بخش پنجم

آورده‌اند كه...

پیش‌بینی(۱)

كابینه سیاه رضاشاه، مدرس را كه با كودتا مخالف بود و آن را برخلاف مجلس و قانون اساسی می‌دانست، دستگیر كردند. هنگامی كه برای بردن مدرس به خانه‌اش آمدند، ایام فروردین بود و درخت زردآلوی باغچه سید تازه شكوفه داده بود. آقا آماده حركت شد. اهل خانه و دوستان، نگران و آشفته به او چشم دوخته بودند. در این میان، شهید مدرس لب به سخن گشود و گفت: 

 «ناراحت نباشید. وقتی این زردآلوها رسید، به خانه باز می‌گردم».

جالب این كه طبق پیش‌بینی او، فقط در عمر كوتاه كابینه سیاه، یعنی ۹۳ روز، زندانی بود و پس از آن به خانه‌اش بازگشت. (غلامرضا گلی‌زواره، داستان‌های مدرس، ص ۱۸۸)

 

پیش‌بینی(۲)

روزی رضاخان برای مدرس پیغام فرستاد: 

 طوری تو را می‌كشم كه بدنت را میان كفار دفن كنند. مدرس در پاسخ گفت:

  «قبر من هرجا باشد، زیارتگاه مردم می‌شود، اما تو در جایی می‌میری كه در آن نه آب هست و نه آبادی».

اكنون مقبره شهید مدرس، زیارتگاه عدالت‌خواهان حقیقت‌جو است، اما رضاخان بنا به گفته شهید مدرس، در تبعیدگاه خود در آفریقای جنوبی در غربت و تنهایی مرد.

  (طاهری، زندگی سیاسی مدرس، ص ۲۹۱)

 

عبا و قبا، دین نمی‌آورد

میرزا زین‌العابدین ظهیر‌الاسلام در سال ۱۲۸۰ه‍ . ق به فرمان ناصرالدین‌شاه، سلطان غارتگر و جبار قاجار، امام جمعه تهران شد. این آخوند درباری تمام كارهای شاه را توجیه دینی می‌كرد. میرزا آقاخان كرمانی درباره او این حكایت را آورده است:

  «امام جمعه طهران به تلاشی عظیم افتاد و بحران سختش روی داد. طولوزان دكتر را به عیادت وی آوردند؛ خوردن شراب كهنه را تجویز كرد. آن امام جمعه اظهار نمود اگر بخورم به جهنم خواهم رفت! دكتر هم كه او را می‌شناخت، گفت: اگر نخورید، زودتر خواهید رفت!

اما آورده‌اند زمانی كه مدرس به عنوان یكی از پنج فقیه ناظر به مصوبات مجلس در دوره دوم مجلس شورای مشروطه وارد تهران شد، مهمان مرحوم امام جمعه خویی، مجتهد فاضل و پرنفوذ پایتخت گردید. امام جمعه با كمال میل و ادب از مدرس پذیرایی كرد. پس از چند روز اقامت در منزل امام جمعه، مدرس به جست‌وجوی اتاقی برخاست. دو اتاق در همسایگی منزل امام جمعه پیدا كرد؛ یكی به ۳۰ ریال و دیگری به ۳۵ ریال اجاره. سید، اتاق ۳۰ ریالی را قبول كرد. گفتندش برای پنج قران، صرفه‌جویی چرا؟

جواب داد: چیزی كه استقلال عقیده و اراده مرا از بین می‌برد، احتیاج است و من نمی‌خواهم به كسی یا كسانی احتیاج مادی پیدا كنم .  سپس با لهجه اصفهانی افزود:

  «آقایان! من از كسانی نیستم كه «زیر تشكی» میستونن. می‌خواهم این زبانم، این زبان تند و تیزم آزاد باشد». (ماهنامه دیدار آشنا، شهریور و مهرماه ۱۳۸۷، ص ۱۳)

 

می ‌خواهم تو نباشی

درهفتم مرداد ۱۳۰۳، مدرس و شش نفر دیگر، طرح استیضاح دولت رضاخان را تقدیم مجلس كردند. در روز استیضاح، رضاخان وارد مجلس شد و یقه پیراهن كرباس مدرس را از زیر قبا گرفت و او را محكم به دیوار كوبید و فریاد زد:

 «از جان من چه می‌خواهی سید؟» و پاسخ شنید كه: «می‌خواهم تو نباشی». 

