قسمت ششم
سكوت آبي وحي
در همان سال ها، زلزله فاجعه بار "طبس" و "كاخك" علي را سخت ناراحت و آشفته كرد. او براي كمك به زلزله زدگان، همراه دانشجويان به منطقه كاخك رفت. پس از بازگشت، وقتي خواهرش نزد او آمد تا مقداري لوازم و لباس را كه براي زلزله زدگان جمع آوري كرده بود، نشانش بدهد، علي به شدت گريست و گفت: 
 "چقدر دردناك است شاهد اين همه مصيبت بودن! ديدن وضع و حال زني كه براي بيرون آوردن جسد كودكانش، خاك را با سرپنجه اش مي خراشد. پيرمردي كه به كاشانه بر باد رفتة خود نگاه مي كند. خانوادة آبرومندي كه بايد لباس و پتوي كهنه هديه شان كني." 
 علي، كوير و كوير نشينان را دوست داشت.
 "كوير ... آسمان ... سكوت؛ اين سه همساية هميشگي من، هم چنان در آستانة خانه ام به انتظار ايستاده بودند. كوير، افق در افق، تا چشم كار مي كرد، در برابرم دامن كشيده بود و از همه سو تا بي نهايت دور رفته بود؛ سوخته و تافته، غمگين و پر سراب و آسمان بر بالاي سرم ايستاده سكوت كرده بود؛ زلال، آبي و پر آفتاب.... ايستاده بودم و دل بركنده از كوير؛ همه تن چشم كردم و در چشم آسمان دوختم و همه جان نگاه كردم و در آن گوشة آسمان آويختم و در اعماق اين كبود، به لذت جان يسپردم و در آبي اين دريا، به عشق جان ميگ رفتم و غرقة هستي و بي خويش، با آسمان عشق مي ورزيدم و اشك امانم نمي داد و مي نگريستم و به نگريستن ادامه مي دادم و مي شنيدم كه سكوت آبي وحي اين سخن پيامبر را با دلم مي گويد و من در عمق همة ذرات وجودم آن را به نياز و حسرت، زمزمه مي كنم كه : "اگر مأمور نبودم كه با مردم بياميزم و در ميان خلق زندگي كنم، دو چشمم را به اين آسمان مي دوختم و چندان به نگاه كردن ادامه مي دادم تا خداوند جانم را بستاند!"
  علي پس از بازگشت از اروپا، مرتب به روستاي مزينان مي رفت و با روستاييان به زبان و لهجة خودشان صحبت مي كرد. او براي كمك به اهالي روستاي "كاهه"، زمين هاي بالاي روستا را ـ كه ساليان دراز متروك مانده بود ـ از آنان خريد. مي خواست در آن جا چاه عميق آب بزند و جوان هاي روستا را به كار بگمارد، اما بعد از اين كه كارشناسان از محل بازديد كردند، تشخيص دادند كه زدن چاه عميق باعث كم شدن آب روستاي مجاور مي شود و به آن ها زيان مي رساند و علي از زدن چاه منصرف شد. او چندين بار براي گرفتن تراكتور و وسايل كشاورزي به روستاييان كمك كرد. 
  يك بار كه چند روزي به روستاي مزينان رفته بود، مردي از اهالي روستا ـ كه پاهايش بر اثر بيماري فلج شده بود ـ شنيد كه علي به خارج رفته و دكتر شده است! مرد، روي دوش بستگانش به خانة پدر بزرگ علي رفت تا دكتر او را معالجه كند. اهالي خانه با خنده به او گفتند: "او پزشك نيست." در آن وقت، علي در حال مطالعه بود. هنگامي كه اين ماجرا را شنيد، ناراحت شد و پرسيد: "آن مرد الان كجاست؟"ـ در راه بازگشت به خانه اش. علي تا اين جمله را شنيد، كتابي را كه مطالعه مي كرد بر زمين گذاشت و به دنبال مرد دويد. برايش اسبي تهيه كرد تا او بر آن به خانه اش برود. هم چنين با اين كه قرار بود مدتي در مزينان بماند، زودتر به مشهد بازگشت تا مرد را نزد پزشك آشنايي ببرد و در بيمارستان مجهزي بستري كند. 
  علي در سال 1347، كتاب "كوير" را منتشر كرد. از نوشته هاي ديگرش در همين سال، كتاب "توتم پرستي" و "اسلام شناسي" بود. در همان زمان، همسرش نيمه هاي شب صداي گريه اي شنيد و با نگراني از خواب برخاست. فكر كرد شايد براي پسر همسايه ـ كه نوعي ناراحتي روحي پيدا كرده بود ـ اتفاقي افتاده است. به تندي روي ايوان خانه رفت، ولي صدا از داخل خانه خودشان مي آمد. از راهروي كوچكي كه ميان اتاق ها بود، گذشت و ناگاه علي را ديد كه سرش را روي ميز كارش گذاشته و به شدت گريه مي كند. همسرش با صداي جيغ مانندي پرسيد: "علي جان! چرا گريه مي كني؟" علي سرش را بلند كرد و در حالي كه چشمان باراني اش مي درخشيد، گفت: 
"امشب كتاب اسلام شناسي را تمام كردم. امشب با محمد و علي وداع كردم!"
