قسمت پنجم
مهتاب غمزده

در شهريور 1339، علي همراه خانواده اش از راه زميني به فرانسه بازگشت. آن ها مدتي در هتل قديمي و كوچكي در كوچه "داگر" پاريس و سپس در خانه كوچكي در خيابان "آلزيا" سكونت داشتند. همسرش در آليانس مشغول ياد گرفتن زبان شد تا بتواند سال بعد در دانشگاه ثبت نام كند. در اين زمان علي با پروفشور لويي ماسينيون (شرق شناس فرانسوي) در جمع آوري، خواندن، ترجمه و سنجش آثار فارسي همكاري داشت.
  "پروفسور لويي ماسينيون، استاد بزرگوار و نابغه من ـ كه خيلي چيزها از او دارم و در ساختمان {شخصيت} من دست داشته ـ عمر علمي خود را همه بر سر تحقيق درباره حلاج، سلمان و فاطمه(س) گذارد و آثار او در زندگي اين سه شخصيت بزرگ تاريخ اسلام، معروف است. من در سال هاي 1960 و 1962 با وي كه سرگرم تدوين تحقيقات خود درباره شخصيت سياسي، اخلاقي و روحي حضرت فاطمه(س) بود، همكاري حقيري داشتم و او را در جمع آوري و خواندن و ترجمه كردن و سنجيدن آثار فارسي (به خصوص در لهجه هاي مختلف) مربوط به اين كار، كمك مي كردم و اين دو سال، يكي از اوقات پر افتخار و فراموش نشدني حيات من است كه در كاري بزرگ با مردي بزرگ هم گام و همكار بودم و بيش از همه آن چه مرا سخت لذت مي داد و زندگي را برايم معنادار، ارجمند و عزيز مي ساخت، تماس و آشنايي با روحي بزرگ، گرامي، زيبا، نابغه و دانشمند بود."
  عطش سيراب نشدني علي براي آموختن، باعث شد در محافل علمي و فرهنگي فرانسه حضور يابد و با جامعه شناسي، تاريخ، نقاشي و موسيقي به صورت گسترده و عميق آشنا شود. در آن سال ها، او علاوه بر نهضت آزادي بخش الجزاير با نهضت هاي ملي افريقا و آسيا آشنايي پيدا كرد. 
 در سال 1961، به دنبال ترور "پاتريس لومومبا"، در تظاهرات گسترده اي كه از سوي سياه پوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس برپا شده بود، شركت كرد. در همين راهپيمايي ها با يورش پليس، او و عده زيادي از تظاهركنندگان دستگير و راهي زندان "سيتر" پاريس شدند.
  در زندان، علي با رهبر سياه پوستان افريقا و عده اي ديگر از مبارزان آشنا شد و درباره تحولات جامعه افريقا و نقش استعمار در كشورهاي جهان سوم گفت وگو كرد. دولت فرانسه با بررسي وضعيت سياسي علي، ابتدا تصميم به اخراج او گرفته بود، اما با حمايت قاضي دادگاه، اجراي حكم معوق گذاشته شد. در همين وقت، يكي از تلخ ترين حوادث زندگي علي رخ داد. حال مادرش رو به وخامت گذاشته بود و ناگهان در سال 1341، قلب مهربان مادرش از تپش ايستاد. وقتي خبر رحلت مادر به علي رسيد، آشفته و طوفان زده شد. ساعت ها در گوشة خلوتي نشست، و سرش را روي زانوهايش گذاشت و اشك ريخت. خاطره هاي شيرين كودكي و نوجواني به ذهنش هجوم آورد. چهره پاك مادر، لبخند آسماني او، دست هاي لاغر و زحمتكش مادر ... . بغض گلوي علي را فشرده بود و نفس كشيدن برايش سخت شده بود. آن شب غمگين، مهتاب، غمزده وتنها، به دانه هاي اشك علي كه روي گونه هايش مي لغزيد، خيره شده بود.با شنيدن خبر رحلت مادر، بي درنگ همراه با همسر و فرزندش از راه زميني به ايران بازگشت. هنگامي كه در تابستان 1341 به خانه شان در مشهد رسيد، مانند ابر بهاري اشك مي ريخت. پاهايش ناي داخل شدن نداشت؛ داخل شدن به خانه اي كه حالا بوي مادر نداشت. در آن لحظه ها، آغوش پر مهر پدر تنها آشيانه مرغ افسرده دل علي بود. او و پدر، دقايقي گريستند.  سپس، پدر او را به آرامش و صبر دعوت كرد. علي از قبر مادر پرسيد، گفتند: 
 "مادر را در صحن كهنه نزديك سقاخانه دفن كرده ايم." 
