قسمت چهارم
* دکتر مصدق در گردش امور و مسائل اجرایی جاری چقدر تقید و وسواس شرعی داشت؟
* قسم او همیشه این بود" به حق خدا " . خانم ایشان بسیار مذهبی بود. دو تا یتیم از بچه های احمد آباد همیشه در خانه اش بود و این ها را بزرگ کرد. مصدق مقید بود. در درستی و پاکی و راستی و راستگویی و آقا آدم بی نظیری بود. یک کلمه دروغ از دهانش در نمی آمد، یک وعده حرام نمی گفت. اگر دو نفر با هم اختلاف داشتند ،فکر نمی کرد که یکی پیشخدمت است و یک وزیر. تنها به قاضی نمی رفت. اول رسیدگی می کرد . یک اتفاقی را مثال بزنم. سرتان درد نمی گیرد ؟
* اصلا" برای همین آمده ام.
* یک از کارهای من در نخست وزیری این بود که اخبار را جمع می کردم ، اخباری که اتفاق می افتاد جمع می کردم و آن ها را تکثیر می کردم و در اتاق افسر نگهبان می گذاشتم که هر خبرنگاری که می آید این خبر ها را بر دارد . چون از جهت امنیتی نمی توانستیم همه خبرنگارها را در خانه راه بدهم ، مرحوم دکتر فاطمی که مدیر روزنامه باخترامروز بود ، یک روز به آقای دکتر مصدق گفته بود که آقای خازنی اخبار مهم را به دختر خاله اش خانم دکتر مصباح زاده ( مدیر روزنامه کیهان) می دهد . آقای دکتر مصدق به من تلفن کرد و گفت تشریف بیاورید بالا، رفتم و دیدم آقای دکتر فاطمی نشسته و آقای مصدق هم سر جای خودشان اند. مصدق گفت آقای فاطمی این حرفی را که راجع به آقای خازنی زدید دوباره تکرار کنید. آقای دکتر فاطمی گفتند: چون آقای خازنی دختر خاله اش خانم دکتر مصباح زاده است ، اخبار مهم را به آن ها می دهد و به روزنامه باختر امروز نمی دهد. من برای این که خونسردی خودم را حفظ کرده باشم و در عین حال به چنین اتهامی بی اعتنا باشم ، گفتم :جناب آقای دکتر از آقای دکتر فاطمی سوال بفرمایید که کدام مورد بوده است؟ مصدق گفت :فاطمی جواب بده . فاطمی یک مرتبه گفت : اجازه می دهید از سعید فاطمی بپرسم؟ مصدق با عصبانیت گفت نه. لازم نیست. حالا تازه می خواهی بپرسی . بعد رو کرد به من گفت : آقای خازنی صحبتی داری؟ من گفتم : آقای دکتر مصدق ، این کار اصلا" امکان پذیر نیست ، خودتان به من فرموده اید که امنیت جان من به عهده توست ، من با رفت و آمد خبرنگار و... نمی توانم این خانه را شلوغ کنم ، من اخبار را خلاصه و تکثیر می کنم و در گیشه افسر نگهبان در خیابان کاخ می گذارم ، خبرنگار می آید اخباررا برمی دارد ، حتی اگر یک عابر هم بخواهد بر دارد ، می تواند بر دارد . اگر راهی بهتراز این دارید به من بفرمايید . او گفت :کار خوبی می کنید، همان راه را ادامه بدهید.
مصدق از دوران جوانی به درستکاری مقید بود .قناتی بود به نام شاهک که سه دانگ آن متعلق به شوهر خاله ام بود و سه دانگش هم مال خانم نجم السلطنه مادرآقای دکتر مصدق. شوهر خاله من که پسر عموی مادرم هم بود، خیلی ثروتمند بود، اسمش حاج آقا اناری بود. همه باغ اناری معروف متعلق به خودشان بود. خیلی ثروت داشت. خلاصه خانم نجم السلطنه به حسین آقا اناری می گوید که :حاج آقا مال مشاع به درد نمی خورد . یا سه دانگ را به من بفروش ، یا سه دانگ مرا بخر. حاج حسین آقا می گوید : خانم، هر جوری که میل شما ست، می خواهی بخری یا بفروشی اختیار با شما ست. بالاخره نتیجه صحبت این ها به اینجا منتهی می شود که خود خانم نجم السلطنه آنجا را قیمت کند و سه دانگ حاج حسین آقا را هم بخرد که مالک شش دانگ قنات شاهک بشود. چند روزی از این قضیه می گذرد. آن موقع آقای دکتر مصدق جوان بوده ، با کالسکه خودش می رود نزدحاج آفا اناری ، پیشخد مت حاج حسین اناری خبر می دهد که آقای مصدق آمده اند. می گوید: تشریف بیاورند. فوری ایشان را به تالار هدایت می کنند. خانه هم خیلی مجلل بوده است. الان جزء میراث فرهنگی است. آقای حاج حسین آقا استقبال می کند و می نشینند و شربتی هم می آورند. می پرسد که: مسئله چیست؟ مصدق می گوید :حاج حسین آقا ،حقیقت این است که که من کارشناس های خبره تر و بهتری انتخاب کرده ام که گفته اند شما قنات را در حدود 3 هزار تومان ارزان تر فروخته اید. من ما به التفاوت آن را که سه هزار تومان است ، آورده ام که خدمت سرکار بدهم.
