وحشی بافقی مجنونی بی همدم
 
كمال الدین وحشی بافقی در سال ۹۳۹ هـ . ق در بافق كه ۲۴ فرسنگ از یزد فاصله دارد ،به دنیا آمد. وی از خاندانی متوسط و روستایی بود كه روزگار در گمنامی می گذراندند و تلاش برای معاش می كردند. برادر بزرگ تر وحشی به نام مرادی بافقی در پیشرفت شعر و شاعری وی سهم بسزایی داشت. شرف الدین علی از ادبای بزرگ آن زمان نیز استاد آن دو بود.
وحشی پس از مرگ برادرش تركیب بندی در رثای او سروده است:

یاران، رفیق هم نفس یار من كجاست
مردم زغم، برادر غمخوار من كجاست؟
یاری نماند و كار من از دست می رود
آن یار كه بود غم كار من كجاست؟
در خاك رفت گنج مرادی كه داشتیم
ما را نماند خاطر شادی كه داشتیم

وحشی در جوانی از بافق به یزد رفت و از آن جا نیز به كاشان سفر كرد و مدتی در آن جا به مكتب داری پرداخت؛ ولی پس از مدتی به یزد بازگشت و تا آخر عمر در همان جا ماندگار شد. وی برعكس شعرای آن دوره كه به هند سفر می كردند تا از نعمات شاهزادگان آن دیار نیز مستفیض شوند، به هیچ كجا سفر نكرد.

او در سن ۵۲ سالگی از جهان رخت بربست و در محله «پیر برج» شهر یزد به خاك سپرده شد. قبر وی بعدها در اثر سوانح مختلف خراب شد؛ ولی در عهد احمدشاه قاجار بنایی به یاد او در محله دیگری كه هم اكنون معروف به «مقبره وحشی» است، ساختند. وی در طول زندگی هیچ گاه در آسایش و رفاه مادی نبود و همیشه در عسرت و تنگدستی به سر می برد:

مجنون به من بی سر و پا می ماند
غمـــــخانه من به كـــــربلا می ماند
جغدی به سرای من فرود آمد و گفت:
كاین خـــــــانه به ویــرانه ما می ماند

او به قدری بلندنظر بود كه علی رغم نداری و بی كسی حتی راهی دربار شاهان صفوی نیز نشد و شعر را صرفا وسیله ای برای بیان احساسات و اندیشه های درونی خود می دانست.

دلا اندوه دشـــمن گر نخواهی
زدرویشی طلب كن پادشاهی
چه خوش گفتند ارباب فصاحت
خوشا درویشی و كنج قناعت
اکسیر عشق-وحشی بافقی
 
وحشی بنیاد همه چیز را عشق دانسته و در سراسر جهان هیچ ذره ای را خالی از این میل نیافته است:

زاصل عشق اگر جویی نشان باز
نبینی هیـــــچ میلـــی را در آغاز
اگر صد آب حــیوان خورده باشی
چو عشقی در تو نبود مرده باشی

همچنین عشق را برای زندگی لازم و ضروری و آن را حد كمال انسان دانسته است:

منادی می كند عشق از چپ و راست
كه حد هر كمال، اینجاست، اینجاست

او پیش از آن كه به دام شگفت انگیز عشق اسیر گردد، به دست خود كمند گرفتاری را بر گردن افكنده و تشنه آن سوختگی و جنون بوده است:

خوش آن روزی كه زنجیر جنون بر پای من باشد
به هر جا پا نهم از بی خودی غوغای من باشد

عشق وحشی ظاهری و ریاكارانه نیست. عشقی پاك و راستین است. قریب به اتفاق كسانی كه اشعارش را می خوانند، در اندرونشان سوز و گدازی برپا می شود. او همچنین عشق را برای بهتر زیستن كافی می دانست. وحشی مردی وارسته و از خود گذشته بود و هیچ گاه به خودستایی نپرداخت. دارای خویی پسندیده و همچنین فروتن بود و همگان را از خودخواهی و سركشی منع می كرد:

ای علم كـــــــبر برافراخته
تاج تواضــــــع زسرانداخته
خاك ره مـــــردم آزاده باش
بر صفت خاك ره افتاده باش

