نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز 

  بیاییم تحویل سال را با ایجاد تول در حال آغاز کنیم!

**********************************

 اگر در خانه خود آزادی عمل نداشته باشیم،

         مرگ بر چنین زندگی ترجیح دارد

  بزرگداشت چهل وسومین سالگرد درگذشت نخست وزیری که برای ملی شدن صنعت نفت کشور جنگید و هفتاد سال برای آزادی تلاش کرد و در قدرت که بود دروغی نگفت، عوامفریبی نکرد، مخالفان را به تمسخر نگرفت، ترویج خشونت نکرد، رسانه به محاق نفرستاد، منتقد به بند نکشید، جامعۀ جهانی را بازی نداد و سبب استهزای جهانیان نشد، مناسبتی ویژه داشته باشد.

 مرور کوتاهی بر زندگی شادروان دکتر محمد مصدق، حقوقدان، استاد دانشگاه، سیاستمدار، دولتمرد و ایراندوست نامدار و معروف به "دشمن سرسخت استعمار"، رهبر جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و همچنین رئیس قانونی دولت طی سال های ۳۰ تا ۳۲ خواهیم داشت.

 

   محمد مصدق که بود؟


     محمد مصدق در سال ۱۲۶۱ خورشیدی در تهران و یک خانواده آریستوکرات به دنیا آمد. پدرش میرزا هدایت الله مشهور به «وزیر دفتر»، از رجال عصر خود و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما و نوهً عباس میرزای معروف بود.

 میرزا هدایت الله (پدر مصدق) سه پسر داشت و محمد کوچک ترین آن ها بود که هنگام مرگ پدر ده ساله بود . مادر وی پس از مرگ همسر، ازدواج کرد و به تبریز رفت و محمد پس از سال ها و بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی در تبریز، همراه پدر خوانده اش که همزمان با سلطنت مظفرالدین شاه به سمت منشی مخصوص شاه تعیین شده بود، به تهران آمد.

 محمد مصدق بعد از بازگشت به تهران و همزمان با پیروزی انقلاب مشروطه، در اولین انتخابات مجلس نامزد وکالت شد، ولی اعتبار نامه اش به دلیل این که زیر سی سال بود، رد شد.

 تحصیلات در فرانسه و سوئیس ، بازگشت اول به ایران


محمد مصدق سال ۱۲۸۷ برای ادامه تحصیلات به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سویس رفت و دکترای حقوق کسب کرد. اولین مراجعت وی به ایران با آغاز جنگ جهانی اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ایران با سوابقی که در امور مالیه داشت ،به خدمت در همان وزارتخانه دعوت شد که پس از اختلاف با دولت وقت، استعفا داد و همزمان با تشکیل کابینه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا شد.

    زمان مشیرالدوله (نخست وزیر جدید) از وی برای تصدی وزارت عدلیه دعوت به عمل آمد که مصدق تصمیم گرفت از راه بنادر جنوب به ایران مراجعت کند.

          دوران استانداری و وزارت


    پس از ورود به ایران و شیراز، به تقاضای محترمین فارس استاندار شد و تا کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ در این مقام ماند که با وقوع کودتا، دکتر مصدق تنها شخصیت سیاسی وقت بود که دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و از مقام خود استعفا داد.


با نخست وزیری قوام، مصدق وزیر دارايی شد. پس از مدتی والی آذربایجان گردید و درخرداد ۱۳۰۲ در کابینه مشیرالدوله وزیر خارجه شد و اولین درگیری را با انگلستان پیدا کرد. (با خواسته انگلیسی ها برای دو ميلیون لیره که مدعی بودند برای ایجاد پلیس جنوب خرج کرده اند ،مخالفت نمود. )

 

نمایندگی مجلس، خانه نشینی، زندان، وکالت مجدد و ماجرای نفت شمال


دکتر مصدق در دوره های پنجم و ششم مجلس شورای ملی به نمایندگی مردم تهران انتخاب شد و همزمان با تغییر سلطنت، به مخالفت با رضا شاه پرداخت و پس از آن تا ۱۳۱۹ خانه نشین شد. در اواخر سلطنت رضا شاه، مصدق به دلیل مخالفت مدت کوتاهی به زندان افتاد ،ولی پس از چند ماه آزاد شد تا تحت نظر در ملک خود در احمد آباد قزوین مجبور به سکونت باشد.


پس از سقوط رضا شاه، مصدق به تهران برگشت و در انتخابات پر شورِ مجلس دوازدهم، بار دیگر در مقام نماینده اول تهران به مجلس رفت. در مجلس چهاردهم برای مقابله با فشار شوروی جهت گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، مصدق طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند، منع می‌شد. در مجلس پانزدهم مصدق بر اثر کارشکنی ها در آن حضور نداشت.

