✍️چرا امام (ره) هیچوقت مداحان را به حضور نپذیرفت؟
💠آیتالله محمد سروشمحلاتی:
○مرحوم آیتالله توسلی که در دفتر حضرت امام (ره) بودند میفرمودند:
طی این ده سالی که امام (ره) در رأس بودند گروههای مختلف و اصناف مختلفی با امام دیدار کردند. دانشگاهیان، دانشجویان، کارگران و حتی ورزشکاران هم خدمت امام رسیدند، فقط یک گروه وقتی آمدند اجازه بگیرند امام (ره) اجازه نداد و به آقای توسلی گفته بودند اینها نیایند و آن گروه، مداحان بودند.
○ الان گروهی بالا آمدهاند که ارتباط با دین دارند ولی تفقه در دین ندارند و در جامعه مبسوط الید و تأثیرگذار هم هستند. بودجههای کلانی برای توسعه کار خودشان میگیرند و اینها ابزارهایی هستند که در مواقعی که مورد نیاز است استفادههایی از اینها صورت بگیرد. در رسانههای ما، علمای بزرگ کمترین سهم را دارند و بیشترین سهم مال کسانی است که به جنبههای ظاهری دین میپردازند.
💠برای خواندن متن کامل روی لینک زیر کلیک کنید
https://plus.irna.ir/news/83355845
💎مشروعیت و کارآمدی💎
💎 @MashrooeiatKaramadi
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
۲۸ مهر زادروز ستارخان، سردار ملی
( زاده ۲۸ مهر ۱۲۴۵ سردارکندی ورزقان -- درگذشته ۲۵ آبان ۱۲۹۳ تهران )
سردار جنبش مشروطیت
ستارخان قرهداغی از سرداران جنبش مشروطه ایران ملقب به سردار ملی است. وی با ایستادگی در برابر نیروهای دولتی ضد مشروطه در تبریز جانفشانیهای بسیاری کرد.
ستارخان فرزند حاج حسن قراچه داغی در منطقه (ارسباران) سومین پسر خانواده بود. سوابق زندگی او در دوران کودکی و نوجوانی تا درگیری های جنبش مشروطه چندان معلوم نیست.
او و دو برادر بزرگ ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسبسواری داشتند و در این میان اسماعیل فرزند ارشد خانواده شب و روزش به اسبتازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری میشد.
همین سرکشیها سبب شد تا سرانجام و در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شود. گفته شد اسماعیل به ارتباط و پناه دادن به فردی به نام قاچاق فرهاد که از مخالفان و ناراضیان بود، متهم می شود و به همین جرم کشته شد.
این امر کینهای در دل ستارخان ایجاد کرد که بعدها به تقویت روحیه مقاومتش در برابر قاجار کمک کرد. وقتی اسماعیل به دست نیروهای دولتی کشته شد، ستارخان به همراه خانواده خود به تبریز مهاجرت کرد و در محله امیرخیز اقامت گزید و در زمره لوطیان تبریز قرار گرفت.
وی مدتی جزء سواران حاکم خراسان بود، سپس به توصیه رضاقلی خان
سرتیپ وارد خدمت قراسوران (ژاندارمری) شد و حفاظت راه مرند و خوی به او محول گردید. چندی بعد مورد توجه مظفرالدین میرزا (ولیعهد) قرار گرفت، ضمن دریافت لقب خانی، از تفنگداران ولیعهد در تبریز محسوب گردید. ستارخان بنابر عادت لوطیگری در یکی از درگیری های خود با مأمورین محمدعلی میرزا (ولیعهد) در تبریز، مورد تعقیب قرار گرفت.
در سال ۱۳۲۵ق انجمن ایالتی آذربایجان به واسطه رشادت های ستارخان و باقرخان به آنان لقب سردار ملی و سالار ملی اعطاء کرد.
با شروع انقلاب مشروطه در تهران و گسترش آن در سراسر کشور، مجاهدین و آزادیخواهان آذربایجانی و قفقازی به فرماندهی ستارخان و باقرخان به حمایت از مشروطیت قیام کردند و در مقابل قوای ۳۵ تا ۴۰ هزار نفری اعزامی از مرکز و خوانین محلی به فرماندهی عبدالمجید میرزا عینالدوله که برای سرکوبی قیام تبریز اعزام شده بودند به شدت مقاومت کردند و از تسلط آن ها به شهر ممانعت کردند.
تبریز به مدت ۱۱ ماه توسط قشون دولتی محاصره شد و از ورود آذوقه به شهر جلوگیری به عمل آمد. زندگی بر مردم بسیار سخت و طاقت فرسا شد.
نهایتاً با وساطت قنسول های روس و انگلیس و موافقت دولت های طرفین عدهای از قوای روسیه به تبریز وارد شدند و راه جلفا را برای ورود آذوقه باز کردند. در نتیجه محاصره شهر به پایان رسید و سربازان دولتی و خوانین محلی مخالف مشروطیت از اطراف تبریز دور شدند. بدین ترتیب نقشی که ستارخان و باقرخان در دفاع از مشروطه و تبریز داشتند به پایان رسید.
با حضور سربازان روسی در تبریز موقعیت برای ستارخان و باقرخان سخت و خطرناک شد. آن ها به اتفاق جمعی دیگر از سران آزادیخواه به قنسولگری عثمانی پناهنده شدند. سپس تحت فشار روس ها و بنابر دعوت آیتاله محمدکاظم خراسانی به همراه جمعی از مجاهدین در روز هشتم ربیعالاول ۱۳۲۸ق به تهران مهاجرت کردند. در تهران استقبال شایانی از آنان به عمل آمد و از طرف مجلس شورای ملی مورد تجلیل قرار گرفتند و دو لوح نقرهای طلاکوب به ستارخان و باقرخان اهدا شد و برای هر کدام ماهیانه مبلغ هزار تومان مقرری از طرف مجلس تعیین شد و در باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) اسکان یافتند.
در جریان ترور آیتاله عبداله بهبهانی دولت مشروطه تصمیم به خلع سلاح گروه های مسلح گرفت، ستارخان با این امر مخالفت کرد و با قوای دولتی به جنگ پرداخت در این جنگ پای او تیر خورد و تسلیم شد و ۳۰ تن از نیروهای وی کشته و ۳۰۰ تن اسیر شدند.
وی چهار سال پس از این واقعه در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲ درگذشت و در باغ طوطی در جوار حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
آلزایمر ملّی!!
🖋 عبدالکریم سروش:
بسیاری از مردم بهتقریب میدانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان، اما من دانشجویانی را دیدهام که نمیدانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش.
ایرانیان، قطعههایی از تاریخ را هزار بار شنیدهاند و میدانند، اما تمایلی به شنیدن مهمترین بخشهای تاریخ معاصرشان ندارند.
نام تمام جنگهای صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را میدانند ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دورهای است و چرا آن را «صغیر» مینامند، مات و مبهوت به پرسشگر نگاه میکنند.
آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را میتوانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسفخان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ چون ایرانی نمیداند او کیست.
او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، میخواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماهها در سیاه چال قجری، کتک خورد.
شکنجهگر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
این روضههای جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی میداند محمدعلی شاه، روزنامهنگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجهگران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.
به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سختترین شکنجهها، کلمۀ مشروطه و عدالتخانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛ چون باورش نمیشد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.
ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمیدانند که نام یکی از بزرگراههای تهران است، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بیخبری محض به سر میبرند. ایرانی نمیتواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت، بر پایۀ منابع و آگاهیهای مستند، چند دقیقه سخن بگوید؛ اما از حرمسرای یزید و حیلههای معاویه بیخبر نیست.
آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران، بیشتر میداند یا دربارۀ قیام مختار؟ چند ایرانی را میشناسید که نام تیمورتاش و علیاکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را میشناسید که نام خواجه نظام الملک طوسی را نشنیده باشد؟
کسی که نمیداند علیاکبر داور کیست، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر، مهمترین اطلاعات را نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟
چند ايراني را میشناسيد كه بداند چرا در مجلس پنجم مشروطه از پيشنهاد رضاخان، مبني بر تغيير سلطنت قاجار به جمهوري، استقبال نشد؟
چرا بازديدكنندگان از «خانۀ مشروطيت» در تبريز به اند ازۀ زائران يكي از امامزادههاي كاشان نيست؟
آيا مردم ايران ميدانند چرا انگليسيها رضاشاه را تبعيد كردند؟
آيا كسي ميداند چرا ناصر الدين شاه مخالف تدريس جغرافياي بين الملل در دارالفنون بود؟ اين دانستنيها براي ما به اندازۀ باران براي باغ لازم است.
مدرسه به معنای امروزین آن، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصر الله ملک المتکلمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت. پیش از او و همفکرانش، فرزندان ایران در مکتبهانهها «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» میخواندند. او برای این که علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت دگر. قبر او در یکی از قبرستان های قم است.
نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم. هر چه گشتم قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او را نشنيده بود و نشانی قبرش را نمیدانست. در همان قبرستان، مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. میگویند او بدون آن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که میدید، میشناخت. بر مزار او مقبرهای ساختهاند و مردم نیز گروهگروه به زیارتش میروند.
اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است. آلزایمر ملی، این سرمایۀ سرنوشتساز را بر باد داده است. کتابهای درسی و رسانهها بهویژه صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشتهاند.
نقش شما دوست عزیز چیست؟
آیا فقط این مطلب را می خوانید واز آن میگذرید
یا به نشر آن اقدام می ورزید؟
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
پرسشی از آیات عظام
پرسشی داریم از آیات عظام که به ضلالت عارفان نامدار ایرانی حکم دادهاند.
اندر فتوای عدم جواز شرعی برای ساخت سریال مولانا و شمس تبریزی
✍🏻دکتر محمود فتوحی
✅چگونه شیخ بهایی شیخالاسلام شیعیان در اصفهان به ضاله بودن آراء مولانا پی نبرده است و در کتاب های خود ده ها بار از آراء و اقوال جلال الدین بلخی معروف به الرومی نقل آورده و او را ستوده است؟
✅آیا صدر المتألهین شیرازی، حکیم بلندآوازۀ و فیلسوف مؤسس شیعی که در کتاب های خود مکرر به آراء و اشعار ابن عربی، سنایی و مولوی استناد جسته است ضاله بودن ایشان را درنیافته است؟
✅چرا فیض کاشانی که بارها اشعار مولانا را تتبع کرده و کتاب مشهور لب لباب مثنوی را گردآورده است قادر به تشخیص ضلالت ایشان نبوده است؟
✅چگونه حکیم حاج ملاهادی سبزواری درنیافته که بر کتاب ضاله مثنوی رومی تفسیر مینویسد؟
✅چگونه امام خمینی به اضلال عرفا پی نبرده و در کتاب های آداب الصلاه، مصباح الهدایه، شرح دعای سحر از سخنان مولوی و دیگر صوفیان نقل آورده است؟
✅از نظر حضرات آیات چرا این صدور کبار تشیع درنیافتهاند که مروّج فرقۀ مُضلۀ صوفیه هستند؟
📌جهت اطلاع استفتاءکنندگان گرامی
✅ملاصدرا در آثار فلسفی با لقب ستایشآمیز «العارف القیومی المولى الرومی» از مولانا جلال الدین محمد بلخی یاد کرده و حتی در متن عربی اسفار به ابیات مثنوی فارسی استشهاد جسته است (اسفار، ۱/ ۱۴؛ ۲/۳۳۴؛ ۳/ ۴۳۴؛ ۶/۳۲۶)؛
صدرا در رسالۀ سه اصل نیز فراوان ابیات مولانا را به خدمت گرفته است (همو، سه اصل، ص ۱۲، ۳۱، ۵۵-۵۶، ۷۱-۷۲، ۷۵، ۹۱، ۹۶، ۱۰۴، ۱۰۹). او همچنین یک منظومه بلند به نام ساقینامه به سبک بیان و اندیشه مولانا در بحر رمل مسدس سروده است.
✅ملامحسن فیض کاشانی فیلسوف قرن یازدهم (۱۰۰۷- ۱۰۹۰ ق) شاگرد و داماد ملاصدرا با نگرش فلسفی، منتخبی در حدود هشت هزار بیت از مثنوی را به نام «سراج السالکین» (گردآوری ۱۰۳۲ ق) فراهم آورده است.
فیض در مقدمه این منتخب میگوید:
کردم از روی بصیرت پیروی
شش کتاب مثنوی معنوی
برگرفتم زان بحار پر دُرَر
جوهری چند از فراید وز غُرر
جمع کردم از برای سالكان
تا که زاد راه برگیرند از آن
دادمش ترتیب و نظم تازهای
تا بود نیکو و نیک آوازهای
نام او کردم سراج السالكین
شب فروزان گوهری چون شد ثمین
سالكانش چون در اوراد آورند
شاید این بیچاره را یاد آورند
✅فیض کاشانی منخباتی از آثار عارفان فراهم کرده از جمله « منتخب الفتوحات المکیة »، «منتخب مکاتیب قطب الدین بن محیی»، «منتخب مثنوی مولانا» و «منتخب غزلیات مولانا». منتخب اخیر در حدود سه هزار بیت از غزلهای شمس تبریزی بوده است. فیض در غزلیات خویش نیز بیش از ده بار به استقبال غزلهای مولانا رفته است.
در قرن یازدهم گاه برخی ابیات مولانا موضوع شرح و بحث علمای شیعی واقع شده است. از جمله
✅علی بن فضلالله گیلانی فومنی (ف ۱۰۸۰ ق) حکیم شیعی در دفاع از مولانا تفسیری بر بیت تحریف شدهی او نوشته است.
✅قطب الدین محمد لاهیجی اشکوری (ف ۱۰۷۵ ق) نیز بیتی از مثنوی را شرح کردهاست.
✅میرزا حسن بن محمدصادق خان که خود از علمای ملازم شاه عباس اول بوده، نیز شرحی بر مشکلات مثنوی نوشته است.
@karvandparsi
🆔 @MostafaTajzadeh
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
هزینه های روشنگری!
میرزا یوسفخان مستشارالدوله که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه» ، میخواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند، ماهها در سیاه چال قجری ، کتک خورد.. شکنجهگر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان ، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
محمدعلی شاه ، روزنامهنگارانی همچون صوراسرافیل و ملکالمتکلّمین را همراه قاضی ارداقی ، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه ، شکنجه کردند که وقتی مُردند ، شکنجهگران خوشحال شدند ؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
...ای دُرِّ ز دریا برتر!
مسعود بهنود
✅از میان پنجاه و چند رییس دولتی که از زمان تولدم در ایران بر سرکار بوده اند، فقط ده نفرشان را هرگز ندیدم. با جمعی از آنان گفتگویی هر چند کوتاه - قبل و بعد از صدارتشان - داشته ام، البته به اقتضای شغلم که روزنامه نگاری ست. برخی را بیشتر دیدم و آشناتر شدم و بارها گفتگوهای طولانی کرده ام.
✅از میان همه آن ها که ندیده ام سید محمدخاتمی، مشخص ترین است. بقیه از یادم می روند و این جناب نه.
✅در زمان صدارت ایشان دو بار نفس مرگ را روی صورتم حس کردم، شش ماهی به دوبی گریختم از بیم جان، ماه هایی در زندان اوین و انفرادی بودم، و سرانجام ناگزیر به تبعید و دور ماندن از خانه شدم، در پنجاه و پنج سالگی!
✅بیش از پنجاه سال است تاریخ معاصر می خوانم و درباره چهره های این یک قرن می نویسم.
هم از این رو شهادتم از سر احساسات نیست به گمانم. در میان کل روسای دولت در این همه سال، تنها ۴ تن را چندان والا و بزرگوار می بینم که به وجودشان مفتخرم. از آنان فقط سید خاتمی مانده است به روزگاران.
✅او فرهنگی ترین کسی است که در لحظه ای تاریخی و انگار از اثر یک سونامی درونی جامعه ایرانی در مکانی نشست که برایش هیچ تلاشی نکرده بود. شریف ترین صاحب آن کرسی ماند. به دریا رفت و تَر دامن نشد. به متانت و بزرگواری منزلتی در دل ایرانیان یافت که هیچ اهل سیاست و دولتمردی بدان دَست نیافت.
در دل کمتر کسی به عنوان دولتمرد و انسان سیاسی جا گرفت.
✅ماندگاری او در دل ها، ماندگاری میل به شرافت و پاکدستی و خیرخواهی است در یک نسل این قوم به هم دوخته که ماییم.
چون میسّر شدی ای دُرِّ ز دریا برتر؟
چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش؟
🆔 @MostafaTajzadeh
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
دانشمند جوان ایرانی،
برنده جایزه جامعه اروپایی بیومواد شد
🔹ملیکا صارم، پژوهشگر جوان ایرانی دانشگاه فرایبورگ آلمان به دلیل تحقیقات ارزنده علمی در زمینه ترمیم استخوان، موفق به دریافت جایزه دکتری «جولیا پولاک» از جامعه اروپایی بیومواد شد.
🔹صارم پیش از این نیز به دلیل تحقیقات رساله دکترای خود که در سال ۲۰۱۷ ارائه شد، جایزه «آرتور لوترینگ هاوس» در زمینه بهترین پژوهش دکتری را از موسسه شیمی ماکرومولکولار دانشگاه دریافت کرده بود.
ایرنا
asriran.com
@MyAsriran
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
مسیح رشت!