وي در اين سال، با دعوت "استاد شهيد مرتضي مطهري" براي سخنراني به حسينية ارشاد تهران رفت. در واقع دريچه اي نو براي خدمت به دين در برابرش گشوده شده بود. موضوع سخنراني هاي زيبا و دلنشين علي در حسينية ارشاد، عبارت بودند از: "امت و امامت"، "تمدن و تجدد"، "نگاهي به تاريخ فردا"، "علي تنهاست" و "ميعاد با ابراهيم". او در مدرسة عالي بازرگاني، به موضوع "متدولوژي علوم" و در آمفي تئاتر دانشكده فني تهران به موضوع "انسان و تاريخ" پرداخت. در همان وقت، كتاب "هبوط در كوير" را نوشت و مقاله زيباي "از هجرت تا وفات" او در كتاب "خاتم پيامبران" از طرف حسينية ارشاد به چاپ رسيد. 
 علي در سال هاي 48 تا 50 به تدريس در دانشگاه مشهد ادامه داد و براي سخنراني به دانشگاه هاي مختلف رفت. در سال 49 در پي بهانه جويي هاي رئيس گروه، ساعات تدريس او را در دانشكده كاهش دادند و با دستور شفاهي ساواك، كلاس هاي درس او از مهر 1350 به طور رسمي تعطيل شد.
 علي به بخش تحقيقات وزارت علوم در تهران منتقل شد. موضوع تحقيق او "تعليم و تربيت در اسلام" بود. اين كتاب در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي با نام "مكتب و تعليم و تربيت" چاپ شد. از سال 46 تا 52، تلاش فراواني در ايجاد آگاهي و علاقة نسل جوان به دين مبين اسلام كرد. صداي گرم علي و قلم سحرآميز او در خدمت به تعاليم اسلام، بي تابي مي كرد.
خانة دوست
در اواخر سال 1348، حسينيه ارشاد كاروان حجي تشكيل داد تا در پوشش اعزام اين كاروان به مكه، با دانشجويان مبارز ايراني مقيم اروپا و امريكا ارتباط برقرار كند. يكي از پرشكوه ترين حوادث زندگي علي از راه رسيد؛ سفر به خانه دوست.
 " ... و امسال خوشبختانه خداوند ياري كرد و من به يكي از آرزوهاي بزرگ زندگي ام نايل آمدم و به دعوت ارشاد، نه با استطاعت خويش ـ كه يك معلم ساده به اين سادگي مستطيع نمي شود ـ به حج رفتم.
   "علي در لحظه لحظة اين سفر معنوي، احساسات لطيف و عرفاني را تجربه كرد. كتاب زيباي "حج" يادگار آن سفر بزرگ است. " ... حج آغاز شده است، حركت به سوي كعبه، در جامه سپيد احرام، در حريمي از محرمات و شتابان وي به خدا، فرياد لبيك! لبيك! يعني كه خدا تو را دعوت كرده است و ندا داده است كه بيا. اينك تو آمده اي، اينك پاسخش را مي دهي: 
 "لبيك! اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، ان الحمد و النعمه لك و الملك، لا شريك لك لبيك." 
 بله، خداوندا، بله تو را شريكي نيست. ستايش و نعمت و سلطنت از آن تو است، تو را شريكي نيست. بلي! حمد، نعمت و ملك! ... صداي خدا از صحرا به گوش مي رسد، از هر ذره اي اين ندا برمي آيد، تمام فضاي ميان زمين و آسمان را پر كرده است و هر كسي آن را مي شنود، هر كسي آن را خطاب به خود مي شنود، مي شنود كه خدا دارد او را مي خواند و او از جگر فرياد مي زند:
  "لبيك، اللهم لبيك!" و تو همچون ذرة حقير برادة آهني كه به مغناطيسي قوي جذب مي شود، احساس مي كني كه ديگر اين پاهايت نيست كه تو را مي برد، تو را مي برند و پاهايت از پي تو كشيده مي شوند. انگار كه دو دستت به دو شاهبال نيرومند بدل شده اند و تو در دست هاي از پرندگان سپيد در فضا پرواز مي كني و به معراج مي رسي! و حضور او را بر روي قلبت، در اعماق فطرتت، بر روي عقلت، در ابهام هر افق، در عمق صحرا، در برق هر سنگريزه، در كمرگاه هر كوه و بر جبين هر صخره، حس مي كني، ميب يني، و فقط او را ميب يني و مي يابي كه فقط او "هست" و جز او همه موج اند، كف اند، دروغ اند، "در صحرا عشق باريده است و زمين تر شده، و چنان كه پاي مرد به گلزار فرو شود، پاي تو به عشق فرو مي رود"! 
ادامه دارد....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ | 12:30 | نویسنده : شفیعی مطهر |