وزیر خانه به دوش!

نیمه شبی بود، خسته خانه آمد. لیلا، همسرش، گفته بود: 

به دلیل خستگی در همه بخش های زندگی،خواهان جدایی از اوست.

دو چمدان کتاب و یک چمدان لباس هایش را بست و به دفتر نخست وزیری نقل مکان کرد و اتاقی از دفتر نخست وزیری را تا مدتی مسکن خود قرار داد!

روزی محمدرضاشاه با او تماس گرفت و پرسید:

چه شده که پس از جدایی از لیلا دفتر نخست وزیری را خانه کرده ای؟

پاسخ داد:
خانه مان را لیلا پیش از عروسی خریده بود در واقع من در خانه همسرم زندگی می کردم و اگر به خانه مادرم هم بروم، از جدایی ما سخت آزرده خواهد شد.

پس از آن بود که شاه فهمید نخست وزیر خانه ای از خود ندارد. 

او کسی نبود جز امیرعباس هویدا، نخست وزیر شاه!

#دکتر_عباس_میلانی
معمای هویدا


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ | 9:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |


ادای دِینی به عباس زریاب خویی

دکتر زریاب خویی از سال ۱۳۴۴ استاد تاریخ در دانش‌کده ادبیات دانش‌گاه تهران بود و پیش از این در سال ۱۳۴۱ به دعوت والتر هنینگ که در آن زمان کرسی استادی دانش‌گاه برکلی داشت به برکلی رفت و به مدت دو سال در آن دانش‌گاه به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول شد. والتر هنینگ خاورشناس و ایران‌شناسی آلمانی بود که متخصص زبان‌های باستانی و پژوهش‌گر آئین مانی بود.

دکتر احمد تفضلی در مورد هنینگ و رابطه‌اش با زریاب خویی چنین می‌گوید: «هنينگ دانشمندی بود سختگير و به دست آوردن پسند خاطر او کاری بس دشوار بود. او نابغه بود و از ديگران توقع نبوغ داشت که البته انتظار به جايی نبود. با اين‌همه، احاطه‌ی علمی بی‌نظير زرياب و سازگاری و بردباری و فروتنی او هنينگ را شيفته‌اش کرد تا آن‌جا که از او خواست هميشه در برکلی بماند، اما زرياب که عاشق ايران بود، بازگشت به ايران و شغل کتابداری مجلس سنا را بر استادی دانشگاه برکلی ترجيح نهاد و به ايران بازگشت. زرياب اينجايی بود.»
زریاب خویی تا سال ۱۳۵۷ در دانش‌گاه تهران مشغول به تدریس بود. خویی عضو انجمن فلسفه، عضو هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران، عضو فرهنگستان تاریخ و عضو بنیاد شاهنامه‌ی فردوسی بود. هم‌چنین با دایره‌المعارف فارسی زیر نظر غلام‌حسین مصاحب و همین‌طور دانش‌نامه‌ی ایران و اسلام به همراهی احسان یارشاطر هم‌کاری می‌کرد.

پس از انقلاب اسلامی زریاب خویی مجبور به ترک دانش‌گاه شد. احمد تفضلی در این‌باره و حسرتش از این اتفاق می‌گوید: 

«پس از انقلاب، دستگاه اداری دانشگاه قدر او را ندانست و زریاب اجباراً دانشگاه را ترک گفت و از این راه دانشگاه بود که زیان فراوان دید نه او. فراغت ایام بازنشستگی او را مدتی به کنج خلوت دلخواستهٔ پژوهش کشاند، ولی هنگامی که بنیاد دایره‌المعارف اسلامی و مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی و دایره‌المعارف تشیع تأسیس شد، بر همه‌ی اهل علم و معرفت معلوم بود که هر دایرةالمعارفی در این زمینه‌ها بدون همکاری پرثمر زریاب ناقص خواهد بود.

 از این‌رو بود که همه خاضعانه دست کمک به سوی او دراز کردند و از او درخواست همکاری کردند. زریاب کوشید تا رنجیدگی خود را از دستگاه اداری دولتی دانشگاه به دست فراموشی سپرد. با دل و جان با سازمان‌های علمی نامبرده به همکاری پرداخت و اکنون مقالات او زینت‌بخش این دایرةالمعارف‌هاست.»

از دکتر عباس زریاب خویی (https://www.instagram.com/p/BtaQTH0H-td/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1j8qb8p1kv87p) آثار بسیاری به جا مانده است که هر کدام به تنهایی نشانه‌ی عمق دانش این انسان بزرگ و خدمت‌گزار فرهنگ ایران است.

دکتر عباس زریاب خویی در ۱۴ بهمن‌ماه ۱۳۷۳ در تهران درگذشت.
https://tavaana.org/fa/Abbas_Zaryab

@Tavaana_TavaanaTech


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 9:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 چهره ماندگار

مصدق و نفت

 

چهره ماندگار این دفعه ، متناسب با کودتای ۲۸ مرداد ماه است . چهره ماندگار نفتی نیست، اما بیگانه با این صنعت هم نبوده است . به همین خاطر این دفعه تصمیم گرفتیم همزمان با کودتای ۲۸ مرداد چهره ای را انتخاب کنیم که کودتا به خاطر او و در ارتباط با صنعت نفت رخ داد . این چهره ماندگار دکتر محمد مصدق است .
ملی شدن صنعت نفت پیوند تنگاتنگی با محمد مصدق دارد . فردی که در راستای ملی شدن صنعت نفت گام برداشت و چه در آن زمان و چه در این زمان مورد هجمه موافقان و مخالفان قرار گرفت . 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۹ | 10:45 | نویسنده : شفیعی مطهر |

به‌ياد چوبك

روایت اول؛ نقل از منیرو روانی‌پور

صادق‌ چوبک‌ سیزده‌ تیر ۱۳۷۷ در شهر برکلی‌ در آمریکا درگذشت‌. منیرو روانی‌‌پور، نویسنده‌ و مترجم‌ در سوگ‌ او می‌نویسد:
«در شهر سیاتل‌ آمریکا، ماهی‌ِ غریبی‌ است‌ به‌ نام‌ «سالمن‌» که‌ اندک‌ زمانی‌ بعد از تولد به‌ اقیانوس‌ می‌رود تا زندگی‌ کند و چند ماهی‌ پیش‌ از مرگ‌ به‌ زادگاه‌ خود بر می‌گردد. بر می‌گردد تا همان جا که‌ به‌ دنیا آمده‌ است‌ بمیرد. در بازگشت‌، جریان‌ آب‌ به‌ خلاف‌ حرکت‌ ماهی‌ است‌. گاهی‌ روزها می‌گذرد و ماهی‌ یک‌ میلی متر هم‌ جلو نمی‌آید. من‌ ساعت‌ها در پشت‌ شیشه‌ای‌ در «سیاتل‌» یکی‌ از آن ها را زیر نظر گرفته‌ام‌. با چه‌ تقلایی‌، با چه‌ توانی‌، جریان‌ مخالف‌ آب‌ را پس‌ می‌زند! چه‌ نگاهی‌ دارد این‌ ماهی‌، هر لحظه‌ که‌ پیش‌ می‌رود و هنگامی‌ که‌ فشار آب‌ دوباره‌ او را به‌ عقب‌ می‌راند! نگاه‌ ایرانیان‌ دور از وطن ‌همیشه‌ مرا به‌‌یاد این‌ ماهی‌ می‌اندازد. حالا می‌توانم‌ بگویم‌ که‌ صادق‌ چوبک‌، در آخرین‌ لحظات‌ زندگی‌،چطور با بُهت‌ و حیرت‌ نگاه‌ کرده‌، چطور با امواج‌ مخالف‌ دست‌ به‌ گریبان‌ شده‌ و پیش‌ از این که‌ خورشید زادگاهش‌ را ببیند از نفس‌ افتاده‌. و نمی‌دانم‌ در آن‌ لحظه‌ جمله‌ای‌ را که‌، روزگار نه‌‌چندان‌ پیش‌ از این‌، به‌ من‌ گفت‌ به‌‌یاد آورده‌؟ در آن‌ لحظات،‌ آن‌ ثانیه‌های‌ آخر: 

تو فکر می‌کنی‌ من‌ اینجا می‌میرم‌؟ اینجا توی ‌این‌ غربت‌…، ماهی‌ سالمن‌ نمی‌خواهد در اقیانوس‌ بمیرد. رودخانه‌ خودش‌ را می‌خواهد، زادگاه‌ خودش‌ را. چه‌ سخنی‌ می‌شود گفت‌ درباره‌ی‌ نویسنده‌ای‌ که‌ کتاب‌هایش‌ بیست‌ سال‌ اجازه‌ چاپ‌ نداشته‌ و تاریخ‌ انتشار قصه‌هایش‌ همه‌ به‌ قبل‌ از انقلاب‌ بر می‌گردد. حالا چوبک‌ هم‌ نیست‌ که‌ می‌گفت‌: 

وقتی‌ به‌ مرگ‌ فکرمی‌کنم‌، خوابم‌ نمی‌برد. هر شب‌ منتظرم‌ که‌ صبح‌ شود و خورشید را دوباره‌ ببینم‌، صدای‌ قدسی‌ (همسرم‌) را بشنوم‌. گاهی‌ با خودم‌ حرف‌ می‌زنم‌، یعنی‌ من‌ اینجا می‌میرم‌…؟ 

بعد می‌گوید: بتهوون‌ هم‌ مرد، شکسپیر هم‌ مرد، … اما دلم‌ می‌خواهد قبل‌ از مرگ‌ یک‌بار هم‌ که‌ شده‌، توی‌ آن‌ گرما و شرجی‌ بوشهر، تکیه‌ بدم‌ به ‌نخلی‌ و یک‌ کاسه‌ آب‌ خنک‌ بخورم‌… دختر، هر وقت‌ رفتی‌ ولایت‌، هر جا نشستی‌ یاد من‌ بکن‌، … یاد من ‌باش‌ و بعد از فائز می‌خواند:

اگر شاهی‌ بمیرد از وطن‌ دور
به‌‌خواری‌ می‌برندش‌ بر سر گور

صدا توی‌ گلویم‌ می‌شکند، وقتی‌ می‌خواهم‌ جوابش‌ را با بیتی‌ از فائز بدهم‌… چطور است‌ از کتاب‌ تنگسیر حرف‌ بزنیم‌ صادق‌؟
- ها، وقتی‌ نوشتم‌، دادم‌ دست‌ برادرم‌، خواند و گفت‌: آخر من‌ هم‌ بوشهر بودم‌، ولی‌ چطور تو اینا رو دیدی‌؟ منیرو، من‌ هم‌ راجع‌ به‌ دریا نوشتم‌. همان‌ قصه‌ی‌ "چرا دریا طوفانی‌ شد"، اما وقتی‌ کتاب‌ "اهل‌ غرق" ‌تو را خواندم‌، گفتم‌ ای‌ دختر، چه‌ طور دریا رو ای‌ طوری‌ دیده‌؟! گل‌ جا و این‌ قصه‌های‌ جوراجور…؟
این‌صدای‌ اوست‌. صدای‌ مهربان‌ او که‌ همسرش‌ ـ زن‌ یگانه‌ و صبورش‌ را صدا می‌زند: قدسی‌، قدسی‌، به‌ منیرو بد نگذره‌… و این‌ صدای‌ من‌ است‌، صدای‌ عزاداری جنوبی‌، ای‌ واویلا! چه‌ نهنگی‌ به‌ گل‌آری‌…؟

