بجنبان ريش را!
یك شب شاه عباس با لباس مبدل در كوچه های شهر مي گشت كه به سه  دزد برخورد كرد كه قصد دزدی داشتند.
شاه عباس وانمود كردكه او هم دزد است و از آنان خواست كه او را وارد دار و دسته خود كنند.
دزدان گفتند :ما سه نفر هر يك خصلتی داريم كه به وقت ضرورت به كار می آيد.
شاه عباس پرسيد: چه خصلتی ؟
يكی گفت من از بوی ديوارخانه مي فهمم كه درآن خانه طلا و جواهر هست يا نه و به همين علت به كاهدان نمي زنيم .
ديگری گفت :من هم هر كس را يك بار ببينم بعداً در هر لباسی او را مي شناسم.
ديگری گفت: من هم از هر ديواری مي توانم بالا بروم.
از شاه عباس پرسيدند: تو چه خصوصيتی داری كه بتواند به حال ما مفيد باشد ؟
شاه فكری كرد و گفت: من اگر ريشم را بجنبانم كسی كه زندانی باشد آزاد مي شود.
دزدها او را به جمع خود پذيرفتند و پس از سرقت طلاها را در محلی مخفی كردند .
فردای آن شب شاه دستور داد كه ان سه دزد را دستگير كنند . وقتی دزدها را به دربار آوردند آن دزدی كه با يك بار ديدن همه را باز مي شناخت فهميد كه پادشاه رفيق شب گذشته آن ها است. پس اين شعر را خطاب به شاه خواند كه:

ما همه كرديم كار خويش را
ای بزرگ آخر بجنبان ريش را

امروز يكی اختلاس مي كند، يكی دزدی ،یکی تجاوز، و يكی هم ريش مي جنباند و آزادشان مي كند و ما مانده ايم و سفره های خالی از نان و مغزهای خالی از فکر و ایمان!

کانال رسمے #کــوروش‌بــــزرگ
 @CYRUS_KABIR
 @AHURAMAZDA1🦅


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۸ | 18:58 | نویسنده : شفیعی مطهر |

داستان تاریخی

پس از شكست خليفه اسلام بدست مغول هلاکو سردار مغول بر سر خلیفه عباسی فریاد زد:

در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند. مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟ از این سقف‌های بلند و دیوارهای محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟ من، هلاکو، سردار مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند. شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این سردار بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟
مجلس ساکت شد در سرتاسر صحن مستنصریه کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود.
به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند اما بساط ظلم می‌گسترد و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی که کافر است اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند.
مجلس همچنان ساکت بود.
پیری از میانه صحن به پا خاست.
- های سردار فاتح مغول! پاسخ پرسش خود را از من بشنو.
ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند.
ما از حکومتی که به نام اسلام بر مسلمین ظلم کند، خسته‌ایم. که  مُلک با کفر باقی می‌ماند و با ظلم نه!

خواجه نصیرالدین طوسی


┅❅❈❅┅
@Shahrvand_Majaz
@Shahrvand_Majaz
➥💢
شَهروَندمَجازی💯👆 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸ | 9:52 | نویسنده : شفیعی مطهر |

بچه سیاستمدار


ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﺍﻓﺸﺎﺭ ﻋﺰﻡ ﺗﺴﺨﻴﺮ کشوری ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ به ﻣﻜﺘﺐ می رﻓﺖ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭘﺴرﭼﻪ می خوﺍﻧﻲ؟
ﭘﺴﺮ گفت: ﻗﺮﺁﻥ.
ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻛﺠﺎﻱ ﻗﺮآﻥ؟
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﻧّﺎ ﻓَﺘَﺤﻨﺎ ...
ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﻧﺎﻡ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺁﻳﻪ " ﺍﻧّﺎ ﻓﺘﺤﻨﺎ " ﺧﺮﺳﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﻓﺎﻝ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ.
ﭘﺲ ﻳﻚ ﺳﻜﻪ ﺯﺭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ. ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ ﻛﺮﺩ !
ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ نمی گیرﻱ؟
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺍ می زﻧﺪ ﻭ می گوﻳﺪ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩﻱ؟ !
ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ :ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻩ،
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ :ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﻭﺭ نمی کند، می گوﻳﺪ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﻱ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻭ ﺍﮔﺮ می خوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﮑﻪ ﺑﺪﻫﺪ ﻳﻚ ﺳﻜﻪ نمی دﺍﺩ ﺯﻳﺎﺩ می دﺍﺩ و تو را پیاده راهی نمی کرد !
ﺣﺮﻑ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﻧﺸﺴﺖ. ﻭ ﻳﻚ ﻣﺸﺖ ﺳﮑﻪ ﺯﺭ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﻳﺨﺖ و اسبی به او داد تا راهی شود .
ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﺩﺭ شاه ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﺯﻳﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩ؛ ﻭﺯﻳﺮ ﮔﻔﺖ: 

ﺍﻳﻦ بچه ؛ بچه یه آخوند سیاستمدار  بوده!!

سر تو را هم کلاه گذاشته😂
😛😛😛🤪🤪🤪🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۸ | 6:36 | نویسنده : شفیعی مطهر |

جریمه مادری در کره‌شمالی به خاطر نجات فرزندانش

🔸یک زن در کره‌شمالی به جرم نجات کودکانش از آتش، به جای خارج کردن عکس رهبر این کشور، مجرم شناخته شد.
🔹این زن بعد از بازجویی صورت‌گرفته مشخص شد در زمان وقوع آتش‌سوزی در خانه‌اش به جای بیرون آوردن عکس کیم‌جونگ اون، ۲ فرزندش را از آتش نجات داده و تصاویر رهبر این کشور در آتش سوخته است.
 🔹به گفته رسانه‌ها، در صورت اثبات جرم این مادر او به زندان طولانی‌مدت با اعمال شاقه محکوم خواهد شد. همچنین او و فرزندانش از این پس حق استفاده از خدمات درمانی در بیمارستان‌ها یا بهره‌گیری از درمان سوختگی‌های حاصله از این حادثه را هم ندارند.
 🔹گفتنی است بر اساس قانون کره‌شمالی مردم این کشور باید تصاویر رهبران کشور را در خانه‌های خود نصب کنند.
🔹در قانون کره شمالی آمده است این تصاویر در همان جایگاه رهبران بوده و بی‌احترامی به تصاویر کیم، پدر و پدربزرگش، به معنای بی‌احترامی مستقیم به او بوده و جزو جنایات غیرقابل بخشش در این کشور به شمار می‌رود.
@parsinehnews


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۸ | 7:5 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 برخاستن پس از افتادن!

در ۲۱ سالگی در تجارت شکست خورد.
در ۲۲سالگی در انتخابات مجلس شکست خورد.
در ۲۴ سالگی بار دیگر در تجارت شکست خورد.
در ۲۶ سالگی همسر مورد علاقه‌اش را از دست داد.
در ۲۷سالگی ناراحتی اعصاب گرفت.
در ۳۴ سالگی در رقابت های کنگره شکست خورد.
در ۴۵ سالگی برای رسیدن به مقام سناتوری شکست خورد.
در ۴۹ سالگی بار دیگر برای رسیدن به مقام سناتوری شکست خورد.
در ۵۲سالگی به عنوان رییس جمهور امریکا برگزیده شد.

نام او «ابراهام لینکن» است.

اگر تمام این شکست‌ها را می‌پذیرفت آیا می‌توانست رییس جمهور شود ؟
 حتما نه!

#آنتونی_رابینز


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۸ | 16:33 | نویسنده : شفیعی مطهر |

ماکیاولی کیست و شخصیت ماکیاولی چه خصوصیاتی دارد؟

این شخصیت چه خصوصیات بارزی دارد؟

ماکیاولی

در زندگی شخصیت ماکیاولی مفهوم خودشیفتگی در تضاد با از خودگذشتگی، به شکل افراطی ایفای نقش می‌کند و شخصیتی خودشیفته را در آن‌ها نمایان می‌سازد.

شخصیتی که از ترفند‌های گوناگونی نظیر باج‌گیری عاطفی، تظاهر، دروغ، خوب جلوه‌ دادن خویش، اظهار دوستی و بعضاً رفتارهای نمایشی، استفاده می‌کند تا دیگران را تحت کنترل خویش در بیاورد و با رویکردی ابزارگرایانه از آن‌ها برای دستیابی به خواسته‌های خود سؤاستفاده کند.