بسیار خواندنی👌
در شهر رشت بر حسب اتفاق در خیابان سعدی رشت به مزاری رسیدم و با سرگذشتی عجیب آشنا شدم !
منطقه ای بود متعلق به هموطنان ارمنی و در آن منطقه مزاری بود متعلق به یک انسان آزاده به نام #آرسنمیناسیان.
بعدها وقتی در مورد آرسن جستجو کردم بیشتر با این آزاده مرد آشنا شدم.
آرسن در شهر رشت زاده شد دوران ابتدایی را در همان شهر سپری نمود در ایامی که فقر در ایران همه گیر شده بود روزی مادرش برای وی پالتویی خریداری میکند و در هنگام عزیمت به مدرسه به وی می پوشاند اما در برگشت آرسن پالتو را به همراه نداشت .وقتی با سوال مادر روبه رو می شود میگوید یکی از همکلاسی های مسلمانش لباس مناسب نداشته پالتو را به وی بخشیده!
بعدها آرسن به داروسازی تجربی رو آورد و شهرتش از همین جا شروع شد.
آن مرد بزرگ متعدد مشاهده می کرد که افرادی هستند که هزینه داروهای خود را ندارند یا به دلیل فقر اصلا دسترسی به دارو ندارند و آنزمان هم ایران دچار فقری فراگیر بود .
آرسن با هزینه خودش شب ها و نیمه شب ها به سمت تهران راه می افتاد و صبح هنگام در تهران داروهای مورد نیاز نیازمندان را خریداری یا تهیه می کرد یا مواد آن را تهیه می کرد و سپس ظهر هنگام خودش را به رشت می رساند و از بعد از ظهر داروهایی مورد نیاز مردم فقیر را به یک سوم قیمت واقعی بین ایشان توزیع می کرد. در ابتدا عده ای کوته فکر علیه آن ابرمرد دست به اتهام سازی و شایعه پراکنی زدند و با تاکید بر ارمنی بودن وی ، داروها را حرام و... میدانستند و چند مرتبه آرسن به خاطر همین ناجوانمردیها و اتهامات به زندان افتاد اما آن آزاده مرد عزم داشت که #مسیح_رشت شود. زندگی خود را فروخت و داروخانه ای راه انداخت کم کم مردم رشت و نواحی اطراف آن به نیات آن آزاده مرد اعتماد کردند. داروخانه آرسن تبدیل شد به قبله و ماوای بیپناهان و مستضعفان رشت ، اما آرسن خسته نشد آنقدر پیش رفت و بزرگ مردی به خرج داد تا علمای رشت به زیارت او رفتند.
آن زمان امام جماعت مسجد جامع رشت در اختیار آیه الله ضیابری بود. آیه الله به حریم و آزادگی آرسن اعتقاد پیدا کرد و دست در دست آن ابرمرد گذاشت و اولین داروخانه شبانه روزی ایران را در شهر رشت بنا نهادند. مردم فقیر خطه گیلان از هر دین و مذهب به داروخانه آرسن هجوم می آوردند. تجار شهر پول خود را به آیه الله ضیابری میدادند و آیه الله نیز پول را دودستی تقدیم آرسن مینمود تا صرف هزینه دارو و درمان فقرا شود.
بعدها آیه الله ضیابری و آرسن میناسیان برای سر و سامان دادن سالمندان بی سرپرست اولین سرای سالمندان ایران را در شهر رشت و با هزینه شخصی و کمک بازاریان رشت تاسیس نمودند و بدون حتی یک ریال کمک از دولت وقت پذیرای سالمندان بیمار و بی کس و کار از سراسر ایران شدند.
پس از رشت آرسن تلاشی وافر را برای سرای تاسیس سالمندان در تهران مبذول داشت و توانست با زحمت و مرارت زیاد سرای سالمندان کهریزک را بنا نهد که هر سه بنای خیر آرسن تا کنون به فعالیت خود ادامه می دهند.
هم داروخانه شبانه روزی رشت و هم سرای سالمندان رشت و هم سرای سالمندان کهریزک.
در سال ۱۳۵۶ آن آزاده مرد در حالی که در سرای سالمندان رشت در حال خدمات رسانی بود در هنگام کار درگذشت و مردم خطه گیلان را در عزای فراق خود گذاشت. روز بعد شهر رشت از هجوم جمعیت به صحرای محشر تبدیل شد جا برای سوزن انداختن نبود، مردم گیلان از هر فرقه و آیین آمدند و عظمتی خلق شد به نام #تشیعمسیحرشت!
جنازه ساعت ها روی دست مردم بود و امکان دفن پیدا نمیکرد. بر روی تابوت یک مسیحی چندین عمامه سادات بزرگ گیلان گذاشته شده بود. مردم تکبیر گویان و صلوات فرستان جنازه یک ارمنی را تشییع می کردند. در ابتدا مسلمانان اجازه دفن آن ابرمرد در قبرستان ارامنه را نمیدادند و میخواستند او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند اما با میانجیگری علما و صرف وقت زیاد جنازه به کلیسای رشت رسید. ساعت ها مردم رشت کلیسا را مانند کعبه ای در برگرفتند و آن روز مسلمان و ارمنی یه کعبه داشتند و آن هم کلیسای کوچک رشت بود. نهایتا جسد آن آزاده مرد را در همان جا دفن کردند.
آری آرسن میناسیان عنوان مسیح رشت را پیدا کرد و در هنگام مرگ سر سوزنی مال یا اموال در این دنیا نداشت اما دنیایی را در سوگ خود نشاند...
آزادگی به دین و مذهب نیست. همین که در خدمت خدا و خلق خدا باشی کافیه!
@Ajibvalivaghaei
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
۲۰ مهر بزرگداشت #حافظ گرامی باد
خواجه شمس الدين محمد شيرازی شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغيب از بزرگ ترين شاعران غزل سرای ايران و جهان به شمار می رود. حافظ را نمي توان از سنخ شاعران تک بعدي و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به يک وجه خالص تفسير و تاويل کرد.
شعر حافظ دارای ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقيقت هستی است.
صبحدم از عرش می آمد خروشی، عشق گفت
قدسيان گويی كه شعر حافظ از بر می كنند
حافظ در اوایل قرن هشتم ه.ق- حدود سال 727- در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش بهاءالدین، بازرگان و مادرش اهل كازرون بود. پس از مرگ پدر، شمس الدین كوچك نزد مادرش ماند و در سنین نوجوانی به شغل نانوایی پرداخت. در همین دوران به كسب علم و دانش علاقه مند شد و به درس و مدرسه پرداخت. بعد از تحصیل علوم، زندگی او تغییر كرد و در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علمای بزرگ شیراز را درس كرد. او به تحقیق و مطالعه كتابهای بزرگان آن روزگار پرداخت...!
🎼
https://t.me/rezamolavi_103
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ﻭﺍتساﭖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ؟
🔻 تحقق رویای پسرک فقیری که نان شب نداشت!
💠ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ۱۹۷۶ ﺣﺪﻭﺩ ۳۹ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﻬﺮ ﮐﯿﻒ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺍوﮐﺮﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺟﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ.
💠۱۶ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﯽﻭﺯﯾﺪ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻫﯽﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ می آﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻓﻀﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ به دﻟﯿﻞ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮﺩ. ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ و ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻔﺮﺳﺘﺪ، اﻣﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ آﻧﺠﺎ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﮐﺎﺭﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ.
💠ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺁن ها ﺩﺍﺩ ﻭ ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ۱۶ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ به عنوﺍﻥ ﺭﻓﺘﮔﺮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﮑﺎﺭ ﺷﺪ. ﺑﻌﺪﺍ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﮏ" دکه ﻓﺮﻭﺵ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ" ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. به سختی ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍین که ۵ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﮐﺮﺍﯾﻦ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﻣﺪﺗﯽ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺭﻭﺣﯽ ﺑﺮ "ﺟﺎﻥ" ﺟﻮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ.
💠ﺩﺭ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺷﺪ. ﺑﻌﺪﺍ ﺍﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺍﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺮﮐﺖ ﯾﺎﻫﻮ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻧﻮﯾﺴﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۹ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪای ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
💠 ﺍﻭ ﻧﺎﻡ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ تکیه ﮐﻼﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ " ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ " ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ( whats up ) ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ whatsApp ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺒﮑﻪ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ۱۹ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺩﻻﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ" ﺟﺎﻥ ﮐﻮﻡ " ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﻻ ﺻﺎﺣﺐ ﺛﺮﻭﺕ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﯼ ﺷﺪﻩ ... ﻭ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ.
💠ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻪﺗﺮﯾﻦ، ﺳﺮیع ترﯾﻦ، ﺁﺳﺎن ترﯾﻦ ﻭ ﭘﺮ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
💠ﺣﺎﻻ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﺷﺒﮑﻪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻠﺐﺣﺪﻭﺩ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ به هم ﻣﺘﺼﻞ می کند. ﭘﺴﺮ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﻥ ﺷﺐ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ رفتگر ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ.ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ ﻭﺍﺗﺴﺎﭖ ﺑﻪ ﺣﺪﻭﺩ۸۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ است.