روایت دوم؛ نقل از صدرالدین الهی

صدرالدین الهی در سال آخر عمر چوبک در شهر برکلی با او محشور بود که حاصل آن یادداشت‌های پراکنده‌اش است، درباره‌ی خاطرات، حالات و روحیات چوبک در زمان مرگ. بخشی از یادداشت‌های پراکنده او را می‌خوانیم:
«در هفتاد و دو سالگی‌، بی‌پروایی‌های‌ هفده‌ سالگی‌ را دارد،… بیدار و دل‌‌آگاه‌، تیزهوش‌ و نکته‌‌بین‌ و نکته‌‌سنج‌ است‌ و... پیرمرد دلش‌ برای‌ خانه‌ی‌ دَروس‌، حیاط‌ و باغچه‌ و دفترش‌ تنگ‌ شده‌ و ساعت‌های‌ سختی‌ را در خیال‌ خانه‌ (بوشهر و زادگاهش‌) می‌گذراند، چونان‌ همه‌ی‌ ما، و چرا بر نمی‌گردد؟ از مرگ‌ نمی‌ترسد، اما یک‌ نوع‌ وحشت‌ ناشناخته‌ در همه‌ی‌ اوقات‌ با او است‌، از این‌ که‌ تنها بماند، از این که‌ در جایی‌ باشد که‌ راه‌ بیرون‌ رفتن‌ از آن‌ را ندارد، از این که‌ آوار بر سرش‌ فرود آید، از این که‌… نفسش‌ تنگی‌ کند. از همه‌ی‌ آن ها وحشت‌ دارد.
می‌گوید: زندان‌ بد است‌. جایی‌ که‌ آدم‌ نتواند اختیار حرکت‌ و رفتارش‌ را داشته‌ باشد. شعر «بنی‌ آدم‌ اعضای‌ یک‌پیکرند» را که‌ می‌خواند اشک‌ می‌ریزد و بر جهان‌ بی‌‌ترحم‌ نفرین‌ می‌فرستد. شیفته‌ی‌ آزادی‌ و عدالت‌ است‌. این‌ را در جانش‌ دارد با همه‌ی‌ دیکتاتورها در جنگ‌ است‌. تعبد را از هر نوع‌، نشانه‌ی‌ ذلت‌ انسان ‌می‌داند. گاه‌ با حرارت‌ یک‌ جوان‌ انقلابی‌ فریاد می‌زند… من‌ تمام‌ عمرم‌ با ظلم‌ و ستم‌ جنگیده‌ام‌ و در ستایش‌ آزادی‌ نوشته‌ام‌. آزادی‌ جوهر من‌ است‌…»


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۹ | 16:18 | نویسنده : شفیعی مطهر |

کتاب نفیس و تاریخی : 

ماموریت آمریکایی ها در ایران !

اثر : دکتر میلسپو

یکی از معروف‌ترین مستشاران آمریکایی در تاریخ معاصر ایران آرتور میلِسپو است. او دو بار در ایران خدمت کرد، یک بار سال‌های ۱۳۰۱ تا ۱۳۰۶ (دوران رئیس‌الوزرایی و دو سال نخست پادشاهی رضاخان) و بار دوم، پس از عزل رضاخان، سال‌های ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۳. میلسپو در دوران اول خدمتش رئیس کل مالیه و بار دوم ریاست کل دارایی بود. او پس از حضور اولش در ایران، کتابی نوشت و گزارش مفصلی از مأموریتش در ایران ارائه داد. این کتاب با عنوان «مأموریت آمریکایی‌ها در ایران» (با ترجمۀ ابوترابیان) پیش از انقلاب منتشر شد.
میلسپو صفحاتی از کتابش را به شرح «روحیات ایرانی‌ها» اختصاص داده که در این پست برخی از برداشت‌های او را مرور می‌کنیم. 

پیش از هر چیز، آنچه در روایت میلسپو جلب‌توجه می‌کند، نگاه منصفانه، دموکرات، انسان دوستانه و غیرنژادی اوست. او هرگز درگیر انگاره‌های نژادی نیست؛ در حالی که آن سال‌ها (دهۀ ۱۹۲۰) نگرش قومیت‌گرایانه و نژادباورانه اروپا و آمریکا را درنوردیده بود. میلسپو رفتار و منش ایرانیان را معلول ساختارهای کلی حاکم بر ایران، به خصوص ساختار اقتصاد زراعی ایران می‌داند. او می‌کوشد نیکی‌های ایرانیان را نیز بادقت بیان کند و نگاه منصفانه‌اش تحسین‌برانگیز است.
اما میلسپو به برخی معایب ایرانی‌ها نیز اشاره می‌کند که باید اعتراف کنیم درست تشخیص داده است. او می‌گوید:
«دو کیفیت اجتماعی که به ندرت در ایران یافت می‌شود، پشتکار و وجدان کار است... حقیقت این است که کم‌کاری، غیرفعال بودن و امروز و فردا کردنِ ایرانی‌ها بسیار تأثرانگیز است. یک ایرانی کارهایش را با آرامی و با فراغ‌خاطر انجام می‌دهد و توجه او به فلسفه و ادبیات خیلی بیشتر از امور شغلی‌اش است. اغلب اوقات خود را به صحبت کردن، مخصوصاً دربارۀ سیاست تلف می‌کند. حرف‌های او بیشتر مربوط به مسائل و اشخاصی است که اصولاً ربطی به کار او ندارند...
یکی از مهم‌ترین معایب کارمندان ایرانی تعلل و ناتوانی آن‌ها در مواجهه با مشکلات است. شرکت‌کنندگان در کنفرانس‌ها به ندرت کسانی‌اند که کاردان باشند و برای تحمیل نظرات خود پافشاری کنند... این اشخاص با کمال میل با هر پیشنهادی که باعث عقب‌افتادن کارها و بی‌نتیجه شدن تصمیمات شود، موافقت می‌کنند...
ایرانی‌ها به هیچ وجه خود را بردۀ ساعت نمی‌دانند و برای وقت ارزشی قائل نیستند و به طور کلی زندگی را به صورت اوقات حساب‌شده‌ای از زمان در نظر نمی‌گیرند... در قهوه‌خانه‌ها و کاروانسراها، در کنار خیابان‌ها و جاده‌ها گروه‌گروه از مردم ایران لم داده و صحبت می‌کنند و قلیان می‌کشند... در پیاده‌روها یا کنار جاده‌ها اغلب به کارگران یا کشاورزانی برمی‌خوریم که زیر آفتاب خوابیده‌اند. ایرانی‌ها در هر کاری که داشته باشند، عجله‌ای در انجام آن ندارند. اگر کنفراسی بناست ساعت چهار تشکیل شود، کار خود را ساعت پنج‌ونیم آغاز می‌کند.
تعطیلات بی‌شمار، خواب نمیروز... تعدد نوکران غیرضروری و بالاتر از همه دودلی و تعلل... را می‌توان عوامل فرضی در ایجاد تنبلی مردم دانست... ولی تا جایی که می‌دانم این عوامل مبتلا‌بهِ کشورهایی است که بر پایۀ اقتصاد کشاورزی زندگی می‌کنند. تنها صنعت اساسی و گستردۀ ایران کشاورزی است، ولی مشکلات حمل‌ونقل کم‌وبیش از گسترش آن جلوگیری کرده و به همین علت قدرت خرید مردم به آهستگی افزایش می‌یابد...
حس میهن‌پرستی و مسئولیت اجتماعی در اغلب ایرانی‌ها تکامل نیافته است... هزاران ایرانی برای امور مختلف به وزارت مالیه مراجعه می‌کنند که اغلب بجز ادعای مالی یا توصیه برای برادر، پسر، برادرزاده یا درخواست تخفیف مالیاتی انتظار دیگری ندارند. این عده حاضرند برای رسیدن به خواستۀ خود حقیقت را ندیده بگیرند و جز به منافع خود و خانوادۀ خویش به چیز دیگری توجه ندارند...»
در نهایت، این پاراگراف درخشان از میلسپو که ۹۵ سال پیش نوشته شده اما تا حدی توصیف حال امروزمان است!
او با نگاهی ساختارگرایانه و جامعه‌شناختی می‌گوید نابسامانی در رفتار مردم، به علت ناتوانی ذاتی مردم نیست، بلکه «ناشی از وضع سیاسی و اداری ایران است»؛ و ادامه می‌دهد: «وقتی قانونی ضمانت اجرا ندارد یا اصلاً وجود ندارد، وقتی وزرا ناگزیر از خریداری مقام خود هستند، وقتی وجدان عمومی و حس میهن‌پرستی فقط حرف است، وقتی حقوق کارمندانی که مالیۀ مملکت دست آن‌هاست کمتر از هزینۀ زندگی آن‌هاست... وقتی دولت زیر فشار سیاست‌های خارجی مجبور به تأمین منافع آن‌ها [= خارجیان] گردد، وگرنه بایستی منتظر مصیبت باشد... وجود ناگواری و نابسامانی اوضاع مالی ایران زیاد هم تعجب‌آور نیست، اگر این شرایط در کشور دیگری هم باشد، به همین سرنوشت مبتلا خواهد شد.»
@Beheshte ketab


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۹ | 9:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |

انتظار:
🌹🌹
دو شهید غریب🌹🌹

✍اگر گذرتان به بهشت زهرا تهران افتاد حتما ''بر سر مزار این دوقلوها'' بروید!
 ❤❤
*برادران دو قلویی که غریبانه، هیچ‌گاه مادر و پدری زائر مزارشان نبوده است!!
قصه مظلومانه این دو برادر را با هم بخوانیم....
ثابت و ثاقب شهابی نشاط را کسی نمی شناخت. عملیات مسلم ابن عقیل در منطقه سومار اولین‌باری بود که آن ها پا به جبهه گذاشته بودند. تا این که در سال 61 در اوج سال های جنگ ایران و عراق ناگهان تبدیل به امدادگران خستگی ناپذیر گردان سلمان شدند. همرزمان این دو شهید می‌گویند وقتی نامه‌ به خط مقدم می‌آمد، معمولاً ثابت و ثاقب غیبشان می‌زد! یک‌بار یکی از رزمندگان متوجه شد که وقتی همه گرم نامه خواندن هستند و خبر سلامتی خانواده و عکس‌هایشان را با وجد نگاه می کنند، دوقلوها دست در گردن هم در کنج سنگر، های های گریه می‌کنند! این رزمنده می گوید بعدها که موضوع را جویا شدیم، فهمیدیم آن ها بی‌سرپرست هستند. هر بار دل‌شان می‌شکند که کسی آن سوی جبهه چشم انتظارشان نیست.
عکس‌های کودکی و زنبیل قرمزی که در آن سر راه گذاشته شده‌اند را بغل کرده گریه می‌کنند.
جنگ شوخی بردار نیست. رحم ندارد... زن و شوهر و بچه نمی شناسد... برادر نمی شناسد... این را نمی فهمد که وقتی از دار دنیا فقط و فقط یک برادر داری یعنی چه.... جنگ بی رحم است و این طور می شود که کمی بعد ثاقب، به دلیل مجروحیت های ناشی از جنگ شهید می شود و برادرش که فقط با چند ثانیه اختلاف از او به این دنیا آمده را تنها می گذارد. چیزی نمی گذرد که برادرش هم دوری او را تاب نمی آورد و بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی او هم شهید می شود.
روزی شخصی ثاقب و ثابت را پشت به یکدیگر داخل آن زنبیل کوچک قرمز رنگ گذاشته بود و زیر شرشر باران کنار درب ورودی بهزیستی رهای‌شان کرده بود. حال درد نان بود یا درد جان،کسی نمی‌دانست. از آن پس بود که آن زنبیل کوچک شد تنها یادگاری از مادر ندیده‌شان. ثاقب و ثابت سال ها از کرمانشاه و غرب کشور گرفته تا اهواز و خرمشهر، به هر کجا که اعزام می‌شدند، در درون ساکشان اعلامیه‌هایی را به همراه داشتند که عکسی از دوران کودکی‌شان، به همراه دست نوشته‌ای بود که به در و دیوار شهرها می‌چسبانیدند:
"مادر، پدر! از آن روز که ما را تنها در کنار خیابان رها کردید و رفتید سال ها می گذرد. حال امروز دیگر ما برای خودمان مردی شده‌ایم ولی همچنان مشتاق و محتاج دیدار شماییم..."
اما هیچ گاه روزی فرا نرسید که قاب عکسی باشد و عکسی از ثاقب و ثابت و خانواده‌شان در کنار یکدیگر.
اما از شیرخوارگاه تا آسمان برای این دو برادر راه طولانی و پر پیچ و خمی نبود... آنچه که امروز از ثاقب و ثابت شهابی نشاط باقی است، ۲ قبر مشکی رنگ شبیه به هم و در کنار هم در قطعه ۵۰ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) است. اگر چنانچه گذارمان به گلزار شهدای بهشت زهرا افتاد، جایی ما بین قبور قطعه ۵۰، ردیف ۶۷، شماره ۱۹ و ردیف ۶۶ شماره ۱۹، دو برادر شهیدی آرام کنار یکدیگر خفته اند که شب‌های جمعه، هیچ‌گاه مادر و پدری زائر مزارشان نبوده است! و سخت چشم به راهند...😭
🍂دوستان‌ اگر‌ رفتید‌ بهشت‌ زهرا‌ سر‌مزار‌ این‌ دو شهید‌ حتما‌ برید. خیلی غریبند. هیچ کس را ندارند ولی به‌ گردن‌ تک‌تک‌ ما‌ حق‌دارند..😭.
لطفا برای شادی روح همه ی درگذشتگان که دستشان از دنیا کوتاهه یه صلوات بفرستید... مخصوصا برای این دوتا بردار
🌹اللهم  🌹
🌷روحشون شاد و یادشان گرامی باد


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹ | 10:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 ما گر زِ سر بریده می ترسیدیم....

کادر درمانی یک بیمارستان پشت لباسشان نوشته بودند:

ما گر زِ سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

من این شعر را می شناختم،  اشکم  سرازیر شد.

 تاریخ چه ها که نمی کند.

در تبریز ، این شعر بیش از ۱۰۰ سال است كه ورد زبان هاست و اصل شعر این گونه است:

سیصد گل سرخ؛ یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی؟
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

(نصرانی، اشاره به فردى مسیحی است).
شاعر مشخص نیست، اما داستان این شعرِ ۱۰۰ ساله .
 شهید آمریکایی مشروطه ایران !
صدر مشروطیت است،
تبریز شدیدا محاصره است،
جنگ سختی است.  
فقط یک کوچه مانده تا جنبش مشروطه شکست بخورد.
ستار خان در کوچه امیرخیز، آخرین جبهه در حال مقاومت است.  

هُووارد باسکرویل معلم ۲۴ ساله مدرسه آمریکایی مموریال تبریز تحت تاثیر حق و مشروطه قرار می گیرد و به ستارخان می پیوندد.

کنسول آمریکا در تبریز، از او می خواهد از صف مشروطه‌خواهان جدا شود. باسکرویل ضمن پس‌دادن پاسپورتش می گوید:
تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.

هُوارد فرماندهی ۳۰۰ نفر از مجاهدين را بر عهده می گیرد و در کنار ستار خان در محله شنب غازان (شام گازان) تبریز با استبداد می جنگد و در نهایت در راه مشروطه برای ایران بر اثر اصابت چند گلوله در سینه شهید می شود.

سیصد گل سرخ، (آن سيصد نفر)
یک گل نصرانی (‌‌‌هُووارد مسیحی)

ستار خان از همان کوچه (امیرخیز) پیروز می شود...


تبریز و ستار مراسم تشییع باشکوهی برای این شهید آمریکایی در راه مشروطه برگزار می کنند.
زنان تبریز فرشی با چهره هووارد می بافند و‌ به دستور ستار، نام هووارد باسکرویل بر روی اسلحه اش حک می شود و برای مادرش به آمریکا فرستاده می شود.

آن شعر هم سروده می شود.

مزار هُووارد هم اکنون در گورستان ارامنه تبریز است.

حالا همان شعر ِ ۱۰۰ ساله، در پشت پرستاران و پزشکان جانفشان میهنمان است:

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را زِ سر بریده می ترسانی؟
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

بسيار و بي اندازه تاثير گزار بود.
اميدوارم كه درسي باشد براي هموطنان و ياد بگيريم كه براي دوستي و عشق ورزيدن زادگاه و فاصله هاي مكاني نقشي ندارند بايد دل ها از يك محله باشند .

هر چه بيشتر تاريخ كهن سرزمينمان را بدانيم بيشتر به روز گار حالمون افسوس مي خوريم ، و لي باز هم به دانستش مي ارزد و بايد به فرزندانمان بياموزيم
سپاس🙏🌺🍀👍


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۹ | 8:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 اصول هنر کشورداری

از یکی از مهم ترین منابع عربی دربارهٔ تاریخ ساسانیان، یعنی «مروج الذهب» نوشتهٔ مسعودی، (سدهٔ چهارم هجری) آگاهی هایی دربارهٔ اصول هنر کشورداری به دست می آوریم که شاید بتوان گفت که قسمت اصلیِ برنامهٔ درسیِ پادشاه در آموزشگاهِ درباری همین بوده است.
روزی خسرو انوشیروان دانایان را فراخواند و نظر آنان را دربارهٔ آیینِ کشورداری
خواستار شد، آیینی که نیکبختیِ  پادشاه را به همان اندازه تأمین کند که نیکبختیِ افراد را.
بوذرجمهر دوازده دستور یاد کرد به این شرح:
نخست: ترس از خدا تا از آن راه از خواست های نفسانی در امان باشد.
دوم: راست گویی و وفاداری در وعده و پیمان.
سوم: شنیدنِ پندِ دانایان.
چهارم: گرامی داشتنِ دانشمندان و افسران و نویسندگان و کارمندان به اندازهٔ پایگاهِ ایشان.
پنجم: نگهبانیِ داوران و پژوهش کارکنان محاسبات از روی دادگری و پاداش نیکوکاران و نیکوکاری های آنان و مجازات بدکاران به بدی های ایشان.
ششم: رسیدگی به وضعِ زندانیان.
هفتم: اندیشیدن دربارهٔ امنیتِ راه ها و بازارها و نرخ ها و بازرگانیِ مردم.
هشتم: کیفر دادنِ گناهکاران به اندازهٔ گناه شان و نگاه داشتنِ ملّت در وظیفه اش.
نهم: آماده کردن افزارهای جنگ و تمامِ وسایلِ جنگی.
دهم: بزرگ داشتنِ خانواده و فرزند و خویشان و رسیدگی به آن چه کار ایشان را نیکو کند.
یازدهم: برقراریِ امنیت در مرزهای کشور از راه اقداماتِ احتیاطی به هنگام.
دوازدهم: دل جویی از وزیران و کارکنان و برکنار کردنِ نادرستان و ناتوانان.
پادشاه فرمان داد که این سخنان به زر نوشته شود، و گفت
در این سخنان همهٔ  سیاست های پادشاهان گنجانده شده است.»

برداشت از کتابِ:
« آرمانِ شهریاری ایرانِ باستان» از گزنفون تا فردوسی،
به قلمِ: ولفگانگ کناوت wolfgang Knauth،
ترجمه: سیف الدین نجم آبادی، صفخاتِ ۱۴۵-۱۴۴


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۹ | 7:46 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 راز یک بیت حافظ

روزی ناصر الدین شاه ، تمام ادیبان را جمع کرد و از معنای این بیت حافظ سوال کرد:
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
که اگر این بلبل خوش بوده است، پس چرا ناله‌های زار داشته ؟؟
اما از پاسخ هیچ یک از ادیبان راضی نشد. بنابراین نامه‌ای برای شاعر بزرگ معاصر خود ، «وصال شیرازی» نوشت و معنای دقیق این غزل حافظ را جویا شد.
نامه زمانی به دست وصال رسید که او عزادار فرزندش بود. وصال، نامه ناصرالدین شاه را در نیمه شب مطالعه می کند و برای کشف معنای حقیقی این ابیات ، رجوعی به اعداد ابجدی حروف الفبا می کند و در می یابد که:
عدد ابجدی بلبلی برگ گلی، با ابجد حروفِ حضرات علی، حسن و حسین علیهم السلام مطابقت دارد ؛
 لذا پاسخ پادشاه را به زبان شعر به این صورت بیان می کند که:
خسروا در حالتی کین بنده را غم یار داشت
یادم آمد کز سؤالی ، آن جناب اظهار داشت
در خطوط شعر حافظ گرچه پرسیدی ز من
بلبلی برگِ گلی خوشرنک در منقار داشت
فکر بسیاری نمودم، لیک معلومم نشد
چون که شعرش در بُطون ، اسرار بس بسیار داشت
نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی
تا ببینم این گُهر ، آیا چه دُرّ ، در بار داشت
بلبلی ، برگِ گلی ، شد سیصد و پنجاه و شش
با علی و با حسین و با حسن معیار داشت
برگ گل سبز است و دارد آن نشانی از حسن
چون که در وقت شهادت ، سبزی رخسار داشت
رنگ گل سرخ است این باشد نشانش از حسین
چون که در وقت شهادت چهره ای گلنار داشت
بلبلی باشد علی کز حسرت زین برگ و گل
دائما آه و فغان و ناله‌ی بسیار داشت


السلام عليك يا امير المومنين على ابن ابيطالب(ع)


