فهرست 14 فتوای آیت الله یوسف صانعی
🖊 فهرست 14 فتوای آقای یوسف صانعی که میان فقها، محل بحث و مناقشه است:
@sokhanranihaa
1- سن 13 سالگی برای بلوغ دختران به جای فتوای مشهور 9 سالگی
2- تساوی دیه زن و مرد.
3- عدم الزام ذکوریت برای مسند قضاوت
4- قصاص مردی که زنی مسلمان را کشته باشد بدون نیاز به پرداخت نصف دیه یک مرد مسلمان به قاتل (که اصطلاحاً «فاضل دیه» میگویند).
5- برابری ارزش شهادت زن و مرد در محکمه
6- منع ازدواج موقّت برای مرد مسلمان متأهّل که با همسرش زندگی می کند.
7- اولویت ولایت مادر بر جدّ پدری، در ولایت بر فرزند
8- محرم دانستن فرزندخواندگان به مرد و زنی که آن ها را به فرزندی پذیرفتهاند، بدون این که الزامی به محرمیت رضاعی، و یا عقد و ... داشته باشد.
9- مجاز دانستن دریافت بهره در قرضهایی که برای رفع نیاز نیست بلکه برای افزایش رونق فعّالیّت اقتصادی است.
10 - در صورت کراهت زن از مرد، طلاق زن بر مرد واجب است.
11- تردید در جاری شدن حکم ارتداد در مورد کسانی که «آگاهانه» و «از روی تحقیق» دین خود را عوض کردهاند.
12- ارث بردن غیر مسلمان از مسلمان.
13- مشروط دانستن ازدواج مجدّد مرد مسلمان به رضایت همسر اول.
14- تساوی ارث زن و مرد.
پینوشت: این فتاوا، جدید نیستند، آقای صانعی، نزدیک به دو دهه است که این فتاوای مناقشهبرانگیز و موارد بیشتر از این را مطرح کرده است.
.
🆔 @sokhanranihaa
🆑کانال سخنرانی ها
🌹
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حضرت حافظ
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ. ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میدهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ میدهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ میکند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود:
ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ میشوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ به زﯾﺮ میافکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام میشود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
آیت الله صانعی و لحظه ای تاریخ ساز
✍️:عمادالدین باقی
https://t.me/emadbaghi
آیت الله صانعی هم امروز ۲۲ شهریور ۹۹ در سن ۸۳ سالگی به بیکران پیوست. کسانی که تا دیروز در رسانه هایشان مرجعیت او را تخطئه می کردند امروز از او به عنوان مرجع یاد می کنند. آنچه رفته است جسم اوست اما آثار و اندیشه های او در میان ما ونسل های بعد حاضر است. در رستاخیز صغری، تاریخ، کارنامه تک تک انسان ها را ورق می زند و بی رحمانه حلاجی می کند و این درآمدی بر رستاخیز کبری است.
اعمال انسان ها و خاطرات شان ماندگارتر از جسم شان است.خاطرات آن روز ۲۳ خرداد ۸۹ یکی از آن هاست، روزی که شیخ آزاده و شجاع، مهدی کروبی در قم به دیدن آیت الله صانعی رفت و آنتن هایی که در اطراف حضور داشتند بی درنگ گروههای فشار میلیشیا را خبر کردند و آن ها جلوی بیت آیت الله صانعی تجمّع و مانع از خروج آقای کروبی شدند و شعارهای هتّاکانه "مرجع نانجیب و آمریکایی" سردادند. چون دفتر مرحوم آیت الله منتظری در همسایگی آیت الله صانعی بود به هر دو مکان حمله کردند و آسیب رساندند و آب از آب تکان نخورد و دستگاههای حکومتی و امنیتی هم نظاره گر بودند.
در میان خاطره های بازمانده از آیت الله صانعی یک لحظه بزرگ در تاریخ را باید برجسته تر کرد لحظه ای که کمتر دیده شده است. روزی که در پی سخنرانی تاریخی ۱۳ رجب برابر با ۲۳ آبان ۱۳۷۶ آیت الله منتظری (که سیدمحمدخاتمی به تازگی با حماسه دوم خرداد سکّان ریاست جمهوری را در دست گرفته بود) به بیت ایشان حمله کردند، دسیسه چینان به گونهای برنامهریزی کرده بودند که وانمود کنند عدهای از مردم از سخنرانی ایشان به خشم آمده و به خانه وی ریختند و چون احساساتی شده اند آیت الله منتظری را کشته اند؛ در حالی که این عملیّات کاملا سازماندهی شده بود و همه چیز را از قبل برنامهریزی کرده بودند.