 

مبارزه با تقلب انتخاباتی، تاسیس جبهه ملی اول، ملی شدن صنعت نفت


پس از تقلب های رخ داده در جریان انتخابات مجلس شانزدهم، مصدق و نوزده نفراز همراهانش پس از چهار روز تحصن بی نتیجه در کاخ مرمر که به عنوان اعتراض به تقلب در انتخابات به عمل آورده بودند، در روز اول آبان ماه ۱۳۲۸ تاسیس سازمان جبهه ملی ایران را اعلام داشتند.


با مقاومت جبهۀ ملی، انتخابات تهران باطل اعلام شد و در نتیجۀ انتخابات مجدد هشت نفر از کاندیداهای جبهه ملی با رای مردم تهران به مجلس راه یافتند که همین فراکسیون در مجلس شانزدهم و در ۲۹ اسفند ماه ۱۳۲۹ قانون ملی شدن نفت را به تصویب نهائی رسانید. با توصیه همراهان، دکتر محمد مصدق به عنوان رهبر جبهه ملی جهت اجرائی کردن قانون ملی شدن نفت، در دهم اردیبهشت ۱۳۳۰ نخست وزیری را بر عهده گرفت.


   نخستین اقدام دکتر مصدق پس از معرفی کابینه، اجرای طرح ملی شدن صنعت نفت و خلع ید از شرکت نفت انگلیس بود.

 

آغاز جـــدال با انگلستان، رخدادهای مجلس هفدهم، استعفــا


    به دنبال شکایت دولت انگلیس از ایران و طرح شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت و سپس به دادگاه لاهه رفت و در آن دادگاه به پیروزی دست یافت. در بازگشت به ایران سفری نیز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه مردم مصر قرار گرفت.


انتخابات مجلس هفدهم به خاطر دخالت نظامیان و دربار به تشنج کشید و انتخابات متوقف شد.

دکتر مصدق جهت جلوگیری از کارشکنی های سران ارتش، درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود که این درخواست رد شد و بلافاصله دکتر مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از نخست وزیری استعفا داد. (محمدرضا شاه پس از تغییر قانون اساسی در سال ۱۳۲۸، عنوان تشریفاتی فرماندهی کل قوا را به دست آورده بود که با بهره‌گیری از این عنوان تشریفاتی، نیروهای مسلح را نیز در اختیار داشت.)

قیام خونین سی تیــــر و قتل افشارطوس


    یک روز بعد از استعفای مصدق، قوام السلطنه نخست وزیرشد و با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود و مردم که از این مسئله شدیدا خشمگین بودند، دست به اعتراضی چهارروزه زدند که با سرکوب خونین از طرف نظامیان در روز سی ام تیر (۱۳۳۱) روبه رو شدند.

    سی تیر ۱۳۳۱ از روزها و لحظات نادر تاریخ قیام ها و جنبش های ملی ایران معاصر به شمار می آید.

 در پی چهار روز تظاهرات و قیام های پیوسته در حمایت از دکتر مصدق، مردم موفق به ساقط کردن دولت قوام شده و در نتیجه دکتر مصدق بار دیگر به مقام نخست وزیری ایران رسید.

 نهم اسفند ماه همان سال (۱۳۳۱) گروهی از نظامیان، روحانیون، دربار و گروهی از لباس شخصی ها نقشۀ قتل مصدق را کشیده بودند که با شکست مواجه شد. (آیت‌الله کاشانی پس از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ به ‌تدریج با مظفر بقائی، حسین مکی و مخالفین مصدق متحد شده و بعدها به جبهۀ حامیان کودتا پیوست.)

 سرتیپ افشار طوس رئیس وفادار شهربانی دکتر مصدق، در تاریخ دوم اردیبهشت ۳۲ و طی یک ماجرای اسرارآمیز ربوده شد و به فجیع‌ترین وضع به قتل رسید.(افراد زیادی از جمله سپهبد زاهدی، مظفر بقائی، حسین خطیبی متهم ‌شدند که در این ماجرا دست داشته‌اند.)

 

همه پرسی، انحلال مجلس، کودتای ۲۵ امرداد


    در سال ۱۳۳۲ به دلیل اختلافات شدیدی که برخی از مجلسیون مخالف مصدق با وی داشتند و به دنبال استعفای بسیاری از نمایندگان، دکتر مصدق اقدام به برگزاری همه پرسی در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه پرسی حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای مثبت دادند و مجلس در ۲۳ امرداد ۳۲ رسما منحل شد. در روز ۲۵ امرداد ۳۲ طبق نقشه ای که سازمان های جاسوسی آمریکا و انگلیس برای براندازی دولت ملی مصدق کشیده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئیس گارد سلطنتی خویش، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی تحویل دهد. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت عده ای از وزرای دکتر مصدق گشتند. ولی نیروهای محافظ نخست وزیری با یک حرکت غافلگیر کننده رئیس گارد سلطنتی و نیروهایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتای ۲۵ امرداد به شکست انجامید.

