قسمت هشتم
* از واقعه 9 اسفند چه خاطره ای دارید، آن روز چه اتفاقی افتاد که از نزدیک شاهد آن بودید؟
* در 9 اسفند همان طور که می دانید ، شاه گفت می خواهم از کشور بروم. برخی جمعیتی را به راه انداختند تا بیایند سر و صدا کنند که ما نمی گذاریم اعلی حضرت تشریف ببرند. قصد داشتند به این ترتیب یک بلوایی به پا کنند که دکتر مصدق یا کشته شود یا کنار برود. آن روز دکتر مصدق به ملاقات شاه رفتند و علت مسافرت را پرسیدند، شاه به کنایه گفت:
من که کاری ندارم و بیکار هستم ومی خواهم از کشور بروم .
آن طور که آن روز ما از منابع موثق اطلاع پیدا کردیم ، در این توطئه قرار بود دکتر مصدق کشته شود. راننده شاه شخصی به نام اصغر صادقی ، یک زمانی راننده دختر خاله من بود و من با او از آنجا آشنایی داشتم. اصغر صادقی، آن روز قراربود دکتر مصدق را از کاخ بیرون بیاورد، ولی وقتی از توطئه قتل دکتر مصدق آگاهی پیدا می کند، از ایشان می خواهد که اجازه دهند تا از " در" کوچکی که به خیابان حشمت الدوله باز می شود و کاخ شمس پهلوی نیز آنجا بود ،خارج شوند. دکتر مصدق هم می پذیرند بدون این که اطلاع داشته باشند که قرار بود ایشان را به قتل برسانند. به خاطر همان سابقه آشنایی از اصغر صادقی جریان را پرسیدم . وی از منابع موثق خبر داشت که قرار بود توطئه با قتل مصدق به اتمام برسد. یادم می آید وقتی دکتر مصدق این جریان را از منابع موثق دیگر هم شنید گفت: فلان فلان شده ها می خواهند کودتا کنند و ژنرال نانجیب را در این مملکت روی کار بیاورند.
ژنرال نجیب بود که در مصر پیش از عبدالناصر کودتا کرده بود. تصور دکتر مصدق این بود که می خواهند او را به یک طریقی از ایران ببرند و کودتایی راه بیندازند و یک حکومت دیکتاتوری برقرار کنند.
* تاریخ 28 ماهه حکومت دکتر مصدق پر از خاطره است و مبارزه یک ملت را نمایان می سازد، اما بخش هایی که در مسیر تاریخی این کشور بسیار اثر گذار بوده است یعنی کودتای 28 مرداد است ، لطفا" در مورد آن روز بگویید.
* روز بیست و پنجم مرداد ماه همه ما به خصوص دکتر مصدق اطلاع داشتیم که یک کودتایی قرار است صورت دهند. اشخاصی که به دکتر مصدق ارادت داشتند، خبر های محرمانه ارتش و جاهای دیگر را به اطلاع ما می رساندند . خبر آورده بودند که در هتل دربند خسرو پناه- که بعدها سرتیب شد و مورد توجه شاه هم بود - با عده ای از افسران جلسه گذاشته و تصمیم بر آن شد که ساعت معینی از هتل به طرف خانه دکتر مصدق حرکت کنند. خوب یادم است که طرفداران دکتر مصدق درشهربانی سریعا" خودشان را به هتل دربند رساندند و چرخ های ماشین هایی را که قرار بود افسران را به سمت خانه دکترمصدق بیاورد ،در آوردند و آجر گذاشتند و تعدادی را که وقت نکردند در بیاورند پنچر کردند. کودتاچیان وقتی آمدند بیرون اوضاع را دیدند ، نتوانستند آن ساعت معین برسند و چون قرار بود در نقطه معینی در شهر همه کودتاچیان به هم برسند و با هم حمله کنند، این کار عملی نشد.
