💥می خواستم به ریشه بزنم...!
✍️علی مرادی مراغه ای
https://t.me/Ali_Moradi_maragheie
🌾ناصرالدين شاه، چهل و نه سال و يك ماه و سه روز سلطنت کرد و در۱۷ ذيقعده ۱۳۱۳ق. در حالی که آماده برای جشن پنجاهمین سال سلطنتش می شد در حرم عبدالعظيم، به دست ميرزارضا كرمانى کشته شد.
هنگامی که جنازه شاه را با كالسكۀ شاهى به شهر مى ‌آوردند به فاصلۀ پانصد قدمی نیز قاتل او، ميرزا رضا را سوار بر درشكه می آوردند.
قاتل با غرور و خندان نشسته و به مردم اطراف نگاه می کرد و در دل خود می گفت که بزرگ ترین خدمت را به مردم کرده و آن ها را آزاد ساخته است! مى‌گفت:
«اى اهل ايران، من به تكليف خود عمل نمودم و درس خود را به شما تعليم كردم، به زودى فراگيريد تكرار كنيد...» (تاريخ بيدارى ايرانيان، ج ۱، ص ۹۶-۹۹)

🌾 بعدا در بازجویی ها نیز به عمل خود افتخار می کرد و فکر می کرد که بزودی آزاد خواهد شد و به سبب خدمتی که با کشتن شاه، مخصوصا به صدراعظم امین السلطان کرده از حمایت او برخوردار خواهد شد، چون امین السلطان با یکی از زنان شاه ارتباط داشته و شاه خشمگین از این مسئله، تنبیه او را به بعد از برگزاری جشن موکول کرده بود...
اما برخلاف انتظار قاتل، صدراعظم می خواست هر چه زودتر قاتل را به بالای دار بفرستند تا ارتباط خودش با قاتل به زیر خاک رود!
و قاتل همچنان در انتظار کمک صدراعظم برای آزادیش بود و زمانی فهمید که بر سرش کلا رفته که با دار مواجه شد.(سياستگران دورۀ قاجار، ج ۲، ص ۲۸۷).
 همین که خواست سخنی بگوید دهانش را بستند و بالا کشیدندش...!

🌾جواب هاى ميرزا رضا در بازجویی ها بیشتر مضحك و آميخته به شوخى‌ و طعنه بود. وقتی محمدحسن ميرزا معتضدالسلطنه از او پرسيد: ناصرالدين شاه چه گناه داشت كه او را كشتى‌؟
 میرزا رضا کرمانی گفت: «كدام جرم از اين بزرگ تر كه بی ناموسی مثل تو را به خلوت خود راه داده و به تو مأنوس شده»!(خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله ...ص56).
از قاتل سوال شد اگر دیگرانی مانند وكيل الدوله  به تو ظلم کرده تو چرا شاه شهيد را کشتی و يك مملكت را يتيم ‌كردي؟!.
پاسخ داد: «پادشاهى كه پنجاه سال سلطنت كرده باشد بعد از چندين سال سلطنت، ثمره آن درخت، وكيل الدوله، عزيرالسلطان ...و اين اراذل و اوباش باشد چنين شجر را بايد قطع كرد و من می خواستم به ریشه بزنم نه به شاخ و برگ...! (تاريخ بيدارى ايرانيان...ج اول.).

🌾اما آیا میرزا رضا به ریشه ظلم زده بود؟ و آیا ریشه ی ظلم و جهل آنجا بود...؟!
ریشه ظلم در آن بیرون از تخت و تاج بود یعنی میلیون ها مردم و اندیشه و ذهنیاتشان بود که اینک یتیم شده بودند!
 و مگر می توان ریشه ظلم را با ششلول از بین  برد...؟
 به خاطر همین، وقتی پس از ترور شاه، آن نظم ناصرالدین شاهی فروریخت ایران در دریاسی از ناامنی و هرج و مرج غرق شد و مردم تاسف می خوردند به نظم استبدادی ناصری!
و حاجى محمدكاظم ملك التجار به درستی گفته بود که «مردک تو مگر انوشيروان عادل را پشت دروازۀ شهر سراغ داشتى كه جانشين ناصرالدين شاه شود؟.»( مستوفی، شرح زندگانی من...ج ۲،ص ۶)