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۹ | 6:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 از علی(ع) مظلوم تر نمی شناسم

آقای "دکتر محمد اسدی گرمارودی" در کتاب  «نقش غدیر در کمال انسان ها» می نویسد:
به جُرج جرداق صاحب کتاب  «الامام علی صوة العدالة الانسانیة» گفتند: 

شما یک مسیحی هستی و خیلی هم مذهبی نیستی، چه شد که در مورد حضرت علی (ع) کتاب نوشتی؟!
به گریه افتاد، و گفت: مرحوم علّامهٔ امینی هنگامی که کتاب  «الغدیر» را نوشت چند جلد از کتاب را برای من فرستاد، یک نامه هم نوشت و گفت آقای جرج جرداق شما یک حقوقدان و وکیل دادگستری هستی، نه شیعه هستی و نه سنی، که بگوییم طرفداری می کنی، کار تو دفاع از مظلوم است، ما با اهل سنت بر سر علی (ع) دعوا داریم. ما می گوییم حق با علی (ع) است آن ها می گویند نه ، حالا این چند جلد کتاب( الغدیر) را به عنوان پرونده مطالعه کنید. تمام مدارک هم از اهل سنت است. من از شیعه چیزی در آن ننوشته ام. شما هم در حد یک وکیل دادگستری قضاوت خود را برای من بنویسید.
می گوید: من دیدم وقتی انسانی مرا به عنوان یک وکیل دادگستری مخاطب قرار داده و از من کمک خواسته بی انصافی است اگر کمک نکنم، بنابراین پذیرفتم.
وقتی کتاب ها را دقیق خواندم دیدم در تاریخ از علی(ع) مظلوم تر نمی شناسم و لذا تصمیم گرفتم به اقتضای شغلم که وکیل دادگستری می باشم از این مظلوم دفاع کنم و کتاب (الامام علی صوة العدالة الانسانیة) را نوشتم.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۹ | 3:44 | نویسنده : شفیعی مطهر |


رانت خواری از نگاه علی (ع)


         اکنون دیگر علی (ع) در بین ما نیست . اما دفتر میراث ارزشمند او -یعنی راه و روش او مشی و مرام او خط فکری و فرهنگی او و رهنمود ها ی راهگشای او - در برابر ما گشوده است. دردناک تر از ضربت شمشیر ابن ملجم و سوزناک تر از زخم فرق شکافته علی (ع) ضربتی است که بر پیکره شخصیت فکری و مکتبی آن حضرت فرود می آید. امروزه در سه جبهه : جور و جهل و جمود —حتی در زیر پوشش دفاع از علی(ع) —شخصیت و راه فکری علی (ع) تیر باران می شود.

       بیاییم در این روز عید سعید غدیر با او پیمان بندیم که با همه وجود از میراث گران سنگ مولا علی(ع) پاسداری کنیم.

    ... و اینک یک سخن از مولا:

«وَ إِیَّاک وَ الِاستِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ، وَ التَّغَابِیَ عَمَّا تُعْنَی‏ بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْک لِغَیْرِک وَ عَمَّا قَلیلٍ تَنْکشِفُ عَنْک أَغْطِیَةُ الْأُمُورِ، وَ یُنْتَصَفُ مِنْک لِلْمَظْلُومِ.»
(نهج البلاغه،نامه 53 به مالک اشتر)

 بپرهیز از امتیازخواهی و این ‏که چیزی را به خود اختصاص دهی که بهره‏ همه مردم در آن یکسان است؛ و از تغافل در آن‏چه به تو مربوط است و برای همه روشن است، بر حذر باش، زیرا به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسئولی و به زودی پرده از روی کارهایت کنار می ‏رود و دادِ ستمدیده از تو بستانند.

 علی (ع) با خود آن‏ گونه رفتار می‏ کرد که اطرافیان و وابستگان و همگان حساب خود را بکنند و جرأت سوء استفاده یا راهی برای توجیه آن نداشته باشند.

#شفیعی_مطهر


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۹ | 9:57 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 علی(ع) این گونه بود!ما چگونه ایم؟!

به بهانۀ عید غدیر
برگرفته از سخنرانی آیت الله طالقانی در نمازجمعه تهران 

(اوایل انقلاب و سال 58 )


شنیده شده که بعضی دوستان می گویند  می خواهیم حکومت عدل علی (ع)را در زمین تکرار و پیدا کنیم...
من به آن ها می گویم که شما باید اول علی(ع) را خوب بشناسید و بعد چنین ادعایی بکنید..
- گفتند:
 فردی در خانه اش به لهو و لعب و گناه و فحشا مشغول است.
نگفت به این مرکز فساد حمله کنید و شلاقشان بزنید...
گفت:  خانه و حریم شخصی خودش است.
به شما ربطی ندارد و  با چشمان بسته وارد شد و بعد از خارج شدن از منزل دوباره چشمانش را باز کرد و گفت من چیزی ندیدم.
- وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و بی سابقه از او خواستند که حاکم شود گفت:
"مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید."
 این طور نبود که حکومت را حق خداداد خود بداند و تشکیل آن را تکلیف شرعی خود بشمارد ...
باید بدانید که حضرت علی (ع) اول کسی بود که با رای قاطع مردم حاکم شد.
- بعد از انتخاب شدن به مردم نگفت به خانه روید و مطیع باشید.
گفت:
 "در صحنه بمانید و اظهار نظر و انتقاد کنید که من ایمن از خطا نیستم مگر این که خدا نگاهم دارد”.
بارها در سخنانش انتقاد از حاکم را تکلیف شرعی مردم دانست...
- سعد ابن ابی وقاص، مشروعیت دولتش را نپذیرفت و بیعت نکرد، و علنأ اعلام کرد که من علی را برای حکومت  قبول ندارم ...
علی ابن ابی طالب،  نه خانه را بر سرش خراب کرد، نه در خانه حبس اش کرد و نه حتی علیه او سخن گفت...
- طلحه و زبیر پیش او آمدند و از او پست و مقام خواستند، نپذیرفت.
 چند روز بعد مدینه را به قصد مکه و تدارک نمودن جنگ جمل (بر علیه علی) ترک کردند.
علی به آن ها گفت :
کجا می روید؟
دروغ گفتند....
علی گفت :  می دانم برای جنگ با من می روید.
 با این وجود آن ها را زندانی نکرد...
 زندانی سیاسی برای علی معنا نداشت...
- روز جمل، اول سپاه مقابل تیراندازی کردند و یک سرباز او را کشتند.
یارانش گفتند شروع کنیم.
او گفت نه و سر به آسمان بلند کرد و گفت:
“اللهم اشهد”
(خدایا شاهد باش)....
سپاه مقابل دومین تیر را انداختند و دومین سرباز او را کشتند....
یاران گفتند : شروع کنیم...
 او باز مخالفت کرد و سر به آسمان بلند کرد و گفت
 “اللهم اشهد”.
تیر سوم را که انداختند و سومین سرباز او را که کشتند،
سر به آسمان بلند کرد و گفت : “خدایا شاهد باش که ما شروع نکردیم”
 آنگاه شمشیر کشید....
- ماجراجو و جنگ طلب نبود...
 بعد از جنگ جمل، بر پیکر طلحه گریست و خطاب به او گفت:
“کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و کشته ترا افتاده بر زمین و زیر آسمان
 نمی دیدم”.
حتی حرمت سابقه جهاد دشمنش را هم نگه داشت.
سپس به دیدن عایشه رفت و حالش را پرسید،
سپس با ۴۰ زن مسلح روپوشیده
(شبیه مردان جنگجو!) اسکورتش کرد و به وطنش برش گرداند....
با زنان، حتی مجرمانی که اقدام مسلحانه علیه امنیت ملی کرده بودند، این طور بود...
- کسانی که با او جنگیدند را محارب و منافق و فتنه گر” نخواند،
گفت:
“برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کردند!”.
- در زمان خلافت تمامی خزانه داری های سرزمین پهناور اسلام را به دست ایرانیان سپرد،گفت :
ایرانیان قبل از اسلام  ، با آن که هم دین ما  نبودند ، ولی مردمان پاک دستی بودند...
 -هنگامی که خلیفه شده بود و برای سرکشی به یکی از شهرها رفته بود، مردمانی را که به دنبال اسب او با پای پیاده راه افتاده بودند و او را مشایعت می کردند، با فریاد آن ها را از این کار بر حذر داشت،گفت :
 من هم انسانی مانند شما هستم، بروید به کار و زندگی خود برسید و فقط در برابر خدا تعظیم کنید.
- همیشه در کنار زیر دستانش می نشست .به طوری که مشخص نمی شد خلیفه کدام هست....
وقتی خلیفه یکی از بزرگ ترین امپراطوری های جهان در آن عصر بود، با یک فردمسیحی اختلاف پیدا کرد و کار به قاضی سپرده شد.
نخواست به زور حرف خود را به کرسی بنشاند.
در دادگاه از این که قاضی او را محترمانه صدا کرده و بیشتر به او نگاه می کرد، خشمگین شد و گفت :
 که من و فرد مسیحی برای تو نباید فرقی داشته باشیم،
از خدا بترس و عدالت را رعایت کن...
از آنجایی که علی شاهدی برای ادعای خود نداشت، قاضی به نفع مسیحی حکم داد و علی این حکم را پذیرفت.
- علی را باید به عملکردش شناخت نه با وهن و خرافات....
علی به عدل اش علی بود.
علی خود عین عدل بود...
💐💐💐💐💐💐💐💐💐


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۹ | 9:7 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 افشین علا؛شاعری کجدار و مریز!

افشین علا در چهارم فروردین ۱۳۴۸ در شهرستان نور استان مازندران متولد شد. او از کودکی شعر می‌سرود و اولین مشوق او پرویندخت ملک محمدی نوری؛ مادرش بود که شغل آموزگاری داشت و طبع شعر و صدایی خوش داشت. در نوجوانی تحت تأثیر محمود کیانوش، شعر کودک و نوجوان را به عنوان حیطهٔ اصلی کار خود برگزید و بعدها با آشنایی با چهره‌هایی چون قیصر امین پور و بیوک ملکی به فعالیت حرفه‌ای در این زمینه پرداخت. اکثر تالیفات او در زمینه شعر خردسال، کودک و نوجوان است.

وی دیپلم فرهنگ و ادب را در سال ۱۳۶۶ در زادگاهش کسب کرد و در همین سال وارد دانشکدهٔ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد. هم‌زمان با تحصیل با مجلاتِ کیهان بچه‌ها و سروش نوجوان همکاری می‌کرد. بعد از تحصیل نیز، ادبیات کودک و کار در مطبوعات را برگزید. در راه‌اندازیِ روزنامه آفتابگردان (اولین روزنامه کودکان ایران) با فریدون عموزاده خلیلی شرکت فعال داشت.  او تا سال ۱۳۹۴ عضو هیئت مدیره انجمن شاعران ایران بود.

