نخل بلند اخلاص
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا
(احزاب،39)
كسانى كه پيامهاى الهى را ابلاغ مىكنند و از خدا مىترسند، و از هيچ كس جز خدا بيم ندارند، و خداوند براى حسابرسى كافى است.
زیست پیامبرانه
او جبرئیل نبود،ولی برای مردم این شهر پیام نور آورد و کلید باغ بلور.
او نوح(ع) نبود،ولی چونان نوح، کشتی مکتب خدا را در گرداب های پریشانی ناخدایی می کرد و زورق اندیشه جوانان را در دریاهای طوفانی راهنمایی می نمود.
الله نی و کار خدایی می کرد
او نوح نبود و ناخدایی می کرد
او ابراهیم (ع) نبود،ولی خلیل وار تندیس های درونی و بت های بیرونی را درهم شکست و زنجیرهای بردگی و اسارت نفسانی را از هم گسست.
او موسی(ع) نبود،امّا کلیم وار رنجدیدگان ره گم کرده را راه می نمود و تارک فراعنه را به خاک می سود. بر فراز نیل،پُل می ساخت و بر سینۀ سینا گُل می کاشت.
او عیسی (ع) نبود،ولی مسیح وار دل های مُرده را حیات می بخشید و جان های افسرده را نجات. در کالبد دل مُردگان ،جان می دمید و در دل افسردگان،ایمان.
او ایّوب(ع) نبود،ولی ایّوب وار در برابر سختی ها صبور بود و در مقابل بلایا،شکور. جام بلا را شاکرانه می نوشید و پیام خدا را جانانه می نیوشید.
او یعقوب(ع) نبود، ولی یعقوب گونه فراق یوسف شهیدش - مهدی- را تحمُّل می کرد و در نوشیدن جام بلا بر خدا توکُّل می نمود.
او یوسف(ع) نبود،ولی یوسف وار سپیده را صفا می آموخت و حیات را حیا. به عصمت پگاه بود و به معصومیت نگاه.
او محمد(ص) نبود،ولی پیامبرگونه با جور و جهل و جفا می جنگید و شکوفه های صلح و صفا و وفا را می پرورید. پیامش وابستگی به خدا بود و کلامش وارستگی از دنیا. زلال قرآن از زبانش می تراوید و فروغ حدیث از بیانش می تابید.
او علی(ع) نبود،ولی علی وار برای بیان حق می سوخت و انسان های حقگو می ساخت.
او با قاسطین ،مارقین و ناکثین زمان در جبهه ای به فرصت هستی درمی آویخت و ریشه های اوهام و رشته های ابهام را از هم می گسیخت.
*********
مردی از دیار آیینه ها
ستاره وجود حضرت آیت الله حاج شیخ علی آقا نجفی کاشانی در شبانگاهی درخشید که سیاهی ستم،سایه گسترده و شب سیاه،سپیدۀ سحر را از یاد برده بود. زمان را نقبی زده،زنگار درون را می زداییم.دفتر خاطر را می گشاییم و خاطره ها را مرور می کنیم. اوراق تاریخ را به عقب برمی گردانیم و تصویری از سیمای عصر طاغوت را ترسیم می کنیم.
عصر حکومت طاغوت است و حاکمیت سپاه ستم و سکوت.
شهر در ابر انبوهی به بلندای آسمان نهان شده و در زیر غبار غم گرفته غروب غیرت پنهان گشته است.
دریغ از رویش جوانه فریادی و شکفتن شکوفه شادی.
نه شهاب ثاقبی که پیکر پلید شب را به خون کشد و نه قهرمان راکبی که اورنگ و اریکه حاکمیت ستم را سرنگون سازد.
نه از ترنّم بلبل ترانه ای و نه از تبسُّم گل نشانه ای.
نه نفخه صوری که سکوت را بشکند و نه نفحه سروری که برهوت را بیاکنَد.
ستارگان به جای فروغ،دروغ می بارند و از حلقه های وحدت،زنجیرهای یوغ می سازند.
خیابان ها پر از اشباح سهمناک است و بیابان ها آکنده از ارواح وهمناک.
سرودها خاموش و رودها بی خروش.سخنورزان مبهوت و نغمه گران در سکوت.
زرق و برق آفتاب نایاب است و زورق مهتاب ،اسیر مرداب.
نه اقیانوس اندوه را کرانه ای و ونه کابوس انبوه را کناره ای.
میران میهن سرازیر سیاهچال ها و امیران سخن اسیر چنگال ها.
آزادگان ،کم اند و آنان نیز در بندند.
آنان که می فهمند،یا از میهن رمیده اند و یا بر بالش های رفاه و آسایش آرمیده اند.
نفحات خضرا از صفحات صحرا نمی وزد و شاخه جان ها را نمی نوازد.
آنان که دستی دارند،روی به پستی می آرند.دست ها در آستین سور و سرها بر آستان زور.
و آنان که دستی ندارند ،محرومانه بر پایداری پای می فشارند و چون «سردار» ندارند،مظلومانه سر بر دار می سپارند.
در چنین زمین برهوت و سرزمین لوت که در آن گُل فریاد پژمُرده و بلبل آزاد افسرده ،این قلم توانا و زبان شیوا بود که از چشمۀ جان جوشید و بر یغماگران دین و دانش خروشید.
فهرست نگاشته ها
با خون سیاه خامه بر سینۀ سپید نامه ،دُرواژه های نور را نگاشت و عصاره جان خود را در قالب سطور انباشت . زلال شور برآمده از شعار را با شهد شعور درآمیخت و در جام جان و کام جوانان ریخت.
با نیش قلم ،نوش آفرید و از نای آن خروش برکشید. به دل ها ذکر بخشید و به مغزها،فکر.
او «بعثت محمد(ص)» را در شکفتن گل نور و طلوع «قرآن در بحران جاهلیت» را درخشش شمس سرور می دانست. ولادت «مولود خانه کعبه» را یک «خرق عادت شگرف و معجزه ای بزرگ» نامید. و در راه ولای مولا هر بلا را به جان خرید.
او عمر خود را به تفسیر قرآن پرداخت و با رهنمودهای قرآنی نسل جوان را ساخت.
در مدت سی سال دو دوره به طور کامل قرآن را تفسیر کرد و هر روز با کشتی اهل بیت خود را به دریای مواج قرآن می زد و افق های تازه ای کشف می کرد.
او نه تنها «صدق» را به عنوان «بزرگ ترین فضیلت» معرفی کرد،بلکه عطر صداقت و رایحۀ قداست را از عملاً با رفتار و گفتار خود پراکند.
او با بال ایمان بر فراز زمان پرواز کرد و این پدیده را معنی کرد که «زمان چیست و چگونه می گذرد؟»
شخصیت او بزرگ تر از آن بود که در حقارت زمان و صغارت مکان بگنجد.
او شاگرد مکتب قرآن بود و از آن آموخت که کوه ها «لنگرهای زمین» اند و این میخ های پولادین به زمین رامش می بخشند و به زمان ،آرامش.
او به ما آموخت که «سرانجام کافر» سقوط در جهنم است و پایان کار مومن ،بهشت خرم.
او با تیزبینی «اشتباه عمدی» بعضی اندیشمندان را دریافت و با نیش قلم تاریکی های ابهام را شکافت.
او با پژوهش در «پیرامون شراب» نشان داد که شراب کوبندۀ فضایل است و رویندۀ رذایل.
او با کاوش در مبانی تصوف «افسانه ها یا کرامت های خیالی» را افشا کرد و با تابش نور حقیقت تاریکی های این عقیده را برملا نمود.
«نماز» را نه به عنوان عملی در کنار و حاشیۀ زندگی، بلکه به عنوان نردبان ترقی و ریسمانی محکم برای تقرب به ذات مقدس الهی و نیز رمز بهزیستی و خوشبختی در دو جهان مطرح کرد.
قامت بلند و استقامت شکوهمند اسوه های ایمان و اسطوره های دوران ،سلمان ،اباذر و مقداد را تحت عنوان «فضایل ثلاثه» به تصویر کشید و عطر یاد و خروش فریاد این قهرمانان اسلامی را در صحن و سرای شهر پراکند.
