مست شکسته داند، قدر شکسته نوشی!
🌱🌱🌱

بسم الله الرحمن الرحیم

از این سموم که بر طَرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ یاسمنی
به صبر کوش تو ای دل که حقّ رها نکند
چنین  عزیز  نگینی،  به دستِ  اهرمنی

بیستم فروردین 96، عدل می رسم به 58 سالگی؛ و می بینم اتفاقاٌ چندان زود نگذشت؛  بلکه دیر گذشت؛  گویی قرن ها بر من گذشته است!
وقتی نگاه به گذشته می اندازم ،می بینم از سال 64 که در «خراسان» شروع شد، این قلم را 32 سال است که فرو ننهاده ام، البته در فرازها و فرودها.  گاه دل می نوشته ام ؛ و گاه شب؛  گاه سخن می گفته ام؛ و گاه سکوت.  پس از خراسان که در آن، و نیز در کیهان، کودتا شده بود، «رفتم از شهر خیالات سبک بیرون»، به حاشیه و کنارۀ همین شهر، در همین «رباط طرق»، و با برادرم کارگاهی به راه انداختم تا نان در آهن بزنم و مُشت در پیش فرومایگان نگشایم؛  و اگر نه «آن قیمتی لفظ دُرِّ دری»، دستِ کم همان اباطیل که سر می انداختم را، نفروشم به بهای لقمه ای نان، که گاه در خون کسان می بایست زدن؛ که المنّة لِله،  نزدم، در دشوارترین روزها؛ و حضرت رحمانم نگاه داشت؛ که می دانم مرا نیز چون دیگر بندگان، دوست می داشت.
در همان کارگاه مشغول بودم و آغشته به روغن موتور و گازوئیل و اسید که «جوادی حصار» زنگ زد و با مجتبی سادات آمدند که مجوّز «توس» را گرفته ایم و بیا تا طرحی نو دراندازیم و سقف را سخت بشکافیم.
واقعاٌ برایم سخت بود؛ چه زحمت ها که نکشیده و چه رنج ها که نبرده بودم تا آن آلونک کارگاهی بر پا شده بود؛  اما گویی مولوی قمار را برای مجنونانی چون من نیز تصویر کرده بود که 

خُنُک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الّا، هوس قمار دیگر!
چوب حرّاج  زدم به کارگاه و  آواره وار  و در عُسرت تمام رخت کشیدم با توس از زیرزمینی به خانه ای  و از آنجا به کاشانه ای در نبش ابوذر پنج و فقط خدا می داند در آن روزگاران بر این «بچّه حاجی» که با نداری بیگانه بود، چه گذشت در آن سال های سخت، وقتی که حتّی خانه ام را به فروش نهادم تا با دست پُر از شرم به خانه نروم ؛ و همسرِ بردبار و فرزندان پلکانی ام را بیش از آن نرنجانم.
کابوس اقتصادی توس، پس از هشت سال به سرانجام آمد، وقتی توس به تهران و به ایلغار قاضی مرتضوی رفت؛  و همین باعث شد تا بار دیگر به آغوش آهن و چرخ دنده فرو شوم؛  و براستی که چه موهبتی!
و پس از آن بود که هر از چند، از نشریه ای به نشریه ای رخت کشیدم؛  از آوای هامون بگیر «تا ا ا ا ا ا» اترک؛  و در این میان چه خشکی ها و تری ها که مرا نخراشید و نَشُست!
باری؛ نمی دانم روزی روزگاری، خواهم توانست شمّه ای از آنچه در این ثلث قرن در اینجا و آنجا نوشته و نهاده ام  و سوک و سرورهایش را منتشر کنم، یا نه؛  اما الحمد لله، این فضای مجازی گویی دارد به داد این بی کسِ هماره در هراس از عَسَس نیز، می رسد.
در این سال ها که دارد می گذرد، فرزندان نسبی و سببی ام مرا حروف چینی آموختند و نیز کار با کامپیوتر؛ در همین اندازه که چیزی بنویسم و در جایی نگاه دارم و پس از لیت و لعل بسیار بگذارم در صفحاتی و محافلی؛  و راستش را بخواهید چنین با دیگران سخن گفتن، مرا می آزارد؛  یعنی خود را و کاغذهایم را نوعی بار تلقّی می کردم و می کنم بر دوشِ مخاطبی که البته حق دارد نگاشته های چون من را نخواهد و نبیند و نخواند؛  لذا از دوستان و رفقای همدل و هم اندیش خواستم تا این ساختمان کوچک را از «تار و موج» برآورند تا در آن بِتَنَم و سباحت کنم.  و همین جا به یاد آوردم آن بیت از «سایه» را، که دریغ است اگر نیاورم :

در بحر ما هر آینه جز بیم غرق نیست
آن به کزین میانه بگیری کناره ای!

بگذرم؛  بنا دارم در این صفحۀ ویژه، مطالب گذشته را بتدریج و تأنّی بگذارم؛  و نیز مطالب جدید را؛  و بدین ترتیب از حسِّ آزارندۀ تحمیل شدگی بکاهم؛  و از عزیزم «روح ا... قاسم زاده» بخواهم  ترتیبی دهد تا نقدهای خوانندگان را نیز ببینم و صفحه در واقع ترکیبی گاهواره ای باشد از منولوگ و دیالوگ های شکسته بسته!   که:

در بزمِ می فروشی، جامی شکسته دیدم
گفتم بدین شکسته، چون باده می فروشی؟
خندید و گفت زین جام، جز عاشقان ننوشند
مست شکسته داند، قدر شکسته نوشی!


ناصر آملی. 13 اسفند 95

@NaserAmoli


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۵ | 10:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |