روزی به کریم خان زند گفتند،یک فردی یک هفته است می خواهد شما را ببیند و مدام گریه می کند . کریم خان آن شخص را به حضور طلبید،ولی آن شخص بشدت گریه می کرد و نمی توانست حرف بزند.
کریم خان گفت: "وقتی گریه هایش تمام شد، بیارین پیش من" .
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت و گفت:
قربان ! من کور مادر زاد بودم، به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از او گرفتم .
شاه دستور داد : سریع چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد !
اطرافیان به شاه گفتند: قربان این شفا گرفته پدر شماست .ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت:پدر من یک خر دزد بود! من نمی دانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم .پدر من جه چور می تواند شفا دهنده باشد ؟! اگر به این افراد متملق بها بدین .دین و دنیای تان را به تباهی می کشند!
@erfan_nab
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)