آن روز تاریخی تلخ که حریم مرجعیت را جلوی چشمان مراجع قم شکستند و هر کدام به دلیلی یا ساکت و نظارهگر شدند یا همراه و همصدای با مهاجمان و بوق های حکومتی، اما اندک مراجعی هم بودند که سرافراز درآمدند. در این میان لحظهای بسیار مهم در تاریخ رخ داد و آن هم زمانی بود که منطقه در قرق مهاجمین بود و نیروهایی با دیلم درِ خانه آیت الله منتظری را می گشودند و طناب همراه داشتند. وقتی آیت الله صانعی که خانه اش در همسایگی آیت الله منتظری است از گفتگوهای بیسیم چی ها میشنود که اوباش چه سودایی در سر دارند و همسرش در میان این غوغا فریاد میزند که چرا نشسته اید! آیت الله صانعی که آن زمان هنوز در حکومت مقبولیت داشت با لباس زیر و فریاد کنان از خانه بیرون می زند و بر سر مهاجمان فریاد می کشد. آنان در یک لحظه در برابر اتفاق جدیدی قرار میگیرند که از قبل برایش برنامهریزی نکرده بودند و فضایی به وجود میآید که آن ها در میانه راه متزلزل و مردد می شوند. مرکز فرماندهی شان هم که در همان نزدیکی مستقر بود (و آقای روح الله حسینیان که او نیز به تازگی به قافله درگذشتگان پیوسته در مصاحبهای به جزئیات نقش فرماندهی خود هم اشاره کرده است) درمانده می شوند. این حرکت آیت الله صانعی باعث شد که آن روز مهاجمان در دسیسه شوم شان ناکام بمانند.
آنان که این دسیسه را در سر داشتند همان ها هستند که در سال ۸۸ هم دنبال کسب اجازه برای اعدام چند تن از سران جنبش سبز بودند تا به قول خودشان غائله را پایان دهند و بینش محدوده شان اجازه نمی دهد از تاریخ عبرت بگیرند که با حذف کردن، هیچ مسئله ای خاتمه نمی یابد اما این همه ماجرا نیست. ادامه ماجرا این است که آن ها به مرور کوشیدند پازل سلطه خودشان را بر مقدّرات کشور بزرگ ایران تکمیل کنند و برای فردای مملکت هم سوداهای شومی در سر دارند غافل از این که آن ها هم ماندگار نیستند. آن ها هم محکوم سنت ازلی و ابدی مرگ و میر هستند و آنچه می ماند ایران است و خاطره هاست. خوشا آنان که نام نیک از خویش می گذارند.
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانی است
درین قبیلهٔ خودخواه، هیچ شقفت نیست
چو نیک درنگری، هر چه هست عنوانی است
(پروین اعتصامی)
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
آخرینباری که آنها را دیدم...
✍🏻از سری خاطرات توییتریِ منیرو روانیپور از نویسندگان و شاعران هم عصرش
آخرین باری که هوشنگ گلشیری را سالم دیدم، تو مهمانی سفیر آلمان بود. اما نمیدانم چرا حس کردم یه چیزش هست. فرزانه گفته بود که عکس ریهاش خوب بوده و همه چی درسته. من اما فکر میکردم یه چیزی خرابه. بعد تو بیمارستان ایرانمهر دیدمش از پشت شیشه. سر تراشیده و خوابیده... چه لحظات بدی بود.
آخرین باری که منوچهر آتشی را دیدم تو بیمارستان بود. بهش تبریک گفتم که عنوان چهره ماندگار انتخاب شده... دستش را تکان داد یعنی ولش کن...
میدونستم که عمداً نرفته دکتر تا سرطان دخلش رو بیاره... خندید و گفت یه کُمبیزه (خربزه به زبان بوشهری) این جام درست شده...
چه دیدار واویلایی بود.
آخرین باری که محمدعلی سپانلو را دیدم جلوی خانه سفیر آلمان بود. سفیر مهمانی داده بود. ازش پرسیدم آقا اینا میرن به نظرت؟ گفت میرن، اما به عمر من قد نمیده.
یک ماه بعد من آمدم امریکا.
آخرین باری که احمد محمود را دیدم تو مراسم بیست سال ادبیات داستانی ایران بود. پشت سر من نشسته بود. جلسه که تمام شد یک جایزه هنوز روی میز بود... بعدها معلوم شد که فردی به نام رهگذر یا همچین کسی نگذاشته به او جایزه بدهند... آقای مهاجرانی بعدها گفت وقتی آمده بود انگلیس.