وی در قالب‌های نیمایی و به ویژه غزل نیز تجربه‌های فراوانی دارد، سیمین بهبهانی در یادداشتی او را با شهریار مقایسه کرده‌است. او از سال ۱۳۶۶ تا کنون در عرصهٔ ادبیات و مطبوعات فعال بوده و در سال‌های پس از انتخابات ۱۳۸۸ فعالیت‌های سیاسی را نیز آغاز کرده‌است. وی در سال ۱۳۹۲ جزو فهرست اصلاح طلبان در انتخابات شورای اسلامی شهر تهران بود و هم‌اکنون عضو علی‌البدل این شورا می‌باشد.
همچنین در سال ۱۳۹۴ جزو لیست امید در انتخابات مجلس حوزه تهران بود؛ و به عنوان کاندیدای مشترک اصلاح طلبان و اعتدالیون ثبت نام کرده بود که در نهایت به دلیل «عدم التزام عملی به اسلام و ولایت فقیه» رد صلاحیت شد.

وی در دی ۱۳۹۴ نامه ای تحت عنوان: «اصحاب فرهنگ و هنر دغدغه سلامت میرحسین و همسر فرهیخته‌اش را دارند» به وزیر بهداشت نوشت و از او خواست تا پیگیر وضعیت سلامتی میرحسین موسوی باشد.

او خود را شاعری سیاسی و اجتماعی می‌داند.

تیتراژ پایانی سریال نوروزی «شش قهرمان و نصفی» با شعر «افشین علاء» ، صدای «ابوالحسن خوشرو» و موسیقی «محمدمهدی گورنگی» در فروردین ۱۳۹۸ از شبکه تهران پخش شد.

وی در موردِ شعرهای سیاسیِ خود می‌گوید:

«هم برای رشادت قاسم سلیمانی و شجاعت نصرالله شعر می‌گویم و هم برای مرگ مظلومانه هاله سحابی قامت خمیده بهزاد نبوی، شجاعت علی مطهری و شعر سیمین بهبهانی
مرا چه باک اگر بگویند که هم ادعای تبعیت از رهبری انقلاب دارد و هم دل در گرو مهر سید بزرگواری چون خاتمی؟
من شاعری سیاسی و اجتماعی ام و برای بسیار کسان شعر می‌گویم کاری که آمنه بهرامی با ضارب اسید پاش خود کرد، برای من مضمون ناب شاعرانه است. تقاضای عفو برای ریحانه جباری که تا پای چوبه دار حاضر نشد از ادعای خودش دست بردار، جوهر مضمون شعر من است.»


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۹ | 16:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

چرا به ابوعلی سینا، ابن "سینا"می‌گویند؟


شاید برای شما نیز این سوال پیش آمده باشد که چرا #ابن_سینا را به این نام می شناسند در حالی که نام پدر او عبدالله بوده است!!

 نام ابن‌سینا حسین و نام پدرش عبدا... که فرزند حسن و حسن فرزند علی و علی فرزند سینا بود .بنابراین به ابن‌سینا یا ابوعلی سینا ملقب شد در واقع #سینا نام #جد وی است. اما این که چرا به نام جدش خوانده اند نکته جالبی است!

در ایران باستان، نماد پزشکی سیمرغ است و نماد بیماری مار، حال آن که در طب یونانی و طب جدید نماد پزشکی مار است.
سیمرغ در زبان اوستایی «سئن» و در سانسکریت «سیئنه» است که در زبان پارسی سینا خوانده می شود.

نقش سیمرغ در پزشکی ایرانی به حدی است که پزشکان را نیز لقب سیمرغ می داده اند و از این رو، مکتب پزشکی ایرانی را «مکتب سینایی» می خوانده اند و بسیاری از پزشکان را «سینا » نام می نهاده اند.

گفته شده است که از آنجایی که اجداد ابن سینا پزشک بوده اند به این نام مشهور شده اند و احتمالا پور سینا نیز به همین دلیل به این نام شهرت یافته است.

نکته جالب این که واژه «مدیسین»medicine در لغت انگلیسی امروز به معنای پزشکی، برگرفته از «مَذَ سَئِنَ » اوستایی است که در آن مذ به معنای دارو و سئن به معنای سیمرغ است.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۹ | 7:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 وصیّت نامه زنده یاد بابایی

رضا بابایی نویسنده بیش از سی و پنج کتاب و افزون بر صد و پنجاه مقاله در زمینه دین شناسی، فرهنگ، تاریخ و ادبیات دارد و تقریبا تمام عمر خود را صرف تحقیقات و پژوهش های دینی و علوم و معارف اسلامی نموده است.
او گرفتار سرطان بود و روزگار برای او چنین رقم زد که پنجه در پنجه این بیماری سخت تن به درمان دهد. با کمال تاسف در روز هجدهم فروردین نود و نه ازبین ما رفت.
این یادداشت را در اوج بیماری  به صورت وصیت نامه ای برای علاقه مندان به آثارش نگاشت.
 + + + + + + + + + + + + + + + + +

اگر عمری باشد

اگر عمری باشد، پس از این هیچ فضیلتی را هم‌پایه مهربانی با آدمیزادگان نمی‌شمارم.
اگر عمری باشد، کمتر می‌گویم و می‌نویسم و بیشتر می‌شنوم و می‌خوانم.
اگر عمری باشد، پس از این خویش را بدهکار هستی و هستان می‌شمارم نه طلبکار.
اگر عمری باشد، پس از این در هیچ انتخاباتی شرکت نمی‌کنم که به تیغ نظارت استصوابی اخته شده است.
اگر عمری باشد، دیگر به هیچ سیاست‌مداری وکالت بلاعزل نمی‌دهم.
اگر عمری باشد، دیگر هیچ عدالت کوچکی را در هوس رسیدن به عدالت بزرگ‌تر قربانی نمی‌کنم.
اگر عمری باشد، دیگر با دو گروه بحث و گفت‌وگو نمی‌کنم: آنان که از عقیده خویش منفعت می‌برند و آنان که از اندیشه خویش، پیشه ساخته‌اند.
اگر عمری باشد، عدالت را فدای عقیده، و آرزو را فدای مصلحت، و عمر را در پای خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها قربان نمی‌کنم.
اگر عمری باشد، چندان در خطا و کوتاهی‌های دیگران نمی‌نگرم که روسیاهی خود را نبینم.
اگر عمری باشد، از دین‌ها تنها مذهب انصاف را برمی‌گزینم و از فلسفه‌ها آن را که سربه‌هوا نیست و چشم به راه‌های زمینی دارد.
اگر عمری باشد، هیچ ظلمی را سخت‌تر از تحقیر دیگران نمی‌شمارم.
اگر عمری باشد، در پی هیچ عقیده و ایمانی نمی‌دوم. در خانه می‌نشینم تا ایمانی که سزاوار من است به سراغم آید.
اگر عمری باشد، هر درختی را که دیدم در آغوش می‌گیرم، هر گلی را می‌بویم، و هر کوهی را بازیگاه می‌بینم و تنها یک تردید را در دل نگه می‌دارم: طلوع خورشید زیباتر است یا غروب آن.
اگر عمری باشد، سیاست‌مداران را از دو حال بیرون نمی‌دانم: آنان که دروغ را به راست می‌آرایند و آنان که راست را به دروغ می‌آلایند.
اگر عمری باشد، همچنان برای آزادی و آبادی کشورم می‌کوشم.
اگر عمری باشد، رازگشایی از معمای هستی را به کودکان کهنسال می‌سپارم.
اگر عمری باشد، از هر عقیده‌ای می‌گریزم، چونان گنجشک از چنگال عقاب.
اگر عمری باشد، در جنگل‌های بیشتری گم می‌شوم؛ کوه‌های بیشتری را می‌نوردم؛ ساعت‌های بیشتری به امواج‌ دریا خیره می‌شوم؛ دانه‌های بیشتری در زمین می‌کارم و زباله‌های بیشتری از روی زمین برمی‌دارم.
اگر عمری باشد، کمتر غم نان می‌خورم و بیشتر غم جان می‌پرورم.
اگر عمری باشد، دیگر هیچ گنجی را باور نمی‌کنم جز گنج گهربار کوشش و زحمت.
اگر عمری باشد، برای خشنودی، منتظر اتفاقات خوشایند نمی‌نشینم.
اگر عمری باشد، خدایی را می‌پرستم که جز محراب حیرت، در شاُن او نیست.
اگر عمری باشد، قدر دوستان و عزیزانم را بیشتر می‌دانم.

 من قدم به ۵۵ سالگی گذاشتم. خبر مهمی نیست؛ اما مهم است که دوستان من بدانند که این مرد ۵۵ ساله، به تعداد کتاب‌هایی که نخوانده است غمگین است؛ به شمار دست‌هایی که نگرفته است، پشیمان است و به عدد مهربانی‌هایی که نکرده است، خاطری آزرده دارد. فریبکاری سپهر تیزرو، او را خام کرد و آینده را چنان فراخ و بلند نمایاند که همه‌چیز را به آن حوالت داد. در خانۀ او کتاب‌هایی است که سال‌ها چشم به دست او دوخته بودند که از قفس کتابخانه بیرون آیند و از روی میز مطالعه بر چشم او بتابند؛ اما او همیشه به آن ها وعدۀ فردا داد؛ فردایی که هیچ حُسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. اگر امروز از این مرد بسترنشین بپرسند که تنها وصیت تو به جوانان و میان‌سالان و حتی پیران و بیماران چیست، می‌گوید بخوانید و بخوانید و بخوانید. درد ما ندانستن نیست؛ درد ما خودداناپنداری و بی‌اشتهایی به دانستن و خواندن است. کتاب‌، تنها گنج دنیاست که نه در زیر خاک، که در پیش چشم ماست و ما آن را نمی‌بینیم.

رضا بابایی
https://ibb.co/XD4Gv02

@Library_Telegram


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ | 16:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 احساس تعهد نخست وزیر کانادا

رئیس وزرای کانادا در خانه کوچک زندگی می کند و دفتر کار کوچکی دارد.او تمام مردمانش را از پرداخت مالیات عفو و برای  مدت ۴ ماه با وجود عدم خروج آن ها از منزل ماهانه برای هر خانوار دو هزار  دلار پرداخت می کند.
این مرد با وجود درجه سرمای زیر صفر ساعت ها در خیابان ها می ایستد تا از احوال و نیازهای مردم با خبر شود. دیروز از کنار باغچه خانه خود با چشمانی گریان به مردم کشورش می گوید:

اگر جان من باعث نجات شما می شد، خسّت به خرج نمی دادم.منتظر فکر کردن نمی شدم(جانم را تقدیم شما می کردم).
 من وقتی شما را ناراحت می بینم، ناراحت می شوم. همسر من هم مثل شما بیمار است.درد و بیماری  او و درد و سختی های  شما درد من و مشکل من است.
اگر نتوانم راه حلی برای فرزندان وطنم پیدا کنم.خودم را  مواخذه  خواهم کرد.🙏🏻🙏🏻🙏🏻
نمی دانم این را برای چه کسی بفرستم.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ | 9:54 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 هیچ وقت دیر نیست

🌸🌸

پنج انسان سرشناسی که در ایام پیری مهم ترین کار را انجام دادند

تولستوی در 82 سالگی کتاب «من نمی توانم ساکت باشم» را نوشت.
جرج برناردشاو در 93 سالگی نمایشنامه «قصه های خارق العاده پند آموز» را نوشت.
پیکاسو در 90 سالگی بهترین نقاشی هایش را کشید.
چرچیل در 82 سالگی کتاب «تاریخ کشورهای انگلیسی زبان» را نوشت .
سامرست موام در 84 سالگی کتاب «دیدگاه ها» را نوشت

🌸هیچ وقت برای هیچی دیر نیست
@andisheyehno
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه دهم مرداد ۱۳۹۹ | 10:28 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 جهان ۲۰۹۵ میلیاردر دارد؛

دنیای شگفت‌انگیز میلیاردرهای جهان

دنیای شگفت‌انگیز میلیاردرهای جهان

اقلیت ثروتمند دنیا روزانه فاصله بیشتری با باقی مردم کره خاکی پیدا می‌کنند، حالا شبکه‌های اجتماعی هم نمایشگاه دائم سبک زندگی آن هاست.

