویسنده : شفیعی مطهر |

10 ایده ی جالب و عجیب که میلیونر ساختند !!

میلیونر شدن چندان هم سخت نیست ، البته کم هستند افرادی که اعتماد به نفس و توانایی آن را داشته باشند که ایده های کوچک و جالب و در عین حال پردرآمد خود را به مرحله ی اجرا درآورده و از آن کسب درآمد کنند ، آن هم درآمدهای میلیونی !

همه ی ما در ذهنمان ایده هایی داریم که بنا به توجیهات خودمان - مانند وقت نداشتن و یا کمبود سرمایه - از آن ها به راحتی می گذریم ، در حالی که تنها مشکلی که جلوی ایده های خلاقانه را می  گیرد، تنبلی و عدم اراده ی قوی است ، بنابراین سعی کنید ایده های خود را با همین دو عامل پیش ببرید و نتیجه ی آن را نیز ببینید.

در این گزارش قصد داریم شما را با 10 ایده ی جالب و ساده که صاحبانشان را میلیونر کردند ، آشنا کنیم :

1- مردی که پس از ازدواج وب سایتی برای مسائل عاطفی افراد متاهل ایجاد کرد

leymadison.com سایت قرارهای عاشقانه است با یک فرق؛ تنها افراد متاهل یا کسانی که خواهان قرار با یک فرد متاهل هستند مورد پذیرش این سایت قرار می گیرند. شعار سایت این است:

" زندگی کوتاه است. پس با عشق زندگی کن". 

موسس این سایت یک وکیل به نام نوئل بیدرمن است که به زعم خودش یک مرد متاهل بسیار خوشبخت است. سایت این مرد خوشبخت 3.2 میلیون عضو دارد که بیانگر کارا بودن و موفق بودن ایده ی او است.

2- مردی که کسب و کار یک میلیون دلاری وسیله نظافت سگ را به راه انداخت.

ماتیو اوسبرن از سرشناس ترین پیشگامان در ساخت وسیله نظافت فضولات سگ ها است که Pooper-Scooper.com را راه اندازی کرده است.

او هرگز فکر آن را هم نمی کرد که روزی همین ایده او را میلیونر کند. شروع کار اوسبرن به سال 1987 برمی گردد که او یک مرکز خدمات حیوانات اهلی در کلمبوس اوهایو به راه انداخت. در آن هنگام او با داشتن 2شغل تمام وقت از هرکدام ساعتی 6دلار درآمد داشت. ماتیو در آن زمان همسر و یک دختر داشت و پسرش در شرف به دنیا آمدن بود. او که از کسب درآمد بیشتر ناامید شده بود، به این فکر افتاد که برای حدود 100،000 سگ که در 15مایلی خانه او هستند ، کاری انجام دهد. نقطه سرآغاز کسب و کار او همین جا بود. ماتیو به امر نظافت محوطه ها پرداخت، با این که کار چندان جالب نبود ، اما او از رضایت مشتریان و کار در بهترین حیاط ها لذت می برد.

کار ماتیو کم کم به جایی رسید که هفت نفر را به همراه شش ماشین حمل به کار گرفت که روزانه به 700 مشتری ثابت خدمات ارائه می دادند. در حالی که اوسبرن درحال تبلیغ و شناساندن چنین خدماتی بود، شخصی به نام مت "رد" بسول او را به آینده ای که انتظارش را نداشت نزدیک کرد. بسول مالک مرکز ارائه خدمات حیوانات اهلی(Pet Butler )در تگزاس بود. او پس از دیدن کار ماتیو ، او را شریک خود در امور نظافت حیوانات کرد ، در حال حاضر Pet Butler بزرگ ترین مرکز ارائه خدمات نظافت فضولات حیوانات اهلی در امریکا است که اکنون بالغ بر 3000 مشتری دارد.

3- نوجوانی که از طریق فروش مربا با دستور پخت مادر بزرگش میلیون ها دلار به دست آورد.

در حالی که موفق ترین کارآفرینان درآمد خود را از ایجاد وب سایت های پرطرفدار به دست می آورند، "فریزر دوهرتی" کسب و کار بزرگش را از راه سنتی به دست آورده است. فریزر پخت مربا را از سن 14سالگی با دستورالعمل های مادربزرگش در آشپزخانه خانه ی خود شروع کرد ، وی در 16سالگی مدرسه را ترک کرد تا به طور تمام وقت مشغول کار خود شود. این نوجوان در حال حاضر سالانه چیزی حدود 500،000 شیشه،مربا می فروشد که این مقدار 10درصد بازار مربای انگلیس را تشکیل می  دهد. سرمایه دوهرتی چیزی حدود 1تا2میلیون دلار تخمین زده می شود.

.4- شرکتی که از فروش عینک های ایمنی مخصوص سگ ها صاحب ثروت بزرگی شد.

در جوامع غربی سگ و سایر حیوانات خانگی جزء لاینفک زندگی افراد هستند ، همین عامل باعث شده است تا چند دوست قدیمی تصمیم بگیرند برای سگ ها عینک بسازند !