 

کودتای ۲۸ امرداد و ...


    با فرارسیدن ۲۸ امرداد ۳۲، مخالفان مصدق با خریدن برخی از افراد و همچنین دادن پول به عده ای از اراذل و اوباش تهران و لباس شخصی های وقت، زمینۀ کودتای بزرگ تاریخ معاصر را فراهم کردند که با هجوم ناگهانی کودتاچیان، خانۀ دکتر مصدق محاصره، تصرف و به آتش کشیده شد.

    روز ۲۹ امرداد دکتر مصدق و یارانش توسط اردشیر زاهدی دستگیر و روانه زندان شدند و شاه نیز به ایران بازگشت.

همزمان موج دستگیری ها و سرکوب آغاز شد .

مرحوم‌ مهندس مهدی بازرگان سال ها بعد ‌این کودتا را "قیام‌ فواحش‌ روسپیان‌ و لمپن‌ها" نامید.

 

دادگاه نظامی، زندان، تبعید، فوت


در دادگاه نظامی، محمد مصدق با افشای اسرار کودتای ۲۵ و ۲۸ امرداد، چهرۀ کودتاچیان و حامیان آن ها را افشا کرد، حسین فاطمی وزیر خارجه مصدق نیز به اعدام محکوم شد و مصدق در جریان دادگاه به سه سال زندان و تبعید ابدی به ملک خود در احمد آباد محکوم گردید که تا آخر عمر تحت نظر قرار داشت .


بامداد ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ دکتر محمد مصدق درگذشت و برخلاف آنچه وصیت کرده بود در کنار شهدای ۳۰ تیر در ابن بابویه دفن شود، با مخالفت شاه به دلیل احتمال وقوع تظاهرات ضد نظام، در یکی از اتاق های خانه‌اش در احمدآباد به خاک سپرده شد.

 

مصدق و بی مهری ها


   جملاتی از محمد مصدق در جلسه سی و چهارم دادگاه نظامی قابل تامل است که خاطرنشان و گله کرد "آری تنها گناه من وگناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کرده‌ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراتوری های جهان را از این مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی بین المللی درافکنده ام و به قیمت از بین رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت و اراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را درنوردم. من طی این همه فشار و ناملایمات، این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خود غافل نیستم و به خوبی می دانم که سرنوشت من باید مایه عبرت مردانی شود که ممکن است در آتیه در سراسر خاورمیانه در صدد گسیختن زنجیر بندگی و بردگی استعمار برآیند."

 

     مرام سیاسی مصدق


   مصدق در دوران نخست وزیری خود، همزمان با مبارزه با خطرناک ترین دشمن خود (انگلیس) که سربازانش را در آب های ایران مستقر کرده بود، سعی کرد دموکراسی در کشور برقرارکند، مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشررا رعایت کرد، رسانه ها و مخالفان آزاد بودند، به حقوق منتقدان حمله نمی کرد و در اوج کوران حملات مخالفان وهنگامی که در یک اتحاد عجیب داخلی و خارجی عرصه بر دولت وی تنگ شد، در پاسخ بسیاری از دوستان که پیشنهاد بستن برخی‌ مطبوعات دروغ ساز و مهاجم را داده بودند، گفته بود: 

"خدا دست مرا قطع کند اگر چنین فرمانی را امضأ کنم، مطبوعات آزاد از ارکان دموکراسی هستند."

 

    مصدق و تعهد به دموکراسی


   دکتر مصدق در مورد دموکراسی نکاتی را خاطرنشان کرده بود که هر کدام در جغرافیای زمان نمی گنجد و قابل تامل است که خاطرنشان می کرد:

    "هیچ قانونی بالاتر از اراده ملت نیست...قانون اساسی برای ملت است، نه ملت برای قانون اساسی.»


   قانون ها ، مجلس‌ها ، دولت‌ها همه برای خاطر مردم بوجود آمده اند نه مردم برای خاطر آن ها...مردم به آزادی رای داده اند نه به حفظ و حراست از قوانینی که حقوق مسلم مردم را تامین نمی‌کند ...اگر زندگی توام با آزادی و استقلال نباشد، به قدر پشیزی ارزش نخواهد داشت..." می توان ادعا کرد "مصدق مبتکر دموکراسی ایرانی است."