گل گفتار بر شاخسار رفتار
رمز سعادت و راز موفقیت زنده یاد حاج شیخ علی آقا نجفی این بود که هر گل که می گفت بر شاخساران رفتارش می شکفت. اعمالش مویّد اقوالش بود و رفتارش مصدّق گفتارش.
عطر رفتار پسندیده از گل سخنانش می تراوید و زلال صداقت از بیانش می چکید.
او بزرگ بود،زیرا بزرگی نمی فروخت و اسباب بزرگی را نمی اندوخت.
بلندی از آن یافت کو پست شد
دَرِ نیستی کوفت تا هست شد
قناعت نه در شعارش،که در رفتارش متجلّی بود و ساده زیستی نه در گفتارش،که در کردارش متبلور بود.
در نقل روایت ،اهل درایت بود و فحلِ کیاست.سخن معصوم چونان برفی بر قلل مرتفع جانش می نشست و زلال معانی و مفاهیم شیرین آن از چشمه ساران بیانش می جوشید.
ساده پوش بود و سختکوش.در مطالعه مداومت داشت و در محاسبه نفس خویش مراقبت می نمود.
هر روز دریایی از نور می نوشید تا جرعه ای به شاگردان خود بنوشاند.
از گل پیشانیش عطر سجود می تراوید و دستانش بوی خوش قنوت می داد و رایحه خوش ملکوت.
نگهداری عتیقه جات و اشیای دکوری را از مصادیق تکاثر می دانست و از معانی دقیق تظاهر.
کارهای خود را اعم از کارهای داخل خانه یا خرید بیرون از خانه را خود شخصاً انجام می داد و هرگز اجازه نداد کسی به عنوان خادم او را یاری کند.
در هنگامی که کوردلان منافق،عالمان صادق را با تیر عناد و گلوله بیداد ترور می کردند،هرگز حاضر به پذیرفتن محافظ و پاسدار نشد. در پاسخ به پیشنهاد اعزام محافظ برای حفظ جانش فرمود:
«اوقات جوانان بسیار باارزش تر از آن است که وقت خود را صرف ما کنند و این کمال بی انصافی است که ما جان خود را از جان آن ها ارزشمندتر بدانیم!»
پرهیز شدید او از عُجب ،تعجُّب آمیز بود و تحسین برانگیز. شخصیت سترگ او از رنگ ریا و ننگ من و ما پیراسته و به فرهنگ صفا و وفا آراسته بود.
هرگز تملُّق نگفت و رنگ تعلُّق نپذیرفت.به تاسّی از مولایش بر دهان چاپلوسان خاک می پاشید .
او بی آزار بود و از آزار،بیزار!
از هر گونه تجلیل و قال و قیل نفرت داشت و همواره بدون هیاهو و صلوات و سر و صدا به مجالس وارد می شد و اگر ناآشنایی طبق معمول بعضی ها دست به چنان کاری می زد،او را نکوهش می کرد.
آری، آیت الله نجفی از وابستگی ها وارسته و به خدا پیوسته بود.
هر گاه ابر غم آسمان دلش را فرامی گرفت،از دیدگان باران درد فرو می بارید،ولی یاران را دلسرد نمی کرد.
با صخره های سخن مناره ای ساخت به بلندای ایمان و به استواری آرمان.تا گمشدگان را راه نماید و بی خبران را آگاه فرماید.
آیینه ها از سینه او صفا می آموختند و وفا می اندوختند.
ساقه سبز نگاه او پر بود از جوانه های امید و شکوفه های نوید.
اکنون سال هاست که این نخل بلند پرهیزگاری و سرو تنومند پایداری در این محراب قامت نمی افرازد و شمع سوخته اش شعله بر نمی افروزد.
هر کتیبه این محراب هزار کتاب از غمنامه فراق دارد و چکامه اشتیاق.
از دیده به جای اشک خون می گریم
تنها نه ز دیده کز درون می گریم
در ماتم این «نخل بلند اخلاص»
یا رب !چه کنم؟بگو که چون می گریم
هزار آیینه صفا نثار وفای او باد!
روحش شاد و روانش خوشنود باد
سید علی رضا شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)