قسمت ششم

* پایان سال مالی سرنوشت حساب اعتبار محرمانه چه شد؟

* به خزانه بر می گرداندند.

* شما برای اداره دفتر تنخواهی در اختیار داشتید؟

* تنخواه در دست من نبود. مصدق یک پیشکاری داشت به نام شرافتیان که درآمد موقوفات بیمارستان نجمیه را او اداره می کرد. ضمنا" مخارج خانه و این ها را او می داد، ما هیچ مالی در اختیار نداشتیم.

 

* زندگی مصدق چقدر ساده بود؟

* عرض کنم روزی که منزل غارت شد، تمام اثاثیه منزل دکتر مصدق سی هزار تومان نمی ارزید ؟ فرش های خیلی معمولی داشت که در آن تاریخ حدود 1500 تومان نمی ارزید، فرشی هم در اتاق هیئت دولت بود که اتاق پذیرایی آقای دکتر مصدق هم بود که خیلی معمولی بود. حتی اتاق ملک اسماعیلی که معاون پارلمانی بود ،فرش نداشت. زندگی او واقعا" ساده بود. مبل های او عبارت بود از چوب های معمولی که همیشه دیده اید، فقط دوتا دستگیره داشت، دوتا هم تشک داشت که باز می کردند و می نشستند و سر جایش می گذاشتند. نه خیال کنید ساخت هانس بود، ابدا . منزل آقای دکتر مصدق، چه اندرون و چه بیرون ساده ترین خانه ها بود ، یک دانه آنتیک که قیمت حسابی داشته باشد، اصلا" نبود ، خیلی ساده زندگی می کرد.

*آنچه به او اهدا می شدچه کرد؟

* نمی گرفت.

* هدایای رسمی و دیپلماتیک چه؟!

* من یادم نمی آید که هدایایی گرفته با شیم . اگر هم هدایایی بود مستقیم تحویل بیوتات سلطنتی در کاخ گلستان می داد. چه هدایا برای شخص ایشان ، چه برای دولت ایران بود ، به منزل نمی آمد. غیر ممکن بود هیچ سرسوزنی نمی گرفت.

 

* دکتر مصدق در روز چند ساعت کار می کرد؟

* محدود نبود. ساعت نداشت.

* کار روزانه از کی شروع می شد؟

* از 6 صبح تا هر وقت که کار تمام شود. اغلب به بعد از نصف شب می رسید. بعضی وقت ها خانم ضیاء السلطنه به داد من می رسید، می گفت :بچه مردم را می خواهی بکشی ؟ ایشان از شمیران می آمد ، گاهی نصف شب گذشته بود. فرض کن می دید چراغ اتاق من روشن است و چراغ اتاق آقای دکتر مصدق روشن است ، از در پشت می آمد یواشکی داد و بیداد راه می انداخت که خودت و بچه های مردم را می خواهی بکشی؟ برای ما وقت محدود نبود. منتها روزهای تعطیل فقط من بودم ، خود آقای دکترمصدق و مش مهدی پیشخدمت قدیمی. خانم ضیاء السلطنه هم به منزل پسرش در شمیران می رفت.

* از تعصب ایرانی مصدق چه یاد دارید؟

* ارباب مهدی یزدی وارد کننده چای و در رأس هیئت مدیره اتحادیه وارد کنندگان چای بود. من برای او وقت تعیین کرده بودم. فهرست ملاقات ها را هم پیش دکتر می گذاشتم که امروز ساعت فلان تا فلان چه کسی خواهد آمد و موضوع چیست. پرونده هم مطالعه شده و آماده است. پرسید که :ارباب مهدی برای چه می خواهد اینجا بیاید؟ گفتم : راجع به چای است، چون کسانی که می خواهند بیایند بزرگ ترین وارد کننده چای هستند. گفت :خیلی خوب . بعد از یک ربع قبل از این که این ها بیایند، به مش مهدی گفت که: از آن چای لاهیجان اعلا، چین اول دم کن ، میهمان می آید. چون عده شان زیاد بود به همان اتاق پذیرایی آمدند. و آقای دکتر مصدق هم به آنجا آمد، دستور داد چای آوردند، چای لاهیجان چین اولش هم واقعا" معطر و عالی است، وقتی آن ها چای را خوردند، از ارباب مهدی پرسید که :چای چطور بود ، خوب بود، بد بود؟ ارباب مهدی گفت :عالی بود ! گفت: این همان چای ایران است. وقتی گفت این چای ایران است ، آن ها حرفشان را اصلا" نزدند و مطرح نکردند که اجازه بگیرند چای از خارج بیاید. مجلس به همین ترتیب با یک چای خوردن تمام شد. چون مصدق از ارباب مهدی اقرار گرفت که چای ایران بهترین چای است.

مصدق همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که آمریکا می خواست برود ،یادم است یک دست لباس اسپرتکس برایش دوختند. اسپورتکس را از لاله زار خریده بودیم، بیشتر علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و در مسافرت چروک نمی شد. لباسش از برک خراسان بود و لباس تابستانی اش از پارچه ای بود که در اوسکو می بافند که خیلی هم نازک است.