یکی از مشخص‌ترین خصوصیات این مدل شخصیت، پیروی کورکورانه از جمله زیر است:

هدف، وسیله را توجیه می‌کند.

بنابراین اگر با شخصی برخورد کردید که در راستای رسیدن به اهدافش هیچ خط قرمزی ندارد و به رنج دیگران اهمیتی می‌دهد، سعی کنید از او فاصله بگیرید تا بازی نخورید و قربانی چنین شخصیتی نشوید.

آیا هر فرد باهوش یا موقعیت سنج چنین شخصیتی دارد؟

البته باید گفت که همه‌ی ما در این اجتماع به یکدیگر نیاز داریم و لازمه‌ی بقای جمعی، یک ارتباط دیالکتیک و دوطرفه میان افراد جامعه است اما هنگامی که نیاز ما بر شأن فردی که از او درخواستی داریم مقدم  می‌گردد، مفهوم ابزارگرایی به چشم خواهد آمد.

با این حال باید به نکته‌ مهمی توجه داشته باشیم که همه‌ی ما گاهاً رفتارهایی مبتنی بر اندیشه و توصیه های ماکیاولی را انجام داده‌ایم اما بلافاصله پس از آن، دچار اضطراب اخلاقی و کشمکش درونی شدیم و حداقل سعی کردیم آن ها را تکرار نکنیم.

فراموش نکنید که این مهم در خصوص یک شخصیت ماکیاولی صدق نمی‌کند و چنین شخصی هرگز پشیمان نمی‌شود چرا که روند هر روزه این فرد به شکل فریب‌کارانه و خودخواهانه بوده. همچنین از آنجایی که این دو صفت آشکارا به ذهن دلیل‌تراشش گره خورده، خود را محق می‌داند و هیچ بینشی نسبت به این نقطه‌ی کور وجودی‌اش ندارد و نمی‌خواهد داشته باشد. حال که با خواندن یکی از مقالات تخصصی منطق متوجه شدید ماکیاولی که بود و شخصیت ماکیاولی چه خصوصیاتی دارد، از نظر شما بهترین برخورد در مواجهه با چنین شخصیتی چیست؟ دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ | 10:14 | نویسنده : شفیعی مطهر |

ثروتمند زندگي کنيم...
 چارلی چاپلین می‌گوید :
وقتي که نوجوان بودم، يک شب با پدرم در صف خريد تکت سيرک ايستاده بوديم.
در مقابل ما يک خانواده پرجمعيت ايستاده بودند.
به نظر مي رسيد وضع مالي خوبي نداشته باشند.
شش طفل مودب که همگي زير دوازده سال داشتند و لباس هايي کهنه در عين حال تميـز پوشيده بودنـد، دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همديگر را گرفته بودند و با هيجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازي هايي که قرار بود ببينند، صحبت مي کردند.

وقتي به غرفه فروشي رسيدند، متصدي غرفه تکت از پدر خانواده پرسيد:
چند تکت مي خواهيد؟
پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش تکت براي بچه ها و دو تکت براي بزرگسالان. متصدي غرفه، قيمت تکت ها را اعلام کرد .

پدر به غرفه نزديک تر شد و به آرامي از فروشنده تکت پرسيد: 

ببخشيد، گفتيد چه قدر؟!
متصدي غرفه تکت دوباره قيمت تکت ها را تکرار کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغيير کرد و نگاهي به همسرش انداخت. بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه هاي تفریحی بودند.

معلوم بود که مرد پول کافي نداشت و نمي دانست چه بکند و به بچه هايي که با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد.
 ناگهان پدرم دست در جيبش برد و يک نوت بيست دلاري بيرون آورد و روي زمين انداخت، سپس خم شد و پول را از زمين برداشت، به شانه مرد زد و گفت:
ببخشيد آقا، اين پول از جيب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازير مي شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شريفي بود ولي درآن لحظه براي اين که پيش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از اين که بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل تفریحگاه شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شديم و به طرف خانه برگشتيم و من در دلم به داشتن چنين پدري افتخار کردم و آن زيباترين تفریحی بود که به عمرم نرفته بودم .

ثروتمند زندگي کنيم به جاي آن که ثروتمند بميريم.

🇮🇷 @alborzalp


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ | 9:42 | نویسنده : شفیعی مطهر |

مقبره‌ی خانوادگی پروین


اینجا قم، آرامگاه ابدی پروین اعتصامی و پدر بزرگوارش اعتصام الملک، به سختی اینجا رو پیدا کردم چون هیچ نشون و تابلویی نداشت!
از یکی از کارکنان سراغ مقبره‌ی خانوادگی پروین رو گرفتم، گفت :
همین بغل!
گفتم : اینجا؟! اینجا که نوشته دفتر جواب به سوالات شرعی!
گفت : همونه!
وارد شدم، یک سالن که فرش شده بود و حاج آقایی که برای جواب به سوالات شرعی پشت میز نشسته بود...
دنبال قبر گشتم و چون چیزی ندیدم، گفتم : حاج آقا! قبر پروین کجاست؟!
زیر پاش رو نشون داد و گفت : همین جا!!!

خاک پروین، ستاره‌ی درخشان آسمان ادب ایران، زیر پای حاج آقا و برای این که سنگ قبرش 'سنگ راه' برای ایشان نباشد، سنگ قبر رو کندن و زدن به دیوار!

👈 اثبات کلامم، سایه‌ی تیره‌ پشت حاج آقاست، گوشه‌ی عکس!

⬅️ نشستم و به رسم خودمون چند ضربه به فرش زیر پای حاج آقا زدم و برای بانو پروین فاتحه خوندم...  

موقع رفتن، گفتم : ببخشید یه سوال شرعی دارم.
لبخند زد و گفت : بفرمایید.
گفتم : اینجا مقبره‌ی خانوادگی پروینه، محل کارتون غصبی نیست؟!
خیره توی صورتم نگاه کرد و گفت : موهات رو بپوشون!

🔥 جواب قانع کننده‌ای بود!!!


🤔🤔🤔😓😔


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ | 7:0 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 

آن ها برهان قاطع دارند!

” امام فخر رازی مردی حکیم و متکلم و خطیب و مناظر نیرومندی بود. به روزگار جوانی همواره در مجلس وعظ و خطابه خود از فرقه ی اسماعلیه بد می گفت و آن چه را پیش از او امام محمد غزالی و دیگران در این باره رشته و بافته بودند، می برید و می دوخت. 

حسن تاثیر مجلس وعظ او برخی از متعصبان فرقه ی فاطمی را بر ضد او برانگیخت. 

روزی که در مسجد نماز تنها می گزارد، یکی از فداییان اسماعیله همین که امام به سجده رفت، پیش آمد و بر پشت کمرش نشست و نوک خنجر تیزی را که در آستین داشت، بر گردن امام فخر رازی گذاشت و گفت:

اگر بعد از این یک بار دیگر، این حرف ها را تکرار کنی و از فرقه ی ما بد بگویی، با همین حربه کار تو را می سازم و الفاتحه. البته اگر سکوت اختیار کنی، بسا که پاداش خواهی گرفت و هدایای گرانبهایی از موارد مختلف و مخفیانه به تو خواهد رسید. 

امام فخر رازی بعد از آن دم فرو بست و و هر وقت مریدی یا شاگردی از او علت و باعث خاموش شدنش را در باب افشای فرقه ی اسماعلیه می پرسید، جواب می گفت: 

اینان برهان قاطع دارند و من همواره احساس قاطعیت برهان ایشان را می کنم. 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۸ | 19:20 | نویسنده : شفیعی مطهر |

برهان قاطع!

برهان قاطع!!

امام فخر رازی از طرف دشمنان متهم به داشتن مذهب اسماعیلی شد. امام به بالای منبر رفت و به خاطر تبرئۀ خویش بر ظان1 طایفه لعنت فرستاد. 