 مرحوم علی شریعتی در جائی گفته بود خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پروردۀ آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید.



منابع: تالمات مصدق، کودتا سازان، آرشیو کیهان و اطلاعات، نامه های مصدق، مجموعه آثار ۲ از علی شریعتی
 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۸ | 7:36 | نویسنده : شفیعی مطهر |
66) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان ، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده .

67) برای نماز که می ایستاد ، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار به ش گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ » گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه  ات صاف باشد.» با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار
است.

68) گیر کرده بودیم زیر آتش . یک آن بلند شدیم که فرار کنیم ، دکتر رفت و من جا ماندم . فرصت بعدی سرم را بلند کردم ، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او . خواستم داد بزنم ، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده . خاک که نشست ، دیدم کجا پرت شده . سالم بود . با هم
فرار کردیم.

69) از فرمان دهی دستور دادند « پل را بزنید .» همه  بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند . می گفت :« پل زیر دید مستقیم است.» صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا . واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند .و برمی گشتند .

70) اصل ایده بود اصلا . لوله را دو تا سوراخ می گرد و می گفت: « میخ ذارید این جا ، می شه خمپاره » . می شد.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۸ | 8:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |
61) از خط که برگشتیم . مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه . دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم ، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم ، خوب بود. زنم گفت :
« یک خانم عرب آمد دم در . گفت بچه را بردار برویم دکتر . دوا ها را هم خودش گرفت.»

62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا . به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون . نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.

63) گفتم : « دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم ، بعد هم انگار نه انگار . هنوز تسویه  مارو نداده ن . ستاد رفته زیر سؤال . می گن شما سلاح گم کرده ین ...» همان قدر که من عصبانی بودم ، او آرام بود. گفت :
« عزیز جان ، دل خور نباش . زمانه  نابه سامانیه . مگه  نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده ؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده . دل خور نشو عزیز.»

64) هر هفته می آمد ، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت ، دلمان حسابی تنگ می شد.

65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه . باتلاق شده بود چه باتلاقی .
عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر بار همه که سد می زدند، یکی دوتا ز بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ | 7:47 | نویسنده : شفیعی مطهر |
56) تا آن وقت آرپی جی ندیده بودم . دکتر آرپی جی زدن به من  یاد داد، خودش.

57) ماکت هایم را کار گذاشتم . بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، به ش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم . تا دیدمش گفتم :
 « دکتر جان ، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم.»

58) از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور . قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو ، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین ، سنگر بگیریم . دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش . گفت: «کنار جاده دیدمش . خوشگله ؟»

59) بیست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت: «بگیرمشان ، اگر شد استفاده کنیم .»گرفتیم ، درست کردشان ، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.

60) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم ، من ترکش خوردم . دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب.وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران ، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند.خدا خدا می کردم دکتر طوریش نشود.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ | 7:58 | نویسنده : شفیعی مطهر |
51) موقع غذا سر و کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود:
 « اول به آن ها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

52) وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت: «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. » بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع . توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش می ریختند.

53) گفتم : «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت :
 « ببین اگه می شه برای همه  سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

54) بلند گفت : « نه عزیز جان ، نه . عقب نشینی نه . اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم ، همین جا می مانیم و می میریم .»
 کسی نمرد . وقتی برگشتیم ، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.

55) سر کلاس درس نظامی می گفت : « اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی.» صدایم کرد و گفت : « عزیز ، برو یه رگبار ببند اون جا وبیا . » رفتم ، دیدم یک دنیا تانک خوابیده . صدا می کردم ، می بستندم به گلوله . رگبار بستم و آمدم. می گفت : « عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه ، نمی تونه بجنگه .»

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۸ | 7:52 | نویسنده : شفیعی مطهر |
46) کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان ، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه هارا از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند ، نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.

47) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم . زل زده بود به یک شاخه  خالی.گفتم : « دکتر ، بچه ها می گن دشمن آماده باش داده.» حتی برنگشت . گفت: «عزیز بیا ببین چه قدر زیباست. » بعد همان طور که چشمش به برگ بود ، گفت :
« گفتی کِی قراره حمله کنند؟».

48) – دکتر نیست . همه پادگان را گشتیم ، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند . نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمان ده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید . پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

49) شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز . چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز . دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت : «همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. » ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم . عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند.

50) تانک دشمن سرش را انداخته پایین ، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن . یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک ، می پرد بالا ، یک نارنجک می اندازد توی تانک ، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می زدند.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ | 7:54 | نویسنده : شفیعی مطهر |
۴۱) سر سفره ، سرهنگ گفت : « دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین. » شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

42) اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر . یعنی همه بچه های جنگ های نامنظم . رفتیم جلو و سنگر گرفتیم .طبق نقشه . بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم . دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک ، وقتی دشمن دارد محاصره می کند، باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.

