گفت‌وگو با آقای نصرت الله خازنی 

 

رئیس دفتر نخست وزیری حکومت ملی دکتر مصدق/10


‫سوال: حساب خرج ها را دارید؟


‫نصرت الله خازنی: در ذهنم هست، مصدق هنگام کودتا بدهکار بود. یکی به خواهر آقای پرفسور عدل بدهکار بود (خانم شمس فر که هنوز هم زنده است)، یکی هم به یک وکیل عدلیه ای بدهکار بود که وکالت نمی کرد، اما وکیل بود. این بود که وقتی کودتای ۲۸ مرداد شد، دکترمصدق حقیقتا" هیچ نداشت. پارک را هم که فروختند به قرض هایش دادند. مثلا اگر جناب عالی نامه می نوشتی، نوشته اش می برید و کاغذ سفید را دست من می داد و می گفت مبادا نفله بشود، مال دولت است و این ارز دولتی است. 

قضیه ای یادم آمد. یک روز ایشان تب کرد و مریض شد. اتفاقا" روز جمعه هم بود. دکتر غلامحسین خان هم به شمال رفته بود. یک پزشک ارمنی بود که خیلی آدم شریفی بود. من دنبال وی فرستادم که بیاید معاینه کند. 

پزشک گفت: آقای خازنی، آقای دکتر چیزیشان نیست، گرما زده شده اند، چون سقف خانه اش شیروانی است. اتاق گرم است. حتی مدتی که مشغول معاینه اش بودم، گرما مرا اذیت کرد. این فقط گرما زدگی است. اگر یک کولر گازی توی اتاقشان بگذارید، حالشان خوب می شود و بلند می شوند. ارباب رجوع هم راحت هستند.

من خودم در اندرونی کولر گازی نداشتم. زندگی مصدق فوق العاده ساده بود. در منزل ما هم کولر نداشتند که از آن ها قرض کنم و به منزل اقای دکتر مصدق بیاورم. در تهران کولر گازی دو نمایندگی داشت؛ یکی کاریر و یکی وستینگهاوس. کسی را فرستادم که یک کولر از آن ها بخرد. گفتند در گمرگ خرمشهر است تا ترخیص کنیم و به تهران بیاوریم، یک هفته طول می کشد. من گفتم که نمی شود تا یک هفته صبر کنیم. هی پرس و جو کردیم که آقای فلانی کولر گازی داری یانه ؟ از این و از آن پرسیدم تا مهندس حق شناس که وزیر راه بود، گفت اتاق من در شمس العماره یک کولر گازی دارد که اساسا" کار نکرده است. برای این که شمس العماره تابستان ها خنک است، زمستان هم گرم. چون از خشت ساخته شده و این کولر را من می دهم باز کنند و بیاورند و اینجا بگذارند. گفتم مستلزم خرابی نیست ؟ گفت نه، قابی درست کرده اند و گذاشته اند و در می آوریم کاری ندارد. چون مصدق یک دفعه فرموده بود که حتی یک چوب کبریت از مال دولت نباید توی خانه من باشد و این اولتیماتوم را از همان روزهای اول به من و به همه و حتی به پیشخدمت خودش داده بود. من به مش مهدی گفتم: 

کولر را که آوردند، اگر آقا پرسید از کجا آوردند؟ بگو من خبر ندارم. 

و راستی هم نمی دانست از کجا آوردند. مصدق هی از من پرسید که این کولر را از کجا آوردید؟ می گفتم دکتر گفته. جواب درستی نمی دادم. بالاخره آنقدر مرا سوال پیچ کرد که گفتم :

آقا ،من به نمایندگی وستینگهاوس و کاریر برای خرید کولر فرستاده ام، اما تحویل آن یک هفته طول می کشد. این کولر را از کسی امانت گرفته ام، یک هفته آن را بگذارید، کولر که آمد یک دانه می خریم و سرجایش می گذاریم و این را به صاحبش می دهیم. 

بالاخره مرا وادار کرد تا ناچار بگویم بابا این کولر در اتاق آقای مهندس جهانگیر حق شتاس یوده است. فهمید که من دنبال کولر می گردم، گفت در اتاق من یک کولر است. هیچ به دردم نمی خورد. برای چند روزی آن را امانت ببرید. من قبول کردم و آن را آوردیم.طبق دستور هم گذاشته ایم. 

بالاخره گفت: آقای خازنی، من از شما استدعا می کنم همین الان کولر را بردارند و ببرند سرجایش بگذارند. 

گفتم: آقای دکتر نبض تان راگرفته، تب دارید. احتمالا" گرمازده هستید. 

گفت :من حالم خوب است. 

گفتم: آخر هر چیزی اندازه ای دارد. تا این مقدار حسا سیت ؟ اگر کولر وزارت راه ۵ روز تو خانه شما کار کند، دنیا بهم می خورد؟ 

گفت: نه، اصرار مکن. 

زنگ زد به مش مهدی آمد و به او گفت: به اندرون بگویید " وان تیلاتور" (پنکه) روشن کنند. 

گفتم: "وان تیلاتور" هوای گرم را هی می چرخاند، به چه درد می خورد؟ خواهش و استدعا می کنم، ۳ ۴ روز به من مهلت بدهید. می خواهید سفارش کنم کولر را با هواپیما بفرستند. 

گفت: من استدعا و خواهش می کنم کولر راببرید. 

آقا آنقدر به من اصرار کرد که کولری که یک ساعت کار کرده بود، دو باره در آوردیم و به وزارت راه فرستادیم. تا این اندازه افراطی بود. ما از اعتبار دولت یک شاهی استفاده نکردیم، چه در دفتر نخست وزیر و چه در منزل دکتر مصدق. آقا اعتبار محرمانه ای داشت. نخست وزیر برای تشریفات می توانست همه نوع خرج بکند. مصدق می گفت من که کار محرمانه ای ندارم. از اعتبار محرمانه و از اعتبار اختصاصی که در اختیار نخست وزیری بود، در آن ۲۸ ماه دیناری خرج نشد.

 

ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۶ | 9:37 | نویسنده : شفیعی مطهر |