فرزاد زادمحسن:
«آیت حق منتظری»!
آن سال ها که ما کودک بودیم و دوره دبستان را می گذراندیم، سال های اول انقلاب که با پا گرفتن این نظام، نسل ما هم قد می کشید و بزرگ تر می شد، یک شعار در همه محافل و تجمعات و راهپیمایی ها و نمازجمعه ها و حتی گاهی سر صف های مدرسه، پس از اعلام انتخاب «آیت الله العظمی منتظری» به سمت «قائم مقامی رهبری» در مجلس خبرگان، همه جا مرسوم و رایج شده بود که: «قائم مقام رهبری- آیت حق منتظری»....
اما شگفتا که این شعار، در امتداد زمانه و در گذر تحولات و رخدادها، صورت تحقق گرفت و در آزمون عمل، عینیتی تمام یافت. شاید بشود گفت این تنها شعاری بود در میان آن انبوه شعارهای پرسر و صدا اما توخالی و تهی که حتی با عزل و خانه نشینی و حصر و انزوا و هدف سیل اتهام ها و اهانت ها و هدف انواع بی حرمتی واقع شدن های او هم، به واقعیت پیوست و آن همه شعارهای دیگر که طنینشان غلغله در هفت گنبد فلک انداخته بود، همه با باد رفتند و محو شدند و این عبرت بزرگ تاریخ بود که آنچه با حقیقت، پیوند می خورد در گذر از همه موج ها و غبارها و هیاهوها، می ماند؛ «فاماالزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض»....
و همین شد!... زمان گذشت. آن که آن روزها «قائم مقام رهبری» بود و عکسش همه جا، از در و دیوارهای خیابان و مدرسه و دانشگاه و کلاس درس و ادارات دولتی تا سنگرهای جبهه ها و جلسات دولت و سمینارها و کنگره ها و اول تقویم ها، بغل عکس امام بود. همان که آیت الله خامنه ای همان روزها در وصفش گفته بود:
«در سراسر کره زمین اگر بگردیم به غیر از امام زمان، کسی در علم و فقاهت و فضیلت و مجاهدت و تقوی و نزاهت روح و طهارت نفس، بعد از حضرت امام همچون شخص وجود شریف حضرت آیت الله العظمی منتظری مدظله العالی، این ذخیره بزرگ الهی برای انقلابمان نداریم و نخواهیم یافت...»،
تقدیر آن شد که رودرروی آن روند تباهی که مسیر انقلاب را منحرف کرد و به بیراهه برد بایستد؛ رودرروی استاد بزرگ و محبوبش که منتظری را حاصل عمرش می دانست و گفته بود: «من نه یک بار که چندین بار در منتظری خلاصه شده ام»!...
تابستان 67، ایستگاه آخر بود و نقطه جداشدن دو راه و مسیر... یک راه به «قدرت به هر قیمت و با نقاب و نام قدسیت» ختم می شد، یک راه به «حقیقت»، به «آزادی» و «کرامت انسان» و به «اخلاق و فضیلت»... در نامه ای که به استادش نوشت و در تاریخ برای همیشه ماند و سند ماندگاری اش شد، گفته بود:
«نباید به گونه ای عمل کنیم که نسل های آینده در تاریخ از ما به بدی یاد کنند»
و آن استاد که در آن روزگار، «اقتدار» و «قدرت» مطلق را توامان داشت و «روح خدا» بود و جلویش- هنگامی که نشسته بود آن بالا در آن بالکن معروف جماران- گروه سرود نیروی هوایی خوانده بود: «جهان از تو روح خدایی گرفته» و همه را در هوای قدسیتش، محو و مجذوب، تا میدان های خون و جنون می کشید و خلاصه، حرف اول و آخر را در این مملکت، او می زد و بس، برآشفته و بیتاب ازاین مخالفت و انتقاد صریح، در جوابش گفته بود:
«ما باید همه عشقمان به خدا باشد نه تاریخ!» و ندانسته بود که به خدا عشق داشتن برابر است با عشق به انسان و همان، تنها رمز ماندن در تاریخ است. شاگرد اما این را دانسته بود! و منطق ماندن را فهمید. و ماند!...
