احسان نراقي روشنگري كه خاموش شد

احسان نراقی نویسنده و پژوهشگر، جامعه شناس و فعال اجتماعی به بیش از شش دهه حضور موثر در صحنه جامعه ایران، از دور و نزدیک، در کلاس درس و تحقیق یا زندان، پایان داد.
برای بیشتر کسانی که وی را از دور می شناختند، نراقی یک مدعی روشنفکری، فرصت طلب و بی پرنسیب بود؛ اما برای آنانی که با وی برخوردی داشتند، یک جامعه شناس عملگرا، فایده بخش، مصلحت اندیش و یک خیرخواه حرفه ای بود.
نراقی نوه ملااحمد نراقی عارف و مجتهد کاشانی و نواده ملامهدی فاضل نراقی عالمی دیگر از همان خطه بود. او به روایتی در سال ۱۳۰۵ و در به روایتی دیگر، دو سال زودتر از آن، در تهران به دنیا آمد. به گفته خودش بنا به مصلحت دید پدر برای تحصیل رفت فرنگ، تا بتواند برگردد و به مردم ایران خدمتی برساند.
سال ها بعد در یک سخنرانی شکایت کرد که نسل های پیشین از محمدعلی فروغی، غلامحسین رهنما تا محمدباقر هوشیار، محسن هشترودی و غلامحسین صدیقی کسانی بودند که معارف را در غرب آموختند و بلافاصله بعد از بازگشت کوشیدند تا آموخته های خود را با فرهنگ ملی ممزوج کنند و ارتباط دهند، اما در سال های بعد از جنگ دوم بی اعتنائی شدیدی به فرهنگ ملی دیده می شود.
تاکید بر فرهنگ ملی وقتی در پشتکار ذاتی و هوشمندی های وی ضرب شد، یکی از وجوه شخصیت او شد. وجه پررنگ تر شخصیتش اما خیرخواهی بود. می گفت این را از پدر و از آیت الله کاشانی آموخته است که هر دو اعتقاد داشتند تو نیکی میکن و در دجله انداز.
سومین بارزه احسان نراقی این بود که از وقتی در میانه دهه بیست عمر، جامعه شناسی و مصلحت اندیشی و آشتی طلبی را راهکار آدمیان شناخت، دیگر هیچ فرصتی را از دست نداد. هیچ مشکلی را ندید و چنان که مخالفانش می گویند هیچ پرنسیبی هم نپذیرفت.
وقتی می خواست
در پنجاه سال گذشته، در میان کسانی که مصدر کاری هر چند کوچک در ایران بودند، از شاه و وزیر، رییس جمهور، وزیران، تیمساران، روزنامه نگاران، هنرمندان، روشنفکران، صنعتگران و بازرگانان کمتر کسی است که خاطره ای مستقیم یا غیرمستقیم از مردی نداشته باشند که در جوانی خوش سیما و کمی فربه، خوش لباس و خوش کلام بود. تک زبانی حرف می زد، پر می گفت، مصلحت اندیش و مصلح بود، و در هر آدمی چیزی کشف می کرد که به درد کس دیگر می خورد.
به اندازه ای که بیش از آن متصور نبود بر زمانه خود اثر گذاشت. کسانی که بدش گفتند و بدش خواندند، وقتی پای نیاز پیش می آمد و به خدماتش محتاج می شدند، با کسی روبه رو می شدند که انگار سال هاست خواسته است چنان کند و وظیفه دار بوده است. و وقتی تصمیم می گرفت کاری کند، زمین را به آسمان می دوخت و از هیچ معامله با هیچ اهریمنی ابا نداشت.
از جوانی بلندپرواز بود. هنوز به سی سالگی نرسیده می خواست دکتر مصدق را به آیت الله کاشانی بدوزد، در سال های بعد کوشید تا سران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مخالف رژیم شاه را به وطن برساند، چنان به سرلشکر فتح الله پاکروان – در زمان ریاست وی بر ساواک – نزدیک شد که از بودجه سازمان اطلاعات و امنیت کشور سهمی به تحقیقات اجتماعی اختصاص یافت.
