آنجی دِ راموس دختر 30 ساله فیلیپینی كه فاقد بازو و دست است از پاهایش برای نقاشی در مركز معلولان سن خوزه در مانیل استفاده می‌كند.

موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۹ | 6:53 | نویسنده : شفیعی مطهر |
دعوت سفارت آمریکا از استاد علی اکبر دهخدا
  

 

 دعوت رییس اداره

  دعوت سفارت آمریکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا 

19 دیماه 1332 تهران

آقای محترم- صدای آمریکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ایرانی، در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک پخش نماید. این اداره جناب عالی را نیز برای معرفی به شنوندگان ایرانی برگزیده است. در صورتی که موافقت فرمایید، ممکن است کتباً یا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرمایید تا برای مصاحبه با شما ترتیب لازم اتخاذ گردد . 

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نیز از جدیدترین آثار منظوم یا منثور شما پخش گردد.

بدیهی است صدای آمریکا ترجیح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جدید و قبلاً در مطبوعات ایران درج نگردیده باشد. چنانچه خودتان نیز برای تهیه این برنامه جالب، نظری داشته باشید، از پیشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد. 

با تقدیم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا 

************ ********* ********* ********* ********* ********



پاسخ استاد علی اکبر دهخدا 

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا

نامه مورخه 19 دی ماه 1332 جناب عالی رسید و از این که این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم .

شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدی مفید بود؛ برای این که ممالک متحده آمریکا، مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد ...
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را دراین باره بگویم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم : 

بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند، معرفی کند و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوق های آن ها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ... 
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد. 

و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، مع هذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.

این هاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آن ها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.

علی اکبر دهخدا


 
 
منبع: صائب 
 

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ | 19:17 | نویسنده : شفیعی مطهر |
دختر نابغه ایرانی در آلمان، باهوش‌تر از همه!! (+عکس)
تعداد بازدید: 5415

دختر نابغه ایرانی در آلمان، باهوش‌تر از همه!! (+عکس)

تاکنون هیچ دانش آموزی در این سن و با این معدل موفق به دریافت دیپلم تحصیلات متوسطه در آلمان نشده است...
 
دختری ایرانی به نام مینو تیزابی که چهارده سال سن دارد در آلمان موفق شده است تحصیلات متوسطه (دیپلم) را با معدل 1.0 که بالاترین نمره ممکن در آلمان است، به پایان برساند.
تاکنون هیچ دانش آموزی در این سن و با این معدل موفق به دریافت دیپلم تحصیلات متوسطه در آلمان نشده است.
مینو معتقد است از دانش آموزان دیگر باهوش تر نیست، ولی همه معلمان و مسئولان مدرسه ای که او در آنجا دوره دیپلم اش را گذرانده است، مینو را یک نابغه می‌دانند.
مینو در سه سالگی قادر به خواندن بود و در شش سالگی بدون گذراندن کلاس اول و دوم تحصیلاتش را از کلاس سوم آغاز کرد و یک سال بعد کلاس پنجم را در سه هفته به پایان رساند.
 
 
بزرگ ترین آرزوی مینو دریافت معدل یک بود که اکنون به این آرزویش رسیده و گفته است که قصد دارد در دانشگاه شهر هایدلبرگ و یا مونیخ در رشته پزشکی ونهایتا تحقیقات پزشکی ادامه تحصیل بدهد و هدفش از انتخاب این رشته نجات جان انسان هاست که آن را یک وظیفه برای خود می‌داند.
پدر مینو آقای جمشید تیزابی هم گفته است که تمام تلاش خود را برای ادامه تحصیل دخترش انجام خواهد داد.
البته نه تنها بهره هوشی بسیار بالا و استعداد فوق العاده مینو، که رفتار او در برخورد با همکلاسیان و معلمانش نیز موجب تحسین بسیاری از مردم آلمان شده است.
 
گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغ
منبع: siterooz.com
 

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹ | 8:3 | نویسنده : شفیعی مطهر |

سونی چگونه از بمباران ژاپن به اوج رسید

ایبوكا و موریتا برای اولین بار در پاییز ۱۹۴۴ به عنوان اعضای گروه فوق سری «كمیته تحقیقات جنگ» با یكدیگر ملاقات كرده بودند. همین گفت‌وگوها مبنای تداوم همكاری بنیان‌گذاران شركت سونی شد.

