قلب تو کجاست؟

«رابرت داوینسن زو»، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین ، زمانی که در یک مسابقه برنده شد ، مبلغ زیادی پول به عنوان جایزه دریافت کرد.
 در پایان مراسم ، زنی به سوی او دوید و با تضرع و التماس از رابرت خواست که پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد.
🍃🍃🍃
زن گفت که هیچ پولی برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند، فرزندش می میرد.

قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید!!
🍃🍃🍃
چند هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت :
رابرت خبرهای تازه و بدی برایت دارم. آن زنی که از تو پول گرفت، اصلا بچه مریض ندارد ، او حتی ازدواج هم نکرده است ! او تو را فریب داده است دوست من !!! ساده لوحی کردی.

رابرت با خوشحالی گفت :
خدا را شکر . . . پس بچه ای در حال جان دادن نبوده است ، این که خیلی عالی است!!!


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه سی ام آبان ۱۴۰۰ | 7:43 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 نادر شاه افشار ؛ فرزند شمشیر

امروز زاد روز  مردی بزرگ در سرزمین ایران است...  نادر شاه افشار (زاده ۱۰۶۷ شمسی کلات نادری – مقتول ۱۱۲۶ درقوچان)
او که پیش از پادشاهی نادر قلی خوانده می‌شد ، ملقب به تهماسب‌ قلی خان از ایل افشار خراسان که از ۱۱۱۴ تا ۱۱۲۶ خورشیدی  پادشاه ایران و بنیان‌گذار دودمان افشاریه بود.  او از مشهورترین پادشاهان ایران ، پس از اسلام است . سرکوب افغان‌ها و بیرون راندن عثمانی و روسیه از کشور و تجدید استقلال ایران و نیز فتح دهلی و ترکستان و جنگ‌های پیروزمندانه او سبب شهرت بسیارش شد. همچنین او آخرین کشورگشا و فاتح آسیایی است .... ‎

 

" نادرشاه " ؛ فرزند شمشیر ،
وآخرین فاتح مشرق زمین ...
بی گمان نالایق ترین پادشاه صفوی و ایران در درازای تاریخ،  نهمین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین بودکه تمام زندگی خود را صرف عقاید خرافی  کرد و......

سرانجام حکومتش به دست محمود افغان سرنگون و بعد از مرگ محمود، قدرت به دست اشرف افغان افتاد، در طول مدت حکومت ننگین افغان ها، ایران توسط افغان ها، روس ها و ترکان عثمانی اشغال و ایرانیان سخت ترین، خفت بارترین وهولناک ترین شرایط را تحمل می کردند !

تا این که " نادرشاه فرزند شمشیر و اخرین فاتح مشرق زمین " سر بر اورد !

"اشرف افغان" و لشکریانش پس از شکستی خفت بار از نادر و سپاهیانش در اصفهان و دامغان به قندهار و هرات گریختند، نادر در پی انان قندهار را محاصره و بسیاری از لشکریان افغان را کشت و تارومار کرد ، حدود ۸۰۰ تن از افسران و جنگجویان افغان به دهلی گریختند و به دربار "محمدشاه" پناهنده شدند، نادر چندین بار تقاضای استرداد انان را نمود ،درباریان هندوستان نه تنها ترتیب اثری ندادند و بلکه اخرین فرستادگان نادر را نیز گردن زدند، زیرا معتقد بودند نادر شجاعت، سپاهیانی اماده و توانایی جنگ با ارتش پرشمار و قدرتمند هندوستان را ندارد،
اما، نادر فرزند شمشیر، تمامی محاسبات دربار محمدشاه را به هم ریخت، هندوستان را فتح و افسران افغان را در دهلی به دار اویخت،⚘ سپس محمدشاه امان خواست، نادر در قبال کلید خزانه سلطنتی، هندوستان و محمدشاه را رها کرد و فاتحانه با غنائمی ارزشمند و پرشمار به ایران بازگشت،⚘

نادر ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ترکیه ﺍﺧﻄﺎﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ هرچه سریع تر ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ گستاخانه ﺷﻌﺮ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﺩﺭ می فرستد :🌹

ﭼﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺸﻮﻧﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ
ﺍﮔﺮ ﺁﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ
ﺯ ﭼﻨﮓ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ⚘
ﭼﻨﺎﻧﺖ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ
ﮐﻪ ﯾﮑﺴﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ

و ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ می نویسد :⚘
ﭼﻮ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺯ ﭘﯿﺸﺶ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ
ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺩﻭ ﺻﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻡ
ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﺩﻫﺪ ﺭﻭﻧﻘﻢ
ﺑﻪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭﯾﻪ ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺮﻗﻢ ⚘

ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻧﺒﺮﺩﯼ ﺳﻬﻤﮕﯿﻦ ﺍﺭﺗﺶ قدرتمند "ﺗﻮﭘﺎﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﭘﺎﺷﺎ " ﺑﺰﺭﮔ ﺘﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ترکیه ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻭﻃﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﺮﮐﺎﻥ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ متجاوز ﺑﺎﺯﭘﺲ ﮔﺮﻓﺖ ،🌹

بدون تردید ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘۀ ﻗﻔﻘﺎﺯ،

ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﻬﻤﮕﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ🌹 ﺭﻭﯼ تخته ﺳﻨﮕﯽ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﻬﻦ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺗﮑﻪ ﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﻭ ﭼﻨﺪ ﭘﯿﺎﺯ نهاده بودند ⚘. ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ فرمان ﺩﺍﺩ ﺳﻔﯿﺮ ﺭﻭﺳﯿﻪ " ﮔﺎﻟﯿﺘﺰﯾﻦ " ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭﺵ ﺍﻭﺭﺩﻧﺪ ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺎﺯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﯿﻢ می کرﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﻧﺒﺮﺩ ﻭ ﮐﺸﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :⚘

ﺍﻗﺎﯼ ﮔﺎﻟﯿﺘﺰﯾﻦ ، ﺳﺮﯾﻌﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺘﺒﻮﻋﺘﺎﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ هرچه سریع تر ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺗﻤﺎمی سپاهیانتان ﺭﺍ از دم تیغ گذرانده ﻭ ﺍﺟﺴﺎﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻡ .

ﮔﺎﻟﯿﺘﺰﯾﻦ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺧﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﺎن ﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻠﮑﻪ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﻧﻮﺷﺖ :
" ﻧﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﻥ می داد "  !!!⚘🌹
"چه بسا این مرد قادر است روسیه و حتی اروپا را به تصرف دراورد، ﺻﻼﺡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ هرچه سریع تر ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯿﻢ "⚘🌹🌹

ﺍﺭﺗﺶ ﺭﻭﺳﯿﻪ ﭘﯿﺮﻭ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺭ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ یک ماﻩ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﯽ ﺗﺮﮎ کرد،⚘🌹

ملتی که تاریخ کشورش را نداند، سزاو ر بردگی است😞

لطفا آنقدر انتشار دهید که: خواندن تاریخ ایران باب شود و افتخارات گذشته دور و نزدیک برای هر ایرانی غیرتمندی یادآوری شود..


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۰ | 18:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |

گمنامى

🔰 مرد گمنامی که ۴۵۲ مدرسه ساخت!

🔸مردی که ٤٥٢ مدرسه ساخت اما تابلوی هیچ کدامش را به نام خود نزد. حتی وقتی کارخانه‌اش را مصادره کردند، قهر ننمود و پروژه‌هایش را تعطیل نکرد. ثروت او نه حاصل دلالی که حاصل سال‌ها تولید و تجارت بود.

🔸جلیل خسروشاهی تاجر و خیر مدرسه‌ساز تبریزی در ‌سال ١٢٩٨ شمسی در یک خانواده پرجمعیت در تبریز به دنیا آمد، با ٧ خواهر و برادر. پدرش حاج غفار خسروشاهی با ٢ تن از برادرانش که از تاجران سرشناس بودند، کار می‌کرد. هوش و استعداد فرزندان پدر و برادران خسروشاهی زبانزد خاص و عام بود به‌طوری که برادر بزرگ‌تر جلیل در ‌سال ١٣٠٨ از مدرسه عالی حقوق و علوم سیاسی با کسب رتبه اول و دریافت مدال، فارغ‌التحصیل شد. اما جلیل بعد از گرفتن دیپلم در بازار تبریز مشغول به کار شد.