آخرین باری که غلامحسین ساعدی را دیدم تو خانهای زیر شیروانی نزدیک پیچ شمرون بود. شیشه شرابی روی میزش بود و مینالید که تودهایها همهجا رو گرفتن دارند جاسوسیاش را میکنند... خیال میکنم سال ۵۸ بود.
آخرین باری که شاپور بنیاد شاعر شیرازی را دیدم تو شیراز بود. تعریف میکرد که سکته کرده و چهجوری مجبور شده بره بیمارستان و چه جوری پاسش دادن به این اتاق و اون اتاق درحالیکه میدونستن سکته کرده... تعریف میکرد و هر دو از خنده مرده بودیم... شاعر شنهای روان...
آخرین باری که سیمین دانشور را دیدم تو خونه خودش بود. داشت روی نامههای جلال به خودش کار میکرد و یه جاهایی رو سانسور میکرد با مداد. جا خوردم گفت جوری خط نمیزنم که اصلش معلوم نباشه. اون وقت زل زد تو چشمم و گفت میدونی اینقدر مشروب خورد که ترکید. من به مردم چی میتونم بگم؟؟!!
آخرین باری که غزاله علیزاده را دیدم تو خونه خودش بود. به من گفت تو در روشنایی هستی و من در تاریکی. گفتم باید سبزی بخوری، باید مراقب غذات باشی بعد قرار شد چهارشنبهها همدیگه رو ببینیم...
سه روز بعدش شنیدم رفته شمال خودکشی کرده.
حال روحیش اصلا خوب نبود. اصلا.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
شمایل ملّی مصدّق
حبیب یغمایی مدیر مجلۀ یغما در خاطرات خود نوشته که دکتر مصدّق مشترک یغما بود و نوشته که در یک سال هشت بار از مصدّق حق اشتراک ستانده بود!! تفصیلش را بعدها دکتر باستانیپاریزی در مجلۀ کلک نوشت: یغمایی هر سال به مشترکان یغما نامه مینوشت که حقّ اشتراک سالیانۀ خود را بپردازند. مصدّق هم هر سال مباشرش را به دفتر مجله میفرستاد و برای کمک به یغمایی دوسه برابر حقّ اشتراک پرداخت میکرد.
یک سال یغمایی بیپول بود و تجاهل کرد و هشت بار نامۀ درخواست حقّ اشتراک فرستاد! پیرمرد بزرگوار هم هی مباشرش را فرستاد و حقّ اشتراک را پرداخت. آخر یک روز مباشر مصدّق گفت آقا فرمودند که خدمت آقای یغمایی عرض کنید که تا آخر سال هر مقدار که باید حقّ اشتراک بپردازیم همین الآن یکجا بفرمایند که راه دور است و رفتوآمد دشوار.
بگذریم. یغمایی ندیم و امین فروغی بود. با تقیزاده و قوام و سیدضیاء مناسبات دوستانۀ محکم داشت. آن ها را خادم ایران میدانست و قبولشان داشت. همچنین میدانیم که دکتر مصدّق با این رجال اختلافات اساسی داشت. جای دیگر نشان دادهام که یغمایی در وقایع سیتیر تلویحا طرف قوام را گرفت. با این همه یغمایی سردوگرمچشیدۀ کتابخواندۀ آدمدیدۀ آدمشناس دربارۀ دکتر مصدّق چنین داوری کرده است:
«مصدّق بی هیچ تردیدی وطنپرستترین مردی از رجال کشور بود».
و این بیت را دربارۀ مصدّق سرود:
برخاست درین دوران یک مرد فقط یک مرد
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
این یعنی یغمایی هرچند با برخی داوریها و عملکردهای سیاسی مصدّق موافق نبوده اما او را چنین بزرگ و گرامی میدانسته است.
این را هم بنویسم. استاد ایرج افشار در مجلۀ آینده نوشته که دکتر محمدامین ریاحی هنگامی که تصدّی امور بنیاد شاهنامه را داشته این ابیات را در یادداشتی به خط استاد مجتبی مینوی دیده است:
گفتا نه قرن پیش از این قطران
رو بازشنو تو گفتۀ حق را:
«از صدق خود آفرید یزدانش
طعنه نتوان زدن مصدق را»
تاریخ این شعر معلوم نیست. مینوی از سال ۱۳۵۰ در بنیاد شاهنامه بوده. پس از درگذشت مصدّق. میتوان تصور کرد که مینوی دنبال چیزی در دیوان قطران بود که این بیت را دید و ناگهان به یاد دکتر مصدّق افتاد و به یاد مظلومیت و حصر و مرگ غریبانۀ نخستوزیر سربلند افتاد و به یاد طعنهها و تهمتها و دشنامهایی که نثار مصدّق میشد افتاد و این بیت را نوشت. شاید هم چشمش تر شد.