وقتی که در همان سال 65 به امام خمینی نوشت:
«شخص حضرت عالی را نمی گویم اما جنایات وزارت اطلاعات شما روی ساواک شاه را سفید کرده است»،
این آغاز جدایی بود. «ری شهری» اسم کتابش را در بیان اختلافات این دو نفر، درست گذاشته بود: «روند جدایی»! و همین بود حقیقت ماجرا... این دو راه یکی نبود؛ راه بنیانگذار این نظام، راه حفظ و بقای قدرت بود. گفته بود «برای حفظ نظام می شود حتی امام زمان را هم فدا کرد. می شود دروغ گفت. می شود شرب خمر کرد...» راه و منطق و مرامش همین بود: «منطق قدرت»!... چیزی بیشتر از این برای گفتن نداشت. استاد برجسته و نامدار عرفان و اخلاق حوزه، مولف آن همه شاهکار عرفانی چون: «مصباح الهدایه» و «شرح دعای سحر» و «سرالصلوه» و... که «سیدجلال الدین آشتیانی» ها و «دکتر دینانی»ها و «دکتر زریاب خوئی»ها و «محمدتقی جعفری»ها و «مطهری»ها و «منتظری»ها از محضر و مکتبش بیرون داده بود، وقتی چنان بلامنازع و بی رقیب بر مسند قدرت نشست، رسم و شیوه، دیگر کرد و همان راه رفت که برای منسوخ کردنش آمده بود و این هم بازی بزرگ روزگار ما بود.
کمتر از یک سال پیش از آن مظلمه خونبار که تاریخ از آن هرچه بگذرد حکایت ها خواهد گفت، در نامه ای به رئیس جمهور وقت و در توبیخ و تعریض به او- که ولایت فقیه را شعبه ای از احکام اولیه و در ذیل آن معنی کرده بود و در التزام به آن- نوشت:
«... باید عرض کنم حکومت، که شعبهای از ولایت مطلقه رسول الله - صلی الله علیه وآله و سلم - است، یکی از احکام اولیه اسلام است؛ و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتی نماز و روزه و حج است. حاکم میتواند مسجد یا منزلی را که در مسیر خیابان است خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند. حاکم میتواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند؛ و مسجدی که ضِرار باشد، در صورتی که رفع بدون تخریب نشود، خراب کند. حکومت میتواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند. و میتواند هر امری را، چه عبادی و یا غیر عبادی است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامی که چنین است جلوگیری کند. حکومت میتواند از حج، که از فرایض مهم الهی است، در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی دانست موقتاً جلوگیری کند.
آنچه گفته شده است تاکنون، و یا گفته میشود، ناشی از عدم شناخت ولایت مطلقه الهی است. آنچه گفته شده است که شایع است، مزارعه و مضاربه و امثال آن ها را با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحاً عرض میکنم که فرضاً چنین باشد، این از اختیارات حکومت است. و بالاتر از آن هم مسائلی است...» این «قدرت خویی بی مرز و محدوده و مهار»، این بدعت بزرگی که در سرتاسر تاریخ اسلام سابقه ای نداشت و در قرآن و سنت، ریشه نبسته بود و حاصل توهم و جنون زدگی یک ذهن بیمار در فراگستری اندیشه قدسیت و پیوند آن با قدرت مطلق بود، «آیین نامه» و مانیفست حکومتی اش بود، بی هیچ تعارف و پرده پوشی، که کمتر از یک سال بعد به او این اجازه را داد تا دستور به کشتن چندهزارنفر بدهد آن هم در فاصله زمانی کمتر از سه ماه!
اشکال و انتقاد منتظری به استادش، از سر پایبندی به اصول بود. دعوای «احکام اولیه» بود با «مصلحت قدرت» که ولایت مطلقه، حق وتوی همه احکام الهی و حدود و موازین شرعی را هم بدون هیچ التزام و قید و شرطی به آن داده بود با توجیه بسط ید ولی فقیه در اجرا و اقامه احکام!
وقتی «قدرت»، اصل شد و «اصالت» پیدا کرد و دین را در التزام رکاب خود خواست آن وقت معادله این می شود که حفظ نظام می شود «اوجب واجبات» و دین و اخلاق و شرع و هر چیز دیگر می شود «فرع» و «وسیله» و «ابزار» تحقق قدرت...