43) خوردیم به کمین . زمین گیر شدیم . تیرو ترکش مثل باران می بارید . دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد : « ستون رو به جلو .» راه افتاد .چند نفر هم دنبالش . بقیه مانده بودیم هاج و واج . پرسیدم:    « پس ما چه کارکنیم ؟» . دکتر از همان جا گفت : « هر کی می خواد کشته نشه ، با ما بیاد.»
 تیر و ترکش می آمد ، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی بود.

44) تشییع پيكر آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولان توی غسال خانه بودیم . در را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد ، گفت « یکی آمده ، می گه چمرانم . چه کار کنم ؟» 
با خودم گفتم : « امکان ندارد. » رفتیم دم در . خودش بود لاغر لاغر . کردستان شلوغ بود آن روزها .

45) گفت : « سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن این جا ، حقوق هم نگرفته ن . من اصلا متوجه نبودم .» سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش ، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود : « چون ما بی خبر آمده ایم ، اگر اجازه بدهید، چند تا از
بچه ها بروند، هم خبر بدهند ، هم حقوق های ما را بگیرند». گفتم : « شما برای همین ناراحتید؟»

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۸ | 12:4 | نویسنده : شفیعی مطهر |
36) حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک . بعد از ظهرها ، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.

37) تلفنی به من گفتند: « یه مشت لات و لوت اومده ن ، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم . » رفتم و دیدم .ردشان کردم . چند روز بعد ،اهواز ، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان . یکیشان گفت : « آقای دکتر خودشون گفتن بیاین . » می پریدند؛ از روی گودال ، رود ، سنگر . آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.

38) از در آمد تو . گفت : « لباسای نظامی من کجاست ؟ لباسامو بیارین .» رفت توی اتاقش ، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق . شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد.ذوق زده بود . بالاخره صبح شد و رفت . فکرکردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه  عملیات را کامل کند.
نیروها را بفرستد منطقه ، نه خواب داشت نه خوراک . می گفت : « امام فرموده ن خودتون رو برسونید کردستان. » سریک هفته ، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

39) اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه  حسابی . بنده  خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند ، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.

40) مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب . نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم . دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود.وضو که می گرفت ، ازم پرسید : « عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده ؟»
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ | 8:4 | نویسنده : شفیعی مطهر |
31) آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب می بردم . یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته ، دارد ظرف می شوید.با دخترم رفته بودم . بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

32) وقتی دید چمران جلویش ایستاده ، خشکش زد. دستش آمد پایین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند: « مرگ برچمران »آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

33) ما سه نفر بودیم ، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بدو بی راه گفتن . چند نفر آمدند که دکتر را بزنند.مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون .دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم: « اجازه بده ادبشان کنیم . » . گفت : «عزیز ، خدا این هارا زده .» دکتر را که سوار ماشین کردیم ، چند تا از پرسر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود . آمد توی اتاق . حسابی دعوامان کرد. نرسیده ، برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه ، با سلام و صلوات.

34) وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه . نه توی مجلس بند می شد، نه وزارت خانه . رفت پیش امام . گفت :
 « باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. » 
برگشت و همه را جمع کرد. گفت: « آماده شوید همین روزها راه می افتیم » . پرسیدیم : «امام؟»
 گفت : «دعامان کردند.»

35) دنبال یک نفر می گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان دهی کند، که سر و کله چمران پیدا شد. قبول کرد . آمد ایلام . یک جلسه  آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش . همان روز ، بعد از نماز شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین .صبح فردا زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸ | 7:27 | نویسنده : شفیعی مطهر |
26) گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده ». به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم . بازش کردم . یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟

27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود . امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم . نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

28) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا . کنارهم که بودیم ، مهم نبود که پسر است کی دختر . یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدرهمه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم . یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم . دوروز مانده به آمدنمان ، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

30) گفته بود: « مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود: همان وقت که از ایران آمدم . چه قدر دلم می خواهد به او بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۸۸ | 8:4 | نویسنده : شفیعی مطهر |
21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگرمی رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهررا جمع می کردند. دکتر می گفت : « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند: « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛ بدون اسلحه .گفتم : «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم : « شنیدی ؟» .
گفت « آر ه . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غادتا دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه  جبل عامل می خواهد ببیندم ، تعجب کردم . رفتم . یک اتاق ساده ویک مرد خوش اخلاق . وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم ، در زندگی معمولی او وجود دارد.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۸ | 8:45 | نویسنده : شفیعی مطهر |
16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت . همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم ، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس . حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

17) چپی ها می گفتند : «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند : « کمونیسته. » هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت : 
« من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

18) اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه  بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موس می گفت : «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

19) بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه  دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ،با خودشان فکر کردند : « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۸ | 11:57 | نویسنده : شفیعی مطهر |
11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم . درست قبل ازانتخابات ، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد.
» خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه  پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد و بجنگد.