شاه مصدّق را در حصر کرد تا از یادها فراموش شود. اما مصدّق فراموش نشد. بلکه یاد و خاطرۀ مصدّق کودتاگران را در حصر خود گرفت. تاحدیکه مینوی شیفتۀ فروغی و تقیزاده هم مصدّق را اینگونه دوست داشت و به یادش بود.
حصر مصدّق با مرگ او پایان یافت اما حصر کودتاگران تمامشدنی نیست. هر سال یاد مصدّق و داغ مصدّق تازه میشود. مردم ایران در سیمای شکستۀ مصدّق چهرۀ آرمانی مردی را میبینند که استوار بود و صادق بود و مردمدوست بود و وطنپرست بود و دزد نبود و نوکر خارجی نبود و مظلوم بود. شکست خورد اما نشکست. از اسب افتاد اما از اصل نه. مردی که زخم میخورد و درد میکشید و میگریست اما تسلیم نمیشد. این است شمایل ملّی مصدّق. ملّت ایران این شمایل را دوست دارد و از آن محافظت میکند.
حراست مردم از شمایل اسطورهوار مصدّق بهیکمعنا دهنکجی مستمر به سیطرۀ ناگزیر امثال شعبان جعفری است. مردم به این شمایل نیاز داشتند تا روح زخمی و غرور پامالشدۀ خود را نوازش کنند. شاید به همین دلیل سیمای مصدّق چنین درخشنده و تازه و جذاب ماند.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
#سیاهنمایی/86
مطرودان محبوب!
گفت: آیا می دانی علّت علاقۀ مفرط نسل جوان به شخصیت هایی چون #ناصرملک_مطیعی چیست؟ در حالی که در دوران شهرت و بازیگری او هنوز متولد نشده بودند و او 40سال است منزوی و خانه نشین است!
گفتم:خب،نظرت چیست؟
گفت: آیا فکر نمی کنی بخشی از این ابراز احساسات ناشی از برخورد منفی برخی مسئولان بویژه #صداوسیما با ایشان است؟!اینان کدام شخصیت را طرد کرده اند که محبوب خلق نشده باشد؟
می گویند مردی با قیافه ای ترسناک کودک گریانی را در آغوش گرفته بود و می کوشید او را آرام کند،ولی هر لحظه ناآرامی و ضجّّۀ کودک بیشتر می شد. شخص آگاهی به او گفت: تو به جای بغل کردن و آرام کردن فقط او را زمین بگذار،خودش آرام می شود! او از خود تو می ترسد!
حالا صداوسیما دست از تحقیر و نکوهش آنان بردارد،خود مردم شناخت و شعور کافی دارند!
گفتم: باز هم #سیاهنمایی کردی؟
#شفیعی_مطهر
کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ما شروع کردیم دروغ بستن !!
جلال آل احمد نویسنده و عضو سابق حزب توده، در خاطراتش می نویسد:
تا پیش از حکومت رضا شاه پهلوی، پدرم یک زندگی اشرافی داشت. از صبح تا شب همه مردم از شهر و روستا با گوسفند و کبک، مرغ و خروس و قرقاول برای دیدن پدرم و دست بوسی پدرم می آمدند.
آخر پدر من یک آخوند بود و برای مردم دعا می نوشت و آن ها را به عقد و صیغه همدیگر در می آورد...
ولی زمانی که رضا شاه آمد و دستور داد باید ازدواج ها به صورت رسمی ثبت و ضبط گردد و همین طور طلاق ها و سندها و قولنامه های زمین؛
پدرم بیکار شد و تنها کارش شد همان مسجد رفتن و پیش نماز مسجد شدن و روضه خواندن و دیگر خبری از مرغ و خروس و قرقاول و کیک و خیک های پنیر نبود!
پس از آن ما شروع کردیم دروغ بستن به خاندان پهلوی...
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
جایزه حقوق بشر برای نسرین ستوده
کانون قضات آلمان جایزه حقوق بشر امسال را به نسرین ستوده تقدیم میکند.