روزی در خلوت، یکی از شاگردان ریش او را گرفته، خنجری بر سینه اش نهاد. فخر رازی شروع به التماس نمود و علّت سوء قصد را پرسید. شاگرد به او گفت: 

باید از این پس به اسماعیلیّه لعنت ننمایی.
امام سوگند یاد کرد که گفتۀ او را اطاعت کند. در این وقت شاگرد کیسۀ زری نزد او گذاشت و گفت: 

این سیصد و شصت دینار زر است که هر ساله برای شما خواهد رسید.
وقتی از امام فخر پرسیدند: 

چرا در ردّ عقیدۀ اسماعیلیان نمی کوشی؟ 

با تبسّم پاسخ داد: وقتی برهان قاطع ایشان (یعنی خنجر و کیسۀ زر) را دیدم، فهمیدم که سکوت در برابر این طایفه بهتر است.»2

-------------------------------------

1. شخصی که در نفسش حالت ظن به چیزی پیدا شده است ظان نامیده می شود.
2. محمّد رضا روحانی،« نکته های تاریخی»، خواندنی ها، سال 24، شمارۀ 31.

 *برگرفته از: کتاب هزار و یک حکایت تاریخی/ محمود حکیمی

*گردآوری: سوسن بیانی


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸ | 10:6 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 خدا هرگز نمى ميرد!

مارتین لوتر کینگ، مبارز بزرگ آمریکایی درکتاب خاطراتش می نویسد:
روزی در بدترين حالت روحی بودم. فشارها و سختى ها، جانم را به تنگ آورده بود.
سر در گم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، باحالتی غریب و روحى بی جان و بى توان به زندگی خود ادامه می دادم.
همسرم مرا ديد به من نگاه کرد و از من دور شد.
چند دقيقه بعد با لباس سر تا پا سياه روی سکوى خانه نشست. دعا خواند و سوگوارى کرد. با تعجب پرسیدم:
چرا سياه پوشیده ای؟ چرا سوگواری می کنی؟
همسرم گفت :مگر نمی دانی او مرده است؟
پرسیدم چه کسی؟ همسرم گفت خدا... خدا مرده است!
باتعجب پرسیدم: مگر خدا هم می میرد؟ این چه حرفی است که می زنی؟
همسرم گفت: رفتارامروزت به من گفت که خدا مرده ومن چقدرغصه دارم.
حیف از آرزوهایم؛ اگرخدانمرده پس توچرا این قدرغمگین و ناراحتی؟
او در ادامه می نویسد: در آن لحظه بود که به زانو در آمدم و گریستم.
راست می گفت گویا خدای درون دلم مرده بود.
بلند شدم و براى ناامیدی ام از خدا طلب بخشش کردم.
خدا هرگز نمى ميرد! ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮیم؛
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ.
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ! قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم...
تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد؛
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۸ | 10:31 | نویسنده : شفیعی مطهر |

سرگذشت چند شاعر در یک نگاه

عنصری بلخی
یکی از شاعرانی که ثروتش زبانزد شد،عنصری بلخی، شاعر قرن چهارم و پنجم است. عنصری در نخستین سال ‌های پادشاهی محمود غزنوی به دربار او راه یافت و یکی از شاعرانِ محبوب او شد. عنصری در تعداد زیادی از سفرهای محمود همراهش بود و در وصف فتح‌ها و پیروزی‌های او قصیده‌های زیادی سرود. همین‌ها باعث شد عنصری از این راه ثروت زیادی به جیب بزند تا جایی که ظرف و کاسه و قاشق و چنگالش از جنس طلا و نقره بود!

ناصرخسرو قبادیانی
سفرنامه ناصر خسرو یکی از مشهورترین آثار این نویسنده و شاعر قرن پنجم هجری است. ناصرخسرو قبل از رفتن به سفر هفت ساله‌اش، مأمور گرفتن مالیات دربار سلجوقی بوده است و بعد که تصمیم به سفر می‌گیرد، آن هم چنین سفری طولانی، بسته به موقعیت و نیازش کار می‌کرده و خرج سفرش را در می‌آورده است. به عبارتی ناصرخسرو پس از جدایی از دربار و رفتن به سفر، به تدریج اندوخته‌اش را از دست می‌دهد و وقتی هم که به شهر و دیار خود برمی‌گردد، پس از فراز و نشیب‌های بسیار به یمگان بدخشان می‌رود و در غربت و فقر چشم از دنیا می‌بندد.

وحشی بافقی
بی‌خود نیست که وحشی سروده است: 

«دوستان شرح پریشانی من گوش کنید 

داستان غم پنهانی من گوش کنید»! 

از قضا اوضاع مالیِ وحشی بافقی، شاعر مشهور قرن دهم هجری هم چندان تعریفی نداشته است. او در جوانی از بافق به یزد رفت و در آن‌جا تحصیل کرد و بعد از چند سال از کاشان سر درآورد و در آن‌جا به شغل مکتب‌داری مشغول شد. وحشی بافقی روزگار خود را با سختی و تنگدستی و تنهایی سر کرد؛ به طوری که از خواندن اشعارش هم به خوبی حس و حالش را درک می‌کنیم.

مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان که به حبسیه‌هایش معروف است، یکی از شاعران قرن پنجم هجری است. او پدری ثروتمند داشت که به عنوان سفیر دستگاه غزنویان در هند مشغول کار بود. مسعود هم به واسطه اعتبار و موقعیت پدرش وارد دربار غزنویان شد اما بخت با او خیلی یار نبود؛ تا جایی که قسمتی از عمرش را در زندان گذراند. مسعود سعد سلمان را می‌توان یکی از آقازاده‌هایی به شمار آورد که خیری از ثروت و موقعیت پدرشان ندیدند و فقط رنج و سختی و گرفتاری نصیبشان شد.

رودکی سمرقندی
رودکی سمرقندی، پدر شعر فارسی در دربار سامانیان که حاکمانی فرهنگ‌دوست بودند، بسیار محبوب بود و از این راه به ثروت فراوانی رسید اما در سال‌های پایانی عمرش کمتر مورد توجه بود . به همین دلیل درآمد چندانی هم نداشت. یکی از داستان‌های شیرین تاریخ ادبیات فارسی به سرودن شعر معروف رودکی با این مطلع برمی‌گردد: «بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی».

فردوسی توسی
محمود غزنوی فقط به شاعرانی که مدح و مجیزش را می‌گفتند، التفات داشت و به شاعرانی مانند فردوسی بی‌محلی می‌کرد. پس از چند سال از آغاز سرایش شاهنامه، زمانی که فردوسی برای ادامه راه تقریباً تهیدست و بی‌چیز شده بود و از محمود درخواست کمک کرد، او خیلی توجهی نکرد و بعد از پایان سرودن شاهنامه هم وقتی فردوسی به دربار محمود رفت و کتابش را تقدیم کرد، محمود آن‌قدر از کارِ او ایراد گرفت که فردوسی بی هیچ حرفی بیرون آمد و سرانجام در تنهایی و فقر از دنیا رفت. گفته می‌شود سلطان محمود از کارش پشیمان می‌شود و تصمیم می‌گیرد برای قدردانی از فردوسی هدیه‌ای به او بدهد، اما وقتی مأموران او با هدیه از راه می‌رسند که پیکر فردوسی را از دروازه شهر بیرون می‌بردند.

منوچهری دامغانی
منوچهری دامغانی، شاعر قرن چهارم و پنجم هجری که به «نقاش طبیعت» هم معروف است، از نظر مالی وضع بدی نداشته است. این شاعر که خیلی هم خوش گذران بوده، قصاید مدحی فراوانی در وصف امیران و حاکمان دربار غزنوی سروده و از این راه سرمایه فراوانی به دست آورده است. یکی از مشهورترین اشعار منوچهری مسمطی است با این مطلع: 

«خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است»؛ 

این مسمط مشهور در مدح سلطان مسعود غزنوی سروده شده است.

فرخی سیستانی
فرخی سیستانی، شاعر قصیده ‌سرای قرن پنجم را می‌توان یکی از ثروتمندترین شاعران فارسی گو دانست. او به واسطه قصیده‌های مدحی‎‌اش در وصف سلطان محمود غزنوی به مقام ملک الشعرایی دربار رسید و صله پشتِ صله نصیبش شد. فرخی بعد از درگذشت محمود هم قصیده‌های ستایش‌آمیز خود را نثار مسعود غزنوی می‌کرد و همین‌ها باعث شد تا آخر عمر در ثروت و نعمت زندگی کند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۸ | 9:14 | نویسنده : شفیعی مطهر |


#زنان
افتخاری دیگر از بانوان ایرانی

بانو «دریا صفایی» با پیروزی در انتخابات بلژیک، به مجلس این کشور راه یافت ! او نخستین ایرانی‌تباری است که به پارلمان بلژیک راه می‌یابد.