💠ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺪﻭﺩ ۳۰ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﭘﯿﺎﻡ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ. "ﺟﺎﻥ ﮐﻮﻡ " ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺎﺭﺑﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﺯ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ نفر بیشتر میشود.
🔻 @karkhanedar_mag
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
چرا امیر کبیر را در ایران دفن نکردند؟
امیر کبیر صدر اعظم ایران در زمان ناصر الدین شاه که با دسیسه هاى یک سرى وطن فروش در حمام فین کاشان به قتل رسید، در شهر کربلا به خاک سپرده شد.
این که چرا او را به کربلا بردند، سوال است و احتمالا براى دور ماندن مردم از مزارش و جلوگیرى از تبدیل آن به میعادگاه مظلومان، او را از ایران و ایرانى دور کردند!
اما چیزى که بیش از همه مایه شرمندگی است، این است که اکثر قریب به اتفاق ایرانی ها نمى دانند مزار این اسطوره تاریخ کجاست!
امروزه با سفرهاى متعدد مردم به عراق و کربلا جاى بسى تاسف است که حتى یکى از کسانی که از عراق بر می گردد نمی داند که امیر کبیر هم در آنجا دفن بوده!
آیا فکر نمى کنید که همین عراقی ها به ما خواهند خندید که چطور مردى رو که بسیارى از داشته هاى امروزمان را مدیون او هستیم فراموش کردیم؟!
۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ خبر ﺩﺍﺩﻧﺪ بعضی از افراد صاحب نفوذ، ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻭﺭﻭﺩ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ!
ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺁﺑﻠﻪ ﻧﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ. ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ افراد ﻧﺎ ﺁﮔﺎﻩ در ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿﺷﺘﺮ ﺑﻮﺩ.
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ. ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ می شدﻧﺪ.
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭼﻨﺪین ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩند و ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻧﺎﺩﺍﻧﯿﺸﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، جاهلان ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ .
این تنها روزی نبود که امیرکبیر گریست؛ ایشان هزار و صد و هشتاد و هشت روز نخست وزیری خود را، هر شب از جهل و خرافات مردم ایران گریست...
امیرکبیر برای انجام تمام اصلاحات خود که در کتاب "امیرکبیر" فریدون آدمیت، که به قول آقای خسرو معتضد بهترین کتاب در باره امیرکبیر است، گریسته است.
آری امیرکبیر و "میجی" امپراتور ژاپن، برنامه اصلاحات خود را همزمان آغاز کردند.
برنامه اصلاحات امیرکبیر بسیار مفصل تر از میجی بود. مردم ژاپن با میجی همراهی کردند، مطالعه کردند، کار کردند، منافع مردم را برمنافع خود برتری دادند، تا امروز ژاپن سومین کشور دنیا از نظر اقتصادی و بهترین کشور دنیا در تمام پارامترهای زندگی باشد.
لکن مردم ایران با جهل و خرافات بسیار عمیق، 1188 روز امیرکبیر را گریاندند.
سالانه 30 میلیون نفر از مردم ژاپن به آرامگاه میجی در توکیو می روند و از اصلاحات او سپاسگزاری می کنند. ولی مردم ایران حتی نمی دانند که آرامگاه امیرکبیر روبروی صحن امام حسین در کربلاست!
در سال 1393 بیش از ٣ میلیون نفر از مردم ایران از کربلا بازدید کرده اند ولی اصلا سری به آرامگاه امیرکبیر که درست در حجره جنوب شرقی روبروی صحن امام حسین است نزده اند!
به قول مولوی
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان که بد مرگی است این خواب گران!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
عطار و فارابی، ثبتِ جهانی یونسکو میشوند
مدیر فرهنگ کمیسیون ملی یونسکو:
🔹امسال حضرت عطار و جناب فارابی جزو مفاخری هستند که در فهرست مشاهیر جهانی یونسکو به ثبت خواهند رسید.
🔹تا یک ماه دیگر ثبت جهانی «عطار» را اعلام خواهیم کرد، این کار دو سال به طول انجامیده است.
🔹در نوامبر ۲۰۱۹ مقارن اواخر پاییز امسال این ثبت نهایی میشود.
ایرنا
asriran.com
@MyAsriran
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
آن کودک که بود؟
مرگ پدرش در چهل روزگی وی موجب شد که مادرش تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. به این خاطر پس از مدتی نوزاد ششماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت. در این سفر، نوزاد در راه سختِ مازندران و تهران به شدت بیمار شد.
و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند؛ بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند...
گرمای محیط موجب شد تا کودک مجدداً جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند. مادر کودک را برداشت و راه تهران را دوباره پیش گرفت.
نام آن کودک رضا بود. رضاشاه!
@Secrets_Box
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
زنگ مدارس کفر است !
مهرماه و زنگ مدارس برای همه ما خاطره ماندگاری است. امروزه وقتی به زنگ مدارس نگاه می کنیم انواع و اقسامی دارد از شکلهای سنتی و دستی گرفته تا انواع هوشمند آن:
زنگ کارگاهی، زنگ بیسیم دایو، زنگ کوانتوم، الکتروپیک...
اما شاید کمتر دانش آموزی امروزه بداند که یکصدسال پیش در این سرزمین، خود همین زنگِ مدرسه کفر شمرده می شد و حتی می توانست به تکفیر مدیر مدرسه و به قیمت جانش تمام گردد!
گاهی با خود می گویم این کشور و مردم از چه پیچ و خمهای دردناک و گذرگاههای پر هول و هراس و پرصعوبتی عبور کرده است؟!
میرزاحسن رشدیه پدرِ مدارس نوین که در این راه، انواع تهمت ها و آزارها را به جان خریده یکی از مشکلات اساسی اش، همین زنگ مدرسه اش بود. متشرعین بر علیه وی شایعاتی درست کردند که زنگ مدرسه وی مانند ناقوس کلیساست و در نتیجه، کسانی که فرزند خود را به مدرسه او می فرستند کافرند. رشدیه برای آرام کردن اوضاع تصمیم گرفت دیگر از زنگ مدرسه استفاده نکند و به جای آن یکی از دانش آموزان با صدای بلند شعر زیر را می خواند:
هر آن کس پی علم و دانایی است
بداند که وقت صف آرایی است
اما سال ها بعد از رشدیه، مرحوم مجید تدین که یکی از قدیمی ترین مدارس جدید را در حوالی 1300ه ش، در شهر اردبیل بنا نهاده بود مشکلاتش تمامی نداشت. دو مشکل اساسیتر بود که قشریون مذهبی آن دو را مخالف اسلام و ضاله می دانستند:
یکی درس جغرافیا بود و دومی زنگ مدرسه!
زنگ مدرسه را تقليدى از كليساى مسيحيت قلمداد كرده و اين عمل را كار مسيحيان و ارامنه می دانستند. مرحوم تدين می گويد برای این دو معضل راه حلی پیدا کردم كه به جاى زنگ مدرسه «يكى از شاگردان را كه صداى موزون و داشت مأمور نمودم كه در پايان درس در وسط حياط مدرسه با آواز بلند آيۀ مباركۀ
«إِنَّ اللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ، يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً»
را بخواند. اين كار جانشين زنگ شد و آغاز و پايان ساعت هاى درس اعلام گرديد.
در مورد معضل درس جغرافيا نيز يكى از افراد مورد احترام مرحوم آقاميرزا على اكبر را، كه مرد روشن بين و بي غرضى بود، نزد او فرستاديم او در ضمن صحبتهاى خود با ايشان، سوآلاتى را چنين مطرح كرد:
كه اگر كسى بخواهد از اردبيل عازم زيارت كربلا شود آيا مىتواند در طول راه، اسامى روستاها و شهرهایى را كه از آن می گذرد ياد بگيرد؟ و رودها و كوهها و درهها را بشناسد؟
آقا نه تنها اين سوآلات را ردّ نكرد بلكه به عنوان «معرفة الارض» آن ها را لازم دانسته اين كار را ستود. ما از اين گفتار او استفاده كرده درس جغرافيا را، نه به نام جغرافيا، بلكه به عنوان معرفة الارض تدريس كرديم و مطالبى را كه در مقدمۀ اين درس در مورد كرويّت زمين و حركات آن بود به ظاهر حذف ولى به معلمين سپرديم آن ها را به صورت قصّه و داستان، خارج از درس بشاگردان بگويند».
(اردبیل در گذرگاه تاریخ...ج3ص ۲۰۸)
اما راه حلِ مرحوم یحیی دولت آبادی در مورد معضل زنگ مدرسه شنیدنی است.
