شاعر «صدای پای آب» از زبان همشهریانش (بخش اول)
🔹 چند روایت معتبر درباره سهراب سپهری
#جابر_تواضعی
▪ این مطلب پیش از این در سایت خبر آنلاین مورخ 92/1/31 و سایت کاشان نیوز مورخ 92/2/1 منتشر شده است.
سهراب سپهری اگر بود، پانزدهم مهر امسال شمعهای 85 سالگیاش را فوت میکرد. ولی اول اردیبهشت 33 سال پیش از این دیار سفر کرد و ما را با شعرها و نقاشیهاش تنها گذاشت.
این شاعر نوپرداز معاصر کاشانی از نظر اهمیت و محبوبیت دورههای مختلفی را طی کرده و موافقان و مخالفان خودش را داشته. ولی قطعاً اهمیت و تأثیرش بر شعر نو معاصر قابلچشمپوشی نیست. یکی از مهمترین دلایل محبوبیت سهراب برای علاقهمندانش، همخوانی آثارش با شخصیت او است. اما طبق معمول افراط و تفریط باعث شده اینجا هم تصویری تخت و تکبعدی از او در مخاطبان آثارش شکل بگیرد.
این چند خاطره، روایت مستقیم یا غیرمستقیم چند تا از شاعران کاشانی و همشهری او است از برخورد خود یا اطرافیانشان با سهراب. خواندن آنها هاله تقدس را کنار میزند، به تصویر او بُعد میدهد و پازل شخصیتش را تکمیل میکند.
▪ من کجا؟ چوپان کجا؟
خیلی از کسانی که الآن میگویند با سهراب رفیق بودیم، دروغ میگویند. من بارها در خیابان میدیدمش. هیچ کس توی ماشینش نبود. فقط یک مدت خانمی بود که با سر باز جلو مینشست. آن موقع توی کاشان خیلی نوبر بود و جلب توجه میکرد. ولی برای سهراب که سالهای زیادی را خارج از ایران بود، طبیعی بود. شاید یکی از دوستان و آشنایان خارجیاش بود. شاید هم نامزدش بود و قصد ازدواج داشتند.
عصرها میرفت کافه شربتی. یک روز چند تا دختر جوان از تهران آمده بودند که سهراب را ببینند و برای نقاشیهاش با او مصاحبه کنند. اتفاقاً آن روز سهراب به کافه نیامد. سراغش را از صاحب کافه - آقای شربتی- میگیرند و او آدرس جایی را میدهد که گاهی سهراب عصرها به آنجا سر میزد؛ حومه شهر، جایی در جاده جعفرآباد فعلی. دخترها سراغبهسراغ میروند آنجا. ولی سهراب تحویلشان نمیگیرد، مصاحبه هم نمیکند.
برمیگردند کافه شربتی و از صاحب کافه گله میکنند که:
«این همه میگویند سهراب سهراب، این بود؟ برای خودش آنجا میچرخید و قیافهاش هم مثل چوپانها بود.»
بعد هم دلخور برمیگردند تهران. روز بعد شربتی به سهراب میگوید:
«تو که آبروی ما را پیش این دختر تهرانیها بردی؟!»
ولی سهراب بدتر از او شاکی است که چرا آدرسش را بهشان داده. شربتی میگوید: «تازه اینقدر عصبانیشان کرده بودی که گفتند سهراب مثل چوپانها میماند.»
سهراب عصبانی ترمیشود که چرا او را با یک چوپان مقایسه کردهاند. میگوید:
«من کجا و چوپان کجا؟! او صد تا گوسفند را میبرد و میآورد، من چی؟»
در حقیقت ناراحت میشود که چرا دخترهای تهرانی شأن یک چوپان را بهاندازه او پایین آوردهاند.
بخش دوم مطلب را اینجا بخوانید:
⏺ کانال نویسنده:
@jabertavazoee
⏺ ارسال کامنت:
@tavazoeejaber
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)