عیدانه رنانی و پاسخ دکتر سروش



دکتر رنانی می گوید :
چند سالی است که در یکی دو باری که در هر سال به دکتر سروش ایمیل می زنم تشویق و توصیه و درخواست می کنم که عزم وطن کنند و البته تصمیم بگیرند اندکی زبان قلم را در حوزه سیاست در کام کشند و با برخی ناملایمات بسازند، اما در وطن و حلقه یاران و دوستداران باشند، که نفس یاران، اندیشه و اراده را گرم می کند. 

امسال (نوروز ۱۳۹۴) نیز به رسم همه ساله خواستم پیامی برای تبریک نوروز بفرستم و مترصد بودم که باز متنی مشوقانه برای ترغیب ایشان به بازگشت بنویسم. به همین خاطر تفالی به دیوان شمس زدم و البته غزلی که آمد مرا از نوشتن هر متنی بی نیاز کرد. 

عین آن غزل را برای دکتر سروش فرستادم و یکی دو روز بعد هم ایشان در پاسخ به سلام عیدانه من غزلی از شیخ اجل را ارسال فرمودند. 

هر دو پیام را در زیر می آورم:

سلام عیدانه رنانی به دکتر سروش:  


سلام بر حضرت استاد! عید شما مبارک. در محضر حضرت مولانا بودم، فرمود:

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی؟
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی؟


صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی!


گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمی‌دانی در پنجه  ره دانی


بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی


ای از دل و جان رسته ، دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته، بازآ که زِ بازانی


هم آبی و هم جویی، هم آب همی‌جویی
هم شیر و هم آهویی، هم بهتر از ایشانی


چند است ز تو تا جان؟ تو طرفه تری یا جان؟
آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی؟


نور قمری در شب ، قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب، اعجوبه ربانی؟


هر دم ز تو زیب و فرّ، از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوش تر، خوش بدهی و بستانی


از عشق تو جان بردن، وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن ، سرچشمه حیوانی

پاسخ دکتر سروش به رنانی:


استاد محترم! عیدتان مبارک و کامتان شیرین باد.

آن را که جای نیست، همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست


بی‌خانمان که هیچ ندارد به جز خدای
او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست


مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
چندان که می‌رود، همه ملک خدای اوست


آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست


کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند
عارف، بلا، که راحت او در بلای اوست


عاشق که بر مشاهده‌ دوست دست یافت
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست


بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست


هر آدمی که کشته‌ شمشیر عشق شد
گو غم مخور که ملک ابد خون بهای اوست


از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ | 18:52 | نویسنده : شفیعی مطهر |