عبدالله بهرامی در خاطرات خود می گوید:
«عده ای از آقایان معترض شده بودند که صدای زنگ که در مدارس معمول بود شبیه به زنگ کلیسای عیسویان بوده و استعمال آن حرام و مخالف قوانین شرع است و باید منسوخ گردد. اتفاقا در آن زمان حاجی میرزا یحیی دولتآبادی در وزارت فرهنگ انجام وظیفه می نمود ...
برای حفظ حیثیت خود مجبور شده بود که فکرهای عجیب و غریب از خود اختراع کند. نواختن زنگ را موقوف و به جای آن یک قسم شیپوری تجویز کرده بود که مانند بوق حمام های قدیم صدا میکرد». (خاطرات عبدالله بهرامی ص16)
اما مشکل در این بود که هروقت که این بوق به صدا درمیآمد چون شبیه بوق گرمابههای قدیمی بود در نتیجه، به محض دمیدن بوق، تمام سگهای محله یک مرتبه شروع می کردند به زوزه کشیدن و اهل محله برای تماشا، دور مدرسه جمع می شدند و قشقرقی به پا می شد که پس از مدتی مجبور شدند زدن بوق را تعطیل کنند!
یکصد سال بعد(امروزه)، زنگ مدارس چه تاثیری در سعادت و توسعه یک ملت و کشور دارد؟
مرادی مراغه
کانال رسمی تلگرام مویه های موج
https://t.me/mouyeha
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
قهرمانان واقعى و بى ادعا
دی ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند. هیچ وقت کسی ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیلکرده ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی پولدار بودند، پولی که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.
مرد به استاندار وقت گفت: "سال هاست زندگی میکنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: "بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی نداره."
مرد گفت: "نه!"
استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."
—نه!
—مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟
و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد:
ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!
و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا می سازیم. اون وقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان می سازیم برایِ بچههایی که نداریم و میتونستیم داشته باشیم.
اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.
روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی در کنند و آبی بنوشند.
راننده بعدها تعریف کرد که:
" تا مرد پیاده شد که قدمی بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو میخوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبی است. اینجا دانشگاه رو می سازم. "
راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی فاصله داره تا شهر."
ولی مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو میخوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا می سازم."
اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی از دیوارها بود. کسی تو کرمان اصلا اونو نمی شناختش. سال ها گذشت، خیلی اتفاقها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظهای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی از زیباترین، مجهزترین دانشگاههای ایران. شامل دانشکدههای مختلف تقریبا در تمامی رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی می کرد و می تونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی به اون داده نشد. ولی او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکدههای مختلف یکی بعد از دیگری شروع به کار کردند.
آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی هم ساخته بودند.
روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشتههای مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی حتی نمیدونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاشها و کاری که کرده اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اون جا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پلهها بالا رفتند. هیچ سخنرانی نکردند و هیچ نگفتند. فقط اون جا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند.
زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند .
روحشان شاد، قهرمانان واقعى و بى ادعا
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
✅ خدا از سلطان محمود بزرگ تر است
✍️ حسین جنتی:
سلام
رای دادگاه تجدیدنظر اصفهان صادر شد و ظاهرا من باید برای تحمل ششماه حبس به زندان اصفهان بروم.
از وقتی آموختم کلمات را کنار هم بگذارم و شعر بگویم در شعرم علیه ظلم، فساد، تبعیض، سوءاستفاده از قدرت، سوءاستفاده از دین، ریا، دروغ، دستدرازی به بیتالمال و از اینقبیل "تبلیغ" کردهام و تا زندهام خواهم کرد.
اگر دستگاههای امنیتی و قضات محترم اینها را معادل "نظام" گرفتهاند من بیتقصیرم و خوب است به جای زندانی کردن منتقدان و گلایهمندان فکری کنند اساسی...
همین حالا خبر تایید حکم را تلفنی به پدرم گفتم، گفت:
خدا از سلطان محمود بزرگتر است...
یدالله فوق ایدیهم
✍️ پینوشت:
۱_من هیچ گونه بیماری روحی و روانی ندارم.
۲_اهل دعوا و درگیری فیزیکی نیستم.
۳_قصد خودکشی ندارم.
۴_ کشورم را دوست دارم و در این مدت با وجود امکان خروج و مهاجرت از کشور خارج نشدم و نخواهم شد.
۵_خدا از سلطان محمود بزرگتر است.
جوجههای اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان میرود بالا
شاعر این شعر که شاید اشک خیلی هامون رو درآورده باشه حکم دادگاه تجدیدنظرش اومد و باید ۶ماه زندان ناقابل بره.
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
این چه خورشیدِ غریبی ست که باحالِ نزار
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!
فردای بهتر
#کانال_خبری_تحلیلی_سه_نقطه
@noghteh3
yon.ir/I4ltR
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
30 ویژگی نلسون ماندلا
✍️دکتر محمود سریع القلم، استاد روابط بین الملل دانشگاه شهید بهشتی
۱- ۶۷ سال برای مبارزه با نژادپرستی آفریقای جنوبی تلاش کرد؛
۲- ۲۷ سال زندانی کشید. ۱۸ سال آن را در زندانی با ابعاد: ۲/۷۰ * ۲/۱۰ متر؛
۳- معتقد بود نفرت، مانع فکر کردن منطقی می شود؛
۴- پس از آزادی از زندان، از مردم خواست از سفیدپوستان انتقام نگیرند و آن ها را ببخشند؛
۵- فراتر از استدلال، از طریق احترام به انسان ها، به دستاوردهای بزرگی دست یافت؛
۶- از زندان، به صورت مکاتبه ای، لیسانس حقوق خود را از دانشگاه لندن گرفت؛
۷- به مردم گفت: اگر می خواهید با مخالف به صلح برسید باید با او کار کنید و با او شریک شوید؛
۸- معتقد بود سخت تر از تغییر جامعه، تغییر خود است؛
۹- در پی شوکت فردی نبود (Self- glory)؛
۱۰- ایرادها و اشتباهات خود را مخفی نمی کرد؛
۱۱- کنترل عمیقی بر احساسات و رفتار خود داشت؛
۱۲- در مراسم تحلیف ریاست جمهوری، از زندان بان خود (Christo Brand) به عنوان مهمان ویژه دعوت کرد؛
۱۳- وقتی رئیس جمهور بود، از قاضی که (Percy Yutar) او را به اعدام محکوم کرده بود برای شام دعوت کرد؛
۱۴- معتقد بود تا فقر از میان نرود، آزادی به دست نمی آید؛
۱۵- توان قابل توجهی در اجماع سازی میان نیروهای مختلف سیاسی را داشت؛
۱۶- بر تدوین قانون اساسی آفریقای جنوبی، دقیق نظارت کرد: سندی که تحسین جهانیان را به همراه داشت؛
۱۷- می گفت بهترین روش شناخت یک کشور، شناخت وضعیت زندان های آن است؛
۱۸- همیشه در حال یادگیری بود؛
۱۹- هر که او را ملاقات کرد گفت: ماندلا با دقت و علاقه گوش می کند؛
۲۰- هر چه از او تمنا کردند، کاندید دورۀ دوم ریاست جمهوری نشد. فقط پنج سال رئیس جمهور بود؛
۲۱- نام بیوگرافی خود را گذاشت: راه طولانی آزادی؛
۲۲- به طور واقعی و پایدار، متواضع و ازخود گذشته بود(Selfless) ؛
۲۳- ذاتاً با پرنسیب بود؛ دیگران احساس حیله گری از جانب او نمی کردند؛
۲۴- قدرت و لذتِ از قدرت بسیاری از رهبران آفریقایی را آلوده کرد. ماندلا فراتر از همۀ آن ها عمل کرد و چهرۀ ماندگار تاریخ شد؛
۲۵- معتقد بود آموزش، مؤثرترین روش تغییر جهان است؛
۲۶- مظهرِ بهره برداری از سَمبُل ها بود: شمارۀ زندان خود را به عنوان ابتکار عملی در مبارزه با بیماری ها در آفریقا گذاشت (۴۶۶۶۴ Initiative)؛
۲۷- از ۲۵۰ دانشگاه و مؤسسه، جایزۀ صلح و دکترای افتخاری گرفت؛
۲۸- به خاطر محبوبیتِ جهانی، سازمان ملل، ۱۸ جولای هر سال (روز تولد او) را به عنوان روز بین المللی نلسون ماندلا ثبت نمود؛
۲۹- هم انسانِ شریفی بود و هم سیاستمدار بود؛
۳۰- می گفت: مرا با موفقیت هایم نسنجید بلکه با تعداد دفعاتی که سقوط کردم و مجدداً برخاستم ارزیابی کنید.
asriran.com
@MyAsriran
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
مونس الاحرار فی دقایق الاشعار
منبع مورد وثوق صادق هدایت در تشخیص رباعیات اصیل خیام و منبعی که جدید و تازه کشف شده بوده کتابی است به نام «مونس الاحرار فی دقایق الاشعار»
از محمدبن بدرالدین عمر جاجرمی که در شیراز می زیسته و حدود سال730 بوده است این تاریخ مصادف کودکی حافظ شیرازی است.