در روز هفتم مه سال ۱۹۴۶ ماسارو ایبوكا و آكیو موریتا دو مهندس نابغه ژاپنی، شركت مشترك خویش را با نام «توكیو تسوشین كوگیو» تاسیس كردند. موریتا تا آن زمان جوان ۲۳ ساله ای بود که رشته فیزیك را در دانشگاه اوزاكا به پایان رسانده و یك دوره آموزش افسری را هم تمام كرده بود.
او در مهم‌ترین پروژه تحقیقاتی ارتش به كار اشتغال داشت. این واحد تسلیحات و بمب‌های هدایت شونده و تجهیزات دید در شب ابداع می‌كرد. برای موریتا بسیار جذاب و وسوسه‌برانگیز بود كه در تیم اجرای پروژه حضور داشته باشد. ایبوكا نیز به عنوان مهندس فنی نیروی دریایی، عضو كلیدی همین گروه بود. مهم‌ترین موفقیت او تا آن زمان اختراع اولین دستگاه ویژه جست‌وجوی زیردریایی به حساب می‌آمد که در نیروی هوایی امپراتوری به خدمت گرفته شد و كارآیی بالایی از خود نشان داد.
 ایبوكا و موریتا برای اولین بار در پاییز ۱۹۴۴ به عنوان اعضای گروه فوق سری «كمیته تحقیقات جنگ» با یكدیگر ملاقات كرده بودند. همین گفت‌وگوها مبنای تداوم همكاری بنیان‌گذاران شركت سونی شد. لذا آن ها هیچ فرصتی را از دست ندادند و بلافاصله دست به كار شدند و از طریق حامیان با نفوذ خود، سرمایه لازم برای تاسیس شركت را به دست آوردند و سونی اوایل سال ۱۹۴۶ تاسیس شد.
 
این دو كارشناس به دنبال محصولات جدید و كارآ بودند و می‌خواستند كالاهای مصرفی كاملا نوینی روانه بازار كنند. برای این کار تكنولوژی مورد نیازشان را خود ابداع كردند. این ایده بعدها یكی از اصولی بود كه آن ها و همین طور مدیران سال‌های اخیر سونی از آن پیروی می‌كردند، شركتی كه همواره خواسته همه ابداعات و كارها را خودش به تنهایی انجام دهد و در همه زمینه‌ها پیشگام باشد. چنین برداشتی می‌تواند توجیه‌گر بلندپروازی‌ای باشد كه سال‌ها بعد سونی با آن بازار جهان را فتح كرد.
 
اولین محصول آن ها یك پلوپز برقی بود که هیچ گاه به بازار عرضه نشد. ابداع یك بالش الكتریكی گرم كننده نیز موفقیت اندكی به همراه آورد، ولی در سال ۱۹۵۰، تولید اولین نوار ضبط صوت و دستگاه پخش آن در بازار ژاپن یك نقطه عطف پدید آورد. ایبوكا و موریتا در آن زمان بیش از صد كارمند داشتند، اما هنوز هم شركت آن ها كوچك و كم اهمیت بود. این وضعیت در یكی از روزهای سال ۱۹۵۳ تغییر كرد. در آن روز آكیو موریتا به نیویورك سفر كرده بود تا گواهی اعطای مجوز ساخت ترانزیستور را در شركت «وسترن الكتریك» امضا كند. به این ترتیب یك افسر ژاپنی توانست تنها هشت سال پس از جنگ با پرداخت ۲۵ هزار دلار یكی از مهم‌ترین اختراعات جهان را از آن خود کند. مجله نیوزویك در مورد موریتا نوشت: او مردی بود كه به تنهایی تصور جهانیان از تجار ژاپنی را تغییر داد.
 
چهار سال بعد که آن ها شروع به فروش اولین رادیوهای ترانزیستوری جیبی در دنیا كردند، به دنبال نامی جدید و مناسب برای شركتشان می‌گشتند. لذا یكی از كلمات رایج در آن زمان یعنی Sonny به معنای پسر بچه را با عبارت لاتین Sonus که از ریشه Sound بود، تركیب كردند و از آن كلمه Sony را پدید آوردند که در هر زبانی به راحتی قابل تلفظ کردن و خوانده شدن است. این ترکیب گویای گروهی از جوانان است که انرژی و علاقه بسیاری برای ارائه تولیدات و ایده‌های جدید دارند.
 
