قسمت نهم
زندگي يا مرگ
در اسفند 1354، شاه خائن ايران "محمدرضا پهلوي" براي گذراندن تعطيلات زمستاني به كشور "سوئيس" رفت و سپس به منظور حضور در كنفرانس سران "اپك"، رهسپار كشور "الجزاير" شد. در مدت اقامت شاه در سوئيس، دانشجويان مبارز ايراني از "ژاك برك" (جامعه شناس و استاد دانشگاه سوربن) خواستند تا به ديدار شاه رفته و از او بخواهند كه دكتر علي شريعتي را آزاد كند. در الجزاير نيز "خميستي"، وزير امور خارجه الجزاير ـ كه يكي از همكلاسي هاي علي در فرانسه بود ـ در ديدار با شاه از او خواست دستور آزادي دكتر علي شريعتي را صادر كند. رژيم شاه فهميد كه نگه داشتن علي در زندان بيشتر از آزادي او باعث شهرت و نفوذ افكارش در ايران و جهان مي شود. بنابراين ناچار شد او را از زندان آزاد كند. علي بعد از هجده ماه اسارت در سلول انفرادي، به آغوش پر مهر خانواده بازگشت. 
  "در آن روزها كه از زندان بازگشتم، خانه را بي در و ديوار احساس مي كردم، چون ماه ها در سلول بسته تنها بودم."
  بعد از آزادي، علي تحت كنترل و نظارت ساواك بود. به مراتب به سازمان امنيت احضار مي شد و يا مأموران به خانه اش مي آمدند. چشم هاي علي به تاريكي عادت كرده بود و تحمل نور خورشيد را نداشت. او خانه نشين شد و فقط شب ها براي قدم زدن به بيرون مي رفت.در يكي از شب ها در حال عبور از خيابان با چند نفر از دانشجويانش برخورد كرد و با آن ها گرم گفت وگو شد. پس از چند روز شنيد كه همة آن ها دستگير شده و در زندان هستند.در دو سال آخر زندگي، فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري بكند. در امور درسي به آنان كمك مي كرد و گاهي موضوع انشايي به آن ها مي داد و از آن ها نظر مي خواست. موضوعاتي مانند " زندگي يا مرگ"، "اميد و آرزو"، "وقتي كه روي فرش راه مي رويد، به چه مي انديشيد؟"، "به فقرا كمك كنيم يا با فقر مبارزه كنيم؟"، "سعادت يا كمال" و "برف مي بارد و تو از پنجرة اتاقت به بيرون نگاه مي كني، به چه مي انديشي؟"
 .روزي مأموران ساواك، علي را براي بازجويي بردند. در آن جا، يكي از آن ها با عصبانيت تشر زد: 
  "ما خيال مي كرديم تو آدم صالح و خوش نيتي هستي، اما مي بينيم كه نه به فكر خانواده ات هستي و نه به فكر آينده ات. دلت خوش است كه چهار تا بچه از تو ستايش مي كنند. ما كاري خواهيم كرد كه تو بي آبرو شوي، ما حيثيت اجتماعي تو را از بين مي بريم!"
  رژيم شاه با اين هدف، در اسفند 1354، براي تضعيف شخصيت علي دست به نيرنگ تازه اي زد و در صفحة اول روزنامه كيهان، خبر زير را چاپ كرد:
  "از امروز سلسله مقالات سياسي و فلسفي دكتر علي شريعتي دربارة انسان، اسلام و مكتب هاي مغرب زمين تحت عنوان "ماركسيسم، ضد اسلام" در اين روزنامه به چاپ خواهد رسيد."
  در آن روز، علي به خاطر رحلت عمويش در روستاي مزينان بود و از چاپ مقاله در روزنامه كيهان خبر نداشت. هنگامي كه يك نفر اين خبر را به او داد، سخت خشمگين شد و بي درنگ براي شكايت و اعلام جرم عليه روزنامة كيهان به دادگستري رفت، ولي دادگستري از پذيرفتن شكايت او خودداري كرد. مقاله هايي كه ساواك در روزنامة كيهان چاپ مي كرد، در واقع درس هاي آخر اسلام شناسي علي بود كه توسط دانشجويانش از نوار پياده شده و در چاپخانة دانشكده علوم مشهد به چاپ رسيده بود. دانشجويان كه حدس مي زدند انتشار اين كتاب با مشكل روبه رو خواهد شد، ابتدا پانصد جلد آن را مخفيانه از دانشكده بيرون بردند و سپس با تيراژ دو هزار نسخه، كتاب را چاپ كردند. مأموران ساواك همة آن كتاب ها را توقيف كردند، در حالي كه از وجود پانصد جلد ديگر خبر نداشتند. وقتي مأموران ساواك ادعا كردند كه دكتر علي شريعتي اين مقاله ها را فقط براي استفاده در روزنامة كيهان نوشته است، با عكس العمل به موقع دانشجويان علي، پانصد جلد كتاب وارد بازار نشر گرديد و اين توطئه و نيرنگ رژيم شاه نقش بر آب شد.
  در سال 1355، علي به صلاحديد آشنايان، پسر بزرگش را به خارج از كشور فرستاد تا برنامة هجرت خود را نيز آزمايش كند. وقتي پسرش موقع رفتن با او خداحافظي مي كرد، علي گفت: 
  "من تحت هر شرايطي از ايران خارج مي شوم و پيش تو مي آيم تا در آن جا فعاليت هاي خود را ادامه دهم."