خواجه بدرالدین عمر جاجرمی از شعرای زمان خود و از دوستان سعدی شیرازی بوده است و از دوستان و هم ولایتی های وزیر بزرگ مغولان خواجه شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی بوده است. بیشتر قصاید مدحی سعدی در ستایش این وزیر بزرگ خواجه شمس الدین محمد صاحب دیوان جوینی است.
پسر بدرالدین عمر جاجرمی به نام محمد بن بدر در اوایل قرن هشتم حدود دویست سال بعد فوت خیام کتابی تنظیم می کند مشتمل بر گزیده ای از مهم ترین ابیات شعرای پارسی از نخستین شاعر تا شاعران دوران خودش از جمله پدرش و معاصران خود.
در این گزیده ی اشعار که همراه با توضیحات و لقب شاعران است و گنجینه ی اصیلی است برای تحقیق و شناخت شاعران گمشده و نیز درجه دو معاصر او
محمدبن بدرجاجرمی در کتاب خود در وصف خیام صفت حکیم (دانشمند و فیلسوف ) را آورده است.
سیزده رباعی مذکور در این کتاب از اصیل ترین رباعیات خیام است و این کتاب را روس ها در آسیای میانه یا در خراسان پیدا کرده اند و انتهای قاجار آن را معرفی کرده و سپس مورد تنقیح و چاپ توسط علامه قزوینی قرار گرفته است، کتاب اصیل و بانمکی است و حجیم است متاسفانه چاپ نمی شود در کتابخانه ی استان قدس و دانشگاه فردوسی مشهد پیدا می شود و من آنجا دیده ام هنوز نسخه ای از آن ندارم.
این سیزده رباعی خیام در این کتاب ماخذ تشخیص باقی رباعیات اصیل او بوده است خصوصا صادق هدایت که روی آن تاکید کرده است در کتاب رباعیات خیام.
جاجرم بخشی از ولایت بزرگ ابیورد بوده است و در سرحد گرگان است. ویژگی های زبانی پارسی شهرهای سبزوار و نیشابور و توس را نیز دارد و در قلمرو شمالی خراسان بوده است و جزو ایالت پارت بوده و از محال ابیورد (شهر بابا اورد) بوده است امروزه جزو محالات بجنورد یا بیژن ابیورد است جاجرم شاعران نامعروف قدیمی دارد از جمله فخرالدین جاجرمی که به شیعی گری معروف بوده است و در برخی تذکره ها آورده اند او در قرن پنجم می زیسته و شاعی بوده است.
و نیز شاعری به نام طالب جاجرمی که او نیز در دوران حافظ بوده و در همان مقبره ی حافظ دفن شده این دو بیت از اوست.
در کوچه ی عاشقی به پیمان درست
گفته است به من اهل دلی روز نخست
طالب مطلب کسی که او غیر تو جست
رو طالب او باش که او طالب توست
و نیز خواجه بدرالدین عمر جاجرمی که از ستایشگران شمس الدین محمد جوینی بوده است و دو بیتی از او معروف است که وزیر صله ی بزرگی به او می دهد در قالب همان دو بیت.
بدرالدین عمر جاجرمی گوید:
گردون چو محیط است و کف خواجه نقط
پیوسته به گرد نقطه می گردد خط
پرورده ی او که و مه و دون و وسط
دولت ندهد خدای کس را به غلط
خواجه در صله ی او گوید:
سیصد بره ی سپید چون بیضه ی بط
کو را ز سیاهی نبود هیچ نقط
از گله ی خاص ما نه از جای غلط
چوپان بدهد به دست دارنده ی خط
به ارزش ریالی زمان ما مبلغی در حدود هفتصد میلیون تومان به او بخشیده است برای این دو بیت.
محمد بن بدرالدین عمر جاجرمی ساکن شیراز پسر این شخص و شاعر درجه دو بوده است و کتاب گزیده ی اشعار پارسی از نخسین شاعران تا معاصران خود را گرد اورده است نامش را مونس الاحرار فی دقایق الاشعار نهاده است.
کیوان تهمتن
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
سرنوشت تعدادی از انقلابیون و مخالفین شاه !
تصویر 1:
چهره معروف «شاه با فرح ش در رفت»
قائد اسلامینسب از چهرههای معروف حوادث روزهای انقلاب بود که در سال 1394در یک تصادف کشته شد.
ضمن این که همسر و دخترش در بین کشته شدگان این حادثه رانندگی بودند.
تصویر 2:
شخصی که عبا پوش در وسط تصویر می بینید حاج کریم دستمالچی از بازاریان معروف تهران است.
وی قبل از انقلاب منزلی برای خمینی در پاریس خریداری کرده بود و همچنین هواپیمای حامل خمینی را با چک شخصی بیمه کرد!
وی در سال 1360با حکم ارتداد خمینی به جرم برگزاری تظاهرات مخالفت با قانون قصاص اعدام شد.
تصویر 3:
آن که تیتر"شاه رفت"را در کیهان درست کرد
و این برگ کیهان را صفحه بندی کرد
کسی جز رحمان هاتفی نبود
او 2سال بعد از انقلاب در زندان زیر شکنجه کشته شد!
تصویر 4:
بانوانی که از رفتن شاه ایران سال ۵۷ شاد و سرمست بودند!
خانم سمت چپی به نام سحر محمدی از سال61 پناهنده سوئد هستند و خانم سمت راستی که با عینک هستند به نام مریم رفیعی سال67 اعدام شد.
✅ آن که ناموخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار...
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
واپسین معشوقه ایران درگذشت!
ثریا ابراهیمی (پری) معشوقه معروف استاد شهریار امروز در آمریکا دارفانی را وداع گفته و بسوی حق شتافت.
پری معروف ترین و آخرین معشوقه ی نامدار ایران به لطف شاعرمعاصر استاد شهریار که بحق قسمتی از ادبیات ما مدیون ایشان است و گرنه شهریار به جای شاعر شدن باید پزشک می شد و شاید دیگه شاهد شاهکارهای نظیر :
"آمدی جانم به قربانت... " و امثال آن نبودیم
ع.خ 💞💞💞💞💞💞
استاد شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها می کند و ترک تحصیل می نماید.
یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف می دهد.
او که به خواستگاری دختری از آشنایان می رود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد می شنود.
استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ !!!
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍنی است ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ
ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ
ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ
ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ
شهریار در یکی از سمینارها و شب شعری که در شیراز به مناسبت بزرگداشت سعدی و حافظ برگزار می گردد دعوت می شود.
در آن سمینار شهریار غزل زیبایی می خواند که همه مبهوت می شوند.
یک دختر دانشجوی رشته ادبیات از دانشگاه شیراز بلند می شود و مقاله ای در توصیف شهریار می خواند و او را شهریار مسلم غزل می خواند.
دختر در پایان جلسه نزد شهریار می رود و خیلی زیاد از شهریار تعریف می نماید و می گوید که من عاشق و شیفته شما و این غزلتان شده ام.
شهریار از دختر می پرسد :نام شما چیست؟
دختر می گوید: غزاله!
شهریار فی البداهه این تک بیت را می گوید :
((شهریار غزلم خواند غزالی وحشی
چه خوش است با غزلی صید غزالی کردم))
استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری می شود و دکتر خانواده او را جواب می کند.
دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او می روند و با اصرار آن خانم عشق قدیمی شهریار را راضی می کنند که به عیادت شهریار برود.
عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول می کند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.
وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان می رود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدم ها و گام عشق قدیمی خود را می شناسد و از خواب بیدار می شود.
وقتی عشق او در اتاق را باز می کند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش می سراید :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
زین سفر راه قیامت می رود تنها چرا
به مناسبت درگذشت پری معشوقه ی نرسیده به استاد شهریار ...😔😔😔
💞💞💞💞💞💞💞
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
نقل قول
غارت گران بیت المال
⏺ دیروز در کانال دکتر شفیعی کدکنی خاطره ای از زندگی و دوران تنگدستی دکتر پرویز ناتل خانلری از زبان خود ایشان منتشر شده بود. خاطره ای که با توجه به اخبار ماه ها و روزهای اخیر در مورد مفاسد اقتصادی مرتبط با برخی نمایندگان و مسئولین رده بالا، جای تامل بیشتری دارد...
⏺ ناتل خانلری از اولین کسانی بود که در ایران موفق به اخذ مدرک دکترای ادبیات فارسی شد. خانلری از ادبا و شاعران قرن معاصر ما محسوب می شود و شعر "عقاب" او بی شک یکی از زیباترین سروده های شعر فارسی چندین دهه اخیر است. ناتل خانلری در دهه چهل شمسی به واسطه ایجاد "بنیاد فرهنگ ایران" خدمات مهمی در حفظ زبان و ادب فارسی ایفا کرده است.