عینک برای سگ خانگی؟ به نظر بی معنی می رسد ! اما اگر کسی به ساخت آن پرداخته و آن را تبدیل به کسب و کار چند میلیون دلاری کند، نتیجه می گیریم این کار چندان هم بی معنی نیست. این کار توجه زیادی از مردم و رسانه ها به خود جلب کرده است از جمله CNN, Women's World, People, Regis and Kelly, National Geographic and Animal Planet . آن ها که کار را با ساخت عینک ایمنی شروع کردند در ادامه کار خود را توسعه داده و لوازم جانبی دیگری برای حیوانات را تولید کردند که شامل کوله پشتی، جلیقه شنا، تی شرت، کلاه و اسباب بازی می شود.

5- مردی که با تولید استخوان آرزوی پلاستیکی، میلیونر شد.

در بسیاری از نقاط دنیا مردم معتقدند شکستن استخوان جناغ مرغ آرزو ها را برآورده می کند !

چه کسی فکر می کرد که روزی بازاری برای استخوان آرزو (استخوان جناق مرغ) آن هم از نوع پلاستیکی اش وجود داشته باشد؟ کن آهرونی از این که سرسفره و پس از خوردن مرغ تنها دو نفر می توانستند آرزو کنند و جناغ بشکنند کلافه شده بود.

این باعث شد تا او تصمیم به ایجاد شرکت LuckyBreak بگیرد،شرکتی که استخوان های آرزوی سنتزی با صدا و حس استخوان جناق واقعی مرغ و بوقلمون بسازد. در حال حاضر این شرکت روزانه 30،000 استخوان تولید می کند که آن ها را در قالب طرح های سفارشی و منقوش برای استفاده ی شخصی، شرکتی و تبلیغاتی به فروش می رساند. فروش این شرکت بیش از 2.5 میلیون دلار در سال است.

می بینید که حتی با استفاده از عقاید نه چندان علمی و درست مردم هم می توان میلیونر شد !

6- زن خانه دار مخترع بالشی که قابلیت رفتن به مایکرو ویو را دارد!

کیم لوین، کیسه های کوچکی در طرح های مختلف با قابلیت نفوذ گرمای آرامش بخش اختراع کرد. کیم متوجه شد که اگر مقداری ذرت در یک کیسه ریخته،آن را دوخته و بعد در مایکرو ویو قرار دهد، یک بالش گرم و آرامش بخش ایجاد می شود. او بدون معطلی به کمک چرخ خیاطی اش شروع به عملی کردن ایده ی ساده اش کرد و از آنجا بود که کسب و کار چند میلیونی او آغاز شد. در ابتدا کیم فکر می کرد که این بالش ها می توانند هدیه ی عالی برای فرزندان و همسایه هایش باشند. اما به زودی متوجه شد که ایده او پتانسیل بالایی دارد. وقتی والدینی که با کیم در ارتباط بودند، نیمه شب ها با او تماس می گرفتند تا برای بچه هایی که بدون بالش های کیم بی تابی می کردند،بالش درست کند، او دانست که فرصت طلایی ای برای او خلق شده است. او به خرده فروشی های محلی و نمایشگاه های صنایع دستی می رفت تا این که اتفاق مورد انتظار رخ داد؛ مجتمع تجاری Saks تصمیم گرفت که بالش های کیم را در فروشگاه هایش به مشتریان عرضه کند. اکنون او یک میلیونر است و حتی کتابی درباره تلاش هایش نوشته است.

7- کسی که در وب ، پیکسل ها را به قیمت 1میلیون دلار فروخت.

در سال 2005 یک دانشجوی 21ساله در انگلستان به نام الکس تیو صفحه وبی یک میلیون دلاری به راه انداخت که از طریق آن پیکسل های 1000*1000 را به قیمت 1 دلار به فروش می رساند. با وجود این که این ایده خیلی ساده ای بود، اما به دلیل منحصر به فرد بودنش توجه زیادی جلب کرد و در نهایت طی چند ماه ، وی صاحب 1،037،100دلار درآمد شد. آخرین مورد آگهی در سایت الکس به قیمت 38100دلار به فروش رفت. وب سایت های زیادی به تقلید از این سایت ایجاد شد که همگی با شکست مواجه شدند، چراکه این ایده دیگر بدیع نبود.

8- مردی که شرکتی برای فراهم کردن نامه های عذر و بهانه برای غیبت در کار ایجاد کرد.

آیا به عذر وبهانه ای برای غیبت از کارتان نیاز دارید؟ یک شرکت اقدام به تامین نامه های عذر غیبت اینترنتی برای کارمندان و دانشجویان آمریکایی کرده است. این عذرهای اینترنتی هر کدام فقط به قیمت 25دلار فروخته می شوند. این نامه ها می توانند از یک دکتر حرفه ای یا بیمارستان یا احضاریه دادگاه جعلی یا حتی اعلامیه فوت باشند. فراهم کننده این نامه ها کارش را با 300دلار شروع کرد و اکنون کارش را از طریق یک لپ تاپ در یک شهر کوچک در اوکلاهاما انجام می دهد. این سایت به طور ماهیانه 15000 مراجع دارد !