همان شب نصیری فرمان عزل دکتر مصدق را آورد. آن شب سرهنگ ممتاز که یکی از افسران خوش نام و برجسته و فرمانده تیپ زرهی بود نیز در منزل دکتر مصدق جضور داشت. بلافاصله خودش را به نصیری رساند و از او پرسید که این وقت شب در اینجا چه می کند و چرا پاکت را خودش به منزل دکتر مصدق آورده است؟ آن شب سرهنگ ممتاز خیلی کاردانی به خرج داد و به فرمان دکتر مصدق او را بازداشت کرد. عجیب بود که آن شب شاهد بودم که نصیری چه فحش های رکیکی به شاه می داد. پاکتی را که نصیری آورده بود ، من به دکتر مصدق دادم. از نصف شب هم گذشته بود ، دکتر پاکت را باز کرد و دید فرمان عزل است و شاه هم امضا کرده است . من به نامه نگاه کردم و دیدم مشکوک است. گفتم : آقای دکتر، این سفید مهر است. من قبلا" در دادگستری در این گونه موارد کار کرده بودم. نامه کاملا" مشکوک بود. گفتم: دقت بفرمایید، فرمان عزل که از اینجا شروع شده هنوز به امضا نرسیده تمام شد و فاصله سطرها به هم نمی خواند. بعد کاشف به عمل آمد که ژنرال شوارتسکف به بهانه رفتن به هند یا پاکستان، سفید مهر از شاه گرفت و به کودتاچیان داده بود و بعد این فرمان را نوشتند.
* از شما نخواستند که اصل قضیه را پیگیری کنید؟
* چرا صبح خیلی زود دستور دادند که تحقیق کنم و ببینم شاه کجاست . پرس و جو کردم گفتند : اعلی حضرت رفتند کلار دشت . بلافاصله راننده شاه را پیدا کردم و از او هم پرسیدم که وی گفت: اعلي حضرت از کلاردشت به رامسر رفتند. با آنجا تماس گرفتم گفتند با ملکه ثریا و آتابای و سرگرد خاتم که خلبان بود از اینجا رفتند و نمی دانیم که به کدام مقصد رفتند. تا این که رویتر خبر داد، این ها در فرودگاه بغداد به زمین نشستند و می خواهند به لندن عزیمت کنند. دو ساعت بعد رویتر خبر خود را اصلاح کرد و گفت که شاه ایران به مقصد رم حرکت کرد و بالاخره قصه 25 مرداد خاتمه یافت و شاه در رم بود که قضیه 28 مرداد روی داد.
28 مرداد روز چهارشنبه بود. روز قبل از آن " هندرسن " سفیر آمریکا در ایران به همراه مترجم خود " علی پاشا صالح " به منزل دکتر مصدق آمدند و ملاقاتشان حدود سه ساعت به طول انجامید. بعد که " هندرسن" و " علی پاشا صالح" آمدند بیرون ، پیدا بود که نتواستند آقای دکتر مصدق را به آنچه می خواهند راضی کنند، در همین موقع دیدم که علی پاشا صالح برگشت و هندرسن در حیاط خانه مشغول قدم زدن شد. " علی پاشا" نیم ساعت به تنهایی با دکتر مصدق صحبت کرد در حالی که " هندرسن" در حیاط خانه بود. پس از این که علی پاشا رفت ،فهمیدم که اتفاقاتی در پیش است و کشور آبستن حوادث است. خود دکتر مصدق هم یادم هست که روز بیست و پنجم مرداد به من می گفت بیست و پنج نشد، بیست و هفتم، بیست و هفتم اگر نشد، چند روز دیگر آن ها بالاخره کودتا خواهند کرد. یا مرا می کشند و یا محاکمه و زندانی می کنند.