 (مدرسی، مرد روزگاران، صص ۲۰۲ - ۲۰۴)

 

دست من و دست تو

شهید مدرس زمانی در مجلس، به نصرت‌الدوله كه دستش مجروح شده بود و رعشه داشت، گفت: «شازده! دست راست تو با خوردن چند ساچمه چنین ضعیف شده است، درحالی‌كه دست چپ من با خوردن سه تیر، باز هم قوی است، می‌دانی چرا؟ برای این كه تو با این دست، قرارداد ننگین ۱۹۱۹ را امضا كردی و در نتیجه از كار افتاد و رعشه گرفت».

(علی مدرسی، مدرس، ج 1، صص ۱۹۳ و ۱۹۴)

 

شما نادان هستید!

روزی سید حسن تقی‌زاده از اروپا برگشته بود كه به منزل مدرس آمد و طی مذاكرات مفصل گفت:

  «آقا! انگلیسی‌ها خیلی قدرتمند و باهوش و سیاست‌مدارند؛ نمی‌توان با آن ها مخالفت كرد.» مدرس پاسخ داد:

  «اشتباه می‌كنی؛ آن ها مردمان باهوشی نیستند، شما نادان و بی‌هوشید كه چنین تصوری درباره آ‌ن ها دارید». (حسین کریمشاهی بیدگلی، حکایات کوچک از مردان بزرگ، ص ۷۰)

 

صدای سیلی

آن هنگام كه مسئله جمهوریت بنا به تصمیم انگلستان برای «تمركز قدرت» در ایران طرح شده بود، در دوره پنجم مجلس، این مسئله با عجله بسیار عنوان شد و شتاب‌زدگی اصحاب جمهوری چنان بود كه نگذاشتند اعتبارنامه‌های كلیه نمایندگان به تصویب برسد و رضاخان هم آماده بود ریاست جمهوری مادام‌العمر را مانند آتاتورك در تركیه تصاحب كند، اما این جریان با مخالفت فراكسیون اقلیت مجلس به رهبری مدرس و قیام ملت ایران مواجه گردید.

مدرس حتی در اتاق تنفس، بیانات معترضانه خود را پی گرفت. در این میان، دكتر حسین بهرامی معروف به احیاءالسلطنه، سیلی محكمی بر صورت سید حسن ‌مدرس نواخت؛ طوری كه عمامه آن بزرگوار از سرش بر زمین افتاد. متقابلاً سیلی محكم‌ تری از جانب سید محی‌الدین مزارعی (وكیل شیراز) به ضارب زده شد، ولی صدای سیلی اول ـ كه به گونه مجتهدی آگاه و فقیهی مبارز زده شده بود ـ نه تنها همچون رعد در تهران و اطراف آن منعكس و پراكنده شد، بلكه مانند كبریتی كه به انبار باروت برسد، در افكار و احساسات مردم این شهر انفجاری ناگهانی به وجود آورد.

این سیلی، سیل عظیمی از مردم مسلمان تهران را در خیابان‌ها جاری ساخت. 

 (شهید مدرس، ماه مجلس، صص ۱۲۹ و ۱۳۰)

 

شكرستان

حدود دُم فرمان ‌فرما كجاست!

شاهزاده فرمان‌فرما به‌وسیله یكی از دوستان مدرس كه به او نزدیك بود، به مدرس پیغام می‌دهد: خواهش می‌كنم حضرت آیت‌الله این قدر پا روی دُم من نگذارند. مدرس جواب می‌دهد:

  «به فرمان‌فرما بگویید حدود دُم حضرت والا مشخص شود؛ زیرا من هر كجا پا می‌گذارم، دم حضرت والاست»‍‍! (حکایات کوچک از مردان بزرگ، ص ۱۷)

 

دعا به جان رضاخان!