🌾چنین شد که مردم یکی از پرشکوه ترین مراسم ترحیم شاه شهیدشان را برگزار کردند و روز سوم واقعه، فوج های مردمی كه براى جشن تاجگذارى آمده بودند با موزيك عزا از جلو جنازۀ گذشتند و تمام طبقات مردم برای مجلس ترحیم، تكيۀ دولت را پر ساختند، شعرا اشعارى جانسوز در شرح واقعه سروده و حتى «عاش سعيدا و مات شهيدا» را هم براى مادۀ تاريخ فوت او پيدا كردند و شاه شهيد لقبش دادند...
اما این تنها شاعران نبودند بلکه زبان حال میلیون ها مردم در اطراف و اکناف ایران بود که ورد زبانشان این اشعار بود:
آن ميرزا رضاى قد كمانچه
زد شاه شهيد را طپانچه
و یا:
آن ميرزا رضاى قد كوتوله
زد شاه شهيد را گلوله
البته این مردم حتی اشعاری نیز حاکی از فحش ناموسی بر قاتل خواندند که استهجان شان اجازه ی نقل نمی دهد...!

✅به نظر می رسد که میرزا رضا به ریشه نزده بود بلکه کاملا به کاهدان زده بود، چون به قول شهریار:
گیرم از سرها گسست افسارها  
داغ مُهر بندگی بر ران ماست


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ | 6:24 | نویسنده : شفیعی مطهر |

من خدا نیستم!

ژاپن تسليم شد، با دو ميليون كشته و یک كشور مخروبه! محاكمه امپراتور و پايان یا ابقای امپراتوري را بر عهده ژنرال مك آرتور گذاشته بودند.

آرتور درخواست كرد که با امپراتور دیدار کند. پاسخ ژاپني ها منفي بود. آرتور با عصبانیت گفت: 

"اين دستور ژنرال برنده به امپراتور بازنده است و ديدار بايد در دفتر من صورت بگيرد".

ژاپنی ها كوتاه آمدند و شروط را گفتند:

"امپراتور خداست و كس دیگری حق حضور در جلسه را ندارد، هيچ عكسي از ديدار گرفته نشود، و ژنرال اجازه دست دادن و لمس او را به خود ندهد".

امپراتور كه وارد شد، آرتور با او دست داد و به سمت عكاس نگهش داشت تا عكسي از او گرفته شود، امپراتور مقدسي كه ميليون ها نفر به خاطر او به كام مرگ رفته بودند حالا مثل کودکان مودب شده بود.

امپراتور مقابل آرتور تعظيم كرد و خواهش كرد به ملت او یک فرصت دوباره بدهد و فقط او را مجازات كند. آرتور پذیرفت كه امپراتوري بماند تا ملت ژاپن با احساس اتحاد و الهام از نماد سنتي امپراتور، دوباره برخيزد، در عوض امپراتور بايد فرداي آن روز به مردم ژاپن چند كلمه ساده را می گفت: 

"من خدا نيستم، من هيروهيتو هستم و بابت اشتباهاتم متاسفم!"

✅ @LawPol_UT


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۰ | 10:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 تاریخ سازی به قیمت جان انسان ها
 
همین روزهای نخست شهریور بود که شاه اسماعیل به جنگ عثمانی ها رفت . دقیقا ۵۰۷ سال پیش  . بی خبر از تجهیزات مدرن نظامی عثمانی ها با شمشیر و زور بازوی سربازان به جنگ با توپخانه عثمانی رفته بودند . چند نفر از فرماندهان که از قدرت نظامی عثمانی ها خبردار شده بودند به شاه پیشنهاد صلح دادند اما شاه اسماعیل آن ها را خائن خواند و به حرفشان گوش نداد . وقتی توپخانه عثمانی هنوز آرایش جنگ نگرفته بود دلیرانی چون محمد خان استاجلو و نور علی خلیفه لو گفتند؛ 