بیست و هشتم مرداد تازه هوا روشن بود که اطلاع پیدا کردیم چاقوکش ها از اقصی نقاط تهران، با افسران پاکسازی شده می خواهند به خانه دکتر مصدق حمله کنند . من بدون اطلاع دکتر مصدق بلافاصله به خانم ضیاء السلطنه ، همسر دکتر مصدق که دو یتیم را نیز بزرگ می کردند، گفتم : شما باید تشریف ببرید شمیران منزل احمد مصدق ، چون امروز اتفاقاتی رخ خواهد داد و ما نگران شما می شویم، بعد اندرون خالی شد و فقط آقای دکتر مصدق بود و چند وزیر از جمله مهندس رضوی ، محمود نریمان، دکتر فاطمی ، دکتر شایگان، دکتر صدیقی و آقای کاظمی سفیر ایران در پاریس . در همین موقع دکتر مصدق مرا خواستند و از من پرسیدند :چه کسانی در منزل هستند؟ توضیح دادم که اندرون را خالی کردم ؛ اما این آقایان در اتاق رو به رو نشسته اند و تا اسم دکتر فاطمی را آوردم، فرمودند: هر چه زودتر دکتر فاطمی را از خانه بیرون ببرید. من سریع به خواهر زاده ایشان آقای سعید فاطمی تلفن زدم و خواستم که خودشان را در اسرع وقت برسانند. سعید ده دقیقه طول نکشید که رسید و من سراغ دکتر فاطمی را گرفتم و گفتم که آقای مصدق فرمودند شما را از این خانه ببریم بیرون ،چون وضع خطرناک است و ممکن است شما را به قتل برسانند. مرحوم فاطمی برخاست و به علت تروری که شده بود قادر به خوب راه رفتن نبود و با عصا به زحمت راه می رفت. خلاصه من و سعید فاطمی زیر بغلشان را گرفتیم و ایشان را آوردیم بیرون که سوار ماشین بشوند ، اما دیدم که ماشین دکتر فاطمی را آتش زدند، بلافاصله سعید فاطمی اسلجه خود را در آورد و چند تیر شلیک کرد تا جمعیت متفرق شوند، در همین حال دیدم در خانه رو به رو که منزل پور رضا وکیل عدلیه بود، آشپز وی در را باز کرد تا از وقایع بیرون سر در بیاورد. بلافاصله دکتر فاطمی را هل دادیم داخل منزل . بعدا معلوم شد که محمد حسین قشقایی ، از خانه پور رضا ، فاطمی را برده بود به جایی دیگر نزدیک امامزاده صالح که خانه یک ستوان بود و در آنجا مخفی شد و بعدا" در همان جا لو رفت و دستگیر شد. یادم می آید که پس از کودتا تا وقتی از زندان آزاد شدم ، دکتر فاطمی را به همان سلولی بردند که من در آنجا بودم. در آنجا اتفاقا" آیت الله حاج سید رضا زنجانی هم زندانی بودند، مردی شجاع، جسور و خوش فکر و به تمام معنا اسلام شناس و سیاستمدار. من از طریق داماد آیت الله زنجانی از حال دکتر فاطمی خبر می گرفتم و به خواهرش منتقل می کردم. دکتر فاطمی حالش به خاطر ترور و زخم هایی که خورده بود اصلا" خوب نبود و به رغم این که دکتر مصدق به خرج خودشان ایشان را به اروپا برای معالجه فرستادند اما هیچ گاه بهبود کامل را به دست نیاوردند. من در آرشیو خصوصی دکتر مصدق نامه ای را دیدم که پزشک جراح اروپایی گفته بود : دکتر فاطمی به علت ضایعات درونی دو سال بیشتر عمر نخواهد کرد و فشارش آنقدر پایین می آید که به کما می رود و می میرد. اتفاقا" آیت الله زنجانی می گفت :در زندان آنقدر فشارش پایین می آمد که می لرزید. اینجا بود که دار و دسته کودتاچیان فردی به نام سرهنگ دکتر تدین را مأمور کردند تا سلامتی وی را قبل از اعدام تأیید کند و او نیز چنین کرد. داماد آیت الله زنجانی می گفت آیت الله زنجانی تعریف می کرد، به هنگام اعدام، دکتر فاطمی اصرار داشت که برایش قرآن بخوانم و وقتی برایش صحیفه سجادیه گفتم و این که مرگ حتمی است و قرآن را تلاوت کردم ،همگان شاهد بودند که آن لرزش که فاطمی به خاطر بیماری از آن رنج می برد، تسکین پیدا کرده بود. بعدا" رئیس زندان که اتفاقا از ملیون بود به من گفت:" چون فاطمی قادر به حرکت نبود برانکارد آوردند به بهداری لشکر، دو روی برانکارد را ملافه ای کشیدند و تیر خالی کردند و دکتر فاطمی جان به جان آفرین تسلیم گفت.