14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده  فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ | 8:39 | نویسنده : شفیعی مطهر |
6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشورباید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه  بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ،بالاترین نمره .

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش ازامتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ کردند. درمقدمه اش نوشته بود: «این کتاب در حقیقت جزوه  مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه. ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستندو به او گفتند :
  « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت:
 «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم».
 بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸ | 7:43 | نویسنده : شفیعی مطهر |
صد خاطره از شهيد چمران:(۱)

1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم: « مصطفی طوریش نیست. من ریاضی رد شدم .برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به ایشان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه و یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی درآن جا بماند. خواستش و به او گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت. دکترچند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت :« پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه نهم اسفند ۱۳۸۸ | 8:21 | نویسنده : شفیعی مطهر |
ده اختراع مسلمانان که جهان را متحول کرد  

  

  پروفسور سليم الحسني» رئيس بنياد علوم، فناوري و تمدن  مي گويد:

 حفره اي در دانش بشر به وجود آمده است ؛ زيرا ما از تاريخ رنسانس به تاريخ يونانيان پريده ايم و بخشي را ناديده گرفته ايم. برخی ابتکارات مسلمانان اکنون در موزه علوم لندن به صورت نمايشگاهي درآمده است . « الحسني» اميدوار است اين نمايشگاه بتواند مشارکت فرهنگ هاي غير غربي از جمله فرهنگ هاي اسلامي را که زماني در کشورهايي مانند اسپانيا و پرتغال، جنوب ايتاليا و بخش هايي از چين حکمفرما بوده اند، آشکار سازد.

 در ميان برترين ابداعاتي که توسط مسلمانان در جهان صورت گرفته و به گونه اي پايه ابداعات جديدتر و پيشرفته تر را فراهم آورده، .«پروفسور سليم الحسني» رئيس بنياد علوم، فناوري و تمدن 10 ابتکار برتر را به اين ترتيب انتخاب کرده است:

 جراحي: پزشک مشهور "الزهراوي" يک کتاب مرجع هزار و 500 صفحه اي مصور را از جراحي ارائه کرده که مدت 500 سال به عنوان مرجع در کشورهاي اروپايي مورد استفاده قرار مي‌گرفته است. يکي از ابداعات مشهور وي کشف امکان استفاده از روده گربه براي بخيه‌زدن جراحت ها بوده است. هم‌چنين اولين جراحي سزارين و ابداع اولين انبرک جراحي نيز به وي منصوب شده است.

 ماشين پرواز: "عباس ابن فرناس" اولين فردي به شمار مي رود که اولين تلاش هاي واقعي را براي ساخت ماشين پرنده در جهان انجام داده است. در قرن 9 وي دستگاه بالداري را ابداع کرد و طي آزمايش مشهور خود در کوردوبا در اسپانيا با کمک اين ماشين براي چند لحظه به پرواز پرداخت و سپس به زمين سقوط کرد که بر اثر اين سقوط کمرش شکست. ابداع وي به طور قطع الهام بخش هنرمند و طراح مشهور ايتاليايي لئوناردو داوينچي بوده است.

 دانشگاه: در سال 859 پرنسسي جوان به نام «فاطيما‌ الفرهي» اولين دانشگاه اهدا کننده مدرک را در «موروکو » بنيان گذاري کرد. خواهر وي «ميريام» مسجدي را در جوار اين دانشگاه بنا کرد که در کنار يکديگر مجتمع "الکاراوين" را شکل داد که اين مجتمع با گذشت هزار و 200 سال هم‌چنان پابرجاست.

 جبر: کلمه جبر از نام رساله مشهور خوارزمي رياضي دان پارسي قرن 9 به نام کتاب جبر و مقابله برگرفته شده است. در اين کتاب که بر اساس سيستم هاي هندو و يوناني نگاشته شده است، ترتيب جبري جديد سيستم هاي اعداد گويا، گنگ و مقياس هاي هندسي يک پارچه شده است. خوارزمي همچنين اولين رياضي‌داني است که ايده استفاده از توان را مطرح کرد.