🔸حاج جلیل به همراه برادر ارجمندش علی خسروشاهی نقش بسزایی در ساحه ی اقتصادی ایران داشته‌اند که روند اقتصاد نوین ایران را در این کشور و حتی خاورمیانه بنیان نهاده اند و تجارت به سبک سنتی و کلاسیک با ظهور این خاندان خسروشاهی جای خود را به تجارت سبک نوین داده است.

🔸خسروشاهی ١٩‌ سال از عمرش را در آلمان گذراند و با وجود شرایط مالی خوب هیچ‌گاه خانه‌ای برای خود نخرید، «خانه من ایران است و روزی به آن‌جا باز خواهم گشت» این عقیده خسروشاهی بود.

🔸از کارهای اقتصادی حاج جلیل می توان به: مدیریت کارخانه پارچه‌بافی آذربایجان، پایه‌گذاری شرکت مینو به همراه برادرش علی در سال ۱۳۳۶، تجارتخانه فرش در هامبورگ، تاسیس فروشگاه بزرگ «صرفه» در تبریز، نمایندگی چندین شرکت اروپایی از جمله هنکل آلمان در ایران و... اشاره کرد.

🔸خسروشاهی خانه‌های استیجاری خانواده‌های مستاجر نشین را خریداری می‌کرد و به نام فرزندان این خانواده‌ها سند می‌زد. او هر ماه هزینه زندگی آن ها را تامین می‌کرد. در واقع او صدها کودک را تحت ‌سرپرستی خود داشت، بی‌آن که آن ها چهره او را ببینند. خسروشاهی کودکان تحت‌سرپرستی خود را یاری می‌کرد تا تحصیل کنند و صاحب کار و زندگی شوند. تهیه سالانه ده‌ها‌هزار جفت کفش برای مستحقان، یکی دیگر از کارهای او بود.

🔸جلیل خسروشاهی موسسه درمانی‌ای برای بیماران نیازمند تاسیس کرد. این موسسه نیازمندان را تا مراحل پایانی بهبود تحت حمایت خود داشت.

🔸بعد از انقلاب زمانی که کارخانه «مینو» ملی شد، هیچ عکس‌العمل تندی از خود نشان نداد و قهر ننمود و پروژه‌هایش را تعطیل نکرد و تنها گفت: 

اگر با ملی شدن این صنعت نفعی به مردم کشورم می‌رسد من هیچ اعتراضی ندارم.

🔸تمام کارهای نیک و انسان‌دوستانه‌اش روح او را آرام نمی‌کرد تا این‌که تصمیم گرفت با اندوخته مالی خود، طرحی ماندگار برای کشورش ترسیم کند؛ به همین دلیل تصمیم گرفت در روستاهای دورافتاده، روستاهایی که کودکانش برای رسیدن به مدرسه باید از رودخانه، کوه و جنگل عبور می‌کردند، مدرسه بسازد.

🔸خسروشاهی هر‌ سال سود حاصل از تجارت و کارخانه‌هایی را که داشت برای معتمدانش در سراسر کشور می‌فرستاد و از آن‌ها می‌خواست مدرسه بسازند و حاصل این تصمیم و همت او ٤٥٢ مدرسه در تمام روستاهای دورافتاده این مرز و بوم شد. سر در هیچ مدرسه‌ای نام خسروشاهی را به خود ندید. خیر مدرسه‌سازی که هیچ گاه در هیچ مراسم کلنگ زنی یا افتتاح او را ندیدند. مسئولان آموزش‌ و پرورش نامی از او نشنیده بودند و دانش‌آموزان هیچ گاه چهره او را ندیدند. او گمنامی را می‌پسندید و می‌گفت: «ثروتم حاصل ذکاوتم نیست، شرایط نابسامان اقتصادی کشور عده‌ای را ثروتمند کرده و بقیه را فقیر نگه داشته است. من وظیفه دارم این ثروت را به خود مردم برگردانم».  