یك‌بار كه رضاخان از سفری بازگشته بود، مدرس به او گفت: «من به شما دعا كردم.» رضاخان درحالی‌كه از این سخن مدرس شگفت‌زده شده بود، از این كه مخالفش برای او دعا كرده بود، خیلی خوشحال شد و با شادمانی علت دعای مدرس را پرسید. مدرس جواب داد:

  «اگر تو مرده بودی، اموالی كه از ما به غارت برده و تحویل خارجی‌ها داده بودی كه از بین می‌رفت. من دعا كردم تو زنده برگردی ،تا بلكه بتوانیم اموال ملت را به صاحبانش بازگردانیم». (همان، ص ۲۲)  

 

جیبی كه تَه ندارد

روزی رضاشاه از روی شوخی دست بر جیب مدرس گذاشت و گفت: «آقا عجب جیب بزرگی دارد!» مدرس درحالی‌كه تبسم می‌كرد، گفت:

  «بله، جیب من بزرگ است، ولی ته دارد. این جیب شماست كه ته ندارد». 

(همان، صص ۶۷ و ۶۸)

 

سه تومان!

روزی شهید مدرس(ره) در میدان امام خمینی فعلی، جلوی یك درشكه را گرفته و می‌گوید:

  «تا جعفرآباد، قصر رضاخان چند می‌بری؟» درشكه‌چی می‌گوید: سه تومان. مدرس می‌گوید: «سه تومان! هرگز رضاخان سه تومان نمی‌ارزد»! (همان، ص ۱۰۵)

 

عدلیه یا ادلیه؟

حضرت امام خمینی(ره) درباره وارستگی و ابعاد روحی شهید مدرس می‌فرماید:

  «یك روز من نزد مدرس بودم كه كسی نوشته‌ای آورد و به او گفت: این را برای «عدلیه» نوشته‌ام. شما این را پیش رضاشاه ببرید كه ببیند... .

مدرس در جواب گفت:

  «رضاخان نمی‌داند «عدلیه» را با «الف» می‌نویسند یا با «عین»، آن‌وقت بدهم او ببیند»!

(صحیفه امام، ج ۱۶، ص ۴۵۱)

 

كاغذ سفید

شهید مدرس(ره) مطلبی كه به بعضی از رجال و وزرا می‌نوشت، روی كاغذ بسته سیگار یا بر قطعه‌ای از كاغذهایی بود كه روی كله قند می‌پیچیدند.

یكی از وزرا كه این قبیل نوشته‌ها را اهانت به خود تلقی نموده بود، پس از دریافت نامه، مقداری كاغذ سفید به قطع رقعی برای مدرس ارسال می‌دارد. مدرس برای تأدیب وزیر مغرور چند روز بعد كه خواسته بود نامه‌ای بنویسد، باز روی همان قطعه كاغذ جلد سیگار نوشت و كاغذهای سفید را به‌وسیله همان شخصی كه نامه مربوط به او بود، تسلیم نمود و به او گفت:

  «به فلان وزیر بگو كاغذ سفید پیدا می‌شود، ولی لیاقت تو بیشتر از این نیست»! 

 (حکایات کوچک از مردان بزرگ، صص ۲۸ و ۲۹) 

 

حیثیت سیاسی

سفیر انگلیس خدمت شهید مدرس رسید و یك قطعه چك تقدیم كرد و گفت:

 «هر طور صلاح می‌دانید مصرف نمایید.» آقا خندید و گفت: 

 «به ایشان بگویید من پول و چك قبول ندارم؛ اگر كسی خواست به من پول بدهد، باید به طلا تبدیل كند، بار شتر نماید، ظهر روز جمعه هنگام نماز به مدرسه سپهسالار بیاورد و آنجا اعلام كند این محموله را انگلستان برای مدرس فرستاده است، آن‌وقت من قبول می‌كنم.» سفیر انگلیس گفت:

  شما می‌خواهید حیثیت سیاسی ما را در دنیا نابود كنید. مدرس با خنده گفت:

 «از نابودی چیزی كه ندارید، نترسید». (ماهنامه دیدار آشنا، آذر۱۳۸۸، ص ۲۱.)

 ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ | 7:15 | نویسنده : شفیعی مطهر |