«دریا صفایی»، دندانپزشک و فعال حقوق زنان و عضو حزب «N-VA» بلژیک است و از فعالان آزادی حضور ‎زنان در ورزشگاه هاست.

جالبه بدونید خانم صفایی سال ۱۳۷۸ در جریان اعتراضات دانشجویی در ایران بازداشت و پس از آن به ‎بلژیک پناهنده شد !!


💟 @hamssaranee


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸ | 12:0 | نویسنده : شفیعی مطهر |

بخشی از وصیت نامه سید محمود خیامی
تصویری تاریخی از وصیت نامه محمود خیامی بنیانگذار ایران خودرو

 در بخشی از وصیت نامه جناب آقای سید محمود خیامی چنین می خوانیم:
 
 موصی یک ثلث از کل دارایی خود را از تاریخ زیر (دوم مهرماه 1345) لغایت سی سال کامل خورشیدی برای خود حبس نمود که حق مصرف آن را عینا ندارد و فقط حق دارد از درآمد حاصله ثلث به نسبت یک پنجم خاندان آل عبا و یک پنجم خرج آموزش و تعلیم و توسعه مذهب شیعه اثنی عشری و سه پنجم باقی مانده از درآمد ثلث را برای تعلیم و آموزش علمی و عملی و فنی و رسیدگی به کلیه امورات کارگران و فرزندان آنان که بی بضاعت باشند بنماید.

پس از انقضای مدت ، کلیه ثلث را به منظور تشکیل موسسه فنی با کلیه وسایل لازمه قرار دهند و اقدام به تعلیم فنی کارگران بی بضاعت نمایند ، کلیه امورات و مندرجات این وصیت تا زمان حیات وصی (آقای سید احمد خیامی) با معظم له و پس از فوت مشارالیه با فرزند ذکور و ارشد حی موصی خواهد بود که این وصیت به او نامه به آن ها تفویض می شود و موظفند که عین ثلث را همیشه جاودان و برقرار نمایند.

تخلف از مفاد از این وصیت نامه موجب خشم خداوند کریم و عقوبت آخرت خواهد بود.


🗞 @tarikhe_talkh


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۸ | 8:46 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 خاطره ها و مخاطره ها

خاطره ای سبز از سیمای سرخ شهید قاسم سلیمانی

صبح امروز جمعه 13 دی ماه خبر ناگوار شهادت سردار قاسم سلیمانی را شنیدم. ضمن تاثر  شدید،خاطره ای سبز از سیمای سرخ ایشان در ذهنم تداعی شد.

در اوسط دهه 70 ایشان فرمانده سپاه پاسداران استان کرمان بودند. در آن سال ها در برخی استان ها کنگره هایی به یادبود سرداران شهید و دیگر شهیدان استان ها برگزار می شد. کنگره ای نیز در تجلیل از سرداران شهید و شهدای استان کرمان و سه استان همجوار در کرمان برگزار می شد. بدین مناسبت فراخوان مقاله دادند و از نویسندگان سراسر کشور خواستند تا در این زمینه قلم بزنند و برای ارائه در کنگره ارسال دارند.

من نیز در این باره مقاله ای نوشته و فرستادم. پس از مدتی سردار گلسرخی معاون سردار سلیمانی تلفنی به من گفتند:

مقاله شما از سوی هیئت علمی کنگره برای ارائه در کنگره انتخاب شده،آیا حاضرید برای ارائه آن به کرمان تشریف بیاورید؟

من پذیرفتم . ایشان بلیت  رفت و برگشت هواپیما برای من فرستادند و من در تاریخ مقرر جهت ارائه مقاله به کرمان رفتم. در فرودگاه با گرمی مورد استقبال قرار گرفتم و مرا به مهمانخانه سپاه کرمان راهنمایی کردند. در مدت سه چهار روزی که در کرمان بودم، برادران سپاه کرمان مرا در بازدید از دیدنی های کرمان صمیمانه همراهی کردند. 

در روز برگزاری کنگره پس از سخنرانی برخی مسئولان استان و فرماندهان سپاه از من خواستند تا به عنوان تنها مقاله برگزیده کنگره ،مقاله خود را عرضه کنم که مورد توجه شرکت کنندگان قرار گرفت.

در پایان سفر با بدرقه گرم دوستان سپاه کرمان و اهدای هدایایی ارزشمند کرمان را ترک کردم.

این خاطره همواره تصویری فرهنگی-جهادی از سردار شهید سلیمانی در ذهن من ترسیم می کند!

روح و روانشان شاد و نام یادشان گرامی باد!

#شفیعی_مطهر

کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر

  https://t.me/amotahar

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸ | 9:6 | نویسنده : شفیعی مطهر |


🔴 آیت‌الله منتظری و تهمت سادگی!

✍️ #احمد_زیدآبادی:

🔸در سوم محرم، سالگرد وفات زنده‌یاد آیت‌الله حسینعلی منتظری، یاد آن انسان بزرگ را گرامی می‌دارم و به روان پاک‌اش درود می‌فرستم.

🔹دربارۀ آیت‌الله منتظری سخن بسیار گفته شده و از این به بعد هم بسیار گفته خواهد شد. او یگانه مرجعی است که مخالفان و دشمنانش به دلایل سیاسی سرتاسر زندگی‌اش را زیر ذره بین برده‌اند تا بلکه نقطه ضعفی از او بیابند و آن را بر سر هر کوی و برزن فریاد زنند.

🔸این تلاش‌ها اما نتیجه‌ای در بر نداشته است؛ چرا که صداقت و یک رنگی و خلوص آیت‌الله منتظری همواره او را از لغزش‌ در بزنگاه های خطیر سیاسی باز داشته و به سمت انتخابی عادلانه سوق داده است؛ انتخابی که هزینه‌های سنگینی به شخص او و خانواده‌اش تحمیل کرده است.

🔹با این همه، مخالفان او که اغلب آن ها کینه‌توزی خود را نیز پنهان نمی‌ کنند؛ گویی نقطه ضعفی از او یافته‌اند که با شادی و شعف در تمام نوشتارها و گفتارهای خود آن را تکرار می‌کنند. آن ها آیت‌الله منتظری را به “سادگی” متهم می‌کنند و می‌کوشند تا او را فردی القاءپذیر معرفی کنند!

🔸سادگی به عنوان رفتاری بدون آلایش و تکلف و تبختر و همراه با صمیمیت و تواضع و خاکساری، البته صفت شریفی است که تمام بزرگان معنوی و اخلاقی تاریخ به آن مباهات داشته‌اند و آیت‌الله منتظری هم بدین معنا البته ساده بود و به این سادگی هم افتخار می‌کرد. مخالفان آیت‌الله اما اصرار دارند که این سادگی، سبب تأثیرپذیری او از افراد خاص اصطلاحاً نفوذی شده و همین ویژگی او را به مخالفت با مواضع آیت الله خمینی و نظام سیاسی کشانده است!

🔹آنان که در طول زندگی خود، حتی یک بار با آیت‌الله منتظری دمخور و وارد بحث شده باشند؛ اگر ریگی به کفش و غرضی در دل نداشته باشند؛ تصدیق می‌کنند که آیت‌الله منتظری نه فقط القاءپذیر نبود بلکه در موضوعاتی که در بارۀ آن ها به تصمیم رسیده بود؛ با چنان استواری و استحکامی بر مواضع و نظریات‌اش پافشاری می‌کرد که فرد مقابل از تلاش برای تأثیرگذاری بر او به کلی نومید می‌شد.

🔸این در واقع، تجربۀ بلاواسطۀ خود من از اوست. در دو دیدار خصوصی، همۀ توان‌ام را به کار گرفتم تا نظر او را نسبت به موضوعاتی جلب کنم؛ اما چنان قرص و محکم بر نظر خود ایستادگی کرد که ادامۀ بحث با او را بیهوده یافتم. او در عین حال، تا زمانی که به تصمیم نرسیده بود؛ مشورت‌خواهی می‌کرد و نظر اهل فن را با هر گرایش و اعتقادی جویا می‌شد. بنابراین از استبداد رأی هم مصون و در امان بود.