به گزارش اقتصادآنلاین به نقل از فرهیختگان، بررسی ادبیات اقتصادی دلالت بر این موضوع دارد که توزیع درآمد به‌دلیل تعامل با سایر متغیرهای کلان اقتصادی ادبیات گسترده‌ای را به‌خود اختصاص داده و یکی از محورهای اصلی نظریات و مباحث اقتصاددانان، جامعه‌شناسان، حقوق‌دانان و متخصصان حوزه علوم انسانی بوده است. بررسی‌ها نشان می‌دهد هرچند طی دهه‌های اخیر حدود 200 میلیون نفر در سطح جهان از فقر مطلق رهایی یافته‌اند، اما نظام حاکم بر سرمایه‌داری جهانی طی این مدت آنقدر به اختلاف طبقاتی دامن زده است که نابرابری‌ها بین ثروتمندان با طبقه متوسط و فقیر در جهان به دو برابر افزایش یافته است. در این زمینه گزارش موسسه آکسفام نشان می‌دهد ۸۲ درصد از ثروت جهان در اختیار یک درصد از جمعیت کره‌زمین است


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۹ | 9:27 | نویسنده : شفیعی مطهر |

آرمان عدالت خانه
روزی در محضر استاد دکتر آزمایش استاد حقوق جزا و جرم شناسی بودیم . استاد هزاران شاگرد تربیت کرده بود و کلاس های آزاد تشکیل می داد و دفترش را نیز در میان سرسرای دانشکده حقوق قرار داده بود . نخستین چیزی که در خصوص دکتر آزمایش جلب توجه می کرد این بود که استاد هیچ کتابی ننوشته بود بر این عدم نگارش نیز اصرار و سعی وافری داشت . همین عدم کتابت و اصرار بر کلاس های آزاد بر جذابیت استاد می افزود . 

در سنین 19 یا 20 سالگی بوالفضولی تمام بودم و به کلاس استاد سرک کشیدم که همچو صدها نفر دیگر صید کمند اخلاق و رفتار و دانش استاد شدم . روزی از استاد پرسش شد: چرا استاد دانشش را در کتاب گرد نمی کند ؟ 

استاد چهره در هم کشید که من کتاب بنویسم تا شما اعدام کنید و دست ببرید و سنگسار کنید ؟ متشرعی از استاد پرسید: مگر شما حدود و قصاص را قبول ندارید ؟ استاد فرمود: مگر می شود قبول نداشت ؟ اتفاقا من مدافع اجرای حدود و قصاص هستم . 

همه در شگفت از پاسخ استاد بودیم که کلاس تمام شده را دوباره آغاز کرد همه سراپا گوش و چشم شدیم . استاد طرح پرسشی کرد . به دانشجوی متشرع گفت: فرض کن در بیابانی بی آب و علف که حتی جاده هم ندارد در حال رانندگی هستی . پس از ساعتی پلیس جلوی شمارا می گیرد به شما می گوید چهار تا ورود ممنوع رفته اید پنج چراغ قرمز را رد کرده اید شش تا سبقت غیر مجاز داشته اید . به آن پلیس چه می گویید . 

دانشجوی متشرع گفت: این بلاهت است در بیابان خیابان کجا بود که من مرتکب این جرایم شوم . 

استاد گفت: اگر پلیس به شما بگوید مقرر است در زمانی نامعلوم در آتیه در این بیابان شهری بنا شود که این جاهایی که شما از آن عبور کردید خیابان یک طرفه ای قرار است احداث شود و چراغ های راهنمایی نصب گردد و الی آخر ... 

دانشجوی متشرع پوزخندی  زد و گفت: استاد مزاح می فرمایید ... 

استاد فرمود: شما مزاح می فرمایید . مقدمه اجرای حدود اسلامی عدالت اسلامی است . شما نخست عدالت اسلامی را اجرا کنید که همان خیابان کشی است سپس اجرای حدود کنید که همان جریمه است . در عدالت اسلامی فقر نیست بیکاری نیست فساد نیست رانت نیست ستم نیست . در جامعه ای که بیکاری و فساد است و خبری از عدالت نیست اجرای حدود معنا ندارد و اجرای حدود خودش نقض غرض است و خودش ستم است . فقر قاتل ایمان است شما نخست عدالت اسلامی را اجرا کنید خودم برای اجرای حدود کفن می پوشم . 

همه شرمسار بودیم از این که از اسلام فقط ظاهرش را دیده بودیم . جامعه اسلامی شرط وجودیش عدالت است نه اجرای حدود .
سروری روایت گناه قضا شدن نماز صبح را فرمودند .بی گمان و بی گزند خداوند گناه استضعاف را بزرگ تر از قضای نماز می داند . مردی که 3 شغل دارد و شرمسار نیازهای اولیه خانواده اش است و شب دیرهنگام خسته سر بر بالین می نهد عرق شرمش مبطل وضویش می شود . همان معصوم فرموده کسب روزی حلال از هر عبادتی برتر است و کسی که در حال کسب روزی از دنیا برود شهید است . امامی که می فرماید دین نداشته باشید آزاده باشید چنان عمیق می اندیشد که در بند ظواهر نمی ماند . مگر معاویه و سفاح نماز و قرآن نمی خواندند چرا مخالفشان هستیم ؟ سفاح چنان ساده زیست بود که بر حصیر می خوابید اما دینش مغز نداشت . در همان حال امام صادق لباس خز می پوشید و در طعنه بدخواهان که به ایشان می گفتند جدت علی پشمینه پوش بود می فرمود زیباترین لباس ، لباس مردم همان زمان است .
سروران گرامی آنچه مغز دین اسلام است عدالت اسلامی است که هنوز عین آن هم اجرا نشده چه رسد به دالش ... گناه کبیره رانت و فساد است . وقتی ستم به اسم اسلام روا می شود اگر تارک الصلاة ی باشد گناهش بردوش ستم کار است که عدالت اسلامی را ذبح شرعی کرده .  اسلام دین صلح و آرامش است اما اقتصاد امروز جامعه اسلامی درگیر جنگ است . اسلام جواز شکستن نماز را برای جلوگیری از سرقت پارینه کفشی داده چگونه است در حالی که سارقان بیت المال چپاول می کنند از دفاع منع می کنند و دعوت به نماز می کنند ؟ نماز بی جهاد دولا راست شدن است جهاد امروز جلوگیری از چپاول بیت المال و انفال مسلمین است که می گویند نامش شده اقدام علیه امنیت ملی ؟؟؟!!!


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹ | 9:52 | نویسنده : شفیعی مطهر |

فرعون مرا با قرآن آشنا کرد!

هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱ زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود.
هنگامی که هواپیمای حامل بزرگ ترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست، بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند، پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگ ترین دانشمندان باستان‌شناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.
رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگ ترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ فرعون بود. تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا این که در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد ..
بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد، دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده‌اند.
اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود، این مسئله بود که چگونه این جسد سالم تر از سایر اجساد باقی مانده است در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.
پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید [مرگ فرعون به وسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا بود.
که یکی از حضار در گوشی به او یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است؛ ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست.
او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه بزرگی ممکن نیست، مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.
در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند، قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جسد او بعد از مرگ را خبر داده است.

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به این که این مومیایی  تقریبا در حدود دویست سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟
چگونه با عقل جور در می‌آید در حالی که هیچ انسانی از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمی گذرد؟
موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده خیره شده بود و در مورد سخن دوستش فکر می‌کرد که چگونه قرآن مسلمانان در مورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید و با خود می‌گفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال می‌کرد؟
و آیا ممکن است که محمد بیش از هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند؛ ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا این که تصمیم به سفر به کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند.
یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:

✳ فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ
♻ امروز فقط بدن تو را نجات می دهیم تا برای افراد پس از خودت درسی باشد. هر چند بسیاری از مردم از آیات ما غافلند ...
📖 یونس/ ۹۲

این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد:
من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.

موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه به فرانسه بازگشت و ده‌ها سال پیرامون تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن، تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد و بر ایمان او به کلام‌الله فزوده شد.

حاصل تلاش سال ها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی بود به نام قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید.


در آغوش خدا باشید
‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‌─┅═༅𖣔🌺𖣔༅═┅─


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ | 10:55 | نویسنده : شفیعی مطهر |

محسن صفايى فراهانى: 

دانستن مهم است
..............................
🔹️مرحوم ابراهیم یزدی در خاطراتش نکته‌ای را عنوان می‌کند، می‌گوید قبل از پیروزی انقلاب، ما سران انقلاب در پاریس بودیم، یکی از روزنامه‌های انگلیسی سرمقاله‌ای می‌زند نزدیک به این مفهوم که پیروزی «ندانستن بر ظلم».

🔹️ایشان می‌گوید: «آنجا من خیلی ناراحت شدم و گفتم که ملتی به پا خاسته است، ببین انگلیس‌ها چقدر جنسشان خراب است که نمی‌خواهند بپذیرند که این ملت همه معترض هستند و شرایط دیگری را می‌خواهند».

🔹️دکتر یزدی در ادامه می‌گوید: «بعد که ما آمدیم و خودم عضو شورای انقلاب و بعد وزیر امور خارجه شدم، هر چقدر ما جلو رفتیم هر اتفاقی که افتاد، رفتم ته آن را نگاه کردم و دیدم، آن «ندانستن» پررنگ است»! 

و بعد می‌گوید: «هر چقدر جلوتر رفتم حتی وقتی از دولت بیرون آمدم باز هم دیدم همان  «ندانستن» عامل اکثر اتفاقات است.»

🔹️من به عنوان کسی که در دولت آقای موسوی، در وزارت صنایع و در دولت هاشمی وزارت نیرو بودم و همچنین در مجلس ششم و بعد در دولت خاتمی به وزارت اقتصاد آمدم، واقعاً این حرف را تأیید می‌کنم، یعنی میزان تصمیمات اشتباهی که به دلیل کم اطلاعی مسوولین در ایران گرفته شد، کم نیست!