فرصتشان ندهیم و حمله کنیم، اما دورمش خان شاملو حرفی زد که به مذاق شاه خوش آمد و اجازه حمله نداد .
دورمش خان گفت؛ اجازه بدهید بیایند مستقر شوند تا دلیرانه بجنگیم که اسم مان در تاریخ به نیکی  یاد شود !!
نشان به آن نشان در یک روز ۲۵ هزار نظامی لشکر ایران زیر آتش توپخانه عثمانی کشته شد و جنگ را باختیم  تا حرف دورمش خان به کرسی نشیند .
ما هم اکنون دورمش خان های فراوانی در کشور داریم که با مشاوره های غلط خود می خواهند تاریخ ساز شوند و زورشان را به رخ همه نسل ها بکشند .
ما می خواهیم اینترنت داخلی داشته باشیم به قیمت از دست رفتن فرصت ها !!!!.
 ما می خواهیم واکسن بسازیم به قیمت از دادن جان هموطنانمان!!!
 ما می خواهیم انرژی هسته ای داشته باشیم به قیمت تحریم های کمر شکن و نابودی معیشت مردم!!!!
  ما می خواهیم خودکفا شویم به قیمت از دست رفتن تمام آب های زیر زمینی !!!
 ما می خواهیم خودرو بسازیم به قیمت کشته شدن آدم ها در جاده ها!!!
 ما می خواهیم آموزش و پرورش خاص خودمان داشته باشیم، اما به قیمت نابودی فرهنگ اصیل ایرانی و ترویج مدرک گرایی و توسعه بی سوادی در کشور!!!
 ...و هزار چیز دیگر که می خواهیم خاص باشیم و به رخ دنیا بکشیم .

در یک کلام
ما می خواهیم ناممان در تاریخ به نیکی یاد شود و تاریخ ساز شویم !!!!

لباس قرمز رنگ شاه اسماعیل راکه نوار زرد رنگی دور آن بود، در موزه استانبول دیده بودم و وقتی مسئول موزه با غرور توضیح می داد که عثمانی ها  لباس شاه ایران را بیرون آوردند، از خجالت آب شدم.
 چه تاریخی ساخت دور مش خان !!!
 چه تاریخی ساخت شاه اسماعیل !!!
 بعد از ۵۰۰ سال ما به همان شیوه و نگاه، داریم تاریخ را رقم می زنیم .
البته شاه اسماعیل تا آخر عمرش دپرس و ناراحت بود تا زمانی که مرد.
اما امروز کسی حتی  به روی خود هم نمی آورد. همچنان در حال تکرار  تاریخ هستند !!
گویا در این زمینه مسئولین ما پیشرفت کرده اند و با تمام توان تاریخ را رقم می زنند به قیمت جان آدم ها و به قیمت سوختن نسل ها، بدون یک عذر خواهی ساده و یک اخم در پیشانی .   

امداد اندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰ | 7:17 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 فاجعۀ عدم شناخت!

علامه جعفری فرمود:
سال ها قبل از انقلاب، كتابي در پاسخ به بعضي شبهات روز نوشته بودم. شیخ محمد صالح مازندرانی آن را خواند و پسنديد. پيام داد كه به شهر آن ها بروم تا به بهانه بزرگداشت من، مسائل روز اسلامي را تبليغ كنيم.
بليط قطار خريدم و سوار شدم. با خود گفتم اي كاش همسفر اهل علم و كتابي نصيبم شود تا با مباحثه، راه كوتاه شود. ديدم سيد معمم بلند قدي بسمت كوپه من مي آيد. چهره زيبا، لباس فاخر، ريش آراسته و عمامه مرتبي داشت.  گفتم خدا را شكر كه دانشمندي نصيب شد. شادمانيم ديري نپاييد. دهان كه باز كرد، دريافتم جز چند متر  پارچه عمامه، از دانش بهره اي ندارد.
به ايستگاه مقصد كه رسيديم جمعيت فراواني از متدينين با پلاكارد خوشامد، روي سكّو  منتظر بودند. مومنين به قطار ريختند. دو آخوند ديدند، من و سيد خوش بر و بالا! بدون لحظه اي ترديد، سيد را كول كردند و  با سلام و صلوات بطرف ماشين ها دويدند. به هر كس التماس كردم  كه مرا هم سوار كند و تا شهر برساند، قبول نكرد كه نكرد. گفتند آقا ما را براي بدرقه ملّاي دانشمند فرستاده. جاي اضافي نداريم و مسافر نمي بريم.
ماشين زيباي حامل آقا سيد در جلوي ده ها ماشين و ميني بوس مملو از مشايعين صلوات گو، راه افتاد و رفت.
به جان كندن، وسيله اي يافتم و خودم را به خانه ميزبان رساندم. دقايقي بود كه سيد به آقا رسيده بود و طرفين، تازه اصل ماجرا را فهميده بودند. خودم را معرفي كردم. آقا مرا كنار خود جاي داد و اكرام نمود . آن وقت، سر در گوشم كرد و  به مطايبه فرمود: 