🔸ایشان سوای ساخت مدارس بیش از هزار سرویس بهداشتی نیز در مدارس سراسر ایران ساخت و نخستین شرکت انتشارات فنی ایران را راه‌اندازی کرد. در میانه جنگ تحمیلی بخش زیادی از سرمایه‌اش را به حساب ارزی هلال‌احمر واریز کرد.

🔸در‌ سال ١٣٨٦ زمانی که او در خانه‌اش در سوییس در سن ٨٨ سالگی فوت کرد، روبان افتتاح چند مدرسه در روستاهای ایران به نیابت از او قیچی شد. جلیل خسروشاهی پدر بی‌نشان و بی‌آوازه هزاران کلاس درس و ده‌ها‌هزار دانش‌آموز و معلم این مرزوبوم است.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه بیست و یکم آبان ۱۴۰۰ | 9:12 | نویسنده : شفیعی مطهر |

جف بزوس: 

دو میلیارد دلار از دارایی‌هایم را برای احیای زمین‌ها در آفریقا می‌بخشم

در راستای تعهد جهانی برای پایان دادن به جنگل‌زدایی و تخریب زمین‌، جف بزوس، مؤسس شرکت آمازون، اعلام کرد دو میلیارد دلار از دارایی خود را برای احیای زمین‌ها در قاره آفریقا اختصاص می‌دهد.

او این خبر را روز سه‌شنبه ۱۱ آبان اعلا م کرد و افزود این تصمیم را زمانی گرفته است که در ماه جولای به فضا پرواز کرده است.

او می‌گوید از آن بالا متوجه شده که چقدر کره زمین آسیب‌پذیر است.

این بودجه در قالب پروژه "صندوق زمین بزوس" که توسط این میلیاردر راه‌اندازی شده، تامین خواهد شد.

بزوس گفت: «درست است که دو سوم از زمین‌ها در آفریقا دچار فرسایش و تخریب شده اند، اما می‌توان جلوی این روند را گرفت و آن را معکوس کرد».



تاريخ : شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۰ | 11:51 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 فرهنگ «دین‌خو»

#سام_منتظری    
 آرامش دوستدار، فیلسوف، نویسنده و پژوهشگر نامدار ایرانی عصر روز چهارشنبه، پنجم آبان ماه، در منزل خود در شهر کلن آلمان درگذشت !    

  شهرت وی به دلیل دیدگاه‌های انتقادی معروفش دربارهٔ دین و فرهنگ دینی در جامعهٔ ایران است. وی بر این باور است که فرهنگ ایرانی فرهنگی «دین‌خو» است و از این روی قدرت اندیشیدن ندارد. از نظر دوستدار ایجاد تراژدی در معنی راستین آن، به‌جز موارد استثنا در شاهنامه فردوسی، در فرهنگ ایران امکان‌پذیر نیست. دیدگاهی که با نقد دیگران روبرو شده‌است. از دید او در کل تاریخ دین خوی ایران، تنها چهار نفر در ایران اندیشیده‌اند یا به‌راستی پرسیده‌اند و به این فرایند نزدیک شده‌اند: خیام ، محمد رازی، فردوسی و ابن مقفع ( روزبه). واژه‌های «دین‌خویی» و «امتناع تفکر» و روزمرگی، سه واژهٔ کلیدی اوست. آرامش دوستدار «دین‌خویی» را نه شکلی از تفکر که «امتناع تفکر» به معنای محال بودن اندیشیدن در فرهنگ دینی می‌داند.

آرامش دوستدار در کتاب «خویشاوندی پنهان» در بخشی با عنوان «شاخص‌های فرهنگ دینی» بعد نخست «فرهنگ دینی» را عدم پرسش‌گری می‌داند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰ | 6:21 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 من پاهای تو هستم!

💎باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف می‌کند که، “باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد.” وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می‌کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسّفانه پزشک‌یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت؛ “نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدّد بر خواهیم آمد.”
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید، “از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟” باتلر گفت، “راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد، “طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم.” کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم.