با روشن بینی خاص خود به جهانیان می نگریسته و دورویان و ریاكاران را سرزنش می كرده است:

داد از این دیده هــای ظاهربین
ریش و دستار و وضع شاعربین

وحشی گوشه گیر و از داشتن همسر و فرزند نیز محروم بود و شاید هم به دلیل تنگدستی و فقر نتوانست ازدواج كند و تنها با دلبران پنداری خویش زندگی می كرد:

یك همدم و هم نفس ندارم
می میرم و هیچ كس ندارم
گویند بگیر دامــــــــــن وصل
می خواهم و دسترس ندارم
***
شاعـــر قانعــــم مجرد گرد
از همه چیز و همه كس فرد

ارزش سخن وحشی در آن است كه مضمون ها و نكته های دقیق و همچنین احساسات و عواطف گرمش كه سرشار از صداقت و راستی بوده را با نوپردازی و ساده سرایی در شعر فارسی بنیاد گذاشته است:

طرح نوی در سخن انداختم
طرح سخن نوع دگر ساختم

دیوان كلیاتش متجاوز از نه هزار بیت اعم از: غزلیات، ترجیعات، تركیبات، مثنوی، قصیده، رباعی و غیره می باشد.

تركیب بندهای وحشی جایگاهی بس بلند در شعر غنایی فارسی دارد و آن را می توان از بهترین نمونه های مكتب وقوع به شمار آورد كه شاعر در آن به روشنی و در كمال زیبایی عشقی كه بین او و معشوق پدیدار گشته را می سراید. نمونه كوتاهی از تركیب بند شرح پریشانی كه اكثرا آن را زمزمه می كنند شهرت زیادی دارد.

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رســـوایی من شــــهرت زیبــــایی او
بس كه دادم همه جا شــــرح دلارایی او
شهر پر گشت زغــــــوغای تماشایی او
این زمان عاشــــق سرگشته فراوان دارد
كی سر برگ من بی سـر و سامان دارد

ساقی نامه او كه به شكل ترجیع بند سروده از شاهكارهای شعر دری به شمار می رود كه بعدها مورد استقبال زیادی قرار گرفت:

دیری است كه ما معتــــــكف دیر مـــــــغانیم
رندیــــــــم و خـــراباتی و فارغ زجـــــــــهانیم
هوشیار شود هر كه در این میكده مست است
اما دگـــــــرانند چــــــــــــنین ما نه چُــــــنانیم
ما گوشه نشــــــینان خرابات الســـــــــــــتیم
تا بوی می یی هست در این میكده مســـتیم

غزلیات وحشی كه در بیان احساسات عاشقانه پرشور او در نهایت جذابیت و شیدایی است نیز میان خاص و عام مشهور است:

عاشــــق یك رنگ را یار وفادار نیــــست
بنده شایسته نیست ورنه خریدار هست
لازمه عاشـقی است رفتی و دیدن زدور
ورنه ز نزدیك هم رخصت دیدار هــــــست
وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباش
شكر كه جــــان تو را طـــــاقت آزار هست
وحشی سه مثنوی بلند دارد كه «ناظر و منظور» به تقلید از خسرو شیرین نظامی سروده شده و شامل حكایاتی زیبا و دلنشین است:

ایا مدهوش جام خواب غفلت
فكنده رخت در گرداب غفلت
از این خواب پریشان سربرآور
سری در جمع بیــداران درآور
در این عالی مــقام پرغرایب
ببین بیداری چشـــم كواكب

مثنوی «خلد برین» كه به پیروی از مخزن الاسرار نظامی سروده شده است، شامل پند و اندرزهای متعددی می باشد:

رســم وفا از همه یاری مجوی
زادن گل از همه خاری مجوی
مس اگر از هر علفی زر شدی
نرخ زر و خــــاك برابر شــــدی
در همه بحری درّ یكدانه نیست
گنج به هر خـــانه ویرانه نیست

وحشی، مثنوی «فرهاد و شیرین» را به تقلید از خسروشیرین نظامی سرود، اما عمرش كفاف نداد كه آن را به اتمام برساند؛ به همین دلیل وصال شیرازی پس از ۵۲۰ سال ۱۲۵۱بیت بدان افزود و آن را كامل كرد. بعد از آن نیز صابر شیرازی ۳۰۴ بیت بر آن افزوده است. این مثنوی یكی از بهترین و زیباترین آثار وحشی می باشد كه در شعر فارسی كم نظیر است.