آشيخ! مردم حق داشتند كه اشتباه گرفتند. آخر، اين هم سر و شكل و لهجه است كه تو داري؟ ملّا كه هيچ، به آدميزاد هم نمي ماني!
علامه جعفري قصه را تعريف مي كرد و خودش همراه ما مي خنديد. از يادآوري تحقيرهايي كه ديده بود، سر سوزني تكدر نداشت؛ تفريح هم مي كرد. در آن اتاق كوچك مملو از كتاب، در آن رداي ارزان كهنه، روحي عظيم خانه كرده بود. نور به قبرش ببارد.  استاد، آن روز ، يادمان داد كه عقل مردم به چشمشان است.
منبع:کتاب جاودان اندیشه،ص۲۳۹    امداد اندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۰ | 5:24 | نویسنده : شفیعی مطهر |

داستانی آموزنده و قابل تعمق از عطاملک جوینی

چرا از قم؟؟؟
عطاملک جوینی با نثری زیبا و تاثیر گذار، ناقل حکایتی از تسخیر بخارا به دست چنگیزخان است که موی بر تن آدمی راست می کند.
چنگیز پس از فتح بخارا، حرمتی بر مسلمانی ننهاد وبا اسب به مسجد جامع وارد شد. از پی او، دیگر مغولان، با اسب و یراق جنگی در مسجد منزل کرده و در آن بساط می گساری و طرب فراهم کردند.
عجب تر آن که صندوق های قرآن را از کتاب خالی کرده، قرآن ها را بر زمین ریخته و صندوق ها را آخور اسبان ساختند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۰ | 11:53 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 روح حاکمان مشرق زمین

مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند :
در پنجمین سالی که به به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.
ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.
در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آن چنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.
کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : 

آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.
سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آن چنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.
شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیس های معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.
ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.
به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!
لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.
حال مرا که دید قهقهه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : 

نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و این ها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.
در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچک ترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسان ها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.

خاطرات یک مترجم
محمد قاضی


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۰ | 17:19 | نویسنده : شفیعی مطهر |

   تاملی در باب معنای "اخراج"

به بهانه‌ی اخراج دکتر بیژن عبدالکریمی(استاد فلسفه)، از دانشگاه


 اخراج، نماد درماندگی در مدیریت کسانی است که متفاوت می‌اندیشند و مسیر منتقدانه‌ای را پیش گرفته‌اند. نشان‌دهنده‌ی ضعف و عجزی است در برابر دگراندیشی و آنان که در اندیشیدن، "خودآیین‌"اند. اخراج، یعنی قدرت، همه را به رنگ خود و به اندازه‌ی قامت خویش می‌خواهد. حتی برای اندیشیدن و تفکر، استاندارد تعیین می‌کند. جغرافیایی ترسیم می‌کند و همه را ملزم می‌کند در همان مرزها گام بردارند، چون او باشند و همرنگ سیاستی گردند که اعلام می‌گردد. اما همیشه، همان نمی‌شود که می‌خواهد. بنابر این گاهی برای تنظیم امور و اعمال قدرت، دست به اخراج می‌برد. و این نه نشانه‌ی توانایی، بلکه واکنشی از سر درماندگی در برابر واقعیتی است که توان رام کردن و مدیریت‌اش را ندارد.

✅  اخراجِ عبدالکریمی از دانشگاه، نشانه‌ی عدم رواداری سیستمی است که نادانسته با چنین رفتارهایی دست به تخریب خویش می‌زند. اخراج، رفتار خودتخریب‌گرایانه‌ی سیستمی است که در مسیر ویرانی خویش گام می‌زند. زیرا نتیجه‌ی قهری و جبری اخراج، "تهی‌شدگی" است. از دست دادن سرمایه‌‌های است که چند دهه در خلق آن هزینه کرده است. عبدالکریمی، یک شخص نیست، دانش و تجربه‌ی اندوخته شده‌ای است که طی سالیان طولانی و در گذر از فراز و نشیب به ثمر نشسته است. کدام عقل سلیم دست رد بر سینه‌ی کسانی می‌زند که می‌توانند سیستم را در جهت اصلاح امور، حل مشکلات و رفع مسائل کمک کنند؟
هر گونه اخراج در هر سازمان و ساختاری، اساسا از دست دادن سرمایه‌ای است که دستِ کم به راحتی جایگزینی ندارد. و اما اخراج استاد دانشگاه، تو گویی آتش زدن زدن انبان معرفت، دانش و علم است.

