مصاحبه با پرویز یاحقی

چگونه یك آهنگساز می تواند نغمه های آسمانی را بر روی كلمات زمینی هموار كند؟ آن هم به گونه ای كه آدمی دیگر نمی داند این اشعار و ترانه ها هستند كه با او سخن می گویند و یا سازها و نواها؟ 

  برای پی بردن به این راز شما را دعوت می كنم به خواندن متن مصاحبه ای كه خانم فروغ بهمن پور نویسنده کتاب "چهره های ماندگار" با استاد پرویز یاحقی در تابستان ٧٨ انجام دادند:

ریشه زندگی هر کس در خاطره های کودکی اوست و کودکی شما برای ما جذاب و اسرار آمیز به شرط این که خودتان بگویید:

 به خاطرم می آید، سه یا چهار سال بیشتر نداشتم که با انگشتان کوچکم روی آبپاش باغبانی پدرم ضرب می گرفتم و نغماتی که از "دایی هنرمندم" و دوستانش شنیده بودم را زمزمه می کردم...

دایی من حسین یاحقی استاد ویولون بود و در آن زمان شاگردانی داشت که آن شاگردان برای یادگیری ویولون به منزل ما می آمدند، این منزل علاوه بر این شاگردان، محل آمد و شد بزرگان موسیقی ایران مثل: رضا قلی ظلی، مرتضی محجوبی، ابو الحسن صبا، مرتضی نی داود، شهنازی و رضا محجوبی بود.

پدر بزرگم، پدر مرحوم حسین یاحقی (پدر بزرگ من که ایشان را ندیدم که ایشان را ندیدم) موسیقیدان بودند، مادر من به موسیقی علاقه مند بود و گوشه های موسیقی را می شناخت و مرحوم خانم فرخ القاء، خاله من (که استاد دایی من نیز بود متأسفانه در جوانی جهان فانی را وداع گفت)، زنی عجیب و غریب و دارای استعدادهای شگرف و اعجاب آور بود. سنتور را در حد استادی می نواخت. می گفتند که مرحوم حبیب سماعی می آمده و سبک و سیاق نوازندگی وی را بررسی می کرده و یاد می گرفته است. وی سازهای تار، پیانو و کمانچه را نیز می نواخت.البته باید توجه داشت که در آن دوران، خانمی اگر بخواهد موسیقیدان شود با چه مشکلاتی مواجه بوده است.

اتن استعداد از لحاظ ژنتیکی حتمأ در اجداد و اعقابشان وجود داشته است. ولی آنچه که در خاطر من هست، مرحوم خاله من (اگر حمل بر خود ستایی نشود)، یکی از ستاره های درخشان موسیقی و استعداد بود. در کودکی وقتی به سازهای مختلف و گوناگونی که متعلق به دایی ام بود، ور می رفتم، استادم حسین یاحقی و مادرم و به طور کلی اهل خانواده با حیرت با همدیگر می گفتند: "استعداد این بچه به خاله اش رفته است".

به هر حال من سه یا چهار ماهه بودم که خاله ام از دنیا رفت. همان وقت مرحوم ملک الشعرای بهار قصیده ای زیبا در وصف وی سروده بود که بر سنگ مزار او حک کرده بودند که هنوز هم هست.

مرحوم استاد یاحقی که علاقه زیاد من را به موسیقی می دید، از پدرم می خواست که مرا تحت تعلیم خودش در آورد، ولی پدرم که از کارمندان عالی رتبه وزارت امور خارجه بود، با این مسئله مخالفت می کرد. البته نه این که با موسیقی بیگانه باشد، خیر فقط نمی خواست که فرزندش موسیقیدان شود. او می خواست من دکتر یا مهندس شوم.اما دایی بدون توجه به خواست پدرم، دست از راهنمايی و آموزش من بر نمی داشت. کار به جایی رسید که پدرم برای این که من را از محیط دور کند، تصمیم گرفت به بهانه مأموریت اداری مرا از کشور خارج کند.

چشم باز کردم خودم را در بیروت یافتم، زمانی که از حسین یاحقی، صبا و دور شدم ،به سختی بیمار شدم. کاخ آرزوهایم را که همان همنشینی با موسیقیدانان بود، فرو ریخته دیدم.