 

* رفتار دکتر با زیر دستان چگونه بود؟

* خیلی مؤدبانه بود. این شرافتیان می گفت: من در این 46 سال هر وقت بر اثر اشتباه یا تنبلی مورد غضب قرار می گیرم ، می گوید:" به آقا عرضی ندارم". این بالاترین فحشی بود که آقای دکتر مصدق داشت.

راجع به جنبه مذهبی مصدق سوالی کردید، یادم است که آن موقع معاون بازرسی در پايین بودم. هنوز منزلش نبودم. یک روز مرا احضار کرد و گفت : آقای خازنی دیشب در حدود ساعت 11، 12 که شما رفتید، تلفنی به من شد، چون تلفن را مستقیم به اتاق خودشان می کردند. خانمی بود. گفتم :خانم کی هستید؟ گفت: من خانم ...هستم، گفتم :خانم این موقع شب اینجا چه کار می کنيد؟ گفت : آقا پنج شش شب هست که ایشان منزل نمی آیند و می گویند که کارشان زیاد است و منزل جناب عالی هستند. دکتر بعد از این تلفن ، فردا صبح زود مرا خواست و گفت: آقای خازنی دیشب یک چنین تلفنی شده، تحقیق کن ببین او کجا می رود. بنده که تحقیق کردم دیدم که...یک خانم جوانی گرفته، عقد کرده و شب ها به منزل همان خانم دوم می رود و به خانه اش هم می گوید که منزل آقای دکتر مصدق هستم. دکتر مصدق به من گفت: آقای خازنی ! من دروغ را از هیچ کس نمی بخشم، این دروغ گفته، ثانیا" هوس زن جوان کرده. این زن، جوانی و عمرش را در این خانه گذاشته، با فقر و بدبختی اش گذرانده ، حالا او رفته زن دیگری گرفته؟ از کسانی که چند زن داشتند، خیلی بدش می آمد، اصلا" از این ها متنفر بود ، مخالف شدید آن ها هم بود. گفت: دستور بده که حقوقش را به خانم اولش بدهند، به خود او ندهند. گفتم : آقا این فرمایش شما را اطاعت، ولی از طریق قانونی این کار را می کنم . گفت :چه کار می کنی ؟ گفتم : او را می خواهم، و با او صحبت می کنم. می گویم آقا دستور داده که به شما حقوق نپردازیم ، چرا که شما تجدید فراش کرده اید، به خانه زنت می روی و بعد هم می گويی منزل دکتر هستی ! دروغ گفته ای ! آقای دکتر مصدق گفته که حقوقش را نپردازید ، بیرونش کنید، برود به وزارت آموزش و پرورش . حالا تو برای این که حقوقت قطع نشود ، یک وکالت تام وتمام به خانم اولت بده. خودت برای حقوق گرفتن به نخست وزیری نرو. به موجب این وکالت نامه خانمت برود .یک متن وکالت نامه هم برایش نوشتم، گفتم این را به یک دفتر خانه ببر و امضا کن، خانمت را هم وکیل خودت قرار بده که ماهیانه حقوقت را بگیرد. این وکالت نامه را از او گرفتم و به حسابداری فرستادم و گفتم به موجب این وکالت نامه حقوق آقای ... را به خانم اولش بپردازید . آقای ... آن وقت بدبخت شد.(خنده از ته دل) 

  دکتر مصدق به خصوصیات اخلاقی و شخصی ما توجه داشت. کافی نبود که من خوب انجام وظیفه کنم، اگر به فرض می فهمید که مثلا من مشروب می خورم، محال بود مرا نگه دارد، اگر به فرض می شنید که مثلا" پکی به تریاک می زنم، محال بود مرا تحمل کند. یک نفر بود- اسم نمی برم چون فوت کرده- که قبل از من در خانه اش بود و 6 - 5 ماه مانده به اواخر حکومتش این را به دفتر نخست وزیر برگرداند. دکتر یک روز از من پرسید: این آقا که شنبه ها می آید چشم هایش خیلی قرمز است. اصلا" نمی دانم از کجا متوجه این مطالب می شد . من تحقیق کردم دیدم که این ها دوره ای دارند، به طرف های اوشان می روند و احتمالا" تریاک می کشند. بعد آمدم و گفتم : آقا او الکلی نیست، اما در این قبیل میهمانی ها شرکت می کند. گفت :یک ماه به او مرخصی بدهید برود پی کارش . خوب ، مرخصی را او باید تقاضا کند، نه این که ما بگويیم مرخصی. من به نخست وزیری تلفن کردم که به آقای فلانی یک ماه مرخصی استحقاقی بدهید. بعد مرخصی اش تمام شد، خواست بیاید. من به آقای دکتر مصدق گفتم : فلانی مرخصی اش تمام شده ، اگر اجازه می فرمایید من یک هفته مرخصی بروم و او یک هفته باشد. گفت : او به درد من نمی خورد، ولی شما باید باشید.او دو باره به مرخصی برود. هر چه مرخصی طلب داشت، یک ماه یک ماه دادیم. منظورم این است که روی خصوصیات فردی اشخاص تحقیق می کرد. حساس و مقید بود.

 ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ | 7:32 | نویسنده : شفیعی مطهر |