آن روز 28 مرداد دکتر فاطمی در خانه پوررضا بودند. من که خیالم جمع شد ، آمدم و به آقای دکتر مصدق گفتم آقا، جریان دکترفاطمی این طور شد. یواش یواش کار اوج گرفت ، بیچاره آقای تعلیمی که در دم در می نشست، کشته شد. او را کشتند و وارد خانه شدند. تعلیمی ، عضو شهر بانی بود، دم در ورودی می نشست. دو نفر سرباز هم بودند که یکی اهل گلپایگان بود، آن ها هم کشته شدند.
* اسامی آن ها یادتان هست؟
* چون 60 - 50 سرباز بودند. اسامی یادم نمانده است . دو درجه دار هرکدام با یک مسلسل دویدند و رفتند زیر شیروانی و از آنجا شروع کردند به تیراندازی . من دیدم اگر ادامه داشته باشد ، هزار نفر کشته می شوند. چه کار کنیم؟ با آقای مهندس رضوی ( خدا رحمتش کند، مرد بسیار بزرگ و از بهترین یاران دکتر مصدق بود)، ملافه ای را بردیم و کشیدیم، یعنی این خانه بلادفاع است. آن دو مسلسل را از آن دوتا سرباز گرفتیم. آن ها را پايین آوردیم. مسلسل ها را به آقای ممتاز دادیم، تا کسی کشته نشود. بعد آمدند که آقای دکتر مصدق را وادار کنند که اتاق کار خود را ترک کند. ولی آقای دکتر مصدق گفت :
من به هیچ وجه قصد فرار ندارم ، ای کاش که من کشته بشوم تا این مملکت و این مردم بیدار و زنده بشوند.
هر چه آن ها اصرار کردند قبول نکرد. نریمان گفت اگر من با چند نفر مواجه شدم خودم را می کشم چون مسلح بود. هفت تیرش آماده بود. آقای دکتر مصدق گفت آقای نریمان آن هفت تیر را مرحمت کن به آقای خازنی . من هفت تیر را از آقای نریمان گرفتم و ائداختم توی سوراخ بخاری. به هر حال مذاکره آن ها راجع به فرارکردن به جایی نرسید، این ها مأیوس شدند و به همان اتاق ملک اسماعیلی رفتند و منتظر سرنوشت شدند. من دیدم آقای دکتر مصدق تنهاست، نشستم پهلوی ایشان. خوب ما ظاهرا" مأمور حفاظت جان ایشان هم بودیم. باید ایشان را تنها نگذاریم. وقتی تیراندازی می کردند، خرده های آجر روی ملافه می افتاد ، وقتی خاک بر می خاست، من آن را از روی ملافه بر می داشتم و روی زمین می ریختم ضمنا" کارمندان خود را که دو نفر بودند مرخص کرده بودم.
* آن ها که بودند؟
* یکی نامش نژادی بود. یکی هم بایگان بود ، خیلی آدم خوبی بود. چون دیدم خطر خیلی زیاد است و ممکن است کشته شوند، آن ها را مرخص کردم. آن ها هم فرار کردند . پیش آقای دکتر مصدق نشستم. ایشان فرمودند که آقای خازنی بیا صورت شما را ببوسم خداحافظی کنم. شما هم تا خطر خیلی پیش رفت نکرده بروید. اظهار رضایت کردم. گفتم آقا روز اول که خدمتتان شرفیاب شدم، فرمودید زندگی من هم به عهده شماست، اگر من الان شما را تنها بگذارم و بروم و خدای نکرده اتفاق بدی بیفتد ، پیش مردم چه طوری می توانم سر بلند کنم. مطمئن باشید اگر صحبت کشته شدن باشد اول نوبت من است بعد نوبت شما. گفت :شما زن و بچه دارید ، من نمی توانم خون شما را به گردن بگیرم . من گفتم :خون من به گردن خودم است. چشم هایش واقعا" از اشک پر شد. دید که بنده به هیچ قیمتی از اینجا بیرون نمی روم. گفتم : ممکن است از جناب عالی که می فرمایید خون مرا به عهده نمی گیرید استدعایی بکنم؟ گفت : بفرمایید ، شما که هر چه گفتید من گوش کردم. گفتم : اجازه بدهید که من شما را به اندرون ببرم . گفت : اندرون بدتر از بیرون است . گفتم: ضمنا" این را اطلاع داشته باشید که آقایان آن اتاق هیچ کدام حاضر نیستند شما را ترک کنند و دو سرباز و تعلیمی هم کشته شدند. بغض گلویش را گرفت و نشست. دراز کشیده بود. ملافه رویش بود، پاشد و نشست . وقتی نشست، دیدم از این خبرهای من خیلی متأثر شد، سکوت اختیار کرد. من این سکوت را حمل بر رضا کردم. دیگر مجال ندادم که دو باره لجبازی کند، پشیمان بشود ، در آهنی را فوری باز کردم و به اتاق آقایان رفتم و گفتم: آقا آماده هستند که برویم ، شما هم از اینجا تشریف بیاورید . آن ها آمدند و باز دو باره در آهنی را قفل کردم . دو خانه آن طرف تر منزل هریسچی، همشهری ما بود، پسرش هم همکلاس برادر من بود، از آن مصد قی ها بود، در نظر داشتم که آنجا برویم. بالاخره با نردبان و کمک مش مهدی ، آقای دکتر مصدق را از اندرون رد کردیم و بردیم منزل آقای هریسچی . آنجا خالی بود، فرش زیادی برای صادرات در حیاط جمع شده بود. به هر حال وارد خانه او شدیم. همین آقای زیرک زاده افتاد و پایش شکست. بعد من با آقای هریسچی که منزل ایشان نزدیک باغ فردوسی بود تلفنی تماس گرفتم و به زبان آذری گفتم که من یک مهمان به خانه ات آورده ام . گفت: کی ؟ گفتم : همین که همه جار و جنجال برایش هست. گفت :خیلی خوش آوردی ، صفا آوردی ، خوب کاری کردی . گفتم: آقای هریسچی می ترسم جای ما را پیدا کنند و شما را غارت کنند، اگر ما کشته شویم روی وظیفه کشته می شویم، اما شما چه تقصیری کرده اید ؟ گفت : فدای موی مصدق . این حرف را که زد ، من گفتم: اجازه بدهید که سرایدار کلید خانه را به من بدهد که کسی از این خانه بیرون نرود. گوشی را فوری دادم به سرایدار و دستور داد که کلید را به من بدهد. بعد گفتم : فرمایشی ندارید؟ اجازه بدهید من تلفن را قطع و خراب کنم؟ من تلفن را خرد کردم. قبل از خرد کردن به ذهنم رسید که به سفیر هند تلفن کنم. وقتی یک بار سفیر هند و معاون وزارت خارجه هند و سید محمود رئیس سنای هند به زیارت آقای دکتر مصدق آمده بودند، نمی دانید چه صحنه ای به پا کردند. گفتند: شما جانشین گاندی ما هستید، نهضت خاورمیانه قائم به شماست .
بعد از پذیرایی مختصر هم گفتند :می خواهیم محل کار شما را زیارت کنیم. محل کار یک اتاق کوچک بود ، که یک تختخواب آهنی هم داشت . تختخواب را بوسیدند. گفتند این تختی است که بزرگ ترین مرد دنیا اینجا خوابیده است. سفیر هند نسبت به دکتر مصدق خیلی علاقمند بود. این بود که بعد از آن که وارد خانه هریسچی شدم به خاطرم خطور کرد که تماس با او بگیرم و بگویم که شما خبر کنید که دکتر مصدق تا این ساعت زنده است. البته نگفتم جایش کجاست. گفتم: اگر ما کشته بشویم معلوم است که این حکومت و کودتاچیان ما را کشته اند. او هم خبر را به همه سفارتخانه ها گفته بود.
ما گرسنه بودیم ، اما آنجا هیچی نبود. نزدیک سه بعد از نصف شب بود که نشستیم شورا کردیم. من گفتم : اگر جای ما را پیدا کنند ممکن است اینجا را غارت کنند. منزل مادر آقای دکتر معظمی همین نزدیک است ، صد متر آن طرف تر است. اجازه بدهید برویم آنجا . این را هم فراموش کردم که به شما عرض کنم که دکتر معظمی هم استقبال کردند و گفتند: آقا خانه مادر ماست و اصلا" برادرمان حسین آنجا می نشیند. بنابراین به خانه مادر آقای معظمی رفتیم.
