پيامبر اكرم (ع) و احترام ويژه به بزرگ زاده

 
حاتم طايى از بزرگان عرب و مردى بسيار با سخاوت و بلند نظر و با مردم مهربان بود .
او روزى يك شتر طبخ مى كرد تا هر كس از هر كجا برسد، از سفره كريمانه اش بهره مند شود . اين كار را از صميم قلب و نيتى خالصانه انجام مى داد . حاتم پيش از آن كه محضر نورانى و پربركت پيامبر اسلام (ص) را درك كند، از دنيا رفت .
پس از او رياست قبيله و عشيره اش به فرزندش ، عدى رسيد . عدى در بذل و بخشش و سخاوت آيينه پدر بود .
مى گويند : روزى شخصى از او صد درهم خواست ، گفت : به خدا سوگند ! اين مقدار درهم بسيار ناچيز است تا بيشتر نخواهى نمى پردازم !
وقتى شاعرى به او گفت : تو را مدح گفته ام ، گفت : صبر كن آنچه مى خواهى به تو بپردازم، سپس مديحه را بخوان .
سال نهم هجرت ، پيامبر (ص) گروهى را به سرپرستى اميرمؤمنان (ع) به قبيله طى فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند . آنان بدون تحقيق از فرستادگان پيامبر (ص) كه براى چه هدفى آمده اند، با مؤمنان جنگيدند و در آن جنگ شكست خوردند .
بسيارى از افراد قبيله همراه با غنائم قابل توجهى به اسارت در آمدند . عدى كه كيش نصرانى داشت، به شام گريخت، ولى خواهرش به نام سَفّانه اسير شد .
پيامبر (ص) براى تعيين تكليف اسيران به مسجد آمد . دختر حاتم از جاى برخاسته ، گفت : 
  يا رسول اللّه ! پدرم از دنيا رفته ، سرپرستم كه برادر من است، به شام گريخته ، بر من به آزادى من منت گذار .
حضرت رسول (ص) فرمان داد لباس قابل توجهى به او دادند و وى را با احترام به شام فرستاد .
عدى از ديدن خواهر با آن همه عزت و احترام شگفت زده شد . جريان كار را از او جويا گرديد ، خواهر هنگامى كه برخورد كريمانه پيامبر (ص) را به عدى گفت ، عدى پرسيد : تكليف ما با او چيست ؟ پاسخ داد : صلاح در اين است كه هرچه زودتر نزد او بروى ، اگر پيامبر باشد ، افتخار ، در ايمان آوردن به اوست و اگر پادشاه باشد، به عزت مى رسى .
عدى به سرعت حركت كرد و در مدينه در ميان مسجد ، خود را به پيامبر (ص)معرفى نمود ، حضرت او را به خانه دعوت كرد .
در هنگام عبور به سوى خانه، پيرزنى به پيامبر (ص) رسيده ، حاجت خود را اظهار داشت و با زياده گويى و پُر حرفى پيامبر (ص) را ايستاده نگاه داشت، پيامبر (ص) هم با كمال حوصله و بردبارى به همه سخنان او گوش داد ! عدى نزد خود گفت : 
  اين راه و رسم پادشاهان نيست كه با حاجتمندى به اين صورت برخورد كنند .
هنگامى كه به خانه رسيدند ، حضرت عدى را روى گليم نشانيد و خود در برابرش روى زمين نشست ، عدى گفت : براى من ناگوار است كه من روى گليم بنشينم و شما روى زمين باشيد، حضرت فرمود : تو ميهمان مايى ! سپس فرمود : از اين كه مؤمن به اسلام نمى شوى، آيا به خاطر فقر و تهى دستى ما و دشمنان فراوان ماست ؟ بى ترديد دنيا اين گونه نمى ماند . عدى با كمال رغبت ايمان آورد ، و پس از پيامبر (ص) از اهل بيت (ع) دفاع كرد و تا پايان عمر ثابت قدم ماند .
او در جنگ جمل و صفين و نهروان در ركاب اميرالمؤمنين (ع) براى خدا شمشير زد ، در جنگ جمل يك چشم خود را از دست داد و سه فرزندش ( طريف و طارف و طرفه ) در نبرد جبهه حق عليه باطل به شرف شهادت رسيدند.
راسخون

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه دوم بهمن ۱۳۹۰ | 7:16 | نویسنده : شفیعی مطهر |