🔹جالب این که کسانی مدعی القاءپذیری آیت‌الله منتظری می‌شوند که در برهۀ پیش از جدا شدن راه او از دیگر مسئولان، گسترده‌ترین و بیشترین تماس و ارتباط را با او داشته‌اند. اگر آیت‌الله منتظری به واقع القاءپذیر بوده است؛ پس چرا خود این ها نتوانسته‌اند کمترین تأثیری بر دیدگاه و نظریات او بگذارند؟ بنابراین، یا باید بپذیرند که خودشان به کلی پخمه و کودن و ناتوان بوده‌اند که در این صورت، در جایگاه متهم کردن دیگران به “القاءپذیری” قرار نمی‌گیرند و یا این که آیت‌الله منتظری از القاءپذیری مبراء بوده است و آن ها به او بهتان می‌زنند!

🔸در حقیقت، آیت‌الله منتظری مصداق سخن عیسای‌مسیح بود که :چون کبوتر ساده و چون مار پیچیده باشید! پیچیدگی او البته به پیچیدگی سیاست‌ورزان حیله‌گر و مکار و چند چهره‌ای که جلوتر از نوک بینی خود را نمی‌بینند؛ شباهت نداشت. او با دلی روشن، دام‌های پنهان را دید و با نگاهی نافذ، تله‌های تزویر را شناخت و در آن ها گرفتار نشد. از این رو، به رغم رفتار خاکی و گفتار سهل و آسان‌اش، پیچیدۀ واقعی او بود. این پیچیدگی را محمدی ری شهری بیش از دیگران دریافته بود!

🔹خدایش رحمت کند و در جوار اولیاءاش آرامش ابدی بخشد.

✅@Kaleme


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۸ | 7:26 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 نگذاریم ریشه مهربانی بخشکد!

 

سه برادر مردی را نزد حضرت علی علیه السلام آوردند و گفتند: 

اين مرد پدرمان را کشته است.

امام علی (علیه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. يکی از شترهايم شروع به خوردن درختی از باغ پدر اين ها کرد پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من هم همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان زدم و او مرد.

امام علی (علیه السلام)فرمودند: حد را بر تو اجرا مي کنم. 

آن مرد گفت: سه روز به من مهلت بدهيد.
پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی به جا گذاشته. پس اگر مرا بکشيد آن گنج تباه مي شود، و برادرم هم بعد از من تباه مي شود.

 اميرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را مي کند؟

آن مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين مرد.

اميرالمومنين (علیه السلام) فرمودند: ای ابوذر، آيا ضمانت اين مرد را مي کنی؟

ابوذر عرض کرد: بله اميرالمومنين!

فرمود: تو او را نمي شناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا مي کنم!

ابوذر عرض کرد: من ضمانتش مي کنم يا اميرالمومنين.

آن مرد رفت . و روز اول و دوم و سوم سپری شد...و همه مردم نگران ابوذر بودند که بر او حد اجرا نشود...سرانجام آن مرد اندکی قبل از اذان مغرب آمد و در حالي که خيلی خسته بود، به نزد اميرالمومنين (علیه السلام) آمد وعرض کرد: 

گنج را به برادرم دادم و اکنون تسلیم فرمان شما هستم تا بر من حد را جاری کنی.

 امام علی (علیه السلام) فرمودند: چه چيزی باعث شد تا برگردی درحالي که مي توانستی فرار کنی؟

 آن مرد گفت: ترسيدم که "وفای به عهد" از بين مردم برود.

اميرالمومنين(علیه السلام) از ابوذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

 ابوذر گفت: ترسيدم که "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم برود.

پسران مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از قصاص او گذشتيم... 

اميرالمومنين (علیه السلام) فرمود: چرا؟

 گفتند: مي ترسيم که "بخشش و گذشت" از بين مردم برود.

و اما من
اين پيام را برای شما فرستادم تا "دعوت به خير" از ميان مردم نرود.

 حالا نوبت شماست که بعد از خواندن این داستان آن را برای دیگران نقل کنید و در صورت امکان برای دوستانتان ارسال کنید تا "نشر و پخش فضایل مولای مان" از میان ما نرود.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه دهم دی ۱۳۹۸ | 9:11 | نویسنده : شفیعی مطهر |

با تاریخ...

دکتر بنی احمد: 

بر باد خواهیم رفت...

دکتر ابراهیم بنی احمد در سال 1307 یکی از ان 12 نفری بود که با محمد رضا شاهِ در کودکی در یک دبستان بودند...

یکی از شاگردان استاد بنی احمد چنین نقلِ به مضمون می کند:
همیشه عصای پیری بردستش بود. بیشتر نگاه می کرد و کمتر سخن می گفت. حتا سر کلاس دانشسرای عالی می گفت "شما بگویید، من می شنوم...."
دانشجوها را با نام حیوانات صدا می زد! به من می گفت: "مارمولک امروز تو از انسانیت بگو" روزی از استاد پرسیدم چرا دانشجوها را با نام حیوانات صدا می زنید ؟ گفت "انسان شدن سخت است..."

روزهای آخر سلطنت پهلوی ،؛ یک روز صبح به درب خانه استاد رفتم. اوایل دی ماه سال57 بود.
استاد سرما خورده بود. من را به خانه اش دعوت کرد. برایم چایی ریخت و از پنجره داشت خروش و فریاد مردم انقلابی را نظاره می کرد و فقط اشک می ریخت.

استاد سال ها بود که تنها زندگی می کرد. همسر ایشان فوت کرده بودند و فرزندانشان در خارج زندگی می کردند. ساعت ها پیش استاد ماندم. در وقت خداحافطی استاد تا درب آپارتمانشان آمدند تا بدرقه ام کنند.

از ایشان خواهش کردم نیایید.
گفتم: "من خودم می روم شما حالتان خوب نیست استراحت فرمایید." 

هیچ وقت آخرین درسی که استاد به من داد را فراموش نمی کنم.
استاد به من گفت:

"مارمولک، اگر در مقابل محبت دیگران بی تفاوت باشی، دیگر از کسی محبت نخواهی دید."
 این وظیفه من نیست که تو را بدرقه کنم، این عادت زندگی من است.

گفتم: "آخر با این حالتان با این عصا ....؟
عصای پیرش را به طرف من گرفت و گفت:
"من سال ها به این عصا تکیه کردم، اماشاه به ملتش تکیه داده است.
او ایران را دوست داشت هرگز نمی خواست باور کند که تکیه گاهش بر ملتی قدر ناشناس است !

با شناختی که از شاه دارم مطمئنم از ایران می رود، اما ملتی که یاد نگرفته باشد محبت را پاسخ دهد، دیگر از کسی محبتی نخواهد دید، ما بر باد خواهیم رفت.

و الان من بعد از این همه سال فهمیدم آن مرد فرزانه چقدر زیبا و بادرایت آینده این ملت را پیش بینی می کرد.
آری ما ملت، بر باد رفتیم .....
دکتر “ابراهیم بنی احمد” همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.
تعریف می کرد:
روزی که قرار شد در سال ۱۳۰۹ من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
برای همه ی ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود!
همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان “کفش” نپوشیده بود!
برای همه کفش خریدند.
کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه، ۴۰ نفر بودیم.
خود را‌ برای یک سخنرانی طولانی آماده کرده بودیم، اما رضا شاه خیلی پرصلابت و کوتاه در یک جمله گفت: 

«سعی کنید یادتان نرود ایرانی هستید و با برگشت به وطن باید فردای ایران را بسازید».
من به فرانسه رفتم. با سختی ومشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که ارسال پول طول می کشید .
بالاخره جنگ جهانی تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام کرده بودم. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال “دوگل” نشان “لژیور دونور” بزرگ ترین نشان ملی فرانسه را به شاگرد اول بدهد.
من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگاه داشته بودم با این که تنگ شده بود  را پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم.
وقتی نشان را ژنرال دوگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، منِ ایرانی هنوز گیوه پایم بود...”

از صفحه منصوره پیرنیا
آرشیو تاریخ و باستان شناسی ایران

#تاریخ_معاصرایران 👇👇👇
📚https://t.me/joinchat/AAAAAEEhqxyFmzRqfJG52Q


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه ششم دی ۱۳۹۸ | 10:1 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 رافت اسلامی یعنی این!

شهید صادقی در پانزده خرداد 1358 به حکم حضرت امام(ره) به عنوان حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی الیگودرز منصوب شدند.