خاطره ای را اینجا نقل می کنم از واسطه ای موثق- که تا به حال در هیچ جا نقل نشده- از یک برخورد میان این دو نفر؛ و زمان آن هم: مرداد 67 یعنی در اوج آن قتل عام بزرگ در زندان های تهران و شهرهای ایران.
در همه این سال های آخر، خانه و محضرش مثل همان روزها که قائم مقام رهبری و مرد شماره دو کشور و جانشین بلافصل مقتدرترین و محبوب ترین مرد آن روزهای ایران و شاید همه جهان بود، آخرین پناه همه بود. خانه امید هرکس که از همه جا نومید شده بود تا گلایه و شکوه با او کند و حسب حال و حدیث نفس بر او گوید. همان گونه که در سال های قائم مقامی اش هم تنها شنونده ی درد دل های همه معترضان و منتقدان و حذف و طرد شدگان و تنها رابط و واسطه نظام با ناراضیان و اقشار تحت ستم واقع شده بود و همین را هم که بزرگ ترین «فضیلت» و «حسن» او بود برایش مدرک جرم کردند و فریب خورده نفوذی ها و لیبرال ها و منافقینش خواندند و مدال افتخارش را هم از «استاد»ش با تعبیر: «ساده اندیشان موجه» گرفت!، به همان شکل تا آخر عمر خود تنها شنونده حرف های هرکسی بود که از همه جا رانده شده بود و سنگ صبوری و شنونده ای در داخل قدرت و در میان صاحب منصبان و حتی مراجع قم نمی یافت.
استادش، در آن نامه تند و شدیداللحن که از کلمه کلمه اش نفرت و خشم فوران می کرد، او را خائن به اسلام و خدا و فریب خورده و عامل ریخته شدن بیت المال به حلقوم منافقین و... خواند و به تعبیر خود: «با دل شکسته و پرخون» کنارش گذاشت. یک ماه بعد که پدر قائم مقام سابق، و اینک سخت مورد غضبش، فوت کرد، حتی حاضر نشد پیام تسلیتی بدهد. یکی از آن روزها هم که در بیمارستان بود- پس از آن عمل جراحی منتهی به مرگ- گفتند بر در بیمارستان است برای ملاقات. نخواست که ببیندش. سیداحمد گفته بود:
امام اگر او را ببیند حالش بدتر می شود! و کسی چه می داند؟ شاید بدتر هم می شد!...
این همه گفتم از آن روی که این نتیجه را بگیرم: زمانی اصحاب قدرت و «شعارسازان حکومت»، این شعار را ساختند که: «آیت حق منتظری» تنها از آن روی که «قدرت» آینده بود و «قائم مقام امام»... اما این «آیت حق» بودن را نه از سر مواضع حق طلبانه او، نه برای ایستادنش بر حق و دفاعش از حقوق تضییع شده ستمدیدگان و اقشار مظلوم و اقلیت های دینی و مذهبی و قومی و سیاسی، که بعدها رخ داد، که تنها از سر انتسابش به «قدرت» و انتصابش به جانشینی امامی چنان فاتح و مقتدر و مسلط بر جان و ایمان و جهان آدمیان، و از طمع و تمنای قدرت به او نسبت دادند. اما حکایت تاریخ چنان شد که منتظری در سخن و سلوک و در آزمون عمل، همه از حق گفت و همه، حق دید و حق جست و جز حقیقت و جز حق، به هیچ منفعت و مصلحتی ملتزم نماند. و چنین شد که «منتظری» تازه پس از آن که این شعار، منسوخ شد و همه عکس هایش «به فرموده»! از در و دیوار و مدرسه و دانشگاه و اداره و کارخانه و جایگاه های نمازجمعه و مراسم رسمی و جلسات دولتی و آیین های عمومی و... جمع شد و پایین کشیده شد و با رنگ پاک شد، وقتی دیگر «اسمی ممنوعه» شد و سخن گفتن و دفاع کردن از او به جای نام و نان، تاوان یافت، وقتی آماج تیرهای بلا شد و باران دشنه و دشنام و دشمنی از همه سو بر سرش باریدن گرفت، وقتی به آن درجه از بیکس و بی یار شدن رسید که برای عمل چشمش در بیمارستانی در تهران و زیر نظر دکتر قاضی زاده هاشمی چنان که به آیت الله موسوی اردبیلی شرح ماجرا کرد؛ مجبور شد تا صبح همان جا بماند چون در سرتاسر تهران جایی برای ماندن «جانشین امام» و «قائم مقام رهبر و بنیانگذار انقلاب و نظام» نمانده بود!، وقتی تنهای تنها ماند و ققنوس وار بر قله غربتی غریب، رو در روی آن همه قساوت شگفت و دور از تصور، مطلع مهر و معنای کرامت ماند، و «آیت حق» شد!