 ✅ فرایند "تهی‌شدگی"،  اشاره به دو کنش خودتخریبی دارد:

❗️  اولا؛  مسدود و یا محدود کردن فرایند "گردش نخبگان". و آن وقتی است که مسیر جذب و جریان نخبگی محدود به استانداردهای تنگ‌نظرانه شود. وقتی "گردش نخبگان"، محدود گردد، آن‌گاه سیستم، نمی‌تواند از توانایی‌ها، ایده‌های نو و اندیشه‌ورزان جدید بهره ببرد.
❗️  ثانیا؛ پرتاب کردن نخبگان از درون سیستم به بیرون.عالمان را از خویش می‌راند و نتیجه و میوه‌ی چند دهه تلاش را به آسانی نادیده می‌گیرد و از خود دور می‌کند.

اخراج، تکمیل کننده‌ی فرایند محدود شدن جذب نخبگان است. فرایندی که جز تباهی و فروبستگی، راه به جایی نمی‌برد. اخراج، در هر کجای دیگر، به معنای از دست دادن نیروی انساني و کاهش توانایی سازمانی است و اما اخراج از دانشگاه، از دست دادن امکان جدید برای اندیشیدن و فهم کردن مسئله‌ها است. نظر به جمع کثیری از اخراج‌شدگان دانشگاه در چند دهه، می توان به انباشتی از امکان‌های تفکر و تعقل اشاره کرد، که یکی پس از دیگری، از دست رفتند. یا از کشور خارج شدند و یا در تنگناهایی که بر آنان تحمیل شد، در حاشیه جامعه، عمر می‌گذرانند. چونان درختان پربار و بری که بر این سرزمین بالیدند و اما به وقت میوه دادن، مهاجرت کردند و یا در گوشه‌ای و حاشیه‌ای در کار به سامان کردن زندگی روزمره‌ی خویش‌اند و زود به پاییز رسیدند.

✔️ هجرت اندیشه، انزوا و حاشیه‌نشینی عالمان، خاموش شدن شمع تفکر خلاق و در یک کلام "تهی شدن" یک نظام از معرفت و دانش، نتیجه‌ی جبری مواجهه‌ی بی‌پروا با خردمندان جامعه است. و در نهایت این جامعه است که زیان خواهد کرد. زیرا فرهیختگی، دانایی و فرهیختگی خویش را از دست می‌دهد.

اخراج، مصداق روشن از  سخن سعدی است. آن‌جا که می‌سراید:
یکی بر سر شاخ، بن می‌برید

✍️  علی زمانیان.......  ۱۴۰۰/۰۶/۱۵      امداد اندیشه


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۰ | 16:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |

معرفی دو‌ وزیر برای آموزش و پرورش

در دو دولت و دومقطع  تاریخی🤔🤔

دکتر حسابی  توسط  مصدق

باغگلی توسط رئیسی؟🤣🤣

تفاوت  از زمین  تا اسمان
دکتر مصدق در زمان تشکیل دولتش فرمودند: 

چون وزارت فرهنگ،وزارت مادر است،پس، کسی باید برای آموزش و پرورش انتخاب شود که چکیدۀ تمام فضائل باشد.

پروفسور دکتر محمود حسابی را انتخاب کردند.
ایشان پنج دکترا داشتند:
دکتری برق الکترونیک
دکتری ریاضیات
دکتری فیزیک هسته ای
دکتری راه و ساختمان
 دکترای پزشکی

طی سال‌ها تحقیق و مطالعات علمی در دانشگاه های معتبر عالم با دانشمندان بزرگ جهان نظیر پرفسور "اینشتین"، "شرودینگر"، "بورن"، "فرمی" و چندین فیزیکدان دیگر و همچنین علمای بزرگ مانند "راسل" و "آندره ژید" همکاری و تبادل نظر داشته و تنها ایرانی شاگرد پروفسور "آلبرت اینشتین" بود.

