هنوز انسانیت نمرده است!

لطفا ... این متن را در تمامی گروه ها نشر دهید ... تا همگان در این روزگار وانفسا غیرت ایرانی را ببینند و اشاعه شود این فرهنگ در میان آن ها که دستشان  می رسد که اندوه از دلی و اشک حسرت از گونه ای بزدایند ...

و اما حادثه ای که من خود شاهد بروز  و عاقبت آن بودم.

روز جمعه ( پریروز ) در جاده دزفول به شوشتر در اثر بروز حادثه ، اتومبیل پرایدی آتش می گیرد . سرنشینان آن که یک خانواده چهار پنج نفره بودند خوشبختانه سالم از خودرو خارج شده و اسیبی ندیدند . ولی در ان بیابان بدون هیچ امکانی شاهد سوختن ماشینشان بودند . پدر خانواده که مردی چهل تا چهل و پنج ساله و کارگر می نمود  دور و بر ماشین بر سر می زد و فریاد می کشید و زن خانواده در حالی که بشدت اشک می ریخت همسر را از نزدیک شدن به  اتش نهی می کرد .بچه های خانواده نیز که دو سه دختر پچه هفت تا ده دوازده ساله بودند  نیز در ان وانفسا حال و روزشان بهتر از پدر و مادر نبود و صحنه اتش را نگاه کرده و می گریستند . چقدر سخت است ادم شاهد رنج و حسرتی باشد اما کاری ازدستش برای خلاصی از ان حسرت  بر نیاید .
اتومبیل های زیادی ایستادند . حالا شعله های اتش بی رحمانه بالا رفته بشکلی که کپسول های ایمنی هم  کاری از دستشان بر نمی امد و همه نظاره گر سوختن خود روی پراید و گریه های بی امان مرد و خانواده اش بودیم‌ .یه  اتومبیل بی ام و نیز کنار جاده ایستاد و مرد مسن و جا افتاده ای به  همراه راننده جوانش  نیز به سمت جمعیت امده و پیرمرد رو به مرد راننده کرد و همچون همه ان ها که نظاره گر سوختن ماشین او بودند گفت :
خدارو شکر که همه سالم هستید . اگر کوچک ترین اتفاقی برای خودت یا بچه هایت بروز می کرد فاجعه بود مال دنیا قابل جبرانه .
علی رغم دلداری حاضران اما مرد بسختی شیون و زاری می کرد و زن و دخترانش هم ارام ارام مویه می کردند و ماشین هم می سوخت .
پبرمرد از حضار و جمعیت پرسید :مگر ماشین اش چقدر قیمت دارد ؟؟
یکی گفت چهل و پنج میلیون ان یکی گفت پنجاه میلیون و یکی هم گفت :شاید هم  ۵۵ میلیون ...‌
پیرمرد به سمت ماشین رفت .  چند لحظه بعد چکی به مبلغ پنجاه میلیون تومان برای مردی که ماشینش اتش گرفته و سوخته بود نوشته و اورد و به او داد . مرد که متعجب مانده بود ابتدا از قبول چک خودداری نمود اما پیرمرد دستی بر سر دخنر کوچکش کشیده و گفت : گریه نکن بابا ... و چک را دست دخترک داد  و به سرعت از انجا رفت .‌جمعیت هاج و واج از این کار پیرمرد ...‌
چک را لحظه ای نگاه کردم . شماره سیبای بانک ملی شوشتر و تاریخ روز به مبلغ پنجاه میلیون تومان و حامل بود .

ان لحظه و این کار انسان دوستانه پیرمرد این  شعر معروف را از خاطرم گذراند :
فریدون فرخ ،  فرشته نبود
به مشک و به عنبر سرشته  نبود
به داد و دهش یافت ان نیکویی
تو داد و دهش کن ، فریدون تویی ..

نشر دهید:
 تا انسانیت ما در این روزگار نابدلخواه و مقبول به اجبار ،  نفسی تازه کند ...
..
.تابستان ۱۴۰۰ -- اهواز


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه دهم تیر ۱۴۰۰ | 9:28 | نویسنده : شفیعی مطهر |