21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگرمی رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهررا جمع می کردند. دکتر می گفت : « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند: « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛ بدون اسلحه .گفتم : «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم : « شنیدی ؟» .
گفت « آر ه . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غادتا دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه  جبل عامل می خواهد ببیندم ، تعجب کردم . رفتم . یک اتاق ساده ویک مرد خوش اخلاق . وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم ، در زندگی معمولی او وجود دارد.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۸ | 8:45 | نویسنده : شفیعی مطهر |