* از خیابان گذر کردید ؟
* یک کوچه است که به کوچه درختی معروف است. از خانه هریسچی بیرون آمدیم و رفتیم آنجا. یک صد متر فاصله بیشتر نبود. خانم مهندس معظمی هم خیلی مصدقی بود. ولی آن ساعت خانه نبود.
در اینجا که قرارشد دکتر مصدق خودشان را معرفی کنند. دکتر مصدق گفت همتان بروید، مخصوصا" به من رو کرد و گفت : شما باید زودتر از همه بروید مبادا گیر بیفتید ، تا من به شما اطلاع بدهم. گفتم :چشم . صورت ما را بوسید و ما آمدیم. گفت فقط شایگان و آقای صدیقی بمانند. نمره تلفن ستاد و فرمانداری نظامی را به من دادند. گفت :شما بروید. بعد من به ته کوچه رفتم، دیگر پای رفتنم نبود. نتوانستم بروم . پشت درخت ها قایم شدم. حدود 20 دقیقه ، نیم ساعت بعد دیدم آقای سرتیپ پولادوند - که در دانشکده افسری معلم شاه بود ،با یک ماشین آمد. آقای دکتر مصدق و آقای صدیقی و آقای شایگان سه نفر عقب نشستند. سرتیپ پولادوند هم بود. خواستم بفهمم کجا می برند. وقتی آن ها را تعقیب کردم دیدم آن ها را به با شگاه افسران بردند.
* شما دنبال ما شین دویدید؟
* با یک ماشین دیگر رفتم. می ترسیدم گرفتار بشوم، ولی نشدم. آنقدر آنجا شلوغ بود که من گیر نیفتادم. آن ها را به باشگاه افسران بردند و سپهبد زاهدی تا پای پله آمد و زیر بغل آقای دکتر مصدق را گرفت و از پله ها بالا برد.
* بی احترامی نکرد؟
* من به چشم خودم این صحنه را دیدم که آقای دکتر مصدق حرف نمی زد، ولی زاهدی حرف هایی می زد که من نمی توانستم آنقدر نزدیک بشوم که بشنوم.
* زاهدی صحبت می کرد؟
* از یک نفر پرسیدم تیمسار چه می گفت؟ گفت همه اش می گفت متأسفم. مرا ببخشید، من متأسفم. بعد هم اطلاع پیدا کردم که اتاق خوبی برای آن ها تهیه کرده اند. در باشگاه افسران یک اتاق به آقای دکتر صدیقی ، یکی هم به دکتر شایگان داده اند. بعد از چند روزی دکتر مصدق را به سلطنت آباد بردند. بنده هم متواری بودم.
* خانواده از شما خبر نداشتند؟
* خانواده خبر داشتند، می دانستند که من در مراد آباد مخفی هستم. آنجا هر روز به کوهنوردی و اما مزاده داوود می رفتم.
* تا چه زمانی مخفی بودید؟
* بیش از یک ماه، محاکمه هنوز شروع نشده بود. من با خانم ضیاءالسلطنه تماس داشتم. ایشان به ملاقات می رفت و هیچ کس او را نمی گشت. موقعی که متواری بودم، 36 تا نیم ورقی لایحه نوشته بودم. تمام اتفاقاتی که افتاده، و جواب هایی راکه داده شده بود، نوشتم. آن ها را به خانم ضیاء السلطنه دادم.
* به تهران آمدید؟
* بله، به تهران آمدم و به خانم ضیاءالسلطنه دادم. بعدا دوباره به مراد آباد رفتم که نزدیک حصارک بود. مراد آباد منزل کدخدا بودم که با هم بزرگ شده ایم. هنوز زنده است. خانم من در آنجا باغ انجیر و توتستان داشت. خانم ضیاءالسلطنه هفته بعد به من خبر داد که 36 ورق را به آقای دکتر مصدق داده ام . ایشان گفتند که من از روی آن نوشته ام و آن را آتش زده ام که اگر خدای نکرده گیر آن ها افتاد، مزاحم آقای خازنی نشوند. بگو خیالش از این جهت راحت باشد.