با نامگذاری جدید، شركت به تجارت با آمریكا متمایل شد. ایبوكا و موریتا دریافتند كه در درازمدت مهم‌ترین بازار آن ها به ویژه در بخش ابداعات جدید، ایالات‌متحده خواهد بود. آن ها به این نتیجه رسیدند كه هر كس بتواند در آنجا نفوذ كند، می‌تواند در تمام دنیا فعالیت‌های خود را گسترش دهد.
 
 اواخر دهه پنجاه بسیاری از شركت‌های دیگر ژاپنی مثل تویوتا نیز به همین نتیجه رسیدند، ولی می‌توان سونی را تنها شركت ژاپنی دانست كه حاضر شد تمام سیاست‌های خویش را مبتنی بر مقتضیات تجارت در ایالات‌متحده شكل دهد.
 
در سال‌های بعد، اولین تلویزیون تمام ترانزیستوری دنیا، اولین دستگاه ضبط ویدئویی ترانزیستوری و بسیاری ابداعات بزرگ شكل گرفتند که مشهورترین آن ها واكمن و دستگاه‌های استریوی قابل حمل بودند، البته شكست‌هایی هم وجود داشت. از آنجایی كه ایبوكا و موریتا مغرورتر از آن بودند كه سیستم ابداعی ویدئویی خویش موسوم به بتاماكس را در اختیار دیگران قرار دهند، سیستم VHS كه توسط رقیب اصلی یعنی شركت ماتسوشیتا اختراع شده بود در جهان به قدرت اول بدل شد، ولی در مورد تكنولوژی دیسك فشرده كه توسط سونی و فیلیپس ابداع شده بود، اشتباه مذكور تكرار نشد و امروزه این نوع CD در سراسر جهان به یكی از لوازم عادی در منزل تبدیل شده است.
 
در سال‌های آخر قرن بیستم، سونی پس از خرید شرکت موسیقی CBS Records، با یك سرمایه‌گذاری فوق‌العاده كلان یكی از شركت‌های اصلی‌هالیوود به نام كلمبیا پیكچرز را خرید و این زمانی بود كه ژاپن موفقیت اقتصادی بلامنازع خویش را به رخ جهانیان كشید. سونی تجسم این موفقیت بود، موفقیتی كه البته مدت زیادی به طول نینجامید، زیرا ژاپن دچار بحران عظیمی شد و موریتا که دوران پیری را سپری می‌کرد، اذعان کرد: اگر سیستم اقتصادی ژاپن كمبودهای زیادی داشته باشد، قطعا یكی از آن ها هماهنگی كم با غرب است. در سال ۲۰۰۱ شرکت سونی اریکسون توسط دو شرکت سونی ژاپن و شرکت ارتباطاتی سوئدی اریکسون برای تولید موبایل تاسیس شد. دلیل این ترکیب تخصص سونی در دستگاه‌های الکترونیکی مصرفی و رهبری تکنولوژیکی اریکسون در بخش ارتباطات بود.
  آن ها هم‌اکنون محصولات کاملی برای همه گروه ها با نام «سونی اریکسون» دارند. سونی اریکسون در حدود ۸۰۰۰ کارمند در سرتاسر جهان دارد. در اوایل تاسیس شرکت، دستیابی به موفقیت اصولا قابل تصور نبود. خبر بمباران هیروشیما برای آن ها غیر‌قابل‌درك و تصور بود و شكاف و فاصله تكنولوژیكی ژاپن با سایر کشورها فوق‌العاده زیاد به نظر می‌رسید، ولی با تحقیقات و فناوری که همواره بستر فعالیت‌های شركت سونی بوده‌اند و همچنین احساس رقابت در کنار اعتقاد به لزوم یادگیری از غرب آن ها مصمم شدند که در آینده باید حتما به لحاظ فناوری پیشتاز باشند.
 
 اکنون مدت‌ها است كه مارك سونی براساس نظرسنجی‌ها مطمئن‌ترین مارك در میان مردم محسوب می‌شود. فروش بالای 80 میلیارد دلار شرکت در سال گذشته نیز گویای همین مطلب است.