🔹️این بحث من اصلاً بحث سیاسی نیست که من بگویم این جناح سیاسی بد است یا آن جناح سیاسی خوب است، آن به جای خود، بحث‌ دیگری است. آنچه که باعث شده است که سطح موفقیت‌ها محدود باشد، کمبود دانش تخصصی در اکثر مدیران ارشد است.

🔹️چند وزیر و دستیارانش را می‌شناسید که واقعاً مسایل منطقه را خوب بشناسند، اصلاً کار خودشان را بتوانند در منطقه خوب تحلیل کنند؛ چند وزیر صنایع می‌شناسید، از اول انقلاب تا حالا، که بگویید عمده صنایع منطقه و رقبایش را می‌شناخته است، می‌دانسته که باید به چه بخش‌هایی برای رشد کمک کند، کارخانجات فرش ماشینی و ماکارونی در ایران بیش از نیاز منطقه است! ابعاد اقتصادی و بانکی هم چنین است؛ البته مثالی که زدم،  فقط مثال بود نه این که بخواهم بگویم همین‌ها دچار مشکل هستند و دیگر بخش‌ها نه.

🔹️مجموعه‌ای که می‌خواهند کشور را اداره کنند باید از پتانسیل قابل قبولی برخوردار باشند. من در صحبت اولیه هم یک اشاره‌ای کردم که سال‌های ۴۲ تا ۵۳ را بررسی کنید، اگر به آن دوره برگردید می‌بینید که عالی‌خانی، مهدی سمیعی، یگانه و خداداد فرمافرماییان را می‌آورند، این‌ها عموماً سابقه‌ی بانک جهانی و آشنایی با فرآیندهای بانکی و اقتصادی در کشورهای بزرگ را داشتند؛ مثل این می‌ماند که شما یک استاندار را بگویی برو یک بخش را اداره کن و او نیز خودش را دانگرید نداند و قبول کند به آن بخش برود، به استانداری که سابقه دارد بگویید که بخش را اداره کن،  مشخص است که آن بخش را خیلی خوب اداره می‌کند؛ چون فضای بزرگ تر از آن را اداره می‌کرده است. آدم‌هایی که به ایران آمدند این شرایط را داشتند.

🔹️شما کتاب تکنوکراسی آقای دکتر نیازمند که سازمان گسترش نوسازی صنایع ایران را بنیاد گذاشته است، بخوانید؛ واقعاً این‌ها آدم هایی با پتانسیل بالا بوده‌اند.

🔹️من ۱۱ سال از سال ۵۸ تا آخر ۶۹ عضو هیات عامل سازمان گسترش نوسازی ایران بودم، به روسای مختلف سازمان گسترش می‌گفتم: 

نیازمند آنقدر اینجا را خوب سازماندهی و آنقدر خوب بنا کرده است که با این همه خرابکاری‌هایی که ما داریم می‌کنیم، خراب نمی‌شود! پس داشتن آدم‌های آگاه و آدم‌های مطلع، تشکیلات و سازمان مناسب را به وجود می‌آورد!

🔹️قانون خزانه‌داری ایران مربوط به ۸۰ سال پیش است؛ چرا آن را اصلاح نمی‌کنند؟ مشکل چیست؟ می‌دانید ابعاد خزانه‌داری در دنیا از نظر اقتصادی چقدر تغییر کرده است؟ اصلاً مگر ابعاد خزانه‌داری زمان رضاشاه با الان یکی است؟ حجم پول ، میزان گردش کار، تنوع منابع، نحوه‌ی استفاده از منابع، تزریق این منابع در اقتصاد کشور، همه‌ی این ها امروز با ۸۰ سال پیش تغییر کرده است. شما با آن ابزار می‌خواهید کشور را اداره کنید! هنوز قانون برنامه بودجه ۱۳۲۷ در ایران اجرا می‌شود.

🔹️شما در این ده دوره مجلس بعد از انقلاب ۵ نفر رییس کمیسیون مجلس را نام ببرید که پتانسیل و توان لازم برای بررسی و اصلاح این قوانین داشتند!

🔹️مگر کشور ۶ برنامه‌ی توسعه را بعد از انقلاب اجرا نکرده است؟ همه‌ی این ها مگر در یک دولت یا یک مجلس بوده است؟ می‌توانیم متهم کنیم و بگوییم که این مجلس بد بوده آن خوب بوده است؟ چرا با این برنامه‌ها هنوز تولید سرانه‌ی کشور به سال ۵۶ نرسیده است؟ چرا بهره‌وری در حد صفر است؟

🔹️آن چیزی که می‌تواند کشور را متحول کند، دانایی است، آن چیزی که ارکان حکومت نیاز دارند دانش و مدیریت است. ما به جای دانستن، مدرک‌گرایی را در ایران متداول کردیم! امروز کابینه‌ی انگلستان اکثراً لیسانس هستند. پس لزومی ندارد حتماً دکترا باشند، ولی تصمیماتی که می‌گیرند آگاهانه و بر اساس دانش روز است..

امداد اندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۹ | 10:17 | نویسنده : شفیعی مطهر |

جویبار اندیشه:

💥آمریکایی های درشت اندام و با چشمانی سرخ!
✍️ علی مرادی مراغه ای

🌾تا 200 سال پیش ایرانی ها حتی اسم آمریکا را هم نشنیده بودند. اولین ارتباطات به زمان فتحعلی شاه برمی گردد.. جیمز موریه می نویسد:

«فتحعلی شاه ما را به حضور پذیرفت و پرسید: می گویند مملکتی است آمریکا، و این چگونه است چطور بدان سفر می کنند؟ آیا این مملکت زیر کره زمین است؟»(حاج بابای اصفهانی...ص200)
سرهارفورد جونز سفیر انگلستان نیز می نویسد:
«شاه ایران اصرار عجیبی می کرد که بفهمد چگونه می توان با کندن زمین به ینگی دنیا رسید و وقتی من این تصویر کودکانه او را نفی کردم بسیار عصبانی شد و گفت سفیر عثمانی در تهران برایش قسم خورده است که اگر به اندازه دویست ذرع چاه در کف زمین بکنم می توانیم از آن عبور کرده به ینگی دنیا برسیم».

(تاریخ ایران در دوره قاجار...ص186)

🌾البته این آمریکا یا ینگی دنیا با سیب زمینی آمد! سيب‌زمينى را سرخپوستان در قسمت جنوبى فلات هاى مرتفع امريكا به‌عمل مى‌آورند....»

( جغرافياى اقتصادى جهان، پيشين، ص ۱۵۸.)
در كتاب«المآثر و الآثار» آمده كه اين گياه امريكايى، در عهد فتحعلى شاه، توسط سرجان ملكم انگلیسی، در ايران مورد استفاده قرار گرفته. پورداود مى‌نويسد: «فتحعلى شاه، پادشاه بلندريش، به ملكم گفت: اگر سيب‌ زمينى را در كشور خود رواج دهيم، پادشاه تو در پاداش به ما چه خواهد داد؟»

🌾به زمان ناصرالدین شاه که می رسیم رد و بدل سفرا بین دو کشور آغاز می گردد. ایران که اسیر سرپنجه دو قدرت روس و انگلیس بود می خواست پای کشور تازه تاسیس و جوانی چون آمریکا را به عنون کشور ثالث به میان کشد که البته با تلاش و درایت امیرکبیر صورت گرفت. او پیش بینی می کرد که این کشور، روزی یکی از بزرگ ترین و قوی ترین کشورهای جهان خواهد شد و به دستور او بود که ساختمان سفارت آمریکا در تهران ساخته شد و ساموئل بنجامین اولین سفیر آمریکا در آن جای گرفت.

🌾اما ایرانیان تصورات عجیب و غریبی از آمریکایی ها داشتند. بسیاری نام آمریکا را هم نشنیده بودند. وقتی سفیر آمریکا وارد ایران شد فکر می کردند که «او مردی درشت اندام با موهای قرمز زننده و چشمانی سرخ و برآمده» باید باشد و جالب این که، ایرانیان از رفتن به آمریکا به عنوان سفیر وحشت داشتند چون خرافات متعددی راجع با آن کشور شنیده بودند!

🌾 البته آمریکایی ها هم برعکس انگلیسی ها، اطلاعات چندانی از ایرانیان نداشتند. کل اطلاعات آن ها به اندازه یک دهم کتاب"ایران و قضیه ایران" نوشته لرد کرزن نمی رسید! این کتاب در آن زمان، چنان اطلاعات دقیق و ژرفی از ایران می دهد که هر پژوهشگر ایرانی را خجل می کند! و در پشت استعمار، قبل از این که قدرت نظامی نهفته باشد همیشه قدرت علمی و شناخت نهفته است...

🌾در زمان ناصرالدین شاه،دولتمردان ایران به خاطر تصورات غلط از رفتن به آمریکا به عنوان سفیر، ترس و اکراه داشتند سرانجام میرزاحسینقلی خان را که تازه از سفر حج بازگشته بود به عنوان سفیر ایران راهی آمریکا کردند که بعدا به حاجی واشنگتن معروف شد.
 حاجی، در 3اکتبر1888م در آمریکا، ساختمانی در خیابان شماره 325 که متعلق به خانم اسمیت بود به 222دلار اجاره نمود البته قیمت دلار را در آن زمان نمی دانیم اما می دانیم که در زمان رضاشاه و قبل از ورود متفقین به ایران هر دلار حدود 35ریال بود...

🌾بنجامین سفیر آمریکا در ایران می کوشید از طریق رشوه دادن به ایرانی ها، امتیاز احداث راه آهن را کسب کند و به قول لرد کرزن حتی چیزی نمانده بود که موفق شود!
در مقابل، سفیر ساده دل ما حاجی واشنگتن، از اکتشاف منابع طبیعی کشورش توسط آمریکا دفاع می کرد و کم کم با شناخت روابط مردم و حکومت به آنجا علاقه مند شده و گزارش جالبی از حقوق شهروندی و آزادی های فردی... می دهد:
«...تمام مردم ینگی دنیا، فرداً فرد سلطان مستقل هستند. مملکتی که پنجاه کرور نفس محترم سلطنتی دارد ببینید به چه اطمینان و آسایش راه می روند و کار می کنند.»
البته تجارت دو کشور نیز جالب بود: از آنجا, کالاهای مدرن و امروزی مانند بخاری،قفل، چراغ، ساعت.. می آمد و از ایران، یاقوت زرد، مروارید خلیج فارس، ابریشم، فرش و البته خالص ترین تریاک ایرانی به آمریکا می رفت.

✅به زمانِ مشروطیت، دو آمریکایی نام نیکی از خود در حافظه ایرانیان به جا گذاشتند:هوارد باسکرویل و مورگان شوستر.
اما با کودتای  28مرداد و در فضای چپ زده و ایدئولوژیکی، کم کم به عنوان اهریمن مجسم شد که اثرات آن به عنوان"شیطان بزرگ"همچنان پابرجاست! و به جای تصویری واقع بینانه و البته نقادانه، دوباره آن تصویر عجیب و غریب دوران فتحعلی شاه بازگشت که اهالی ینگی دنیا را «درشت اندام با موهای قرمز زننده و چشمانی سرخ و برآمده» تصور می کردند و از رفتن به آنجا به عنوان سفیر واهمه داشتند..!