9- راهب هایی که کارتریج پرینتر ها را 2.5میلیون دلار به فروش رسانده اند.

برنارد مک کوی ، کشیش و قائم مقام LaserMonks.com یک خرده فروشی اینترنتی است که کارتریج و دیگر لوازم اداری را با تخفیف به فروش می رساند. مشتریان این سایت عبارتند از افراد، کلیساها و همین طور مرکز تحقیق Morgan Stanley و Forest Service آمریکا.

این کسب و کار پر سود و منفعت است. فروش ها از سال 2002، به میزان 2000دلار به 2.5میلیون دلار در 2005 تبدیل شده است. ایده LaserMonks.com از آنجایی به این کشیش الهام شد که وقتی روزی جوهر پرینتر او تمام شد، او نتوانست کارتریجی با قیمت معقول پیدا کند. در ابتدا این شرکت متشکل از چند راهب بود که روزانه سفارش های معدودی برای پر کردن کارتریج های خالی می  گرفتند. اما طبق گفته راهب ها اکنون آن ها 50،000 مشتری دارند و روزانه 200 تا 300 سفارش می  گیرند.

10- دختری که از ارائه نقشه های MySpace ثروت 1.5میلیون دلاری به دست آورده است.

دختر نوجوانی که استعداد و خلاقیت فراوانی دارد ، سایتی به نام WhateverLife ایجاد کرده است که در آن نقشه های MySpace و دیگر راهنماهای مجانی را ارائه می کند. این دختر اخراجی از مدرسه ، ماهانه 70000دلار درآمد دارد و وب سایتش بیش از 7میلیون بازدیدکننده و 60 میلیون بازدید از صفحاتش دارد.

 

منبع : سيمرغ

بازنشر : ایران گراند


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه سوم خرداد ۱۳۹۷ | 4:51 | نویسنده : شفیعی مطهر |

سرانجم مجری که روسری با دامن کوتاه می پوشید!!

دیناره صدرالدینف تنها مجری محجبه تلویزیون روسیه در مقاله ای که در روزنامه Moskovskiy Komsomoleç منتشر کرده، به بیان گوشه هایی از زندگی خصوصی خود پرداخته است.

او در این مقاله می گوید: 

از این که اسلام را انتخاب کرده پشیمان نیست؛ دیناره که مجری یک برنامه دینی در تلویزیون روسیه است، از شغل خویش راضی است.

او می نویسد: "پیش از برنامه فعلی، مجری برنامه دینی دیگری در یکی از شبکه های ماهواره ای بودم. به تازگی فارغ التحصیل شده بودم و دامن کوتاه می پوشیدم. برخی اوقات در اثنای برنامه لازم بود روسری به سر کنم. دامنم دیده نمی شد. یک بار خود را با دامن کوتاه و روسری در آیینه دیدم. از این که موجب می شدم بینندگان مرا باحجاب بدانند، احساس عذاب وجدان کردم. بعد از گذشت مدت کمی توبه و استغفار کردم.

دیناره ادامه می دهد: "به مرور زمان شروع به استفاده از حجاب به معنای واقعی کردم. پیش از من خواهرم نائله رو به سوی آموزه های دینی آورده بود. در دهه ۹۰ میلادی دین دوباره جایگاه پیشین خود در حیات خانوادگی و اجتماعی را می یافت و به عنوان عنصری تعیین کننده شناخته می شد. اسلام در میان تاتارها به عنوان یک سنت کهن همچنان زنده بود. مردم برای به یاد آوردن مردگان خود دور هم جمع می شدند و قرآن می خواندند. بزرگان مان کمک می کردند تا با دین مان آشنا شویم. پدر و مادرم دین را قبول داشتند، اما آن ها هم مانند من در دوره ای واجبات دینی را به جا نمی آوردند. خواهرم تصمیم گرفته بود باحجاب شود و این برای مادرم عجیب بود؛ عکس العمل نشان داد، ولی در هر صورت با من که پس از خواهرم باحجاب شدم، مخالفتی نکردند."

به گزارش ایربا این مجری تلویزیون در ادامه بیان مراحل تحول فکری خود و تبعات آن می گوید: "من به اطرافیانم هم توصیه می کنم از حجاب استفاده کنند. البته گاه شاهد برخوردهای منفی هم هستم ،اما توجه زیادی به آن ها نمی کنم."

دیناره با این که با یک الجزایری ازدواج کرده و به تعدادی از کشورهای اسلامی نیز سفر نموده، اما ترجیح می دهد همچنان در مسکو زندگی کند و در این شهر پروژه های شغلی دیگری را محقق سازد.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه دوم خرداد ۱۳۹۷ | 4:46 | نویسنده : شفیعی مطهر |
         مطالب قدیمی تر >>