⏺ وجه دیگر زندگی دکتر ناتل خانلری زندگی سیاسی او بود. خانلری به واسطه نزدیکی و دوستی با اسد الله علم بیش از بیست سال سناتور انتصابی مجلس سنا بود و در دوره کوتاه نخست وزیری علم هم به عنوان وزیر فرهنگ و هنر دولت او فعالیت می کرد.
⏺ پس از انقلاب اسلامی دکتر خانلری به مدت صد روز بازداشت بود و پس از آزادی با انفصال از تمام خدمات دولتی و الزام به عودت تمام حقوق دریافتی از سناتوری، با تنگدستی و از طریق فروش کتاب ها و دریافت مبلغ ناچیز حق تالیف به زندگی خود ادامه داد. تا این که در شهریور سال شصت و نه از دنیا رفت.
⏺ بخش کوتاهی از خاطره دکتر خانلری پس از آزادی از زندان:
"همین که انقلاب شد پس از خروج از زندان حقوقِ بازنشستگی را قطع کردند و حسابهای بانک را بستند و حقِ معامله را سلب کردند و از پسانداز بابت حقوق دورهٔ سناتوری مبلغ یک میلیون و سیصدهزار تومان مطالبه کردند... حاصل این که پس از چهلوهفت سال تدریس از آموزگاری تا استادی فعلا از مال دنیا، یک پولْ درآمد ندارم و با فروشِ کتاب و درآمدِ مختصری از حقِ تألیف که کتابفروشان میپردازند این سهساله را با تشویش و سختیِ معیشت در این گرانی سرسامآور به سر بردهام تا بعد چه بلایی به سرم بیاید...
وقتی که در زندان بودم در یکی از روزنامههای اسلامی فهرستی از اسامی رجالِ دورهٔ طاغوت چاپ کرده بودند زیر عنوان «غارتگرانِ اموالِ ملّی» و اسم من هم در آن میان بود. این دو صفحه را نوشتم تا خودم و دیگران بدانیم که من چقدر از اموال را غارت کردهام.."
خانلری پس این یادداشت داستان زندگی پر از فقر و تنگدستی خود تا رسیدن به سناتوری را بیان می کند و پس از آن اشاره می کند که تنها منبع درآمد او در آن دو دهه سناتوری همان حقوق نمایندگی بوده است که به مراتب از حقوق دانشگاهی او که همزمان بیش از سه دهه در آن فعالیت کرده و تومانی دریافت نکرده، پایین تر بوده است.
⏺ حالا نزدیک به سه دهه است که دکتر ناتل خانلری از دنیا رفته است و نمی تواند اخبار و تیترهای روزنامه های کشور را ببیند، تا به قضاوت بنشیند که کسانی که او را به عنوان "غارتگر بیت المال" خطاب می کردند و قصد کشتنش را داشتند (نقل است برخی انقلابیون قصد اعدام دکتر ناتل خانلری را داشتند که به وساطت و دخالت شهید مطهری منصرف می شوند)، امروز در چه جایگاه و شرایطی قرار دارند. اما فقط توجه به این نکته کافی است که امثال دکتر ناتل خانلری که غارتگر بیت المال نامیده می شد کجا و امثال بابک زنجانی و سالار آقاخان و خاوری و برخی نمایندگان و وکیلان و مدیران و...کجا...
👇
شب نشینی هالو
@sh_n_halloo
کانال اشعار #هالو
@mrhallo
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
«ده سال حبس در سیبری به خاطر یک سوزن!»
آنچه میخوانید کابوس نیست، واقعیتی منجمد است از زمهریر ایدئولوژی...
مرد خیاط مشغول کار است. سوزنی در دست دارد و در شتاب کار نمیداند سوزن را کجا نگهدارد. بیآن که حواسش باشد، سوزن را در روزنامۀ چسبیده به دیوار فرومیکند. این سادهترین رخدادِ زندگی روزمره است؛ اما برای کسی که در یک امپراتوری ایدئولوژیک زندگی میکند همهچیز به این سادگی نیست!
روی آن روزنامه تصویر شخصی بود، یکی از رهبران سیاسی شوروی؛ تصویر کاگانوویچ، مرد دستراست استالین... خیاط بینوا ناخواسته سوزن را در چشم کاگانوویچ فرو کرده بود؛ در چشمِ عکس کاگانوویچ. یک مشتری در مغازه بود، این سوزنزنی را دید و گزارش داد. مرد خیاط بازداشت شد و به ده سال حبس در سیبری محکوم شد... مگر میشود؟ آری، میشود!
مردی در جمعی خانوادگی ــ در جمع خانوادگی! ــ از فناوری آلمانیها تعریف میکند. چیزی نمیگذرد که بازداشت میشود، به هشت سال حبس و بیگاری محکوم میشود! چرا؟ به اتهامِ «حمایت از بورژوازی بینالملل»! مگر میشود گفتن یک جملۀ ساده هشت سال حبس و بیگاری برای آدم بیاورد؟ آری، میشود!
افرادی که در شوروی چنین محکومیتهایی میگرفتند به مجموعه اردوگاههایی فرستاده میشدند که مانند جزیرههای دورافتاده در اقیانوسی بیکران در گوشهوکنار شوروی پراکنده بود؛ به همین دلیل معروف شدند به «مجمعالجزایر گولاگ» (واژۀ «گولاگ» مخفف «ادارۀ کل اردوگاهها و اقامتگاههای کار اجباری» است).
البته در این که فرد به چه اردوگاهی میرفت و چه سرنوشتی در انتظارش بود به قضا و قدر هم ربط داشت. مثلاً محکومانی که در ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ به رودخانۀ دورافتادۀ کولیما در سیبری فرستاده شدند، در چادرهایی زندگی میکردند که دیوارکشیِ سهطرف آنها جنازههای رویهمچیده بود. این جنازههای منجمد واپسین امید محکومان برای تحمل سرمای کشندۀ سیبری بود. یا در موردی دیگر، در اردوگاهِ جزایر سولووتسکیه (Solovetsky) وقتی در یکی از چادرها یک مورد بیماری تیفوس دیده شد، مسئولان اردوگاه کل منطقه را قرق کردند تا زندانیان همگی بمیرند... راهحلی کمهزینه و بیدردسر...
ضربهای که این روایتهای هولناک به حیثیت کمونیسم و شوروی زد، بیش از همۀ ضربههایی بود که دشمنان شوروی میکوشیدند به آن بزنند. و مردی که با کتاب خود با عنوان «مجمعالجزایر گولاگ» جهان را شوکه کرد، نویسندۀ بزرگ روس، «الکساندر سولژِنیتسین» بود. دربارۀ او پیشتر مجموعه پستهایی منتشر کردهام و دوبارهگویی نمیکنم (لینک آنها در پایان میآید).
اما این سرکوب ددمنشانه بر اساس یک مادۀ قانونی انجام میشد که به «مادۀ 58» معروف بود. با این مادۀ قانونیِ اهریمنی میشد هر بنیبشری را با ناچیزترین بهانه روانۀ حبسهای بلندمدت (و مرگ احتمالی) در اردوگاههای کار اجباری در بدآبوهواترین نقاط سیبری کرد.
▪️و اما مادۀ ۵۸
«مادۀ ۵۸ قانون کیفری اتحاد شوروی» در فوریۀ ۱۹۲۷ صادر شد و تا ۱۹۵۹ اِعمال میشد. طبق این ماده هر اقدامی در جهت تضعیف شوروی یا «دیگر کشورهای کارگری» به عنوان عملی «ضدانقلابی» به شدت مجازات میشد؛ دستبالا اعدام و مصادرۀ اموال، دست پایین ده سال حبس و مصادرۀ اموال. این قانون که ۱۸ بند داشت حتی پلکزدن نابجایی را از قلم نینداخته بود. برای مثال اگر سربازی از خدمت فرار میکرد، بستگان نزدیک آن سرباز در صورت اطلاع و خبر ندادن این تخلف ۵ تا ۱۰ سال مجازات میدیدند، ضمن مصادرۀ کامل اموال؛ برای بقیۀ اعضای خانواده هم ۵ سال تبعید!
فقط تصور کنید در بند چهارم مادۀ ۵۸ از جمله مواردی که مشمول مجازات میشد چنین بود:
«هر گونه حمایت از بورژوازی جهانی، عدم پذیرش این واقعیت که نظام کمونیستی جایگزین نظام کاپیتالیستی خواهد شد...» یعنی اگر فردی باور نداشت کمونیسم عالم را خواهد گرفت و چنین باوری از دهانش میپرید به حبسی بلندمدت محکوم میشد!