 در همان سال ها، به پيشنهاد يكي از دوستان قرار شد علي هفته اي يك شب و به صورت كاملاً محدود و تا حدي محرمانه در جمع دوستان سخنراني كند. در تاسوعاي سال 1355، مجلس سخنراني علي در منزل يكي از آشنايان ثروتمند تشكيل شد. اين خانه، گنجايش و امكانات فراواني براي پذيرايي داشت. بار ديگر، يكي از بازاري هاي پولدار از علي دعوت كرد تا در خانة او دربارة امام علي(ع) صحبت كند. قبل از سخنراني، صاحبخانه با سفره اي رنگارنگ و مجلل از مهمانان خود پذيرايي كرد. علي در آن جلسه با گله مندي گفت:
 "شما از من دعوت كرده ايد تا از علي(ع) سخن بگويم، مگر مي شود بر سفره اي رنگارنگ نشست و از علي سخن گفت؟! "
  از آن به بعد، آشنايان تا مي توانستند اين گونه مجالس را ساده برگزار مي كردند.
كنار حرم
در ارديبهشت 1356، همسر علي به او گفت: 
 "من خيلي خسته شده ام و مي خواهم بعد از امتحانات آخر سال و تعطيل شدن بچه ها براي ديدن فرزندم به امريكا بروم." 
 لبخند رضايت روي لب هاي علي شكفت و گفت: "خيلي خوب است، تو برو من هم مي آيم." همسرش ناباورانه گفت: "جدي نمي گويي!" علي آهي كشيد و گفت: "من مدتي است كه به فكر اين سفر هستم، ولي نمي دانم با ممنوع الخروج بودن خودم چه بكنم؟" . همة پرونده هاي علي در "سازمان امنيت و اطلاعات كشور" (ساواك) با نام "علي شريعتي" يا "علي شريعتي مزيناني" ثبت شده بود و اين در حالي بود كه نام خانوادگي علي در شناسنامه فقط "مزيناني" بود. ضمن اين كه در پاسپورت قبلي او نيز "علي مزيناني" قيد شده بود. علي با خود انديشيد: "از اين فرصت بايد بهترين استفاده را بكنم." او براي اين كه همة اقدامات امنيتي را به كار بندد تا نقشه اش قبل از خروج از كشور آشكار نشود، تصميم گرفت همة كارهاي اداري گذرنامه را به همسرش بسپارد. يكي از شرايط گرفتن گذرنامه براي افراد بازنشسته، وجود ضامن معتبر بود. همسر علي، كارمند شاغل آموزش و پرورش بود و مي توانست ضامن علي شود. همسرش همه مدارك را تهيه كرد و تنها به ادارة گذرنامه رفت. مأمور گذرنامه گفت: "براي گرفتن پاسپورت بايد خود شخص مراجعه كند." همسرش به خانه آمد و جريان را براي علي تعريف كرد. او خوشحال شد و با اميدواري گفت: "خوب شد! بهتر است تا گرفتن جواب مثبت يا منفي ادارة گذرنامه، براي ديدن پدر و خواهرانم به مشهد بروم. البته به آن ها از جريان سفرم چيزي نخواهم گفت." بعد به صورت همسرش خيره شد و گفت: "هفتة بعد خودت به ادارة گذرنامه برو. بهتر است من خودم را نشان ندهم. اگر توانستي پاسپورت مرا بگيري، تلفني به من اطلاع بده و بگو دخترت مريض شده و حالش خوب نيست، بيا. من فوري حركت خواهم كرد."در يكي از روزهايي كه علي در مشهد بود، با خانوادة خواهرش به حرم امام رضا(ع) رفت. در ضمن سفر، به خواهرش گفت: "بچه ها را پيش من بگذار. خودت برو زيارت كن. من بعداً به زيارت مي روم." او داخل حرم شد، زيارت كرد و برگشت. آن گاه علي از ميان جمعيت گذشت و خود را به كنار حرم رساند. وقتي از حرم برگشت، چشم هايش از اشك سرخ شده بود. علي رو به خواهرش كرد و از ته دل گفت:
 "من در تمام زندگي ام در حرم امام رضا(ع) از خدا سه چيز خواسته ام كه دو تاي آن ها برآورده شده. امروز در اين حرم مقدس گفتم كه خدايا! تو خودت مي داني كه من چيز زيادي از تو نمي خواهم، فقط مرا از اين زنداني كه در آن هستم، نجات بده!"
 همسر علي چهارشنبه هفته بعد به ادارة گذرنامه رفت و شناسنامه خود و علي را هم به همراه برد. مأمور گذرنامه گفت: "بايد خود آقاي علي مزيناني بيايند." همسرش با التماس گفت: " همسرش مريض است. لطفاً پاسپورت او را به من تحويل بدهيد." مأمور ابتدا نمي پذيرفت، ولي هنگامي كه اصرار او را ديد، پاسپورت علي را به همسرش سپرد. او با خوشحالي به خانه آمد و فوري به مشهد زنگ زد. با شنيدن اين خبر، علي از ته دل شاد شد و گفت: "فردا صبح با هواپيما مي آيم." روز آخر، علي با پسرعمويش پياده از خانه تا حرم امام رضا(ع) رفت. در حرم، بالاي سر حضرت مؤدبانه ايستاد و در خود غرق شد. در آن لحظه ها، بي اختيار دانه هاي اشك روي گونه هايش جاري شد. بدون اين كه چيزي بگويد، در درونش با خداي مهربان و روح مطهر امام رضا(ع) نجوا كرد. آنگاه به كنار مزار مادر رفت، حمد و سوره اي خواند و چنان به قبر خيره شد كه گويي با مادرش صحبت مي كرد.
ادامه دارد....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ | 8:2 | نویسنده : شفیعی مطهر |