🌻🌻


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰ | 7:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 ماندلا و قذافی

ماندلا و قذافی هر دو آفریقایی بودند ، هر دو آزادی خواه بودند ، هر دو مبارز بودند ، هر دو در مبارزه پیروز شدند ، هر دو به محبوبیتِ فراوان رسیدند و هر  دو موفق شدند که رهبری کشورهایشان را به دست بگیرند .  

ماندلا امّا بدون خون ریزی به پیروزی رسید و بدون خون ریزی ادامه داد 

و قدافی با خون بر مسند نشست و با خون ادامه داد .  

ماندلا گوشش را برای شنیدن صدای مردم باز کرد 

و قذافی دهانش را به نعره گشود تا گوش مردم از صدایش پر باشد .   

ماندلا کتابِ مردم را خواند و قذافی کتابی نوشت و مردم را وادار به خواندن آن کرد .   

ماندلا خودش را کشت تا مردمش زنده باشند 

و قذافی مردم را کشت تا خودش زنده باشد ،   

ماندلا گفت : « ما » 

و قذافی گفت: « من » .

  ماندلا پیش از این که از زندگی کناره بگیرد از قدرت کناره گرفت 

و قذافی تا آخرین لحظات به تخت و خیمه اش می اندیشید.  

و حالا ماندلا و قذافی هر دو نفر - در پیشگاهِ ابدیّت تاریخ ایستاده اند و ما تنها به احترام ماندلا می ایستیم . امروز سالروز مرگ قذافی است. 

نویسنده : دکتر محمود سریع القلم


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰ | 19:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

معلمان انسان ساز


🖊دکتر شیری در اینستاگرام خود نوشت :

🖇 از دبیرستان تیزهوشان ، علامه حلی معروف اخراج شد، با الفاظی شبیه به این که: 

" هیچی نمی شوی، کودن"...

🔹پدر و مادر یک هفته پشت در مدیر مدرسه البرز نشستند تا آقای دزفولیان رخصت داد تا نوجوان را ببیند :

_ معدل ۱۱ نشان می دهد که درس را که رها کرده ای، واضحا هم اعلام کرده ای که می خواهی شاگرد مکانیک بشوی تو مکانیکی محل، چرا؟
_ درس را دوست ندارم.
_ جای درس تو این ماه ها چه کرده ای؟
_ برنامه نویسی
_ آقای مسگری! یک مساله برایش طرح کنید که برایش کدنویسی کند.

⏰ یک ربع بعد :

_ آقای مدیر! من برگه این پسر را که تصحیح می کنم ، می بینم که این بچه نابغه است ، ثبت نامش کنید ( علی رغم این که مدرسه البرز شرط معدل ۱۷ داشت)
_ پسرجان! من به اعتبار خودم ثبت نام مشروط می کنم تو را، آبروی من را نبری.

💥پسر اخراجی علامه حلی ، با رتبه دورقمی ، مکانیک دانشگاه صنعتی شریف قبول می شود و رتبه یک کنکور ارشد همان جا به رشته ام بی ای می رود👌

🍀روزی در اوج موفقیت های تحصیلی دانشگاهی، برگه برنامه نویسی را پیدا کردم که آقای مسگری به عنوان آزمون ورودی ازم گرفته بود ، سوال درباره حرکت مهره اسب شطرنج از نقطه آ به نقطه ب بود ولی در نهایت تعجب فهمیدم کاملا غلط حل کرده بودم ! به هر زحمتی بود مسگری را پیدا کردم ؛ از او پرسیدم با این که این مساله را اشتباه کد زده بودم ولی شما اعلام کردید این بچه نابغه است ، چرا؟

من را به یاد آورد و خندید و گفت: آقای دزفولیان به من گفته بود این بچه غرورش شکسته شده در مدرسه قبلی ، هرطور برگه اش بود مهم نیست ، تو بلند جلوی خودش و پدر و مادرش بگو که "نابغه" است" ؛ او نیاز دارد دوباره برخیزد وگرنه شاگرد مکانیک می شود🍀

🌸🌸🌸به احترام تمام ،معلم ها ، ناظم ها و مدیرانی که انسان ساز هستند🌸🌸🌸

https://t.me/mrshkyaddasht


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰ | 17:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |