حکایتی خواندنی👌👇👇
من خوابیده بودم ،چون فکر می کردم تو بیداری !
مردی به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد می خواهد تا كريمخان را ملـاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند! خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را می شنود و می پرسد: ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان؛ وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
چه شده است چنين ناله و فرياد می كنی؟
مرد می گويد : دزد، همه اموالم را برده و الـان هيچ چيزی در بساط ندارم !
خان می پرسد: وقتی اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودی؟!
مرد می گويد: من خوابيده بودم!
خان می گويد: خب چرا خوابيدی كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلـالش در تاريخ ماندگار ، و سرمشق آزادی خواهان می شود.
مرد می گويد: من خوابيده بودم، چون فكر می كردم تو بيداری...!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت می كند. سپس دستور مي دهد خسارتش را از خزانه جبران كنند.
و در آخر می گويد: اين مرد راست می گويد، ما بايد بيدار باشيم.
کانال تاریخی و اجتماعی
ردپای تاریخ👇👇
https://telegram.me/joinchat/BASxgz1nsEGaHKhVdvSDWw
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)