هلاکو خان مغول و آخرین خلیفه عباسی
🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴🌴
پس از شكست و اسارت آخرین خليفه عباسی به نام المعتصم و فتح بغداد توسط هلاکوخان مغول ،نوه چنگیز و ایلخان مغول،به تشویق و توصیه خواجه نصیرالدین توسی،وزیر کاردان و سیاستمدارش.
هلاکو ایلخان مغول به خلیفه اسیر عباسی با فریاد گفت:

در هر اتاق از این قصر، ده کنیزک نازک بدن خزیده‌اند. مگر تو چند زن می‌توانی اختیار کنی؟ در مطبخت چند خوالیگر، طعام می‌پزند؟ از این سقف‌های بلند و دیوار های محکم و سراپرده‌های مخملین چه حاصل؟
 من، هلاکو، ایلخان مغول از همان غذایی می‌خورم که سپاهیانم می‌خورند و بر همان اسب می‌نشینم که سربازانم می‌نشینند و بر همان زمین می‌خوابم که سربازانم می‌خوابند. شما که بسیاری‌تان عالمان دین هستید و مردان خدا، به این خلیفه که خود را امیرالمومنین می خواند، بگویید که حکمران ظالم مسلمان را دوست‌تر می‌داریم یا حاکم کافری که به عدل حکومت کند؟
مجلس ساکت شد در سرتاسر صحن کاخ باشکوه خلیفه در کنار دجله،کسی سخن نمی‌گفت. هلاکو پرسشی مهم پرسیده بود.
به راستی کدام یک از این دو، مردمان را نفع بیشتری می‌رساند؟ حکمرانی که دم از دین می‌زند اما بساط ظلم می‌گسترد و اسباب جور فراهم می‌کند یا حاکمی که کافر است اما بر مردمان به عدالت و برابری حکم می‌کند.

مجلس همچنان ساکت بود.
پیری از میانه صحن به پا خاست.
- های ایلخان مغول فاتح مغول! پاسخ پرسش خود را از من بشنو!
ما مسلمانان بغداد، حکمرانی حکمران عادل کافر را بر حکمرانی مسلمان ظالم ترجیح می‌دهیم و اگر این نبود، تو امروز به سادگی بر دارالخلافه مسلمین دست نمی‌یافتی. بر ما حکمران کافری بگمار که به عدالت حکم براند.

درین میان خلیفه درخواست طعام کرد، و گفت که گرسنه هستم،
هلاکوبا نگاه و اشاره به کوهی از طلا و جواهر و سکه که در مقابل او انباشته بود،و از کاخ های مجلل بغداد به غنیمت گرفته بود،دستور داد که طبقی پر از سکه جلوی خلیفه بگذارند،
خلیفه اسیر گفت : من گرسنه هستم و این طلا و جواهرات که قابل خوردن نیست،
هلاکو گفت: پس چرا طلا و جواهر اندوختی و با آن سپاه و لشکر گرد نیاوردی و آن سپاه را مسلح ننمودی ،تا در کنار جیحون در مرز کشور راه را بر من بندد،
خلیفه اسیر گفت : این تقدیر خداوندی است.
هلاکو گفت: پس کشتن تو هم تقدیر خداوندی است.

و چون هلاکو و خواجه نصیر از واکنش خشم آلود مردم به قتل خلیفه به خاطر تقدس خلیفه در نزد مردم و این که مردم او را امبرالمومنین می خواندند،واهمه داشتند،زیرا تصور می کردند که اگر خلیفه به قتل برسد ،آسمان و زمین به هم می رسد و بلایای آسمانی و زمینی نازل خواهد شد،
با مشورت خواجه نصیر قرار شد که خلیفه نگون بخت را در نمد پیچیده، و آنقدر به او ضربه بزنند ،تا بمیرد و اگر در حین اجرای این عمل دیدند که ممکن است بلایی نازل شود،اجرای قتل را متوقف کنند،
اتفاقا ،این خلیفه نگون بخت را در نمد آنقدر زدند تا با شکنجه و زجر زیاد بمرد بدون این که بلا یا آفتی نازل شود،
و حکومت پانصد ساله عباسی بدین ترتیب پایان یافت،
هلاکو خان حتی به تشویق خواجه نصیر آخرین پناهگاه و سنگر اسماعیلیه یعنی دژ و قلعه مخوف الموت را تصرف کرد،و با کشتن رکن الدین خورشاه ،آخرین حکمران اسماعیلیه،بساط این فرقه را در هم پیچید،

جالب است که آرامگاه خواجه نصیر در کاظمین هست ، در شهر بغداد در غرب دجله،
گویا خواجه نصیر در کاظمین بیمار شد و در حال احتضار،
و چون دیدند که مرگ او نزدیک است،یکی از نزدیکان گفت ،بهتر است که خواجه را به نجف اشرف انتقال دهیم ،تا پس از مرگش ،در آنجا به خاک سپرده شود.
خواجه نصیر گفت:
شرم دارم و روا نباشد  که در جوار موسی کاظم باشم،،
ولی بهنگام مرگ به جایی دیگر منتقل شوم ،حتی اگر آنجا خاک و زمین اشرف باشد،
در ایران سالروز تولد این دانشمند را روز مهندس می نامند.
نگارش کاظم صداقت   امداد اندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰ | 5:20 | نویسنده : شفیعی مطهر |