 نور: بسياري از پيشرفت هاي به دست آمده در مطالعات مرتبط با نور از جهان اسلام سرچشمه مي گيرد . « ابن هيثم» دانشمند سرشناس ايراني يکي از دانشمنداني است که ثابت کرد چشم انسان اجسام را به دليل بازتاب نور روي سطح آن ها مشاهده مي کند و با اين کشف خود نظريه هاي اقليدس و بطلميوس را مبني بر اين که نور از چشم انسان تابش داده مي شود، رد کرد. اين دانشمند بزرگ همچنين کاشف اوليه پديده اتاق تاريک عکاسي به شمار مي‌رود.

 موسيقي: موسيقي‌دانان مسلمان تاثير غير قابل انکاري روي اروپا داشته اند. در زمان فرمانروايي «شارلماني» يا «کارل بزرگ» وي تلاش بسياري براي رقابت با موسيقي ايران و کورودوبا در اسپانيا داشته است. از جمله سازهايي که از خاورميانه به اروپا راه يافته اند، مي توان به عود و رهاب که در واقع از اجداد ويولون به شمار مي رود، اشاره کرد.

 مسواک: پيامبر مسلمانان حضرت محمد(ص) باعث رواج مسواک شده اند و استفاده از اولين مسواک نيز توسط ايشان بوده است. در آن زمان ايشان با استفاده از شاخه‌اي از درختي به نام مسواک (Meswak) دندان هاي خويش را تميز مي کرده اند. موادي مشابه آن چه در شاخه درخت مسواک موجود بوده است ، اکنون در ساختار خميردندان ها استفاده مي شود.

 بيمارستان: بيمارستان هايي که اکنون مي شناسيم در واقع از قرن 9 و از کشور مصر سرچشمه مي گيرند. اولين مرکز پزشکي در جهان بيمارستان احمد ابن تولون بوده که در سال 872 در قاهره تاسيس شده است. اين بيمارستان بر اساس سنت مسلمانان که از بيماران نيازمند حمايت مي کند به افراد نيازمند به صورت رايگان کمک هاي بهداشتي و پزشکي عرضه مي کرده است.

 ميل لنگ: فناوري استفاده از اين ابزار براي اولين بار توسط الجزري در قرن 12 ابداع شد که به تدريج در سراسر جهان گسترش يافت و در ابداعاتي مانند دوچرخه و موتورهاي احتراقي داخلي مورد استفاده قرار گرفت.

 قهوه: اين نوشيدني که اکنون به اصلي ترين نوشيدني در غرب تبديل شده، براي اولين بار حدود قرن 9 در يمن آماده نوشيدن شده است، سپس توسط گروهي از دانشجويان به قاهره منتقل شد و در قرن 13 به ترکيه رسيد ؛ اما تا قرن 16 استفاده از آن در اروپا رواج پيدا نکرد.

   منبع:هادی


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه هشتم اسفند ۱۳۸۸ | 7:42 | نویسنده : شفیعی مطهر |
                               مهدی اخوان ثالث (م.امید)

مهدی اخوان ثالث (زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران) شاعر پرآوازه و موسیقی‌پژوه ایرانی است. تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.

اخوان ثالث در شعر کلاسیک ایران توانمند بود. وی به شعر نو گرایید او آثاری دلپذیر در هر دو نوع شعر به جای نهاده ‌است. همچنین او آشنا به نوازندگی ‌تار و مقام‌های موسیقیایی بوده‌است.

تبار

پدر او که علی نام داشت، یکی از سه برادری بود که با انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به ایران آمد و شناسنامه ایرانی گرفت، از این رو آنان نام خانوادگیشان را اخوان ثالث به معنی برادران سه‌گانه گذاشتند.

زندگی

مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود.

  • در مشهد تا دوره متوسطه ادامه تحصیل داد.
  • از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.
  • در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید.
  • اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
  • در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران (خدیجه) اخوان ثالث ازدواج کرد.
  • در سال ۱۳۳۳ برای دومین بار به اتهام سیاسی زندانی شد.
  • پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
  • در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.
  • در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه‌های تهران، ملی و تربیت معلم به‌تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد.
  • در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته (بازنشانده) شد.
  • در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در چهارم شهریور ماه همان سال از دنیا رفت. طبق وصیت وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
  • از او ۴ فرزند به‌جای مانده است.

شاعری و سیاست

مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد.

اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار دومین دفتر شعرش، زمستان، در سال ۱۳۳۶، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

با این که نخست به سیاست گرایش داشت، ولی پس از رویداد ۲۸ مرداد از سیاست تا مدتی روی گرداند. چندی بعد با نیما یوشیج و شیوهٔ سرایندگی او آشنا شد. شاهکار اخوان ثالث شعر زمستان است.