صفات عشـــق را اندازه ای نیست
كما كز عشق حرف تازه ای نیست
ز كوی عشـــق اگر آید نســــیمی
شود هر گلخــــنی باغ نعیــــــمی
***
ز هر جا حســــــن بیــرون می نهد پای
رخی از عشق هست آن جا زمین سای
نیــــــازی هست هر جا هـــــست نازی
نباشـــــد ناز اگـــــــــــر نبــــــود نیازی

او همچنین در قصایدش به مدح پیامبر اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع) هم پرداخته است:

تو آن براق سواری كه در شب اسرار
گذشــــــته ای ز بیابان لامكان چالاك

و در مدح حضرت علی (ع):

دل سخت عدو خون می شود از تاب شمشیرش
شعاع مهر سازد سنــــگ را لعل بدخشــــــــانی
و در رثای حضرت فاطمه علیها السلام:
ماتم فرزند پیغمبر بود بر جمله فرض
گر یزیدی ســــیرتی را نداند گو بدان
رفته زهرا عصمتی در خلوت آل رسول
كامده آل علی از فرقـــــت او در فغان
مشهورترین اثر او ترکیب بند شرح پریشانی است که بخش هایی از آن را در ادامه می خوانیم.
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنـــــــهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفتــگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این قصه’ جانسوز نگفتن تا کی ؟
سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟

روزگاری من و دل ساکن کويی بودیم
ساکن کوی بت عـــربده جويی بودیم
عقل و دین باخته ، دیوانه’ رويی بودیم
بسته’ سلسله’ سلسله مويی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جـــــــمله که هستند نبود


نرگس غمزه زنش ، این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش ، هیـــــچ گرفتار نداشت
این همه مشـــــتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هــــــــیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شــــــــدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او
داد رسوايی من ، شــــــــهرت زیبايی او
بس که دادم هــــمه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغـــــای تماشايی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهـــــم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشــــم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر ، بوســـــه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هســــــــــتم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کــــهن هر دو یکی است
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است
نغمـه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه’ مرغ خــــوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چنـــــــد روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخســـــــار دگر باشم به
مرغ خوش نغمـــه’ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چــــــمن ممتازش

آن که بر جانـم از او دم به دم آزاری هست
می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بنــــــــدگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشـــه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همـــچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه’ درد بریـــــــدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مــرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و ســر کوی دلارای دگر
با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپنــدار که مـــــهر از دل محزون نرود
آتش عشــــق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چنـــــــد کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پســــر چند به کـــام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیـــــش مدام دگــــــــرانت بینم
ساقی مجـــــلس عـــام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوس ها که ندارند ، هوســـناکی چند

یار این طـــــایفه’ خــــــــــانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حـــــــریفان دغــــــل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کـــاری است مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عـیب شماران هستند
سیــــــنه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو ســـــــینه فکاران هستند
غرض این است که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قـــــفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامــــــــت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کــوی تو رفت
با دل پر گله از نا خـــوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فــــراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

سنگ مرمرین قبری كه گم شد
 
قبر وحشی بافقی در محله پیر برج یزد برابر شاهزاده فاضل بوده و تازگی هاً در خیابان واقع شده است و قبر او در یزد به سنگ مرمر شناخته می‌شده و اكنون اثری از او نیست و غزلی از خود او بر روی آن منقوش شده بود. كردیم نامــــزد به تو بود و نبود خویش 
گشتیم هیچ كاره به ملك وجود خویش 
 مى‏گویند وى در همان محله پیر بُرج و كوچه روبه‏روى شاهزاده فاضل كه اكنون معروف به كوچه آروك (اهرك) است، زندگى مي‏كرده است.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ | 12:15 | نویسنده : شفیعی مطهر |