استوكينگر و یوآخیم لوبلینگهوف مدیران کانون قضات آلمان روز چهارشنبه ۱۲ شهریور (۲ اوت) اعلام کردند که جایزه حقوق بشر امسال انجمن قضات آلمان را به خانم نسرین ستوده وکیل و مدافع حقوق بشر ایرانی اعطا میکنند. آن ها گفتند:
«ستوده به واسطه تعهّد شجاعانه و خستگیناپذیر خود به حقوق بشر و حاكمیّت قانون به یک سمبل مدافع حقوق مدنی ایران تبدیل شده است.»
استوكینگر و لوبلینگهوف اعلام كردند كه این جایزه برای ارج نهادن به فعّالیّتهای ستوده در ایران و توجّه به سرنوشت او اعطا میشود.
مدیران کانون قضات آلمان تاکید کردند که ستوده اکنون در زندان اعتصاب غذا کرده است و در چنین وضعیّتی به گستردهترین پشتیبانی بینالمللی نیاز دارد.
خانم ستوده در اعتراض به شرایط غیرمنصفانه و غیرعادلانه زندانیان به رغم گسترش ویروس کرونا، در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده است.
در روزهای اخیر هزاران نفر در شبکههای اجتماعی آزادی نسرین ستوده را خواستار شدند. سازمان مدافعان حقوق بشر پشتیبانی خود را از چنین اقداماتی ابراز کرده است.
نسرین ستوده که پس از طرح اتّهاماتی از جمله "اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی" و "نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی" در مجموع به ۳۳ سال حبس و ۱۴۸ ضربه شلاق محکوم شد، از خرداد سال ۹۷ پشت میلههای زندان است. بر اساس قانون مجازات اسلامی، ۱۲ سال از حکم زندان خانم ستوده قابل اجراست.
@Sahamnewsorg
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
خانواده لاجوردی ها
خانواده لاجوردی فعالیت اقتصادی خود را از سال ۱۲۷۰ شمسی با فعالیتهای حاج سیدمحمد لاجوردی و برادرش شروع کرد.
خاندان لاجوردی از اواخر دوره ناصرالدین شاه تا آخر دوره پهلوی، در بیشتر عرصه اقتصادی اعم از صادرات و واردات و نیز از سال ۱۳۳۰ به بعد در بخش صنعت و خدمات به ویژه صنایع غذایی، نساجی، شوینده، ساختمان، بانکداری و بیمه فعال بودند.
لاجوردیها در بسیاری زمینهها جزو پایهگذاران بخش خصوصی نوین در ایران بودند. آن ها اولین شرکت خصوصی کامپیوتری ایران را بعد از شرکت ملی نفت تأسیس کردند. نسل اول و دوم و سوم این خانواده در فعالیتهای بازرگانی (واردات و صادرات) فعال بودند اما با شروع فعالیت های نسل سوم شاهد گسترش فعالیت های آنان در صنعت هستیم.
👇نسل اول
حاج سید محمد نیل فروش «لاجوردیها» بودند که در سال ۱۲۴۷ هجری شمسی در کاشان به دنیا آمد پدرش میرزاابولقاسم و مادرش ملقب به خانم بزرگ بوده است.
👇نسل دوم
حاج محمود لاجوردی در کاشان به دنیا آمد پدرش سید محمد و مادرش فاطمه خانم مرتضوی بود.
اکبر لاجوردیان برادر محمود لاجوردی متولد سال ۱۳۰۲ شمسی.
👇نسل سوم
احمد لاجوردی فرزند محمود لاجوردی که از سال ۱۳۱۷تا اوایل ۱۳۵۸ قریب ۴۰ سال در عرصه تجارت و صنعت مدرن ایران به عنوان یک کارآفرین برجسته و یکی از مؤسسان شرکت صنعتی بهشهر فعالیت داشت.
قاسم لاجوردی فرزند محمود لاجوردی از بنیانگذاران گروه صنعتی بهشهر بود که در روز ۲۹ دیماه (۱۹ ژانویه) ۱۳۸۹ در بیمارستانی در شهر توسان ایالت آریزونای آمریکا درگذشت.
حبیب لاجوردی فرزند محمود لاجوردی نیز از نسل سوم این خاندان محسوب میگردد.
محمد مهدی طالبی داماد محمود لاجوردی.
👇نسل چهارم
علی لاجوردی متولد ۲۵ فروردین سال ۱۳۲۶ فرزند احمد لاجوردی است که به همراه برادر خود حمید لاجوردی متولد ۱۳۲۷ از نسل چهارم محسوب میگردند و به همراه دیگر افراد خاندان لاجوردی نقش بزرگی در صنعت قبل از انقلاب داشتند.