سبک‌ شناسی

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه‌های حماسی را در شعرش به کار می‌گیرد و جنبه‌هایی از این درونمایه‌ها را به استعاره و نماد مزین می‌کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام‌آوری روی آورده ـ(تعریف شعر از نظر اخوان: شعر محصول بی تابی انسان در لحظاتی است که در پرتو شعور نبوت قرار می‌گیرد)ـ و از نظر عقیدتی آمیزه‌ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت‌خواهانه پدید آورده‌است و در این راه گاه ایران‌دوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کرده‌است.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته‌است: 

«من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام.»

شعرهای اخوان در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه‌ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.

هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم‌نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.

اخوان از نگاه دیگران

من نه سبک شناس هستم نه ناقد.... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته‌ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم... مهدی اخوان ثالث

جمال میرصادقی، داستان‌نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته‌است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان‌بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال‌های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م. امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.

نادرپور گفته‌است: «شعر او یکی از سرچشمه‌های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه‌ای ایجاد کرد که بدون این که از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می‌گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می‌توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می‌توان مشاهده کرد.»

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه‌ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده: «من نه سبک شناس هستم نه ناقد... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته‌ام که می‌کوشم اعصاب و رگ و ریشه‌های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم....»

هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می‌داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می‌گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می‌توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.

اسماعیل خویی، شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آن ها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آن ها از شاگردان نیمایوشیج هستند.

به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراسان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته‌است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده‌است. آقای خویی می‌افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال‌های شاعرانه بود. اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می‌رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می‌گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می‌آید و بر دل می‌نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه‌است.

غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می‌گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره‌ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده‌است.

 

شعر زمستان در دی ماه ۱۳۳۴ سروده شده‌است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می‌کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته‌است.

درگذشت

اخوان ثالث چند ماه پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در چهارم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ در تهران جان سپرد. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

منبع:مشاهیرایران


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۸ | 8:56 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 میراث جاودان علامه

علامه طباطبایی، آثاری گران بها و جاودانه بسان مشعلی فروزان فرا راه دانش پژوهان و فرهیختگان آفرید که مشهورترین آن ها تفسیر ارزشمند المیزان است. بی گمان، این اثر گران سنگ، دایرة المعارفی از معارف اسلامی و در بردارنده بحث های اعتقادی، تاریخی، فلسفی و اجتماعی با تکیه بر قرآن کریم است. اثری سترگ که استاد شهید مطهری شصت یا صد سال دیگر را زمان درک عمق و ارزش این کتاب می داند.

 این کتاب ثمره ای کم نظیر از بیست سال تلاش شبانه روزی علامه است. نقطه آغازین این تألیف به برکت ژرف نگری در روایات بحارالانوار بود. علامه سبک این تفسیر را از مرحوم قاضی آموخت و در قم عملی ساخت.
منابع : مجله پیام زن - سایت رهپویان - مجله زن روز


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه دوم اسفند ۱۳۸۸ | 8:34 | نویسنده : شفیعی مطهر |
شهامت در گفتن کلمه «نمی دانم»


حضرت علی علیه السلام می فرماید: «گفتن «نمی دانم» را بیاموز؛ زیرا اگر گویی: نمی دانم، به تو آموزند تا بدانی و اگر گویی می دانم، از تو سؤال کنند تا نادانستنت آشکار شود».
یکی از ویژگی های برجسته علامه طباطبایی، شهامت ایشان در گفتن «نمی دانم» بود. برخی از انسان ها، حاضرند پاسخ های نادرست به افراد بدهند و آن ها را در بسیاری از زمان ها به گمراهی افکنند، ولی «نمی دانم» نگویند. آن ها کسانی هستند که به تعبیر زیبای حافظ «عرض خود می برند و زحمت ما می دارند»، اما علامه طباطبایی، با آن همه مقام علمی خویش، بارها در پاسخ پرسش ها، واژه «نمی دانم» را بر زبان جاری کرده بود. یکی از شاگردان وی در این باره می گوید: 

«در طول سی سال که افتخار درک محضر ایشان را داشتم، هرگز کلمه «من» از ایشان نشنیدم. در عوض، عبارت «نمی دانم» را بارها در پاسخ سؤالات از ایشان شنیده ام. همان عبارتی که افراد کم مایه از گفتن آن عار دارند، ولی این دریای پرتلاطم علم و حکمت، از فرط تواضع و فروتنی به آسانی می گفت و از گفتن آن، هیچ ابایی نداشت».


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه یکم اسفند ۱۳۸۸ | 8:16 | نویسنده : شفیعی مطهر |