آری... تقدیر این بود که آن شعار قدیمی و از یادرفته، حقیقی ترین شعار سال های اول انقلاب شود: تازه آنگاه که «منتظری» در برابر قدرت ایستاد و بر محور و مدار حقیقت، بی آن که به خاطر «قائم مقام رهبری» بودن و از سوی تریبون ها و بلندگوهای حاکمیت، این لقب را بگیرد، تاریخ و مردم او را در ایستادنش بر سر حق تا پای جان، «آیینه» و «آیت» مجسم حق دیدند. و آن که این چنین «آیت حق» شود، با هیچ عزل و حصر و تهمت و غربت و انزوایی رفتنی نیست چنان که او ماند و می ماند به دوران ها!...
آقای منتظری به واسطه گزارش هایی- گمان کنم از طریق آقای فهیم کرمانی- از تجاوز به زندانیان زن پیش از اعدام در زندان رجایی شهر و قزل حصار مطلع شد. فورا به امام گزارش داد و خواستار پیگیری موضوع شد. امام هیاتی مرکب از آقایان محمدعلی انصاری و احمد، فرزندش را مامور رسیدگی کرد. هفتته بعد بنا شد نتیجه تحقیقات و پیگیری ها در جلسه ای اعلام شود. یک روز پیش از آن احمد خمینی در تماس تلفنی با آیت الله منتظری از صحت و صدق گزارش های داده شده به ایشان خبر داد و حتی آمار آن را بسیار بیشتر، مطابق پیگیری ها اعلام کرد. فردایش آیت الله منتظری به تهران آمد. او معمولا بندرت چنین می کرد اما اهمیت موضوع به گونه ای بود که حضورش را در این جلسه ایجاب می کرد. امام هم آمد. جلسه در همان اتاق کوچک کار و ملاقات های خصوصی رهبر انقلاب بود؛ پشت حسینیه جماران. جلسه شروع شد. احمد خمینی ناگهان گزارشی خواند بکلی متفاوت از آنچه روز قبلش خبر داده بود و مدعیات آقای منتظری را تایید کرده بود. گفت با کلی تحقیق از مجاری مختلف به این نتیجه رسیدیم که این ادعا کذب محض است و شایعه ای که از طرف دشمن برای تضعیف و تخریب نظام مطرح شده! و... که در اینجا رهبر انقلاب با تشدد و تغیر و حالتی بی سابقه از عصبانیت و خشم، صحبت ها را قطع کرد و رو به آیت الله منتظری کرد و گفت:
تا کی می خواهید بازیچه دست این منافقین و دشمنان انقلاب باشید و حرف های آن ها را تکرار کنید؟! من بارها گفتم که شما تحت تاثیر آن ها قرار می گیرید و حرف های آن ها را می زنید...
و جلسه را نیمه کاره رها کرد و رفت. در این لحظه آقای منتظری با عصبانیت رو به سید احمد کرد و گفت:
مگر خود شما همین دیروز نگفتید به من که بررسی کرده ایم و معلوم شده 12 نفر هم نبوده و بیشتر از 40 مورد تجاوز قبل از اعدام بوده و...؟
که در اینجا احمد- که سررشته همه آن فاجعه های دوسه سال آخر به او ختم می شد- پاسخ داد:
برای سلامت امام اصلا نمی توانیم طبق توصیه اکید پزشکان کوچک ترین خبر بدی به ایشان بدهیم که باعث ناراحتیشان شود. قلب امام مطلقا نباید تحریک شود با اخبار بد و ناراحت کننده! که در اینجا آقای منتظری گفت:
شماها با این نوع رفتارتان بزرگ ترین خیانت را به امام می کنید...