 یادم رفت بگویم فلوت کوچکی داشتم که با آن نغمه های موسیقی را تقلید می کردم و پدرم حتی اجازه نداد فلوت را همراه بیاورم. بیماری من هر روز شکل جدی تری به خود می گرفت، پدرم که بسیار مرا دوست داشت، هر روز مرا نزد یک پزشک می برد. بعد از مدتی نزد این پزشک و آن پزشک رفتن، عاقبت یک دکتر فرانسوی، پس از معاینات زیادی به پدرم گفت: فرزند خردسال شما از دوری چیزی رنج می برد و از او خواست که هرچه زودتر آن چیز را که از من دور کرده باز گرداند که اگر غیر از این باشد کودک تو از بین می رود.

دور شدن از کانون موسیقی، من را تا آستانه مرگ پیش برد. پدرم خیلی نگران بود. ولی از طرفی نمی خواست که من را بازگرداند. خلاصه، خبر بیماری من به گوش مادرم رسید. مادرم در نامه ای خطاب به پدرم نوشت: 

 "تو می خواهی پرویز را بکشی تا حرف خودت را به کرسی بنشانی". 

 سه یا چهار سال به سختی گذشت. تا این که در آستانه ده سالگی، با پول تو جیبی که جمع کرده بودم ،از خانه پدری فرار کردم و به ایران بازگشتم.

به محض رسیدن به ایران، خانواده ام مرا در بیمارستان بستری کردند. ابتدا بیماری من را سل تشخیص دادند، ولی بعد از مدت کوتاهی علت اصلی بیماری ام را تشخیص دادند و در نامه ای خطاب به پدرم گفتند: اگر بیش از این پافشاری کنی، فرزندت از بین می رود... و سرانجام من در ایران ماندم و نزد استاد حسین یا حقی تعلیم موسیقی را به صورت جدی ادامه دادم.

آن زمان چند سال داشتید؟

حدودأ سیزده یا چهارده سال.

به یادم می آید، در آن سال ها به علت کوچکی جثه، ویولون را نمی توانستم زیر چانه نگه دارم و دست چپ من مرتب بالا می آمد. یک روز استاد ویولونش را گذاشت روی میز و از کلاس بیرون رفت. پس از مدتی با یک گلوله نخ که اندازه اش قدری از توپ پینگ پنگ بزرگ تر بود، بازگشت و گفت: ویولون را بگیر دستت. بعد هم بلافاصله گلوله نخ را کف دست من گذاشت. به طوری که دست من به کلی مثل فلج ها شد، در همین حال به من گفت: حالا باید تمرین کنی.

پرسیدم: چرا این کار را کردید؟

گفتند: باید دست تو عادت کند که این طور بایستد و ویولون را در دست نگه نداری، بلکه باید با چانه ات نگه داری چون گذشتگان حالت صحیح نگه داری ویولون را به ما نیاموختند و ما خودمان از نواختن کمانچه با نواختن ویولون آشنا شدیم. من باید امروز طرز درست گرفتن ویولون را به تو بیاموزم، می خواهم اشتباهی که در مورد ما شد، درباره تو تکرار نشود.

این اشتباهی بزرگ است که سنگینی ویولون را با دست چپ نگه دارند، این عمل غلط است. حدود چهل درصد از قدرت فیزیکی دست نوازنده را هنگام نواختن می کاهد. نوازنده باید ویولون را زیر چانه قرار دهد و وزن آن را به وسیله عضلات چانه و گردن نگه دارد، یعنی نوازنده هنگام نواختن اگر بایستد از دو طرف، دست هایش را به بدن خود آویزان کند (مثل این که خبردار ایستاده)، ویولون سر جایش بماند و از زیر چانه او نیفتد، آن وقت است که ویولونیست می تواند از تمام قدرت دست و پنجه هایش برای نوازندگی استفاده کند.

همین متد را نیز دایی جان به شاگردان دیگرش مثل: مهدی خالدی، مجید وفادار، (که از شاگردان صبا نیز بودند) نیز آموخت.

خاطرم هست که مرا از سن پانزده سالگی نزد استاد صبا فرستادند تا در کلاس ایشان افتخار حضور داشته باشم که یکی دو سالی هم نزد مرحوم صبا کارم را ادامه دادم.

