ناگفته هايي از حيات علامه طباطبايي- ۵
 
پس از درگذشت آيت‌الله بروجردي، فضايي جديد در حوزه حكمفرما شد؛ فضايي كه از يك سو در سود جستن از ابزارهاي جديد همچون مطبوعات و تغيير در چارچوب‌هاي آموزشي پديدار شده و از ديگر سو به سمت و سوي سياست و مبارزه با رژيم وقت كشان‌كشان به راه افتاده بود. مرجعيت از آن يك مرجع تقليد نبود و چندين عالم ديني در قم، مشهد، تهران و نجف در اين جايگاه كم و بيش قرار گرفته بودند. در ابتداي آغاز اين دوره، تغييرات در ابعاد علمي و آموزشي حوزه و حتي سياست‌ورزي طلاب و علماي قم، تا حدودي علامه طباطبايي همراه شده بود. او براي طلاب مدرسه حقاني – مدرسه‌اي نوپا با اسلوب جديد- فلسفه‌اي را كه تا ديروز حرمت و كراهت داشت،  در قالب دو كتاب بدايه‌الحكمه و نهايت‌الحكمه نگاشت؛ اگرچه برخي نوشتن اين دو كتاب را در پي سفارش مدير مدرسه حقاني – علي قدوسي- دانستند (24) و «حسين نصر» اين دو كتاب را در پي تقاضاي خود عنوان كرد.(25) او همچنين با روحانيون و مذهبي‌هاي سياسي همچون مرتضي مطهري،‌ مهدي بازرگان، محمدحسين بهشتي و محمود طالقاني همراه شد و دو مقاله درباره «اجتهاد و تقليد در اسلام» نوشت كه در كنار مقاله سايرين، در كتابي تحت عنوان «مرجعيت و روحانيت» گردآوري شد. او در فضاي باز حوزه گويي نفس راحتي مي‌كشيد و در ميان دغدغه‌هاي خود و ساير حوزويان تفاوتي نمي‌ديد. مقالاتش همچون ديگر شاگردان‌اش در «مكتب اسلام» و «مكتب تشيع» منتشر مي‌شد و آنان از نوشته‌هاي استاد در جهت وزانت نشريه سود مي‌جستند،(26)
 بدين ترتيب، او همنوا با هشت عالم ديني و مراجع تقليد نوپا در برابر «لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي» اعتراض كرد: «مرتضي الحسيني اللنگرودي، احمدالحسيني الزنجاني، محمدحسين طباطبايي، محمد الموسوي‌اليزدي، محمدرضا الموسوي الگپايگاني، سيدكاظم شريعتمداري، روح‌الله الموسوي‌الخميني، هاشم الاملي، مرتضي الحائري»(27). 
پس از آن نيز حتي در اعتراض به بازداشت آيت‌الله خميني در سال 41 همراه با ساير عالمان ديني به تهران رفت و متحصن شد: «آقايان شريعتمداري، نجفي، منتظري، علامه طباطبايي، ميرزاحسين نوري، اميني، جوادي‌آملي و حاج‌شيخ مرتضي حائري» كه آيت‌الله گلپايگاني به دليل «حفظ و صيانت از حوزه‌هاي علميه» از اين كار پرهيز كرد.(28) 
  او همچنين با آزادي آيت‌الله خميني به ديدار او رفت: «مرحوم علامه هم با اين كه به طور كلي از مسائل سياسي بركنار بود، در عين حال به ديدن امام آمد.»(29) اما اندك‌اندك گويي علامه بار ديگر به جايگاه گذشته خود كه ناهمنوايي با فضاي غالب حوزه بود، بازمي‌گشت؛ راه و مسير او منحصربه‌فرد بود و نادر. اگرچه اكثر شاگردانش به مرجعيت آيت‌الله خميني مي‌انديشيدند و او را ترويج مي‌كردند؛ اما او حتي پس از فوت آيت‌الله حكيم در نجف نيز، نه از آيت‌الله مرعشي و آيت‌الله گلپايگاني سخني گفت و نه از آيت‌الله شريعتمداري و آيت‌الله خميني؛ بلكه روي خود را به سوي نجف برگرداند و همچون آقايان سلطاني‌طباطبايي و مرتضي حائري‌يزدي، آيت‌الله خويي را به ديگران معرفي مي‌كرد.(30)