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۹ | 9:18 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 افشای تقلُّب!!

آورده اند که :

رضا شاه رفته بود حرم عبدالعظیم برای زیارت ،
یهو می بینه صدای هیاهو بلند شده. میگه ؛ چه خبره؟!
 بهش میگن یه کورمادرزاد شفا پیدا کرده !
دستور میده طرف رو بیارن ، وقتی مرد رو میارن، رضاشاه بهش میگه:

تو کورمادرزاد بودی؟
مرد جواب میده: بله، من کورمادرزاد بودم !
از ته دل از حضرت خواستم اونم من رو شفا داد. الان می بینم ! 

رضاشاه میگه: این شالی که من به کمرم بستم چه رنگیه ؟
مرد جواب میده ؛ سبز !
رضاشاه فریاد می زنه :

۱۰۰ ضربه شلاق به این پدرسوخته متقلب بزنید !
مامور کناریش میگه: قربان این که رنگ رو درست گفت ،
رضاشاه میگه ؛ به خاطر همینم میگم که شلاق بزنید ،
چون کسی که کور مادرزاد بوده چطور رنگ ها رو تشخیص میده که این الان داره تشخیص میده ؟!


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه سوم مرداد ۱۳۹۹ | 9:3 | نویسنده : شفیعی مطهر |

از زبان مومیایی

حکم دادگاه تجدید نظر حسین جنتی ، سراینده اصفهانی که به دلیل خواندن سروده‌هایش در دانشگاه اصفهان با شکایت اطلاعات سپاه اصفهان بازداشت شده و امروز این حکم رسانه ای شد، .

▪این سروده که شش ماه زندان آورده از حسین جنتی است :

از زبان مومیایی

ایرانیان، در این شبِ بی‌دَر چگونه‌ای؟
از ظالمی به ظالمِ دیگر چگو‌نه‌ای؟!
ای خسته از تعفّنِ شاهانِ سلطه‌ور!
حالی در این فضای معطر چگو‌نه‌ای!
ای شانه‌ات سبک شده از رنجِ تاج و تخت!
امروز زیرِ پایه‌ی منبر چگونه‌ای؟!
از کشتیِ شکسته رها کرده خویش را،
بر تخته‌پاره مانده شناور چگونه‌ای؟!
ای گاوِ چاقِ خویش به دَر بُرده از مسیل!
با هفت گاوِ گُشنه‌ی لاغر چگونه‌ای؟!
ای از قفس پریده به شوقِ رهاشدن!
در باغ ، با شکستگیِ پر چگونه‌ای؟!
هان ای زنِ گُریخته از شویِ بدسرشت!
افتاده زیرِ یوغِ دو شوهر چگونه‌ای؟!
از زیرِ خاک رفته برون همچو مارِ گنج
مغبون نشسته بر زبَرِ زَر چگونه‌ای؟!
ای کُلفَتِ رهاشده از خانِ خانگی!
همسایه را کنون شده نوکر چگونه‌ای؟!
از “باختر” رها شده اندر خیالِ خویش،
افتاده گیرِ قُلدُرِ خاور چگونه‌ای؟!
ای خلقِ خسته از سگکِ کفشِ داریوش!
زیرِ سُمِ جنابِ سکندر چگونه‌ای؟!
ای مرغِ پرکشیده از آن شاخه‌ی فقیر!
پَرکَنده بر زغالِ صنوبر چگونه‌ای؟!
از یک فریب گشته رها، این زمان بگو :
حیران میانِ مکرِ مُکرّر چگونه‌ای؟!
زین پیش هرچه بود تنی بود و گردنی،
بر نیزه‌ی گداخته، ای سر چگونه‌ای؟!
ای شاکی از زمین و زمان! حُکم حُکمِ توست،
اینک بگو به کسوتِ داور چگونه‌ای؟!
ای از جهان شناخته چاهی و چاله‌ای!
یک عُمر در مدارِ مدوّر چگونه‌ای؟!
برما گذشت نیک و بدِ روزگار و رفت…
تا بینمت که در صفِ محشر چگونه‌ای!

🔴در آستانه رفتن به زندان حسین جنتی یادداشت زیر را نوشت :

▪سلام
رای دادگاه تجدید نظر اصفهان صادر شد و ظاهرا من باید برای تحمل شش ماه حبس به زندان اصفهان بروم.
از وقتی آموختم کلمات را کنار هم بگذارم و شعر بگویم در شعرم علیه ظلم، فساد، تبغیض، سواستفاده از قدرت، سواستفاده از دین، ریا، دروغ، دست درازی به بین المال و از این قبیل «تبلیغ» کرده ام و تا زنده ام خواهم کرد.
اگر دستگاه های امنیتی و قضات محترم این ها را معادل «نظام» گرفته اند من بی تقصرم و خوب است به جای زندانی کردن منتقدان و گلایه مندان فکری کنند اساسی....
همین حالا خبر تایید حکم را تلفنی به پدرم گفتم. گفت خدا از سلطان محمود بزرگ تر است....
یدالله فوق ایدیهم

▪پی نوشت:
▪1 من هیچ گونه بیماری روحی و روانی ندارم
▪2 اهل دعوا و درگیری فیزیکی نیستم
▪3 قصد خودکشی ندارم
▪4 کشورم را دوست دارم و در این مدت با وجود امکان خروج و مهاجرت از کشور خارج نشدم و نخواهم شد.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ | 9:15 | نویسنده : شفیعی مطهر |

شهیدچمران، تربیت شده مکتب مهندس بازرگان

۳۱ خرداد مصادف با سی و نهمین سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران در دشت دهلاویه است.
مصطفی از اوائل دهه سی(۱۳۳۲) که وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد مورد لطف مهندس بازرگان قرار گرفت.بازرگان در واقع استاد و مراد مرحوم چمران بود.
مصطفی در دانشکده فنی دلداده بازرگان شد. وقتی در درس ترمو دینامیک موفق شد از استادش بازرگان نمره۲۲ بگیرد در دانشکده فنی اشتهار عجیبی پیدا کرد.
وقتی اساتید و دانشجویان فلسفه نمره۲۲ را از بازرگان پرسیدند مرحوم مهندس بازرگان با آن حاضرجوابی خاص که زبان طنازی هم داشت می گوید: 

اگر به مصطفی نمره۲۲ نمی دادم خیلی بی‌انصاف بودم. چون برگه‌های امتحانی را با وسواس خاصی صحیح می‌کردم. سال‌ها بود کسی از من در ورقه امتحان۲۰ نگرفته بود. مصطفی آنقدر تمیز و ماهرانه ورقه را نوشت که من با رغبت به وی۲۰ دادم.کار کلاسی را که معمولا ۲ نمره داشت را برای مساعدت به دانشجویان لحاظ می کردم که بچه‌ها واحد درسی من را راحت تر پاس کنند. وقتی بررسی کردم، دیدم مصطفی کار کلاسی را هم به بهترین شکل انجام داده است. ضمن تحسین نمره۲۲ را برای چمران رد کردم.
بلی این واقعیت را باید پذیرفت مصطفی چمران دست پرورده بازرگان در دنیای سیاست بود.
هنر بزرگ مهندس بازرگان کشف و تربیت چهره های مستعد مذهبی در دهه‌های سی تا پنجاه شمسی بود.
اگر نگاهی به چهره‌های تابناک انقلاب و دفاع مقدس بیندازیم نام ۲ شهید گرانقدر محمدعلی رجایی و مصطفی چمران برمی خوریم. این دو نفر از اعضای نهضت آزادی و پرورش یافتگان بازرگان فقید بودند. کافی است به لیست نهضت آزادی نگاهی بیندازیم می بینیم دو تن از راه یافتگان مجلس اول که اتفاقا در سال ۱۳۶۰ به کاروان شهدای انقلاب پیوستند و افتخار انقلابیون شدند، رجایی و چمران از لیست نهضت آزادی بودند، اگرچه رجایی در لیست حزب جمهوری اسلامی هم بود و یکی از ۳ عضو مشترک دو لیست بشمار می آمد.
امروز که در سالگرد شهادت شهید چمران هستیم صراحتا عرض می کنم آن هایی که بازرگان را آمریکایی،لیبرال،عامل آمریکا و پیر خرفت می نامیدند، وقتی به دست پرورده ها و تربیت شدگان مکتب مهدی بازرگان نظر می اندازند خجل و سرافکنده نیستند؟
آن هایی که هنوز با بازرگان عناد دارند کافی است به جملات بنیانگذار جمهوری اسلامی در رثای شهیدان" رجایی و چمران" نگاهی بیندازند.
چمران جمله معروفی در خصوص استادش مرحوم بازرگان به این مضمون می گوید:

درس زهد، ورع، تقوی  و مبارزه را از مهندس بازرگان آموخته‌ام.هرگاه کم می آورم به مهندس رجوع می کنم یا تماس می گیرم.
یک بار در نقد فیلم سینمایی"چ" ساخته ابراهیم حاتمی کیا نوشتم که مصطفی "چمران بازرگان" بود، لطفا شهید چمران را برای کسی دیگر مصادره نکنید!
شهید چمران در طول ۱۴ ماه نمایندگی مردم تهران عضو فراکسیون نهضت آزادی و همچنان وفادار به خط مشی سیاسی  بازرگان بود.
اگرچه در همین دوران نمایندگی بیشترین زمان را در جبهه ها بود و ستاد جنگ های نا منظم را تاسیس و فرماندهی کرد.
چمران از افتخارات کارنامه معلمی مهدی بازرگان است که در تقویم شهدای انقلاب تشعشع نامش غیرقابل انکار و کتمان است.
امام موسی صدر در خاطراتش می گوید: 

در اواخر دهه ۴۰ به ایران آمدم و در ملاقاتی با مهندس بازرگان از وی خواستم یک مهندس متدین مسلط به زبان انگلیس برای تاسیس یک مجموعه آموزشی در جنوب لبنان را به من معرفی کند،مهندس بازرگان بهترین انتخابش "چمران" را به من معرفی کرد.
به توصیه بازرگان،شهید چمران آن زندگی مجلل با حقوق بالا را در آمریکا رها کرد و به جنوب لبنان آمد و خدمتگزار شیعیان جنوب لبنان شد.

آن هایی که هنوز به بازرگان دشنام می‌دهند کافی است به تربیت شدگان بازرگان در دهه سی( امثال محمدعلی رجایی و مصطفی چمران) نیم نگاهی داشته باشند.
هنرمندی بازرگان در پرورش بهترین خدمتگزاران کشور با امثال چمران‌ها متجلی و مشهود می شود.
یاد چمران این مبارز راه آزادی گرامی باد.

علی نظری سردبیر روزنامه مستقل

@mostaghelnewspaper


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۹ | 8:34 | نویسنده : شفیعی مطهر |