در تیر ۱۳۵۸ تمام سهام و داراییهای اموال ۵۱ صاحبان صنایع بزرگ توسط شورای انقلاب مصادره گردیده در آن ایام بخشی از افراد خانواده لاجوردی - سید محمود، احمد، اکبر، علی و حمید - هنوز، در ایران بودند.
سید اکبر لاجوردیان، یکی از چهار نفر مؤسس شرکت پلیاکریل اصفهان و مدیرعامل این شرکت از سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۷ بودهاست.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
با اسم حضرت عبّاس(ع) ختم به خیر شد!
مسئول مشاوره به زندانیان محکوم به اعدام در زندان رجایی شهر خاطره جالبی دارد:
حدود ۲۳ سال پیش جوانی که تازه به تهران آمده بود، در یک کبابی مشغول کار میشود، شبی پس از تمام شدن کار، صاحب کبابی دخل آن روز را جمع میکند و میرود در بالکن مغازه تا استراحت کند. درآمد آن روز کبابی، شاگرد جوان را وسوسه میکند و در جریان سرقت پولها، صاحب مغازه به قتل میرسد. او متواری میشود؛ اما مدتی بعد، دستگیرش میکنند و به این جا منتقل میشود.
حکم قصاص جوان صادر می شود، اما اجرای آن حدود ۱۸-۱۷ سال به طول میانجامد؛ میگویند شاگرد جوان در طول این مدت حسابی تغییر کرده بود و به قول معروف پوست انداخته و اصلاح شده بود. آنقدر تغییر کرده بود که همه زندانیها قلباً دوستش داشتند.
پس از این ۱۸-۱۷ سال، خانواده مقتول که آذری بودند، برای اجرای حکم میآیند؛ همسر مقتول و سه دختر و ۷ پسرش آمدند و در دفتر نشستند، فضا سنگین بود و من با مقدمهچینی و شرح احوالات فعلی قاتل، از اولیای دم خواستم که از قصاص صرفنظر کنند. همسر مقتول گفت:
" من قصاص را به پسر بزرگم واگذار کردهام".
و پسر بزرگ هم گفت که قصاص به کوچکترین برادرمان واگذار شده است. بههرحال برادر کوچکتر هم زیر بار نرفت و گفت:
"اگر همه برادر و خواهرهایم هم از قصاص بگذرند، من از قصاص نمیگذرم؛ زمانی که پدرم به قتل رسید من خیلی بچه بودم و این سالها، یتیم بودم و واقعاً سختی کشیدم."
بههرحال روی اجرای حکم مصر بود. با خودم گفتم شاید اگر خود زندانی بیاید و با آنها روبهرو شود، چیزی بگوید که دلشان به رحم بیاید، بنابراین گفتم زندانی را بیاورند. یادم هست هوا بهشدت سرد بود و قاتل هم تنها یک پیراهن نازک تنش بود؛ وقتی آمد، رفت کنار شوفاژ کوچکی که در گوشه اتاق بود ایستاد. به او گفتم:
اگر درخواستی داری بگو؛. او هم آرام رو به من کرد و گفت:
"درخواستی ندارم."
وقت کم بود و چاره دیگری نبود. مادر و یکی از دختران در دفتر ماندند و ۹ برادر و خواهر دیگر برای اجرای حکم وارد محوطه اجرای احکام شدند. جالب بود که مادرشان موقع خروج فرزندانش از دفتر به آنها گفت که اگر از قصاص صرفنظر کنند شیرش را حلالشان نمیکند. بههرحال شاگرد قاتل، پای چوبه ایستاد همهچیز آماده اجرای حکم بود که در لحظه آخر او با همان آرامشش رو به اولیای دم کرد و گفت:
"من یک خواسته دارم"!
من که منتظر چنین فرصتی بودم، گفتم:
دست نگه دارید تا آخرین خواستهاش را هم بگوید.
شاگرد قاتل، گفت: "۱۸ سال است که حکم قصاص من اجرا نشده و شما این مدت را تحمل کردهاید، حالا تنها ۹ روز تا محرم باقیمانده و تا تاسوعا، ۱۸ روز. میخواهم از شما خواهش کنم اگر امکان دارد علاوه بر این ۱۸ سال، ۱۸ روز دیگر هم به من فرصت بدهید. من سالهاست که سهمیه قند هر سالم را جمع میکنم و روز تاسوعا به نیّت حضرت عبّاس (ع)، شربت نذری به زندانیهای عزادار میدهم. امسال هم سهمیه قندم را جمع کردهام، اگر بگذارید من شربت امسالم را هم به نیّت حضرت ابوالفضل (ع) بدهم، هیچ خواسته دیگری ندارم.