در جلسه ای که بنا بود رئیس و اعضای ساواک منحله الیگودرز محاکمه شوند (و به علت کثرت جمعیت در سالن آمفی تاتر یکی از دبیرستان های الیگودرز برگزار شده بود) همزمان با ورود ایشان به سالن جلسه جمعیت پرشور و انقلابی یکپارچه شعار سر داده بودند که:

قاضی انقلابی؛
اعدام کن، اعدام کن!

این شعار قطع نمی شد!

شهید صادقی با طمانینه ی خاصی جمعیت را آرام کردند و در آغاز سخن، خطبه پیامبر گرامی اسلام(ص) در فتح مکه را قرائت کردند.

سپس خطاب به جمعیت فرمودند:

این شعارهایی که تعدادی جوان پرشور و احساساتی سر داده اند و شما مردم هم بدون دقت تکرار می کنید، این شعار و این قبیل شعارها از اسلام و انقلاب نیست!

این شعارها مال انقلاب های کمونیستی و کودتاهای نظامی است نه انقلاب اسلامی.ما می خواهیم احکام نورانی قرآن را پیاده کنیم. بنا نیست جوی خون به راه بیندازیم!!

پیامبر خدا در فتح مکه که نقطه اوج پیروزی اسلام و شکست کفر و شرک بود،خطاب به مسلمانانی که پرچم خون خواهی بلند کرده و شعار می دادند: الیوم یوم الملحمه (امروز روز در هم کوبیدن است) و مدعی بودند که بابد تقاص خون حمزه سیدالشهداء و جعفر طیار و دیگر شهدای احد و بدر و... را از مشرکین قریش بگیریم!فرمودند: 

الیوم یوم المرحمه(امروز روز رحمت است) و عفو عمومی اعلام کردند...

سپس با اشاره به متهمان(ساواکی ها) که تا قبل از آن از شدت ترس به خود می لرزیدند گفتند: 

اگر همین آقایان توبه کنند و به دامان مردم برگردند، عفو می شوند و می توانند دوباره خدمت کنند .البته ما در جمهوری اسلامی، ساواک نخواهیم داشت که گوش به فرمان اسرائیل و آمریکا باشد اما هر کشوری سازمان امنیت لازم دارد...

من خودم تا چند ماه پیش از پیروزی انقلاب، در همین ساواک الیگودرز، به علت سخنرانی راجع به فاجعه ی سینما رکس آبادان و آتش زدن مسجد کرمان و دیگر جنایات رژیم ستمشاهی زندانی بودم.

به ناحق هم زندانی شدم.اما اکنون که بحمدالله پیروز شده ایم نباید از این ها انتقام بگیریم.بلکه باید ببخشیم.

امیرالمومنین(ع) بعد از جنگ ها که پیروز می شدند می فرمودند: 

لذتی که در گذشت هست، در انتقام نیست.

اگر ما مدعی هستیم پیرو پیامبر و علی علیهماالسلام هستیم باید گذشت کنیم...

من به نوبه خودم این آقایان را می بخشم از شما هم می خواهم هرکدام ظلمی دیده اید و شکایتی دارید، اولا اگر می توانید ببخشید اگر هم نخواستید ببخشید،دفتر دادگاه و دادسرا باز است با دلیل و شاهد هرکس ادعایی داشت طبق موازین اسلامی رسیدگی می کنیم اما اعدام کن اعدام کن شعار دین و انقلاب ما نیست...

در این لحظه گویی آبی بر آتش ریخته شود. زندانی های مضطرب آرام گرفتند و رنگ به رخسارشان برگشت.

خانواده های ایشان که گمان می کردند(مثل اخبار آن روزهای مطبوعات که خبر تیرباران سرکردگان رژیم شاه تیتر یک روزنامه ها بود)، لابد تا ظهر همان روز حکم اعدام این ها صادر و فورا" هم اجرا می شود!! برای وداع با پدران شان آمده بودند... آن ها هم آرام گرفتند و نفس راحتی کشیدند.

در میان جمعیت چند نفری (از جمله ظاهرا" جناب حاج آقای قلی نماینده محترم دوره چهارم الیگودرز و آقای مدنی آموزگار آموزش و پرورش که مدتی در ساواک الیگودرز و بروجرد به علت مبارزات انقلابی و داشتن اعلامیه و نوار سخنرانی امام(ره) زندانی و به سختی شکنجه شده بودند ) برخاستند و به تآسی از شهید صادقی اعلام گذشت کردند...

خلاصه این که "ساواکی ها" مورد رآفت و رحمت اسلامی قرار گرفتند و با احکامی سبک مثل تبعیدهای کوتاه مدت به یزد و غیره در واقع به نوعی بخشیده شدند.

شهید صادقی که از مجتهدین با تقوا و از شاگردان مخلص امام و از پیشتازان نهضت امام از سال 1341 بودند و اولین راهپیمایی را در قم علیه رژیم پهلوی به راه انداختند و قطعنامه های آتشینی علیه شاه قرائت کرده و با تنی مجروح دستگیر و شکنجه و زندانی شدند(از جمله شکنجه ها شکستن جمجه ایشان با ضربات چکش بود که آثار ودرد گاه و بیگاه آن تا سال ها بعد و تا قبل از شهادت باقی بود) و تا پیروزی انقلاب دائما" در حال مبارزه و سخنرانی و افشاگری علیه رژیم و ابلاغ پیام امام و اعلامیه های ایشان در شهرهای مختلف بودند و به دفعات بازداشت و همواره تحت تعقیب و مراقبت ساواک بودند و بارها تا مرز شهادت پیش رفتند؛ اما در دوران ریاست دادگاه انقلاب که تا شروع نمایندگی مجلس در هفتم خرداد59 ادامه داشت با آن که در اوج قدرت بودند این چنین با رآفت و محبت با متهمان رفتار می کردند.

ایشان بجز یک مورد حکم قصاص که آن هم داستان وحشتناک و پند آموزی دارد و باید جداگانه به نقل آن پرداخت، هیچ حکم اعدامی ندادند.

اما به اختصار این که آن حکم قصاص هم پس از محاکمه ای عادلانه و اقرار متهم (خان) بود.

جرم آن آخوند خداترس این بود که حاضر نشده بود؛ بدون اذن شوهر، زن شوهرداری را که خان به زور به قلعه اش برده بود را مطلقه و فورا" به عقد خان درآورد!! که به دستور خان ظالم و هوس باز به طرز فجیعی روی تنور آتش، زنده زنده سوزانده و به قتل رسیده بود.

دادستان وقت الیگودرز که هنوز در دیوان عالی کشور به قضاوت مشغولند اظهار می دارند که پرونده های محاکماتی ایشان هرکدام باید یک کتاب شود که پر است از عمل به توصیه های اخلاقی قرآن کریم و ائمه اطهار علیهم السلام و نکات فقهی و حقوقی برجسته و درس آموز.

اما بشنوید از ادامه ماجرا:
آیت الله صادقی (پدر گرانقدر محمود صادقی نماینده مردم تهران) دو سال بعد توسط منافقین کوردل در هفتم تیرماه 1360 در فاجعه ی انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی همراه آیت الله بهشتی و 72تن از یاران امام به آرزویش رسیده و شهید شد.


دو سال بعد از آن یعنی در سال 1362 شهیدی را در گلزار شهدا تشییع کردند،پدر شهید پشت بلندگو ضمن تشکر از مردم این طور گفت:

مردم، همه شما مرا می شناسید!! من فلانی هستم، همان ساواکی معروف! که در سال 58 به جای آن که مانند هم قطاران خود در دیگر شهرها اعدام شوم، با رافت اسلامی شهید صادقی در واقع هم خودم هم فرزندانم تربیت شدیم و من تولدی دوباره یافتم.
و امروز که شما به من به عنوان پدر شهید، تبریک و تسلیت می گویید و من به این مقام افتخار می کنم این افتخار را مرهون شهید صادقی هستم.

اگر آن روز من اعدام شده بودم، فرزندان من هم یا منافق می شدند یا قاچاقچی، یا روانی یا...
اما امروز فرزندم به عنوان بسیجی داوطلب، به جبهه رفته و همه ی فامیل ما افتخار می کنیم که در راه اسلام و میهن شهیدی تقدیم کرده ایم و اگر چهار پسر دیگر هم داشتم آن ها را نیز به جبهه می فرستادم...