کسانی که با مادۀ ۵۸ محکوم میشدند، مانند دو مورد ابتدای این نوشتار، معروف بودند به «پنجاهوهشتیها»؛ پنجاهوهشتیهای دوزخنشینی که گواه زندۀ رذالت ایدئولوژیک در عصر مدرنند.
پینوشت:
۱. پیشتر الکساندر سولژنیتسین را مفصل معرفی کردهام،بنگرید به «کانال تاریخ اندیشی»
۲. کل مادۀ ۵۸ قانون کیفری شوروی را میتوانید در ویکی پدیا بخوانید
۳. موارد که از محکومشدگان گولاگ برشمردم، از گوشه و کنار نسخۀ آلمانیِ کتاب «مجمعالجزایر گولاگ» (سهجلدی) آوردهام (راینبِک؛ نسخۀ جیبی؛ ج۲، ص ۲۰۴، ۲۶۹، ۳۵۰؛ ج۳، ص ۳۳۲).
✍️مهدی تدینی/مترجم کتاب هولوکاست
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
شمشیر ایران
مایکل اکس ورسی در کتاب خویش به نام شمشیر ایران ، درباره سرگذشت نادرشاه می گوید :
نادرشاه در اوج دوران شاهنشاهی خویش ارتشی بالغ بر ۳۷۵ هزار نفر در اختیار داشت.
ارتش او پرقدرت ترین ارتش آن زمان در جهان به حساب می آمد.
او در طول مبارزات خود « نبرد قارص ، آق دربند ، هرات ، کرنال ، تنگه خیبر ، یغوارد ، مورچه خورت و دامغان » نشان داد که یک نابغه نظامی است.
نادرشاه را باید از بهترین و موفقترین رهبران نظامی تاریخ دانست.
🆔 @koroosh_bozoorg 👑
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
#چشم_تاریخ
#میرزا_محمد_فرخی_یزدی
میرزا محمد فرخی یزدی (۱۲۶۸- ۱۳۱۸ خورشیدی) شاعر و روزنامهنگار آزادیخواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر نشریات مختلفی از جمله روزنامه طوفان و همچنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود.
فرخی شاعری را از کودکی آغاز کرد. خودش معتقد بود که طبع شعرش برخاسته از مطالعه اشعار سعدی است. او علاوه بر اشعار سیاسی، در سرودن غزلیات عاشقانه نیز تبحر داشته است. وی از هواداران جدی حزب دموکرات در شهر یزد بود. در نوروز سال ۱۳۲۷ قمری، فرخی برخلاف سایر شعرای شهر که معمولاً قصیدهای در مدح حاکم و حکومت وقت میساختند شعری در قالب مسمط ساخت و در مجمع آزادیخواهان یزد خواند. در پایان این مسمط ضمن بازخوانی تاریخ ایران، خطاب به ضیغمالدوله قشقایی، حاکم یزد چنین گفت:
خود تو میدانی نی ام از شاعران چاپلوس
کز برای سیم بنمایم کسی را پای بوس
لیک گویم گر به قانون مجری قانون شوی
بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی
به همین خاطر حاکم یزد دستور داد دهانش را با نخ و سوزن دوختند و به زندان افتاد. تحصن مردم یزد در تلگرافخانه شهر و اعتراض به این امر موجب استیضاح وزیر کشور وقت از طرف مجلس شد؛ ولی وزیر کشور بهکلی منکر وقوع چنین واقعهای شد.
در اواخر سال ۱۳۲۸ قمری فرخی به تهران کوچ کرد و در آنجا مقالات و اشعار مهیجی را دربارهٔ آزادی در روزنامهها منتشر میکرد. در دوران نخستوزیری وثوقالدوله با قرارداد ۱۹۱۹ مخالفت کرد . به همین سبب مدتها در زندان شهربانی محبوس شد. با وقوع کودتای سوم اسفند، همراه با بقیه آزادیخواهان باز هم مدتی را در باغ سردار اعتماد زندانی گردید.
فرخی در سال ۱۳۰۰ شمسی در تهران روزنامه طوفان را منتشر کرد. طوفان در طول مدت انتشار بیش از پانزده مرتبه توقیف و باز منتشر شده است. گاه نیز به سبب زندانی شدن فرخی، انتشار روزنامه دچار وقفه گردیدهاست. در مواقعی که روزنامه طوفان توقیف میشد، فرخی با در دست داشتن مجوز و امتیاز سایر روزنامهها همچون پیکار، قیام، طلیعه، آیینه افکار و ستاره شرق مقالات و اشعار خود را منتشر میکرد.
در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، فرخی یزدی به عنوان نماینده مجلس شورای ملی در دوره هفتم قانونگذاری، از طرف مردم یزد انتخاب گردید و به همراه محمدرضا طلوع، تنها نمایندگان بازمانده در جناح اقلیت را تشکیل دادند. با توجه به اینکه تمامی بقیه وکلا حامی دولت رضاشاه بودند، فرخی مرتباً از سایر وکلا ناسزا میشنید و حتی یکبار در مجلس توسط حیدری، نماینده مهاباد مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفت. از آن پس با اظهار اینکه حتی در کانون عدل و داد نیز امنیت جانی ندارد، ساکن مجلس شد و پس از چند شب، مخفیانه از تهران فرار کرد.
وی از طریق شوروی به آلمان رفت و مدتی درنشریهای به نام «پیکار» که صاحب امتیاز آن غیرایرانی بود، افکار انقلابی خود را منتشر ساخت. در ملاقاتی با عبدالحسین تیمورتاش فریب وعده او را خورد و از طریق ترکیه و بغداد به تهران بازگشت و بلافاصله تحت نظر قرار گرفت. اندکی بعد به بهانه بدهی به یک کاغذفروش، ابتدا به زندان ثبت و سپس به زندان شهربانی افتاد. همزمان پروندهای با اتهام «اسائه ادب به مقام سلطنت» برای وی تشکیل گردید. ابتدا به ۲۷ ماه و پس از تجدید نظر به سی ماه زندان محکوم شد و به زندان قصر منتقل گردید.
بنا به اظهار دادستان محاکمه عمال شهربانی، فرخی در مهرماه سال ۱۳۱۸ خورشیدی در بیمارستان زندان قصر، به وسیله تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی کشته شد، اگرچه گواهی رئیس زندان حاکی از فوت فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت است. مدفن فرخی نامعلوم بوده، ولی احتمالاً در گورستان مسگرآباد به طور ناشناس دفن شدهاست.
در سال ۱۳۸۴ بنابر اظهارات علی اصغر مونسان، مدیر عامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهر تهران، در زمان مرمت زندان قصر به سلولی برخوردند که بر دیوارهایش اشعار فرخی یزدی نقش بسته بوده و با توجه به این موضوع، اتاق مذکور را به عنوان سلول فرخی یزدی شناسایی کرده و آن را مرمت و بازسازی کرده در معرض بازدید عموم قرار دادهاند.
به انتخاب: #سروش_سرگلزایی
@drsargolzaei
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
رضا شاه و زندگی میان مردم
رضا شاه در یکی از شب ها قبل از صرف شام بنده(سلیمان بهبودی) را احضار و فرمودند:
سلیمان، مدتی است که شب ها از اول شب، دیگر در خیابان های اطراف کاخ سر و صدای آمد و رفت به نظر نمی آید.
و بعد از مدتی تأمل فرمودند: توجه کن… بیشتر مثل این که پرنده پر نمیزند، چرا این طور شده؟
به عرض مبارکشان رساندم:
مدتی است شهربانی دستور داده از اول شب عبور وسایل نقلیه اطراف کاخ مخصوصا خیابان پهلوی ممنوع باشد، این است که بکلی خلوت شده و سرو صدا نیست.
از شنیدن عرایض بنده بی اندازه ناراحت شدند و با پرخاش و ناراحتی فرمودند:
پس همسایه ها و ساکنین این خیابان اگر اتومبیل دارند چه بکنند؟ و چرا آن قدر مردم را به زحمت می اندازند؟ این همه اشکالتراشی برای چیست؟ فوراً به رئیس شهربانی تلفن کنید و رفع اشکال و زحمت از مردم بنمایند، من این خیابان ها را برای گردش و حتی استراحت مردم تهیه کردم و خودم هم علاقه دارم بین مردم زندگی کنم.
منبع: رضاشاه خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۳۷۰
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
گناه جهل!!
بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت:
"مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد.
اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است.
و تنها یک گناه و آن جهل است.
مولانا
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
رسم مردانگى و رفاقت
ابن سیرین به كسی گفت: چگونه ای؟
گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟
ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت:
پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و لعنت بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!
گفتند: مجبور نبودی كه قرض و خرج او را بدهی.
گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ای برای او نیندیشی، در احوال پرسی منافق باشی...
رسم مردانگى و رفاقت اين چنين است.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)