"
حرف او که تمام شد فضا عوض شد. یکدفعه دیدم پسر کوچک مقتول منقلب شد، رویش را برگرداند و با بغض گفت:
من با ابوالفضل (ع) درنمیافتم؛ من قصاص نمیکنم. برادرها و خواهرهای دیگرش هم با چشمان اشکبار به یکدیگر نگاه کردند و هیچکس حاضر به اجرای حکم قصاص نشد.
وقتی از محل اجرای حکم به دفتر برگشتند، مادرشان گفت:
چه شد قصاص کردید؟
پسر بزرگ مقتول ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادرشان هم به گریه افتاد و گفت:
به خدا اگر قصاص میکردید شیرم را حلالتان نمیکردم.
خلاصه ماجرا با اسم حضرت عبّاس(ع) ختم به خیر شد و دل ۱۱ نفر با نام مبارک ایشان نرم شد و از خون قاتل پدرشان گذشتند.
السّلام علیک یا قمر بنی هاشم!
التماس دعا!
اگردلتان شکست ما را هم دعا کنید.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
عصاره اخلاق: مرنج و مرنجان
(محمدهادی مؤذن جامی)
حاج آقا دولابی با همان لحن فشنگ می فرمودند:
لُپ اخلاق دو کلمه است: مرنج و مرنجان.
در دو کلمه مرنج و مرنجان دریایی از معانی و معرفت نهفته است.
از حاج آقا مجتهدی رحمة الله نقل شده:
آقای آخوند از آقای نخودکی اصفهانی خواستند که او را موعظه کند. آقای نخودکی فرمودند: مرنج و مرنجان.
آقای آخوند گفت: مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی ؟ چطور می توانم ناراحت نشوم. مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور نباید برنجم؟
آقای نخودکی فرمودند: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی.
آری، اگر ما خود را دارای عزت و مقام خاصی در این دنیا ندانیم. و در برابر خداوند خودمان را هیچ بدانیم دیگر هیچ گاه از سخن دیگران ناراحت نخواهیم شد.
چقدر تفاوت است میان شاعری که سروده:
“مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند”
و خواجه شیراز؟
لسان الغیب زیبا سروده که :
جفا کشیم و ملامت خوریم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
و دیگری خوش سروده:
شنیدم من از عالم نکته دانی
به من گفت در عنفوان جوانی
دلی را به دست آر اگر اهل حالی
وگرنه مرنجان دلی تا توانی
دیده ای خواهم که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
حاصل عمر #گابریلگارسیامارکز
(نویسنده بزرگ کلمبیایی) از زبان خودش:
در ۱۵ سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در ۲۰ سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در ۲۵ سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در ۳۰ سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در ۳۵ سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در ۴۰ سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در ۴۵ سالگی یاد گرفتم كه ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و ۹۰ درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در ۵۰ سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در ۵۵ سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در ۶۰ سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۶۵ سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در ۷۰ سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در ۷۵ سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه میدهد و به محض آن كه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در ۸۰ سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترین لذت دنیا است.
در ۸۵ سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
امداد اندیشه
علوم اجتماعی، مسائلروز.
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
حسین را نمی شناسم!!
حسین را نمی شناسم،
ولی وقتی از راننده تاکسی خواستم ضبطش را روشن کند گفت:
جوان مگه مسلمان نیستی؟
امروز روز اول محرم است!
فکر کنم به خاطر همین کرایه ام را دو برابر حساب کرد!
حسین را نمی شناسم،
ولی گویا حاجی سر کوچه خوب او را می شناخت ؛
که موقع رسیدن هیأت محله پایین فریاد می زد محکم تر طبل بزنید!
حسین را نمی شناسم،
ولی شاید فردا سراغش را از پیرزن نابینایی که دیشب بوی نذری را فهمید ولی نصیبش نشده بود گرفتم!
حسین را نمی شناسم،
ولی شاید نشانی اش را از ان مرد میانسالی که در صف چنان با عشق زنجیر می زند،
ولی مدت هاست که از پدر پیرش که در خانه ی سالمندان است خبر ندارد گرفتم!
حسین را نمی شناسم،
ولی به نظرم خیلی مقامش بالاست که عده ای بی آن که نماز بخوانند برایش بر سر و سینه می زنند!
