خزان عمر مرا نوبهار باید و نیست

بهار عاطفه را برگ و بار باید و نیست

به جز دو دیده ی اختر فشان که من دارم

نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست

غزاله های غزل در کمند بی هنری است

دلی به داغ غزل داغدار باید و نیست

چراغ صاعقه ، فانوس آفتاب شکست

شهاب بارقه در شام تار باید و نیست

نفیر زاغ و زغن ، در چمن نباید و هست

صفیر مرغ غزل خوان ، هزار باید و نیست

کبوتران سحر را نشان چه می جویی؟

که روزنی به شب انتظار باید و نیست

مرا به غربت آیینه ها چه می خوانی؟

که دل چو آینه ی بی غبار باید و نیست

به روزگار ، که عمرم تباه گشت و هنوز

فراغ خاطری از روزگار باید و نیست

مشفق کاشانی

 

و من ماندم و قصه ی سرگذشت

و طوفان عمری که از سر گذشت

و دردی که جز مرگ درمان نداشت

و مرگی که هر لحظه بر در گذشت

و قابی که تصویر او رنگ باخت

و بی رنگ بر لوح باور گذشت

و روزی که در زورق التهاب

به دریایی از خون و خنجر گذشت

و مردابی از ابر رحمت به دور

تب آلوده از هول تندر گذشت

و پروانه ای در شبستان شمع

به خاکستر از بال و از پر گذشت

و اشکی که در دامنم موج زد

و آهی که از اوج برتر گذشت

مشفق کاشانی

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۷ | 9:54 | نویسنده : شفیعی مطهر |