بله دوستان این بود یک نمونه عینی از تاثیر عملی رافت اسلامی و گذشت که توسط یکی از مجاهدان فی سبیل الله و از پیش کسوتان و پیشتازان نهضت خمینی(ره) جلوی چشمان ماست.

این ها اسناد افتخار نظام اسلامی است. اگر اشتباهاتی هم در گوشه و کنار بوده، که بوده کم هم نبوده؛ اما نباید فقط آن اشتباهات را دید و این افتخارات را ندید.

افسوس که یاران رده اول امام و بزرگان انقلاب را خیلی زود از مردم گرفتند و عده ای منافق فریب خورده و دور از انسانیت و دین و وجدان قبل از آن که مردم طعم واقعی عدالت اسلامی را بچشند با اعلام جنگ مسلحانه در 31 خرداد1359 کشور را وارد فاز نظامی کرده و در حالی که تازه از شر غائله های کردستان و گنبد و آذربایجان و... خلاص شده و در مرزها با دشمن بعثی در حال نبرد نابرابر بودیم، از داخل، کشور را درگیر بمب گذاری و ترور مردم کوچه و خیابان کردند و نگذاشتند انقلاب در مسیر خود پیش برود و به خدمت بپردازد و هزینه های سنگینی به کشور تحمیل کردند که 18 هزار شهید ترور گوشه کوچکی از آن است.

شادی روح شهدا و امام شهدا و جهت تعجیل در فرج صلوات.

*فرزند کوچک آیت الله شهید صادقی


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۸ | 10:55 | نویسنده : شفیعی مطهر |

فرار از ابتلا به پلیدی خودپسندی

امام محمد غزّالی زمانی ناشناس به مسجدی در شام می رود.در آن جا می بیند دو نفر طلبه دارند درباره موضوعی بحث می کنند و به توافق نمی رسند. ناگهان یکی از آن دو نقل قولی از امام غزالی می آورد. طرف بحث به محض شنیدن نام غزالی تسلیم می شود.
غزالی وقتی می فهمد که در این جا چقدر نفوذ و پیرو دارد، برای فرار از ابتلا به پلیدی عُجب و خودپسندی بار سفر برمی بندد و از شام می رود.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۸ | 10:2 | نویسنده : شفیعی مطهر |

«شاید در بهشت بشناسمت!»

مجری یک برنامه تلویزیونی که مهمان او یک فرد ثروتمندی بود، این سوال را از او پرسید؛ بیشترین چیزی که شما را خوشبخت کرد چه بود؟

فرد ثروتمند چنین پاسخ داد:
چهار مرحله را طی کردم تا طعم حقیقی خوشبختی را چشیدم.

در «مرحله ی اول» گمان می کردم خوشبختی در جمع آوری ثروت و کالا است، اما این چنین نبود.

در «مرحله ی دوم» چنین به گمانم می رسید که خوشبختی در جمع آوری چیزهای کم یاب و ارزشمند می باشد، ولی تاثیرش موقت بود.

در «مرحله ی سوم» با خود فکر کردم که خوشبختی در به دست آوردن پروژه های بزرگ مانند خرید یک مکان تفریحی و غیره می‌باشد، اما باز هم آن طور که فکر می کردم نبود.

در «مرحله چهارم» اما یکی از دوستانم پیشنهادی به من داد، پیشنهاد این بود که برای جمعی از کودکان معلول صندلی های مخصوص خریده شود، و من هم بی درنگ این پیشنهاد را قبول کردم.
اما دوستم اصرار کرد با او به جمع کودکان رفته و این هدیه را خود تقدیم آنان کنم. وقتی به جمعشان رفتم و هدیه ها را به آنان تحویل دادم، خوشحالی که در صورت آن ها نهفته بود واقعا دیدن داشت! کودکان نشسته بر صندلی خود به شادی و بازی پرداخته و خنده بر لب هایشان نقش بسته بود.

اما آن چیزی که طعم حقیقی خوشبختی را با آن حس کردم چیز دیگری بود!

هنگامی که قصد رفتن داشتم، یکی از آن کودکان آمد و پایم را گرفت! سعی کردم پای خود را با مهربانی از دستانش جدا کنم اما او درحالی که با چشمانش  به شدت به صورتم خیره شده بود این اجازه را به من نمی‌داد!

خود را خَم کردم و خیلی آرام از او پرسیدم: آیا قبل از رفتن درخواستی از من داری؟

این جوابش همان چیزی بود که معنای حقیقی خوشبختی را با آن فهمیدم...

او گفت: می خواهم چهره ات را دقیق به یاد داشته باشم تا در لحظه ی ملاقات در بهشت، شما را بشناسم. در آن هنگام جلوی پروردگار جهانیان دوباره از شما تشکر کنم!❤ ❤❤❤❤


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : سه شنبه سوم دی ۱۳۹۸ | 7:21 | نویسنده : شفیعی مطهر |

جرائم نابخشودنی آیت الله منتظری

🔴امروز دهمین سالگرد مردی کم نظیر از تبار روحانیون پیش کسوت انقلاب است.
حسینعلی منتظری فارغ از هر گونه تشبث به دنیا طلبی مسیر حق طلبانه ای را در پیش گرفت.
مسیر مبارزات خستگی ناپذیر این فقیه مظلوم در طی ۶۰ سال کنش گری سیاسی عاری از نقاط تاریک است.

منتظری در بین روحانیون انقلابی که دارای سمت در نظام جمهوری اسلامی بودند، یگانه شخصیتی بود که عملا و عالما منادی نقد از خویشتن بود.
اما این مبارز راه آزادی در کارنامه مبارزاتش چند جرم عمده داشت که اتفاقا به خاطر این جرائم مغضوب گشت و بیش از دو دهه کنج عزلت گزید.

جرم اولش پشت پا زدن به روابط رانتی بود. او و فرزندان و شاگردانش هرگز مانند خیلی ها از قبل پست های حکومتی در اسارت تکاثر و ثروت اندوزی محصور و اسیر نگردیدند.

جرم دوم این فقیه مظلوم صداقت در بیان مواضع و افکار خویش بود. ذره ای اهل مصلحت و چشم بستن بر حقایق نبود. این ویژگی باعث شد که وی نتواند در مقابل ناملایمات برخی از رویه های حکومتی ساکت بماند و نتیجه چنین شد که میانه اش با بنیانگذار جمهوری اسلامی شکرآب شد و منصب دومین رهبری جمهوری اسلامی را از دست داد.

سومین جرم وی در سیره زیست سیاسی اش این بود که با واژه ای چون مصلحت در جغرافیای ذهنش بیگانه بود.
در دوران حیات آیت الله خمینی وی به قول مرحوم موسوی اردبیلی یگانه مسئول منتقد نظام جمهوری اسلامی بود.

جرم چهارم حسینعلی منتظری پیشرو بودن از زمانه خویش بود. او سیاستمدار متعلق به عصر خویش نبود بلکه آینده نگری منحصر به فردش باعث شد که سی سال از همردیفان و همگنانش جلوتر باشد.

جرم پنجم این اعجوبه فقه شیعه حق طلبی اش بود. به اعتقاد نگارنده فقیه مظلوم با زیست ابوذر وار خویش، سرانجام در ربذه حصر و عزل از مناصب حکومتی گرفتار آمد و تا روزی که در ۲۹ آذر ۸۸ به دعوت حق لبیک گفت، همچنان تنها عمل به تکلیف کرد.

ششمین جرم منتظری اعتقاد وافرش به حقوق شهروندی ایرانیان به هر گرایش دینی و سیاسی بود. وی با وجود مرزبندی اعتقادی و ایدئولوژیکی با قاتلین فرزند عزیزش"شهید محمد" برای آنان هم حقوق شهروندی را قائل بود.

هفتمین جرم آیت الله منتظری مطالبه گری و پرسشگری از حکومت بود. زیرا خمیرمایه اندیشه سیاسی وی بر اساس اصل "پرسشگری جامعه و پاسخگویی حاکمان کشور" بنا شده بود.
چنین جرائمی وقتی در شخصیتی چون آیت الله منتظری جمع شود، می توان انتظار داشت که وی مغضوب تشنگان قدرت در حکومت دینی گردد.

هشتمین جرم این فقیه وارسته شجاعت ذاتی است که استفاده از این فضیلت آن هم در مقابل بنیانگذار جمهوری اسلامی را کسی دیگر از رجال انقلاب هرگز نداشت. شاید مرحوم آیت الله منتظری تنها روحانی صاحب نفوذ کشور در دهه ۶۰ بود که اهل مماشات و مجامله رفتار و گفتار نبود‌.
🔳عاش سعیدا و مات سعیدا

✍علی نظری، سردبیر روزنامه مستقل


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه دوم دی ۱۳۹۸ | 7:23 | نویسنده : شفیعی مطهر |

تاريخ قضاوت خواهد كرد در مورد تمام جباران  تاريخ ايران


    سرگذشت تلخ عباس شاپوری و خانم پوران

بعد از کودتا ، شاه ایران ، تهران را به تیمور بختیار سپرد و به دستور آمریکاییان او را رییس ساواک تازه تاسیس کرد.
بعد از کودتا،تیمور روزها شکنجه یاران مصدق و افسران حزب توده در برنامه کارش بود و غروب هم زیبارویی خواننده،کنارش بود !
طبق اسناد منتشر شده ساواک، قبلن هم زن زیبای سرهنگ یمینی را ، از شوهرش جدا کرده!
شکایتِ یمینی هم به جایی نرسید. دادستان تهران دست آخر گفت:
مشکل از خانم های خودتان است !
در حقیقت زورش به بختیار نمی رسید!

اگر تیمور،این حرکت را زمانِ رضا شاه می کرد، پوستش را می کند!
رییس شهربانی رضاشاه، سرپاس مختاری موسیقی دان بوده که 90 سال پیش امنیت در تهران برقرارکرد و شرایطی بوجود آوردکه قمر، در سالن برای مردم بخواند و برخی شب ها خودش برای او ویولون بنوازد.

عباس شاپوری نوازنده و آهنگساز عاشقِ صادق، که زندگی مشترک خود را با پوران شروع کرده بود و شاهکار هنری خلق می کرد،موسیقی رارها کرد!
تک درختی، شاهکار شاپوری و پوران آهنگ برترِ آن سال ها با شعر نواب صفا،روحِ یک دوره تاریخی را بیان می کند.حکایت مظلومیت و بی کسی مصدق است!
شاپوری ده آهنگ دیگر برای پوران ساخت.
تیمور بختیار، ضربه بزرگی به خانواده موسیقی زد!
پوران به مناسبت های خاص،برای بعضی ژنرال های عیاش باید می خواند و آخر شب هم برای تیمور!

از آن سو شاپوری افسرده و غمگین با این همه استعداد در آهنگسازی دنیای هنر را رها کرد و تن به پستویی در دکان ساز فروشی میدان تجریش داد!

شاه هم حریف تیمور بختیار نشد! تا این که آمریکایی ها پایه وابستگی شاه را محکم کردند و گفتند :
تیمور را از خود دور کن که شما را دور می زند! با سازمان های جاسوسی آمریکا در تماس است! و فکر کودتا در سر دارد!
سال 39 در عراق، تیمور بختیار را از بین بردند و پورانِ بیچاره هم آزاد شد!

تیمورِ مغرور را جمع کردند و پوران با روشن زاده ازدواح کرد و عباس درفراق می سوخت!

عباس شاپوری و مجید وفادار بهترین شاگردهای رضا محجوبی که هر دو نوازنده و آهنگسازان برجسته بودند:
وفادار برای داریوش رفیعی و پوران آهنگ های زیادی ساخت:
«عید اومد بهار اومد» را برای پوران ساخت که از سال 40 زینت بخش سفره های هفت سین شد.

سال 67وقتی پوران سرطان گرفت، از خارج کشور به ایران آمد و ناامید به معالجه خود ادامه داد.
چند شب مهمان پرویز یاحقی بود.

به نقل از دوستی که با پرویز دوست بود و رفت و آمد داشت :
پوران عذاب می کشید و شبی با ویلون پرویز به سختی خواند و برای عباس ، اشک می ریخت !
خوب می دانست که این سال ها، شاپوری چه کشیده !

به پرویز گفت:
این روزهای آخر عمر درخواستی ازت دارم  !!
عباس را بیار ببینمش تا نمُردم !

شبی حالش خراب شد و در بیمارستان دی بستری شد.با عجز و التماس به پرویز گفت ؛ برای یک ساعت هم که شده ، عباس را بیار !
چندروز بعد،همراه پرویز و همایون خرم رفتیم سراغ ِعباس !
هنوز در پستو بود اما از وضع پوران خبر داشت !!
تا گفتیم  سلام ؛
گفت : سلام ، می دونم برای چی اومدید ؛ نمیام!
شروع کرد به گریه و روزگارش را در این سال های سخت مرور کرد و اشک ریخت!
حدود 35 سال تنهایی و گوشه نشینی و بدبختی و هجران و ..
بعد از دو ساعت التماس های پرویز و خرم ؛ که گفتند :
پزشکش گفته ؛ چند روز دیگر بیشتر زنده نیست و...

شاپوری گفت : نمیام بزار با همان چهره تو خاطرم بمونه .!! نمی تونم با این حال ببینمش !
هنوز عاشقشم !!
و هی می گفت : تیمورِ نامرد!
به سختی، لباس هایش را تنش کردیم و عقب ماشین وسط خرم و پرویز، نشست!

در بین راه لرزش عجیبی در دستش ایجاد شد که صدایش را در حین رانندگی، می شنیدم و التماس پرویز می کرد که مرا برگردانید!
حدود ساعت 9شب به بیمارستان رسیدیم.

پرستارها،دورمان را گرفتند. پرویز با سوپر وایزر هماهنگ کرده بود که ماجرا از چه قرار است !
پوران در اتاق شیک و تک تخته ای بود.
در را که باز کردیم ؛ صحنه ای بوجود آمد که ای کاش فیلم می گرفتیم!
نه تنها هر دو گریه کردند، که پرستارها هم گریه می کردند!
چند دقیقه دست ِپوران گریه کنان به سمت عباس دراز بود و عباس از یک قدمی در نمی توانست، جلو برود!
صحنه ای رمانتیک و تراژیک که فقط صدای گریه شنیده می شد!
بعد از چند دقیقه پوران گفت :
عباس اومدی!

پرویز و مهندس خرم دو طرف عباس را گرفتند و به زور عباس را کشاندند به سمت تخت !!

پوران دست عباس را گرفت و به سمت خود کشاند و بوسیدش!
اشک همه سرازیر شد!
پرویز به همه اشاره کرد که اتاق را ترک کنیم و در را از پشت قفل کرد.
سکوت عجیبی در راهرو حاکم بود، 20 نفری منتظر!
صدایی هم از اتاق بلند نمی شد!
سوپروایزر گفت :
آقای یاحقی ؛ نکنه هر دو سکته کرده باشند!
اجازه بدید در را باز کنیم!
به هرحال قبول کرد و صحنه ای رمانتیک تر دیدیم.
هر دو در بغل هم اشک می ریختند و همدیگر رامی بوسیدند!
صورت هردو قرمز و پُر از اشک! پرستارهای بخش های دیگر هم آمده بودند!
همه گریه می کردند!

حریف نمی شدیم عباس را از بیمارستان ببریم!
می گفت :

می خوابم پیش ِ او.
پرستار گفت :
 باید داروهاشه بخوره و بخوابه!
استرس پوران ، زیاد شده بود و بیماری در آن لحظات شدت گرفته بود که به سختی حرف می زد!
عباس اصرار می کرد که بمانم و پرستارها می‌گفتند:
فایده نداره !
تا ساعت 12ماندیم. خسته و ناامید ، عباس را بُردیم خانه پرویز!
در بین راه فقط اشک می ریخت !
من و خرم جدا شدیم.
چند روز بعد ، پوران فوت کرد و در امامزاده یحیی کرج، مراسم خاک سپاری را با صدای ناله که نه ؛ ضجه های عباس ، تمام کردیم !!

پوران فیلی متولد 1312 شیراز و فکر کنم عباس شاپوری 1305

چند سال بعد هم شاپوری به رحمت خدا رفت. روحشان شاد.
✍🏼
 مسعود احمدی نژاد
28/مرداد/96


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه یکم دی ۱۳۹۸ | 10:31 | نویسنده : شفیعی مطهر |