ایشان علاوه بر زبان فارسی، به زبان عربی، فرانسوی، انگلیسی و آلمانی تسلط داشت. در تحقیقات علمی خود از زبان های سانسکریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اوستایی، ترکی، ایتالیایی و روسی نیز استفاده می نمود.

اقدامات علمی  و خدمات دکتر حسابی:
_ اولین نقشه برداری فنی و تخصصی کشور (راه بندرلنگه به بوشهر)
_ اولین راهسازی مدرن و علمی ایران (راه تهران به شمشک)
_ پایه گذاری اولین مدارس عشایری کشور
_ پایه گذاری دارالمعلمین عالی
_ پایه گذاری دانشسرای عالی
_ ساخت اولین رادیو در کشور
_ راه اندازی اولین آنتن فرستنده در کشور
_ راه اندازی اولین مرکز زلزله شناسی کشور
_ راه اندازی اولین رآکتور اتمی سازمان انرژی اتمی کشور
_ راه اندازی اولین دستگاه رادیولوژی در ایران
_ تعیین ساعت ایران
_ پایه گذاری اولین بیمارستان خصوصی در ایران، به نام بیمارستان "گوهرشاد"
_ شرکت در پایه گذاری فرهنگستان ایران و ایجاد انجمن زبان فارسی
_تدوین اساسنامه طرح تاسیس دانشگاه تهران
_ پایه گذاری دانشکده فنی دانشگاه تهران
_ پایه گذاری دانشکده علوم دانشگاه تهران
_ پایه گذاری شورای عالی معارف
_ پایه گذاری مرکز عدسی سازی اپتیک کاربردی در دانشکده علوم دانشگاه تهران
_ پایه گذاری بخش آکوستیک در دانشگاه و اندازه گیری فواصل گام های موسیقی ایرانی به روش علمی
_ پایه گذاری و برنامه ریزی آموزش نوین ابتدایی و دبیرستانی
_ پایه گذاری موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران
_ پایه گذاری مرکز تحقیقات اتمی دانشگاه تهران
_ پایه گذاری اولین رصدخانه نوین در ایران
_ پایه گذاری مرکز مدرن تعقیب ماهواره ها در شیراز
_ پایه گذاری مرکز مخابرات اسدآباد همدان
_ پایه گذاری انجمن موسیقی ایران و مرکز پژوهش های موسیقی
_ پایه گذاری کمیته پژوهشی فضای ایران
_ ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی کشور (در ساختمان دانشسرای عالی در نگارستان دانشگاه تهران)
_ تدوین اساسنامه و تاسیس موسسه ملی ستاندارد
_ تدوین آیین نامه کارخانجات نساجی کشور و رساله چگونگی حمایت دولت در رشد این صنعت
_ پایه گذاری واحد تحقیقاتی صنعتی سغدایی (پژوهش و صنعت در الکترونیک, فیزیک, فیزیک اپتیک, هوش مصنوعی)
_ راه اندازی اولین آسیاب آبی تولید برق (ژنراتور) در کشور
_ ایجاد اولین کارگاه های تجربی در علوم کاربردی در ایران
_ ایجاد اولین آزمایشگاه علوم پایه در کشور
_ تأسیس واحد تحقیقاتی صنعتی سعدایی (۱۳۶۱)
_ تشکیل و ریاست کمیته پژوهشی ایران ۱۳۶۰
استاد همچنین در زمینه تحقیق علمی  ۲۳ مقاله رساله و کتاب به به چاپ رساند که در برگیرنده زمینه‌های مختلف بویژه فیزیک مدرن، واژه‌های علمی، زبان فارسی و مباحث علمی گوناگون است. تئوری بی‌نهایت بودن ذرات این دانشمند ایرانی در میان فیزیکدانان جهان شناخته شده است و نشان "کومان دوردولالژیون دونور" بزرگ ترین نشان علمی کشور فرانسه به همین مناسبت به ایشان اهداء شد.

 

واما سوابق باغگلی :
مسئول مکتب القرآن مشهد
مفید و مختصر


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۰ | 4:57 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 

انسان دوستی شگفت انگیز دیوید و ویکتوریا بکهام!!

 

 

فروش دوچرخه کراسcity jet

یک دستگاه دوچرخه کراس سیتی جت مدل (1392)به رنگ نقره ای 21 دنده دارای فاکتور خ...

