ثروتمند زندگي کنيم...
 چارلی چاپلین می‌گوید :
وقتي که نوجوان بودم، يک شب با پدرم در صف خريد تکت سيرک ايستاده بوديم.
در مقابل ما يک خانواده پرجمعيت ايستاده بودند.
به نظر مي رسيد وضع مالي خوبي نداشته باشند.
شش طفل مودب که همگي زير دوازده سال داشتند و لباس هايي کهنه در عين حال تميـز پوشيده بودنـد، دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همديگر را گرفته بودند و با هيجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازي هايي که قرار بود ببينند، صحبت مي کردند.

وقتي به غرفه فروشي رسيدند، متصدي غرفه تکت از پدر خانواده پرسيد:
چند تکت مي خواهيد؟
پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش تکت براي بچه ها و دو تکت براي بزرگسالان. متصدي غرفه، قيمت تکت ها را اعلام کرد .

پدر به غرفه نزديک تر شد و به آرامي از فروشنده تکت پرسيد: 

ببخشيد، گفتيد چه قدر؟!
متصدي غرفه تکت دوباره قيمت تکت ها را تکرار کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغيير کرد و نگاهي به همسرش انداخت. بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه هاي تفریحی بودند.

معلوم بود که مرد پول کافي نداشت و نمي دانست چه بکند و به بچه هايي که با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد.
 ناگهان پدرم دست در جيبش برد و يک نوت بيست دلاري بيرون آورد و روي زمين انداخت، سپس خم شد و پول را از زمين برداشت، به شانه مرد زد و گفت:
ببخشيد آقا، اين پول از جيب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازير مي شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شريفي بود ولي درآن لحظه براي اين که پيش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از اين که بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل تفریحگاه شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شديم و به طرف خانه برگشتيم و من در دلم به داشتن چنين پدري افتخار کردم و آن زيباترين تفریحی بود که به عمرم نرفته بودم .

ثروتمند زندگي کنيم به جاي آن که ثروتمند بميريم.

🇮🇷 @alborzalp


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ | 9:42 | نویسنده : شفیعی مطهر |