مادرم اتاق کوچکی در زیر زمین خانه برای من آماده کرده بود. صبح ها ساعت پنج، زودتر از این که اهل خانه از خواب بیدار شوند، به اتاق می رفتم و در را بر روی خودم می بستم و شروع می کردم به تمرین تا ساعت هفت و نیم که باید به مدرسه می رفتم. فاصله خانه تا مدرسه حدود ٣٠٠ متر بود که من همیشه این مسافت را می دویدم. شیفت اول مدرسه تا ساعت یازده و نیم بود (البته توجه داشته باشید که ما آن موقع هم صبح به مدرسه می رفتیم هم بعد از ظهر) به خانه بازمی گشتم. دوباره به زیر زمین رفته و شروع می کردم به ساز زدن. این کار تا ساعت دو بعد از ظهر ادامه داشت. بعد با سرعت ناهار می خوردم و به مدرسه می رفتم. عصر هم زودتر از همه خودم را به منزل می رساندم و دوباره سراغ ساز می رفتم.

یادم هست که همسایه ها به مادرم معترض شده بودند، می گفتند: پسر شما خواب و استراحت را از ما گرفته است. از پنج صبح تا نیمه شب ساز می زند... اگر جلوی او را نگیرید، می رویم و از شما شکایت می کنیم.

چند بار هم بیمار شدم. ساعت طولانی به زیر زمین رفتن و در را به روی خود بستن از خواب و خوراک کاستن و... به سلامتی من خیلی لطمه زد. به گونه ای که مادرم به شدت به من معترض شد.

به خاطر همین تمرینات من همیشه از بقیه شاگردان جلوتر بودم، به همین دلیل هم سوء تفاهم برای شاگردان ایجاد شده بود. آن ها می گفتند: چون پرویز خواهر زاده استاد است، به همین دلیل استاد به او درست تر و کامل تر درس می دهد. در حالی که این طور نبود. بارها اتفاق افتاده بود که مرحوم دایی درس من را دیرتر از بقیه می داد، بگذریم...

من به حدی پیشرفت کرده بودم که وقتی دایی مریض بود یا در رادیو بود، درس شاگردان را من می دادم و یا این که بعضی وقت ها که خوانندگانی می آمدند تا ترانه ها را یاد بگیرند، دایی می گفت: پرویز برو، این ترانه را به آن خانم یا آقای خواننده یاد بده.

 چه خاطره ای از مرحوم استاد صبا (در سال های نخستین آشنایی تان) به یاد دارید؟

 به یاد دارم، شبی مرحوم استاد ابوالحسن صبا به منزل ما آمد (ایشان هر وقت که فرصت می یافت، به دیدن حسین یا حقی می آمد.) چون منزل استاد در خیابان ظهیرالاسلام (زیر سقاخانه) قرار داشت و منزل ما در خیابان صفی علیشاه، خیلی این دو منزل به هم نزدیک بودند. هر وقت که استاد صبا سراغ دایی جان می آمد، گفتگوی آن دو استاد کم نظیر (و شاید بی نظیر)، اطراف موسیقی و فرهنگ صوتی ایران دور می زند و بعد از آن هم، سه تار می زدند و گاهی هم آرشه ای روی ویولون می کشیدند.

به هر حال آن ها دو رفیق بودند، همدل و پاکنهاد. در یکی از همین شب ها بود که دایی ام رو کرد به استاد صبا و گفت: 

  "این خواهرزاده من را که می شناسیدش، حالا که تا این حد فراگیری موسیقی و نواختن ویولون جلو آمده، دلم می خواهد که سبک و مکتب شما را هم بشناسد". 

  آن مرد محترم و بزرگوار، در نهایت خوشرویی پذیرفت و از هفته بعد من به کلاس ایشان رفتم. بعدها که به سنین بالاتر رسیدم، ارکستراسیون ، ساز شناسی و آن مسائلی را که برای یک رهبر ارکستر و یک آهنگساز لازم است، را هم آموختم. زیرا وقتی که من در سن هفده، هجده سالگی آماده برای رهبری ارکستر و ساختن آهنگ شدم، می بایست این مراحل را طی می کردم و این مسائل را بدانم. استادان اصلی من همین دو نفر بودند. ولی طبیعی است، آثار دیگران را که در دسترسم قرار می گرفت، می دیدم و بهره می بردم. ولی بیشترین توجه و اعتقادم به این دو نفر بود و تمام سعی و کوشش خود را درباره فراگیری این دو استاد به کار بردم.

روزها پس از دیگری سپری می شد تا این که برای اولین بار (در سن پانزده سالگی) به رادیو راه پیدا کردم و یک قطعه ساز تنها اجرا کردم. اما پدرم اجازه نداد که از نام فامیل صدیق پارسی استفاده کنم به همین دلیل دایی گفت: تو از این به بعد از نام فامیل یاحقی استفاده کن.

ادامه دارد....


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ | 7:43 | نویسنده : شفیعی مطهر |