علامه ارادت خاصي به «آيت‌الله ميلاني» داشت و خود را مريد آقاي ميلاني مي‌‌خواند(31)؛ آيت‌اللهي كه برخي مي‌گويند شاخه نظامي موتلفه با او در ارتباط بودند و احكام خود را از او مي‌گرفتند و اعضاي نهضت آزادي نيز در بيت او آمدورفت داشتند. اما با اين حال علامه به سياست‌ روي خوشي نشان نمي‌داد و هرازگاهي شاگردانش را از عرصه سياست برحذر مي‌داشت: «به آقاي مرتضي [مطهري] بگو كارش را در زمينه فلسفه به سروساماني برساند و از ارائه اين همه سخنراني عمومي در جاهاي مختلف دست بردارد.»(32)
 او در مواجهه با آيت‌الله شريعتمداري و امام خميني بر سر «دارالتبليغ»، نيز اگرچه سعي مي‌كرد بي‌طرف باشد، اما بيشتر جانب شريعتمداري را مي‌گرفت و ادله آيت‌الله خميني را نمي‌پذيرفت. در همان ايام علامه در نامه‌اي به آيت‌الله ميلاني به اين اختلافات پرداخت و حتي اعلاميه‌اي 10 ماده‌اي جهت حل اختلاف نوشت.(33) او در نامه خود به آيت‌الله ميلاني آورده بود: 
«در خصوص اختلافات مربوط به دارالتبليغ بايد عرض كرد كه اين مساله يكي از مسائل بغرنج اين حوزه قرار گرفته و تاكنون راه‌حل حقيقي برايش پيدا نشده است و كسان زيادي كه به منظور جمع كلمه با آقايان وارد مذاكره شده‌اند، با شكست مواجه گشته‌اند و اغلب وارد اين صوره هم اگر نباشد، معنا با آقاي شريعتمداري موافقند و حجت آقاي خميني را قانع‌كننده نمي‌دانند.»(34)

«محمدرضا مهدوي‌كني» به صراحت موضع علامه طباطبايي را بر سر «دارالتبليغ» و جانبداري او از «آيت‌الله شريعتمداري» را بازگو مي‌كند و مي‌گويد: 
«ما در آن وقت مي‌شنيديم كه امام با دارالتبليغ مخالف‌اند... [اما] مرحوم علامه طباطبايي از كساني بودند كه از اين جريان [آيت‌الله شريعتمداري و مسوولان دارالتبليغ] طرفداري مي‌كردند و حتي در يك صحبتي- كه البته از مسموعاتي است كه در قم مي‌شنيدم- مرحوم علامه طباطبايي فرموده بودند كه بالاخره نمي‌دانم چرا امام (البته آن وقت مي‌گفتند حاج آقا روح‌الله) با اين جريان مخالفت مي‌كند و خوب است كسي پيدا بشود و بيايد بين اين دو نفر آقايان را اصلاحي بدهد كه مخالفت نشود... ما از موضع‌گيري علامه طباطبايي به خاطر علاقه‌اي كه به امام داشتيم، كمي ناراحت بوديم. بعد در يك جلد تفسيرالميزان- فكر مي‌كنم جلد دوم- ديديم كه مرحوم شريعتمداري تقريظي عربي نوشته‌اند (كه الان در يكي از چاپ‌ها هم هست)- در آن زمان براي ما مشكل‌زا بود، چون در نظر ما آقاي طباطبايي بالاتر از اين بود كه آقاي شريعتمداري بر تفسيرش تقريظ بنويسد.»(35) البته برخي تقريظ آيت‌الله شريعتمداري را در پي ايجاد مخالفت‌هايي با چاپ تفسير الميزان دانسته‌اند كه اين تقريظ در تسهيل كار موثر بود.(36) 

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۸ | 7:28 | نویسنده : شفیعی مطهر |