سوال: دکتر مصدق در گردش امور و مسائل اجرایی جاری چقدر تقید و وسواس شرعی داشت؟
نصرت الله خازنی: قسم او همیشه این بود" به حق خدا ". خانم ایشان بسیار مذهبی بود. دو تا یتیم از بچه های احمد آباد همیشه در خانه اش بود و این ها را بزرگ کرد. مصدق مقید بود. در درستی و پاکی و راستی و راستگویی و آقا آدم بی نظیری بود. یک کلمه دروغ از دهانش در نمی آمد، یک وعده حرام نمی گفت. اگر دو نفر با هم اختلاف داشتند، فکر نمی کرد که یکی پیشخدمت است و یک وزیر. تنها به قاضی نمی رفت. اول رسیدگی می کرد. یک اتفاقی را مثال بزنم. سرتان درد نمی گیرد ؟
سوال: اصلا" برای همین آمده ام.
نصرت الله خازنی: یک از کارهای من در نخست وزیری این بود که اخبار را جمع می کردم. اخباری که اتفاق می افتاد، جمع می کردم و آن ها را تکثیر می کردم و در اتاق افسر نگهبان می گذاشتم که هر خبرنگاری که می آید، این خبر ها را بر دارد. چون از جهت امنیتی نمی توانستیم همه خبرنگارها را در خانه راه بدهم. مرحوم دکتر فاطمی که مدیر روزنامه باخترامروز بود، یک روز به آقای دکتر مصدق گفته بود که آقای خازنی اخبار مهم را به دختر خاله اش خانم دکتر مصباح زاده ( مدیر روزنامه کیهان) می دهد. آقای دکتر مصدق به من تلفن کرد و گفت تشریف بیاورید بالا، رفتم و دیدم آقای دکتر فاطمی نشسته و آقای مصدق هم سر جای خودشان اند.
مصدق گفت: آقای فاطمی این حرفی را که راجع به آقای خازنی زدید، دوباره تکرار کنید.
آقای دکتر فاطمی گفتند: چون آقای خازنی دختر خاله اش خانم دکتر مصباح زاده است، اخبار مهم را به آن ها می دهد و به روزنامه باختر امروز نمی دهد.
من برای این که خونسردی خودم را حفظ کرده باشم و در عین حال به چنین اتهامی بی اعتنا باشم ،گفتم :
جناب آقای دکتر، از آقای دکتر فاطمی سوال بفرمایید که کدام مورد بوده است.
مصدق گفت: فاطمی جواب بده.
فاطمی یک مرتبه گفت: اجازه می دهید از سعید فاطمی بپرسم؟
مصدق با عصبانیت گفت: نه. لازم نیست. حالا تازه می خواهی بپرسی.
بعد رو کرد به من گفت: آقای خازنی صحبتی داری؟
من گفتم :آقای دکتر مصدق، این کار اصلا" امکان پذیر نیست. خودتان به من فرموده اید که امنیت جان من به عهده توست. من با رفت و آمد خبرنگار و... نمی توانم این خانه را شلوغ کنم. من اخبار را خلاصه و تکثیر می کنم و در گیشه ی افسر نگهبان در خیابان کاخ می گذارم .خبرنگار می آید اخبار را برمی دارد. حتی اگر یک عابر هم بخواهد بر دارد، می تواند بر دارد. اگر راهی بهتر از این دارید، به من بفرمایید.
او گفت: کار خوبی می کنید، همان راه را ادامه بدهید.
مصدق از دوران جوانی به درستکاری مقید بود. قناتی بود به نام شاهک که سه دانگ آن متعلق به شوهر خاله ام بود و سه دانگش هم مال خانم نجم السلطنه مادرآقای دکتر مصدق. شوهر خاله من که پسر عموی مادرم هم بود ،خیلی ثروتمند بود، اسمش حاج آقا اناری بود. همه باغ اناری معروف متعلق به خودشان بود. خیلی ثروت داشت. خلاصه خانم نجم السلطنه به حسین آقا اناری می گوید که:
حاج آقا، مال مشاع به درد نمی خورد، یا سه دانگ را به من بفروش یا سه دانگ مرا بخر.
حاج حسین آقا می گوید :خانم، هر جوری که میل شماست، می خواهی بخری یا بفروشی اختیار با شماست.
بالاخره نتیجه صحبت این ها به اینجا منتهی می شود که خود خانم نجم السلطنه آنجا را قیمت کند و سه دانگ حاج حسین آقا را هم بخرد که مالک شش دانگ قنات شاهک بشود. چند روزی از این قضیه می گذرد. آن موقع آقای دکتر مصدق جوان بوده با کالسکه خودش می رود نزد حاج آقا اناری پیشخدمت حاج حسین اناری خبر می دهد که آقای مصدق آمده اند. می گوید تشریف بیاورند. فوری ایشان را به تالار هدایت می کنند. خانه هم خیلی مجلل بوده است. الان جزء میراث فرهنگی است. آقای حاج حسین آقا استقبال می کند و می نشینند و شربتی هم می آورند. می پرسد که: مسئله چیست؟
مصدق می گوید :حاج حسین آقا، حقیقت این است که که من کارشناس های خبره تر و بهتری انتخاب کرده ام که گفته اند شما قنات را در حدود ۳ هزار تومان ارزان تر فروخته اید. من مابه التفاوت آن را که سه هزار تومان است، آورده ام که خدمت سرکار بدهم.
حاج حسین آقا می گوید: آقای مصدق، من که صغیر نیستم .در واقع خداوند خیلی به من بخشیده و ۳ هزار تومان برایم مطرح نیست، من با رضا و رغبت این کار را کرده ام .حاضر نیسستم این ۳ هزار تومان را بپذیرم.
دکتر مصدق هم گفته بود: " اگر این ۳ هزار تومان را نگیری، من از اینجا نمی روم."
بالاخره بعد از اصرار خیلی زیاد حاج حسین آقا می گوید که :
من هم نمی پذیرم و راه حل این است که شما این ۳ هزار تومان را به یک مؤسسه خیریه ببخشید.
مصدق می گوید: من استدعا می کنم که این زحمت را خودت قبول کن.
به هر حال ۳ هزار تومان را به حاج حسین آقا می دهد. حاج حسین آقا هم این پول را به دارالمجانین می فرستد که وضعشان خیلی خراب بوده است.
مصدق در راستی امانتداری تا این حد مقید بود.
ادامه دارد...
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)