وقتی این خبر به من رسید، خودم را به فرماندار نظامی معرفی کردم. مرا اول به ستاد ارتش بردند. آنجا ماندم و دادستان رفت بیش باتمانقلیج. چون تعیین تکلیف من به عهده کمیسیونی بود که زاهدی رئیسش بود و باتمانقلیج هم عضوش بود. تا آن که کسب تکلیف کنند یک هفته یا ده روز در زندان فرمانداری نظامی ماندم، مرا به لشکر 2 زرهی بردند. در زندان فرمانداری به من خوش گذشت. برای این که در اتاقی که من بودم، آقای دکتر غلامحسین خان مصدق، آقای مهندس زنگنه، آقای معدل شیرازی شاعر و وکیل هم بودند، کارها تقسیم شده بود.
بعد از یک هفته آقای محمد قریب ، که به من خیلی محبت داشت و خیلی سخت مصدقی بود، به عیادت من به زندان آمد. گفت :من تورا می شناسم، آدم ترسویی نیستی ، تبریزی ها هم که ما شاء الله همه شان لجباز هستند، شما را می خواهند به لشکر 2 زرهی ببرند. من آمده ام بگویم که نگران نباش، ما در حال تلاش هستیم. دستورات طبی هم به من داد و نسخه نوشت. مرا به لشکر 2 زرهی که تیمور بختیار فرمانده آن بود ، آوردند . در حدود 9 ماهی آنجا بودم . بعد وجه الضمان صادر کردند که مرا آزاد کنند. من پول نداشتم. حاج حسن شمشیری و یک نفر دیگر نزدیک به 200 هزار تومان پول آوردند و وثیقه گذاشتند تا من از زندان آزاد شدم. در لشکر 2 زرهی آقای دکتر صدیقی یک اتاق داشت. آذر، آقای دکتر شایگان ، مقدم و نریمان در آنجا بودند. زندان من انفرادی بود که بعد مرحوم دکتر فاطمی را بعد از گرفتاری به آن اتاق آوردند. در آن طرف هم آقای مهندس رضوی و مهندس عطایی بودند، که بعد از مرخص شدن آن ها آیت الله زنجانی را به آنجا آوردند.
* بعد از 9 ماه مرخص شدید؟
* بعد از 9 ماه قرار منع تعقیب مرا صادر کردند.
* سرهنگ ممتاز چه شد؟
* سرهنگ ممتاز به سه سال حبس محکوم شد.
* او تا کی در خانه ایستاد؟
* تا آخرین لحظه تا موقعی که تانک های ما هم به دست آن ها افتاد.
* یعنی شما که رفتید سرهنگ ممتاز هنوز در خانه بود؟
* موقعی که ما می رفتیم، خبر آورد که سه تا تانک ما هم از کار افتاد.
* آن وقت خودش هم مجروح شد؟
* خودش مجروح نشد، فشارکی و داورپناه هم مجروح نشدند، ولی سربازها و درجه دارها کشته شدند. بعد به سه سال حبس محکوم و از ارتش اخراج شد. هر سه تا اخراج شدند.
* شما بعد از زندان دیگر هیچ ارتباطی با دکتر مصدق نداشتید؟ او را هیچ وقت ندیدید؟
* موقعی که ایشان زندان بود، از خانم از حالشان جویا بودم.
* آیا به احمد آباد رفتید که مصدق را ببینید؟
* نه، من به احمد آباد نرفتم. من حق نداشتم از حوزه قضایی خارج بشوم . فقط یک روز به من اطلاع دادند که قسمتی از احمد آباد را تصرف کرده اند تحت این عنوان که اینجا خالصه است. برای دشمنی این کار را کرده بودند. من رفتم یک دادخواست دادم و یک رفیق دیگر هم به من کمک کرد و به کرج رفتیم و عرض حال دادیم. به نفع دکتر مصدق حکم گرفتیم. آن موقع ایشان در احمد آباد تحت نظر بودند.
* در بیمارستان نجمیه هم ملاقات دست نداد؟
* نه متأسفانه، موقعی که فوت کردند فقط معدود افرادی بودند که ایشان را ملاقات می کردند.
* 28 ماه همکاری نزدیک با مصدق چه آموزشی برای شما داشت؟ دریک کلام از مصدق چه گرفتید؟
* از مصدق وطن پرستی به تمام معنا، گذشت از جان و مال به تمام معنا را آموختم.
بازگشت به صفحه اول ساير مطالب مربوط به نهضت ملی
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)