 علي طاقت دوري از مادر را نداشت. با پاي پياده و در حالي كه زير لب آيه هاي قرآن را زمزمه مي كرد، به كنار قبر مادر رفت. در صحن كهنه، از خود بي خود شد و خودش را روي قبر مادر انداخت و با صداي بلند گريستند. هوا بوي عزا و ماتم گرفت. بعد از برگزاري مراسم چهلم، علي سه بليت اتوبوس تهيه كرد. آن ها بايد از راه زميني و از مرز "بازرگان" مي گذشتند. مأموران ساواك كه از ورود علي به ايران با خبر شده بودند، كم و بيش تلفن و خود او را تحت كنترل داشتند . علي بعدها متوجه شد كه ساواك حكم دستگيري او را براي مأموران امنيتي مرز بازرگان فرستاده بود. در اين موقع، همسر علي آخرين ماه بارداري خود را مي گذراند و مسافرت زميني براي او سخت بود. نزديكان، از علي خواستند تا با هواپيما به پاريس بازگردند. علي پذيرفت و همين تغيير مسير باعث شد مأموارن امنيتي نتوانند او را دستگير كنند. 
 علي در فعاليت هاي "اتحاديه دانشجويان مقيم فرانسه" و "كنفدراسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور" شركت مي كرد و در نوشتن اعلاميه ها و قطعنامه ها با آنان همكاري داشت. 
 در مهر 1341، دومين فرزند او در پاريس متولد شد. در همين سال، علي كتاب "دوزخيان روي زمين" نوشته فرانتس فانون (نويسنده انقلابي و دانشمند الجزايري) را با مقدمه اي از ژان پل سارتر (نويسنده فرانسوي) ترجمه كرد.
  او در 1963، از رساله خود دفاع كرد و به طور رسمي با درجه دكترا از دانشگاه فارغ التحصيل شد. مدتي بعداز تولد سومين فرزندش، در بهمن 1342 همراه خانواده اش و با ماشين يكي از دوستان به ايران بازگشت .
 http://raad-system.persiangig.com/image/l_14290839_46693_1.jpg

تنهايي
وقتي نيمه هاي شب، خسته و خواب آلوده به مرز ايران رسيدند، مأموران امنيتي علي و دوستش را دستگير كردند و به اداره ساواك "ماكو" و سپس به زندان "خوي" بردند. دو روز بعد، آن ها را به زندان "رضائيه" فرستادند و خانواده علي را در هتلي تحت نظر گرفتند. چند روز گذشت. آن دو را به زندان "قزل قلعه" تهران تحويل دادند و خانواده علي را هم به منزل يكي از بستگان علي بردند.
  "... در زندان، يك روزنة كوچك كه نوري از بيرون به درون مي تاباند، از يك خورشيد عزيزتر است. يك درز كوچك كه نسيم ملايم و كمي به درون مي فرستد، از خيال انگيزترين نسيم هاي بهاري دل انگيزتر و روح بخش تر است. در زندان، ارزش ها همه عوض مي شود. اشتباه بزرگي است كه يك زنداني نعمت ها، ارزش ها و خوبي ها را با همان احساس و نگاه يك فرد آزاد ببيند. در زندان، يك حق ملاقات، از حق حيات، از دوباره جان گرفتن ارجمندتر است.