این خاطره، خود گویای پشت پرده های ماجرایی است که به نوعی مسیر تاریخ این نظام و از پی خود، کشور را تغییر داد و به گونه ای دیگر رقم زد.
و درست گفته بود و دیده بود آن که «شیخ ساده لوح» می خواندندش- به غیظ و کینه از کنارنیامدن و مطیع و ملعبه قدرت نبودنش و به جرم پایبندی به اصول و موازین اخلاقی و انسانی- و تاریخ نشان داد که از همه بصیرتر و دوراندیش تر و آینده نگرتر همو بود که همه چیز را از فراز و فراسوی بازی ها و معادلات قدرت می دید. در آن دیدار تاریخی با «هیات مرگ» و دلالان بزرگ ترین فاجعه جوان کشی قرن، که صدای آن تازه بعد 30 سال منتشر شد، خطابشان کرده بود:
«شما مرتکب بزرگ ترین جنایت شدید و در آینده از شما به عنوان جانیان تاریخ یاد می کنند».
و گذر زمانه تحقق این وعده را هم به روشنی تمام بر همه آشکار کرد. ساده لوح او نبود. آن هایی بودند که یک ملت را، دین را و خدا را با قدرت قمار کردند و رفتند و تقدسی هم اگر داشتند و روزگاری همه آفاق را پر کرده بود، یکسر از خاطره تاریخ محو شد و رفت...
گفته بودندش که دندان به جگر بگذار و ساکت شو و با «امام» درنیفت و بگومگو نکن! سرطان دارد و چندماه بیشتر شاید زنده نباشد و رهبر که شدی همان که در نظر داری اجرا کن. گفته بود:
«شما تضمین می دهید یا وکالت محضری دارید از طرف حضرت عزرائیل که من زودتر از ایشان نمیرم؟ اگر چنین شد جواب خدا و قیامتم را شما می دهید؟»
وقتی که با آن تندی و تلخی بی سابقه و غریب، با بدترین و نامحترمانه ترین لحن ممکن، عزل شد به تاوان ایستادنش بر حق، که سکوت نکرد و تباهی را تاب نیاورد و در برابر «بدعت» و «باطل»- که نام دین و خدا به خود گرفته بود- علنا مرزبندی کرد و جبهه گرفت، گفته بود:
«دیگر راحت شدم. بار این مسئولیت عظیم از روی دوشم برداشته شد».
اما این آغاز فصلی تازه از رنج ها و مصیبت های بی وقفه و بی امان بود از پی آن بزرگ ترین «انتخاب»؛ سرآغاز بزرگ ترین فصل تاریخ زندگی اش...
13 رجب سال 77 با آن سخنرانی و موضع گیری تاریخی باز هم در برابر بدعت و سیئه ای بزرگ ایستاد. «ابتذال» و از پی آن «انحطاط» نهاد تاریخی مرجعیت شیعه با بردنش به زیر لوای حاکمیت و چتر قدرت و بازی شوم یکشبه مرجع کردن رهبر با تهدید و اجبار و امضا گرفتن به زور از جامعه مدرسین در فردای درگذشت آیت الله العظمی اراکی، تداوم و تکمیل پروژه ویرانگری بود که در اولین سال های استقرار و تثبیت نظام با فضاحت «خلع مرجعیت» آیت الله العظمی شریعتمداری، کلید خورده بود. شگفتا همان نظامی بانی حکومتی کردن و به تملک قدرت درآوردن مرجعیت و بدعتگذار حصر و خلع بزرگ ترین و نامدارترین مراجع تقلید شد که بنیانگذارش خود، مرجع تقلید بود و همه سرمایه محبوبیت و اعتبار و اقتدارش میان مردم را هم از رهگذر همین پشتوانه به دست آورده بود و این بازی روزگار و عبرت تاریخ ماست!