حسین را نمی شناسم،
ولی از دعوای هر ساله ی هر دو هیأت بر سر صدای طبل معلوم است که خیلی طرفدار دارد!
دنبال کسی می گشتم تا از حسین برایم بگوید،
ولی بوی قیمه ی ظهر عاشورا حسابی هوش و حواس همه را به هم می ریخت!
حسین را نمی شناسم،
ولی دختر همسایه ام را می شناسم که دهه ی محرم را دوست داشت چقدر این چند روز آزادانه می پرد!
حسین را نمی شناسم،
ولی حسینیه های چراغانی را خوب می شناسم!
اینجا همه فقط نام حسین را می دانند نه راهش را… راه حسین،
راه عشق است
و مهربانی و مهرورزی
و دستگیری از نیازمند و کمک به مظلوم …. واااای ک الان برادر و خواهر از برادر و خواهر،
همسایه از همسایه خبر نداره!
مگر پیامبر نگفت:
اگر مسلمانی خبر نداشته باشد ک همسایه اش سر گرسنه به بالین گذاشته مسلمان نیست؟!
پس وااااای برما… حسین را نمی شناسم،
ولی حسینی ها را خوب می شناسم!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ابوالقاسم کاشانی، سودای رهبری جهان اسلام و نخست وزیری ایران را داشت و بر اساس اسناد منتشر شده دست یاری به سمت آمریکا دراز کرده بود.
کامبیز فتاحی:
پیام مخفیانهی ابوالقاسم کاشانی به آیزنهاور
بنا بر اسناد آرشیو ملی آمریکا، ابوالقاسم کاشانی چند سال بعد از سرنگونی محمد مصدق در کودتای ۲۸ مرداد -در شرایطی که با حکومت پهلوی اختلاف پیدا کرده و خانهنشین شده بود- به دوایت آیزنهاور، رئیسجمهوری ایالات متحده نامهای تظلمخواهانه نوشت و ابراز خرسندی کرد که "ایالات متحد آمریکا الگوی کشورهای امپریالیستی را دنبال نمیکند."
اسناد همچنین نشان میدهد که این روحانی متنفذ! حدود سه سال پیش از کودتا، در یکی از دیدارهای خود با مقامات سفارت در تهران، خواهان کمک مالی سری آمریکا شده بود. بنا بر یک سند آرشیو ملی ایالات متحده، ابوالقاسم کاشانی در روز ۱۸ ژوئن سال ۱۹۵۰ میلادی (۲۸ خرداد ۱۳۲۹) طی دیداری با یک دیپلمات آمریکایی (جرالد دوهر) خواهان دریافت کمک سری آمریکا شده، کمکی که معتقد بود "میتواند او را به قویترین نیرو در خاورمیانه در برابر گسترش نفوذ شوروی کمونیستی تبدیل کند."
بنا بر سند مذکور، دیدار به درخواست ابوالقاسم کاشانی و از طریق یک کارمند ایرانی خبرگزاری آسوشیتدپرس (سلیمان شاملو) در منزل آقای کاشانی در تهران برگزار شد، حدود یک هفته بعد از بازگشت کاشانی از تبعید در لبنان؛ که جمعیت عظیمی برای استقبال از او به فرودگاه رفته بودند.
ابوالقاسم کاشانی به مأمور سفارت گفت که یک برنامه دو مرحلهای را دنبال میکند. بنا بر سند، او ابتدا میخواست یک "دولت ملی" را در ایران به قدرت برساند و "تقریبا هیچ شکی باقی نگذاشت که آرزو دارد خودش در رأس دولت باشد" و سپس جهان اسلام را علیه کمونیسم متحد کند.
ابوالقاسم کاشانی گفت که توان آن را دارد که ارتشی یک میلیونی متشکل از افرادی مانند سیدحسین امامی -عضو جمعیت فدائیان اسلام و قاتل عبدالحسین هژیر (وزیر دربار) و احمد کسروی (پژوهشگر و حقوقدان)- تأسیس بکند "تا ایران را از شر همه خائنان و دزدانی که بر آن حکومت می کنند نجات بدهد."
کاشانی بعد از تشریح مواضع و برنامههای خود و تعریف و تمجید از "موفقیت" آمریکا در ترکیه و یونان، سر اصل مطلب رفت، موضوعی که به عقیده مأمور سفارت به نظر میرسید "هدف اصلی" کاشانی از دیدار بوده: درخواست کمک مالی سری از آمریکا...
(توجه:فقط جهت اطلاع،بدون رد یا تایید)
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)