در خارج از ایران هم همین اندازه بلند می پرید. با سه مدیرکل یونسکو چنان نزدیک بود که همه او را در ماندگاریشان موثر خواندند. فقط فدریکو مایور، روشنفکر اسپانیولی نبود که یک بار گفت من هیچ کاری نکردم، همه کار را احسان کرد، زمانی که دید انقلاب شده می خواست شاگرد سابقش [ابوالحسن بنی صدر] را به ریاست جمهوری برساند. وقتی در زندان بود، می خواست فرزندان اسدالله لاجوردی را به فرانسه بفرستد برای تحصیل، در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه فعال برای انتخاب فرانسوا میتران شرکت داشت.
از ژان پل سارتر تا همینگوی، از ماسینیون تا گورباچف، بورخس تا رژی دبره همپالگی چه گوارا، کوئن بندیکت رهبر دانشجویان مه ۱۹۶۸ فرانسه، با طیفی از بزرگ ترین و موثرترین نام های زمان خود همسخن شد و همه جا خود را ایرانی معرفی کرد و ایرانی بود و اهل کاشان.
یک سری نام کاشانی داشت که به مقتضای موقع و علاقه مخاطب از آن ها کمک می گرفت. از گلاب قمصر کاشان تا قرارداد پاریس و میرزا فرخ خان امین الدوله، ملای نراقی و آیت الله کاشانی یا سهراب سپهری، فرخ غفاری و مهندس محلوجی.

وقتی بهار اروپای شرقی گل داد و با سقوط بلوک شرق نسیم آزادی وزیدن گرفت و جهان به جشن برخاست، یونسکو در صدد برآمد با انتشار یک شماره مخصوص از مجله بین المللی و چند زبانه کوریه [در ایران پیام یونسکو]، نقش خود و نقش فرهنگ سازان را نشان دهد. سردبیری این نشریه به احسان نراقی سپرده شد. گفت هرگز روزنامه نگاری نکرده ام، اما آن شماره ماندگار که سرمقاله اش نوشته اوست با نویسندگانی مانند گورباچف، برنار کوشنر، اسقف توتو، مارکز و ده ها نام بزرگ جهانی، میزان ارتباط و ذوق نراقی مشخص شد و این را مدیرکل یونسکو در همان ویژه نامه نوشت.
نیم رخ نراقی
او عاشق ایران بود، اما نه وطن پرست، مردم ایران را دوست می داشت و هر چه آموخت هم جز برای سعادت آن ها نمی خواست. اما فرانسوی ها در معتبرترین دانشگاه خود راهش دادند، زمینه کار علمی و تحقیقاتش را فراهم آوردند و در روزگاری سخت پناهش دادند و همواره عزیزش داشتند. اما او همچنان خود را اهل کاشان شناخت و هر چه در چنته داشت، به هر بهانه نثار مردم ایران کرد. هر جا که بود.
احسان نراقی حتی زمانی که مشاور دبیرکل یونسکو بود و یا به سرپرستی پروژه تحقیقاتی جوانان در جهان مامور شد، نگاهش را از مردم ایران برنداشت و همواره خود را ایرانی شناخت و در زمانی که جامعه به سرعت به سوی مدرنیزم در حرکت بود ،به مخالفت با "مدرنیزم" و دلبستگی بیش از اندازه به غرب پرداخت.
چند کتاب نوشت، خود "آن چه خود داشت"، "طمع خام" و غربت غرب" را نوشت که با انتقاد شدید روشنفکران لیبرال و چپ گرای ایرانی روبه رو شد. یکی می گفت "غربزدگی" را او به جلال آل احمد توصیه کرد، اما بعد از جمله منتقدانش شد.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)