 

در حالی که ستاره های فرهنگ و هنر، سیاست، و ورزش در کشور ما، معمولا، به مسایل انسان-دوستانه، و حتی اجتماعی کمی بی توجه اند؛ دیوید بکهام و همسرش ویکتوریا بکهام هم به یاری سیل زدگان هایان در فیلیپن شتافتند.

به نقل از رسانه های انگلیسی زبان، دیوید و ویکتوریا بکهام، مجموعه ای از لباس ها و کفش های قدیمی خود را به فروش گذاشته اند تا پول آن را در اختیار صلیب سرخ بگذارند. آن ها می خواهند همه در آمد حاصل از این فروش را به فیلیپنی های بحران زده اهدا کنند.

ویکتوریا از مردم خواسته در این حراج خیریه شرکت کنند. و اتفاقا مردم هم همین طور برخورد کرده اند تا جایی که برای ورود به داخل فروشگاه صف کشیده اند.

 

منبع : سيمرغ

بازنشر : ایران گراند

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ | 6:2 | نویسنده : شفیعی مطهر |

 میلیاردرهای ایران

آیا میلیاردرهای ایران را می شناسید؟ آن ها معروفند به «ثروتمندان ستاره»؛ این عنوان شاید بهترین تعبیر باشد برای افرادی که نه بازیگر و خواننده بودند و نه فوتبالیست اما ناگهان به ستاره های پر حرف و حدیث جامعه تبدیل شدند و در هر محفل و جمعی نام آن ها شنیده شد. ثروتمندانی که الزاماً متمول ترین افراد جامعه نیستند اما کلیشه های مرسوم را دور ریختند و از این که به تیتر یک روزنامه ها و صحبت های روز تبدیل شوند ابایی نداشتند.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۰ | 4:42 | نویسنده : شفیعی مطهر |

جهل مقدس
داستانک:
ناصرخسرو قبادیانی ناشناس، وارد نیشابور شد. به دکّان پینه‌دوزی رفت تا وصله‌ای به پای‌افزارش زند. ناگهان سروصدایی از گوشه‌ای از بازار برخاست. پینه‌دوز کارش را رهاکرد و ناصرخسرو را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد که برگشت، لختی گوشت خونین بر سر درفش پینه‌دوزیش بود.
ناصرخسرو سؤال کرد: چه خبر بود؟ گفت:
در مدرسة انتهای بازار، ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصرخسرو فلان‌ فلان‌شده استناد کرده بود که علما فتوای قتلش را دادند و خلایق تکه‌تکه‌اش کردند. هر کس به نیّت ثواب، زخمی زد و پاره‌‌ای از بدنش را جدا کرد، دریغا که نصیب من همین‌قدر شد.
ناصرخسرو چون این شنید کفشش را از دست پینه‌دوز قاپید و گفت: 

برادر کفشم را بده. من حاضر نیستم در شهری که نام ناصرخسرو ملعون برده می‌شود! لحظه‌ای درنگ کنم... 

این بگفت و به راه افتاد....



تاريخ : سه شنبه دوم شهریور ۱۴۰۰ | 18:32 | نویسنده : شفیعی مطهر |

«خاطره‌ای از زنده یاد استاد محمدرضا حکیمی»

از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش

🖋 محمدجواد مظفر

⏳ زمان مطالعه: ۱ دقیقه

🔹سال ۱۳۶۱ و در دوران جوانی، مسئول انتشارات ستاد دهه فجر بودم.
در آن‌سال برای ترغیب و تحریض اهالی قلم به‌ انتشار آثاری به مناسبت دهه فجر، نامه‌ای خطاب به بسیاری از اندیشمندان، فضلا و نویسندگان تنظیم کردم. در پایان آن نامه جمله تحریک کننده‌ای نوشته بودم بدین مضمون که‌: 

«عدم پاسخ به این درخواست نشانه اهمیت ندادن شما به موضوع است.»

🔹با این همه مانند خیلی از مواقع و مناسبت‌ها بسیاری از مخاطبان نامه پاسخی به آن ندادند. اما یک روز در کمال حیرت مشاهده کردم که استاد «محمدرضا حکیمی» با در دست داشتن آن نامه و پرسان پرسان در پیاده‌رو خیابان ولی‌عصر به ساختمان شماره ‌۲ وزارت ارشاد که نبش خیابان فاطمی و محل‌کارم بود مراجعه کردند و در کمال صمیمیت و تواضع فرمودند: «چیزی نوشته بودی که دریغم آمد نامه‌ات را بی پاسخ گذارم و خودم به دیدنت آمده‌ام.»

