تبليع عملي (طلبه و مرد سبزی فروش) 

 

طلبه جوان هر شب در حجره کوچک خود درس های اخلاق استاد را می نوشت و به صورت جزوه هایی در شمارگان ۱۰۰۰نسخه جاپ و صبح روز بعد بین عده ای از بازاریان اصراف مدرسه اش توزیع می کرد.

  در سر بازار در همسایگی مدرسه او مرد عیرمسلمانی سبزی فروشی می کرد. طلبه جوان هر روز صبح در آغاز یک نسخه از جزوه درس اخلاق خود را به این مرد سبزی فروش می داد. فصل زمستان سردی بود. سبزی فروش هر روز مقداری هیزم در یک پیت حلبی ریخته ، آن را آتش مي زد و بدين وسيله خود را از سرما محافظت مي كرد. مرد غیر مسلمان هر وقت طلبه جوان را می دید، با پراندن متلكي او را دست مي انداخت؛ اما طلبه جوان هر چند روز يك جزوه درس اخلاقي چاپي استاد را به او مي داد. سبزي فروش هم هر روز رو به روي آن طلبه ، جزوه را ميان شعله هاي افروخته پيت حلبي مي انداخت و با آن خود را گرم مي كرد.

  سبزي فروش غير مسلمان از روي لج بازي جزوه درس اخلاق را نخوانده در حضور جوان طلبه در ميان آتش مي انداخت و با لذتي شعله هاي آتش برآمده از آن را مي نگريست و با اظهار خوشحالي آن را به طلبه نشان مي داد و مي خنديد. طلبه جوان بارها اين منظره و رفتار ناراحت كننده مرد سبزي فروش را ديده بود ، ولي نوميد نمي شد و باز كار خود را تكرار مي كرد. 

  يك روز طلبه جوان درس « سعه صدر » را چاپ کرده و در حال توزیع آن به در دکان سبزی فروش رسید. هوا بسیار سرد بود، اما بر خلاف هر روز پیت حلبی سبزی فروش خاموش بود و سبزي فروش از سرما مي لرزيد. وقتي طلبه خواست طبق معمول جزوه را به او بدهد ، او از گرفتن جزوه خودداري كرد. طلبه پرسيد : چرا امروز جزوه را نمي گيري؟

سبزي فروش گفت: مگر نمي بيني امروز آتشي ندارم تا آن را درون آن بيندازم. امروز هيزم ندارم و مجبورم سرما را تحمل كنم.

 طلبه جوان فكري كرد. هر چه به اطراف نگريست، هيزم و هيچ مواد سوختي قابل اشتعالي نيافت. ناگزير فكري به خاطرش رسيد. او  در ميان بهت حيرت سبزي فروش به گفت: اگر هيزم نداري ، كبريت كه داري؟! كبريتت را بده. سپس كبريت او را گرفت و پس از افروختن آن يك جزوه درسي تكثير شده را بيرون آورد و  آن را شعله ور ساخت و به درون پيت او انداخت و متعاقب آن بقيه جزوه ها را يكي يكي درون آتش انداخت . آن گاه به سبزي فروش گفت:

 حالا بيا و خود را گرم كن!

  مرد سبزي فروش خود هر روز همين كار را از روي لج بازي و مسخره انجام مي داد ، اما آن روز در حالي كه از اين عمل ايثارگرانه طلبه بغض گلويش را گرفته و اشك در چشمانش جمع شده بود ، با شگفتي از او پرسيد:

 اين چه كاري است كه انجام مي دهي؟ چه كسي اين كارها را به تو ياد داده است؟ طلبه گفت:

  من اين درس را از محتواي همين جزوه هاي درس اخلاق ياد گرفته ام. حاصل همه درس هايي را كه خوانده ام به من آموخته است كه حرمت، كرامت و شخصيت انسان ها را بايد گرامي داشت. من از همين جزوه ها آموخته ام كه عصاره همه درس هاي اخلاق عبارت است از ترجيح و برتري دادن ديگران بر خود. من اكنون مي بينم كه يك انسان دارد از سرما مي لرزد؛ بنابراين اخلاقي ترين اقدام عملي ، نجات آن انسان از رنجي است كه ناگزير تحمل مي كند.

 سبزي فروش در حالي كه به شدت مي گريست و از رفتار هر روز خود اظهار شرمندگي مي كرد، فورا آتش ها را خاموش كرد و از آن روز به بعد مسلمان شد و با آن طلبه جوان قرار گذاشت كه هر روز تدوين و جاپ جزوه  بر عهده طلبه ،ولي توزيع آن ها بر عهده مرد سبزي فروش تازه مسلمان باشد!!

                                                  نوشته : شفيعي مطهر


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ | 9:38 | نویسنده : شفیعی مطهر |