حاج حسین آقا می گوید : آقای مصدق ،من که صغیر نیستم ، در واقع خداوند خیلی به من بخشیده و 3 هزار تومان برایم مطرح نیست، من با رضا و رغبت این کار را کرده ام ، حاضر نیسستم این 3 هزار تومان را بپذیرم. دکتر مصدق هم گفته بود :" اگر این 3 هزار تومان را نگیری ، من از اینجا نمی روم ." بالاخره بعد از اصرار خیلی زیادحاج حسین آقا می گوید که من هم نمی پذیرم و راه حل این است که شما این 3 هزار تومان را به یک مؤ سسه خیریه ببخشید . مصدق می گوید : من استدعا می کنم که این زحمت را خودت قبول کن. به هر حال 3 هزار تومان را به حاج حسین آقا می دهد . حاج حسین آقا هم این پول را به دارالمجانین می فرستد که وضعشان خیلی خراب بوده است. مصدق در راستی امانتداری تا این حد مقید بود.
* دیگر چه؟
* مواردی که خود من شاهد بوده ام ، این بود که آقای دکتر مصدق کوچک ترین هدیه را حتی از صمیمی ترین دوستانش هم نمی پذیرفت. او در این زمینه تا حدی افراطی بود. یک روز به من گفت که: این ماه 200 تومان به علامحسین خان زیادتر بدهید( مصدق حقوق بچه ها را از محل عواید احمد آباد مساوی می پرداخت).
گفتم : آقا این 200 تومان بابت چیست؟ گفت شما می دانید من چند دفعه کسالت پیدا کرده ام ، هر بار غلامحسین به من آمپول زده، بابت دستمزد آمپولی که زده 200 توان به او بدهید . گفتم مگر آمپول زدن پول می خواهد؟ پسر شماست؟ گفت :کسی که در کار سیاست است از لحاظ مادی و معنوی نباید به کسی بدهکار باشد ؛ چرا که باید ملاحظه آن ها را بکند. این مدیون شدن چه اخلاقی و چه مادی بالاخره آدم را ضعیف می کند . این است که من نباید به هیچ کس بدهکار باشم، از هیچ لحاظ.
یادم هست خبر آوردند که آقای امیر تیمور کلالی یک کامیون کوچک خربزه از مشهد فرستاده بود. مصدق با امیر تیمور دوست هم بود. وقتی خبر آوردند که خربزه آورده اند ، اوقاتش تلخ شد و گفت این چه کارهایی است ؟! این چه بدعت های بدی است ؟! من خربزه می خواهم چه کار کنم ، اینجا که هست ، بگویید برگردانند . گفتم : آقا به امیر تیمور توهین می شود. او روی اخلاص و ارادت این کاررا کرده ، اگر حالا کامیون به مشهد برگردد، راه هم که اسفالت نیست و قسمت عمده اش خاکی است، همه خربزه ها می شکند و خراب می شود و تا مشهد دیگر خربزه ای نمی ماند . گفت: اجازه نمی دهم یک دانه از این خربزه ها به خانه من وارد شود. گفتم : اجازه می دهید پیشنهادی بکنم؟ گفت چیست؟ گفتم : اجازه بدهید من به چند تا از بازرسان نخست وزیر که جوان هستند ، بگویم بیایند همین کامیون را به دارالمجانین ببرند و بدهند مریض ها بخورند. آقای امیر تیمور که در ازای خربزه ها توقعی از شما ندارند. گفت : هر تصمیمی می خواهی بگیری ، خودت بگیر . این اتفاق خوبی شد. وقتی کارمندهای حامل بار برگشتند، آن ها را خدمت دکتر مصدق بردم و گفتم این آقایان زحمت کشیدند . یک نفر از این آقایان گفت : آقا حقیقتش این است که من پرسیدم اینجا جیره هر مریضی چقدر است، به من گفتند سه تومان. این به هیچ وجه کافی نیست ، اگر اعتبار غذا و هزینه هر مریضی افزایش پیدا کند، واقعا" کار خیری صورت می گیرد. مصدق مرحوم نریمان را که آن وقت شهردار بود خواست و گفت مطالعه کن و ببین چه محل درآمدی پیدا می کنی که جیره آن ها را فورا" بالاببری ، تا مریض هایی که آنجا می خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا و... در مضیقه نباشند. نریمان رفت و مطالعه کرد و اعتبار هر مریضی تقریبا ده تومان شد.
ادامه دارد....
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)