🔹هنوز هم پس از گذشت سالیان طولانی شیرینی آن محبت را در کام خویش حس می‌کنم و خود را مدیون بزرگواری آن استاد گرانقدر می‌دانم.

 «رحمت و رضوان الهی بر او باد که از ابرار زمانه بود.»

https://instagram.com/mohammad.javad.mozaffar


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه دوم شهریور ۱۴۰۰ | 17:8 | نویسنده : شفیعی مطهر |

خدایش رحمت کناد.
استاد محمدرضا حکیمی درگذشت

محمد اکرمی
چندین بار در آپارتمان قدیمی، بسیار ساده و بدون لوازم زندگی های امروزین، روبروی حسینیه ارشاد خدمتشان رسیدیم. روی زمین می نشستیم. به میهمانان احترام می گذاشت. خودش نزدیک در و میهمان را بالای اتاق می نشاند. از معارف می گفت. حافظه تاریخی درخشان داشت. از شریعتی و وصیت معروف وی. از این که شاه توطئه بهایی کردن ایران را داشت. از تلا‌ش یک ساواکی برای نفوذ به حلقه اطرافیان امام تا جایی که حتی پشت سر  امام نماز می خوانده.
چند بار به دعوت پدر، خدمتشان رسیدم تا ایشان را به منزل، منظریه تهران یا خیابان وصال (دانشگاه ارشاد دماوند) ببرم.
اما خاطره سال 88: تیر یا مرداد بود. ظهر به منزلشان رفتم. ناهار به اتفاق مرحوم دکتر احمد احمدی و چند نفر دیگر میهمان ابوی بودند. از رفاقت و همفکری ایشان و مهندس موسوی مطلع بودم. دو عدالتخواه بزرگ. در راه تا خیابان انقلاب من بودم و ایشان. با احترام تمام پرسیدم: 

چرا شما با این سابقه و احترام زیادی که آقای خامنه ای برایتان قائلند وقت حضوری نمی گیرید و به رهبری توصیه نمی کنید که این بحران را به نحوی مدیریت کنند که جامعه آرام شود و شکاف عظیم بوجود آمده ترمیم شود؟ 

گفتند: یقین دارم (با تاکید) یقین دارم که صحبت من تأثیر نخواهد داشت، و اگر احتمال تأثیر می دادم، می رفتم به ملاقات رهبری.
یک شب ماه رمضان در سال 90 (احتمالا) افطار خدمتشان بودیم. رفتم و از منزل ایشان را سوار کردم و به منزل ابوی رفتیم. آقایان نوراللهیان، علی مطهری و علیرضا بهشتی هم دعوت داشتند. (شاید آقای ایرج حسابی هم آن شب میهمان ما بودند). بحث های جالبی درگرفت.
در بازگشت سرور عزیزم آقای نوراللهیان هم برای حضور بیشتر در کنار استاد با ما آمدند. خوب، همشهری استاد بودند و دوستی شان طولانی مدت. صحبت ها ادامه داشت. جمله آقای حکیمی که در یادم مانده این بود: 

آقای بهشتی روشن تر از مرحوم مطهری بودند. (این قضاوت را با وجود همشهری بودن و رفاقت بسیار قدیمی تر با مرحوم مطهری ملاحظه کنید)
خدایش رحمت کناد.
اما آخرین جمله استاد: می گفتند در ابتدای انقلاب تصورم این بود که امام بدون حساب و کتاب وارد بهشت خواهد شد. از بس خدمت وسیع و شایسته ای به اسلام کرده است، اما اکنون که انقلاب به اینجا رسبده بر این باورم که حساب و کتاب بسیار سختی در انتظار ایشان است.
#محمدرضا حکیمی
#میر حسین موسوی
#امام خمینی
#شهید بهشتی
#شهید مطهری
#رهبری
#انتخابات 88
https://www.instagram.com/p/CS5soBFj4kd/?utm_medium=share_sheet


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه یکم شهریور ۱۴۰۰ | 17:18 | نویسنده : شفیعی مطهر |