 "بالاخره پس از پانزده روز تنهايي، به علي اجازة ملاقات دادند. در آن ملاقات، علي از همسرش خواست تا با فرزندانش به مشهد برود. در اوايل شهريور 1343، با چهره اي لاغر و رنجور از زندان آزاد شد و بي خبر به مشهد رفت. لحظة ديدار دوباره، لحظه اي شيرين و به يادماندني بود. فرزندانش سر از پا نمي شناختند و مانند پروانه دور پدر مي چرخيدند.
   از مهر ماه همان سال، علي بار ديگر در ادارة فرهنگ (آموزش و پرورش) مشغول به خدمت شد. او پس از آزادي از زندان، تقاضاي انتقال به دانشگاه تهران را كرد. در همان موقع، پدر علي شب هاي جمعه را براي سخنراني در حسينيه ارشاد به تهران مي رفت. بنابراين، اتاقي در تهران اجاره كرد و تقريباً در آن جا ماندگار شد. حتي بعد از دستگيري آيت الله طالقاني، مسئوليت سخنراني در "مسجد هدايت" تهران را بر عهده داشت. علي در سال 1344 و بعد از موفقيت در امتحانات "شوراي عالي اداري" به عنوان كارشناس كتاب هاي درسي به تهران منتقل شد و با مرحوم برقعي، شهيد باهنر و شهيد دكتر بهشتي ـكه مسئوليت بررسي كتاب هاي ديني را بر عهده داشتند ـ همكاري كرد.
  در آن روزها "سازمان جلب سياحان" از علي خواست كتابي تاريخي ـ فرهنگي درباره استان خراسان بنويسد و او كتاب "راهنماي خراسان" را نوشت. از كارهاي ديگر علي در اين دوره، ترجمه كتاب "سلمان پاك" نوشته "پرفسور لويي ماسينيون" بود. 
 چندي بعد، در امتحانات سه گانه دانشكده ادبيات مشهد شركت كرد و در جلسه امتحان به دليل وسعت و عمق آگاهي اش، باعث تعجب و حيرت ممتحنين شد. آنگاه به عنوان استاديار رشته تاريخ به استخدام دانشكده مشهد درآمد و از آن زمان به بعد مشغول تدريس شد. 
 موضوعات اساسي تدريس او در زمينه هاي تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدن هاي غير اسلامي بود. وي از سال 45 تا 49 به تدريس "تمام وقت" پرداخت و از سال 49 تا 50 تنها به مدت نيم ترم و هفته اي پنج ساعت تدريس كرد. علي مطالب درسي خود را ـ كه قبلاً در ذهن آماده كرده بود ـ با استدلال و منطق شيوايي بيان مي كرد و شاگردانش سخنان او را ضبط مي كردند. اين نوارها پياده و پس از تصحيح او حروف چيني مي شد. كتاب "اسلام شناسي" و "تاريخ تمدن" بر اساس همين جزوه ها تنظيم شد. او دوست داشت كلاس هاي درسش با بحث و گفت وگو همراه باشد. بعد از استخدام در دانشكده، خانه اي در خيابان "لشكر" اجاره كرد. او بعضي از شب ها نكاتي را به فرزندانش مي آموخت و آن ها اين نكته ها را تحت عنوان "درس هاي باباعلي" يادداشت مي كردند. علي به هنگام نوشتن كتاب يا مقاله، به سكوت و تنهايي نياز داشت؛ مخصوصاً وقتي كه كتاب زيباي "كوير" را مي نوشت، اشتياق بيشتري به سكوت و تنهايي داشت. او شب ها تا دير وقت مي نوشت.
ادامه دارد....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۹ | 7:42 | نویسنده : شفیعی مطهر |