و از فردای همان روز، آوار استخوان شکن مصیبت های پیاپی بود که بر سرش بارید و بزرگ ترین اهانتی که در طول تاریخ به مرجعیت و روحانیت شده باشد، به دست نظام برآمده از مرجعیت! و در حق او که تدوین کننده تئوری ولایت فقیه بود به تحقق پیوست؛ حسینیه اش را با بولدوزر تخریب کردند و قرآن ها و مفاتیح ها را سوزاندند و جماعتی جاهل و اوباش و رجاله های درنده خوی تحریک شده و افسار دریده را در قم و تهران و همه جا بسیج کردند و فحش و اهانت و ناسزایی نبود که ندهند. از رهبرشان که روزگاری درباره او چنان گفته بود و تنها امام زمان را همشانش شمرده بود! که برای نخستین بار همه پرده های حیا را درید و با نهایت خشم و کین توزی دستور حصر را صادر کرد تا امامان جمعه حکومت و خیل خطبا و منبریان و روضه خوانان و معرکه گردانان فتنه، توهین و بی حرمتی و تهدیدی نبود که نثار «شیخ ساده لوح» نکنند و آن نامه معروف به 1/6 را- که اگر درست باشد سند ننگی است تاریخی برای نویسنده اش در بی تقوایی و بی انصافی- را همه جا علم نکنند به جواز مطرود و مغضوب شدگی دائم از ناحیه مقدسه «امام انقلاب» که سخنش وحی منزل است... و حصر خانگی که سال ها به طول انجامید. همان گونه که آیت الله حسن قمی را هم بیش از 20 سال در خانه اش محبوس کردند و پیشتر، شریعتمداری را تا دم مرگ و حتی پس از آن نامه متضرعانه و ملتمسانه اش که: «خون دفع می کنم مکرر. استدعای عاجزانه دارم لااقل بگذارید یک طبیب معالجه ام کند یا به بیمارستانی منتقل و تحت مداوا باشم».
و با همین فرمان که امام در جواب اصرارهای دوست دوران کودکی تا آن روزش «آقا سید صادق لواسانی» و درخواست های آقایان گلپایگانی و مرعشی نجفی برای رفع حصر، گفته بود و «موسوی اردبیلی» خود، شنیده بود و بعدها روایتش کرد:
«نخیر. شریعتمداری باید انقدر در خانه اش بماند تا بپوسد و بمیرد. والسلام»!
و وقتی رفیقش نومیدانه گفت: «اگر رسول الله بود این طور رفتار نمی کرد با یک رقیب و عفو و گذشت می کرد»، جواب داده بود:
«اگر رسول الله هم بود همین کار را می کرد»! این منطق او بود و نگاهش به قدرت، به دین، و به کسی چون پیامبر که همه دشمنان خونی خود را روز فتح مکه از دم بخشید و رها کرد...
حصر هم که تمام شد باز از حقگویی دست نکشید. اولین مرجعی بود که مساله «حقوق بشر» را با ابتنای بر فلسفه «کرامت ذاتی انسان» در قرآن، طرح کرد و هندسه معرفتی خود در ساختار اندیشه فقهی را بر محوریت آن طراحی کرد. شجاعتش در بیان «حقوق شهروندی بهاییان» تنها در او منحصر ماند. آخرین فصل حیات او با پیوستن و پشتیبانی اش از جنبش سبز ایران رقم خورد. او دلیرانه و دردمندانه به این موج عظیم دادخواهی مردمی پیوست و زبان مظلومیتشان در برابر سرکوب و ستم، در برابر دروغ و تقلب و نقشه محو جمهوریت شد که از «بالا» مهندسی شده بود. سخن او در سال های آخر عمر پربار و برگش، که تاریخ مجسم آزادیخواهی و آزادگی بود تا همیشه ماند؛ سخن کسی که خود از بانیان تصویب و تحقق نظریه ولایت فقیه بود و شگفتا که هیچ کس چون او در ایستادن برابر این «بدعت» و «انحراف» بزرگ تاریخ اسلام و تشیع، شهامت نورزید و همه چیز خود را فدانکرد:
«ولایت فقیه با آیت الله خمینی ابتدا شد و به آیت الله خامنه ای ختم و منقطع خواهد شد»!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)