منبع: حوریه - ما تفاوت می آفرینیم


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۹ | 7:41 | نویسنده : شفیعی مطهر |

نصر حامد ابوزید، متفکر دینی مصری، درگذشت

 می خواهم به امت مسلمان بگویم که من مسلمان به دنیا آمده، مسلمان بزرگ شده و مسلمان زندگی کرده ام و ان شا الله مسلمان هم از دنیا خواهم رفت.  (نصر حامد ابوزید)

 

نصر حامد ابوزید، قرآن پژوه و متفکر مصری، در سن ۶۷ سالگی در بیمارستانی در شهر قاهره از دنیا رفت.

آقای ابوزید از جمله متفکرانی بود که نگاهی نوگرایانه به آموزه های دینی داشت و به همین دلیل با مخالفت های شدیدی از سوی متولیان رسمی دین اسلام روبه رو بود. 

یکی از اصلی ترین نظریات نصر حامد ابوزید اعتقاد او به بشری بودن قرآن، کتاب مقدس مسلمانان بود. او همچنین می گفت برای تفسیر قرآن باید از علوم رایج استفاده کرد. 

sudansudansudansudansudansudansudansudansudansudansudansudansudan8.jpg Hosting at Sudaneseonline.com

آقای ابو زید این نظریات خود را از جمله در کتابی که با عنوان "معنای متن" که به فارسی ترجمه شده است، مطرح کرده بود.

نظریات آقای ابوزید باعث شد که مفتیان مصری در سال ۱۹۹۵ او را مرتد اعلام کنند و دادگاهی در مصر حکم کند که همسر آقای ابوزید باید از او جدا شود.

در پی صدور حکم ارتداد نصر حامد ابوزید، گروه جهاد اسلامی مصر اعلام کرد آقای ابوزید را به قتل خواهد رساند و همین مسئله باعث شد نصر حامد ابوزید در سال ۱۹۹۵ به همراه همسرش مصر را ترک کند.

او مدتی در مادرید، پایتخت اسپانیا، زندگی کرد و سپس به هلند رفت و تا پایان عمر در آنجا زندگی کرد.

نصر حامد ابوزید دکترای خود را در رشته ادبیات عرب از دانشگاه قاهره گرفته بود و تا پیش از تبعید خود خواسته از مصر، در همین دانشگاه تدریس می کرد. 

ابوزید معتقد بود کسانی که با نسبی بودن قرائت های دینی مخالفند، با نفی عقلانیت بشری عملا پیام اصلی قرآن را نفی می کنند.

انتشار نظریات آقای ابوزید در ایرن هم با مسائلی مواجه بود.

در پی انتشار مصاحبه اختصاصی و مفصلی با نصر حامد ابوزید در مجله کیان که در این مصاحبه نظریات آقای ابوزید در مورد قرآن مطرح شده بود، این نشریه توقیف شد.

مجله کیان از شناخته شده ترین نشریات نزدیک به روشنفکران دینی در ایران بود که به ویژه در انتشار نظریات عبدالکریم سروش، متفکر دینی ایرانی، نقشی محوری داشت.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۹ | 10:42 | نویسنده : شفیعی مطهر |
            پدر پولدار ، پدر بي پول

کتاب ” پدر پولدار، پدر بی پول” یکی از پرفروش ترین کتاب های مدیریتی چند سال اخیر است .اجمال داستان به شرح ذیل است.

من دو بابا داشتم، یکی دارا و دیگری نادار. یکی بسیار درس خوانده و زیرک بود، مدرک دکترا داشت و دوره چهار ساله کارشناسی را دو ساله گذرانده بود. بابای دیگر هرگز نتوانسته بود کلاس هشتم را هم به پایان برساند.

هر دو مرد سختکوش و در کار و زندگی خود پیروز بودند. درآمد هر دو نفر رضایت بخش بود، ولی یکی از آنان در زمینه مالی پیوسته مشکل داشت. بابای دیگر برای خانواده و دیگران به ارث گذاشت. از دیگری تنها صورتحساب هایی به جا ماند که می بایست پرداخت شوند.

هر دو به من اندرزهایی دادند، ولی اندرزهای آن ها متفاوت بود. هر دو به درس خواندن سخت عقیده داشتند، ولی موضوعات یکسانی را توصیه نمی کردند.

از آنجا که من دو پدر اثر گذار داشته ام، از هر دو نفر چیز آموختم. ناچار بودم تا درباره اندرزهای هر کدام بیندیشم و از بررسی تاثیر اندیشه هر کدام بر زندگیش، بینش ارزشمندی پیدا کنم: برای مثال یکی عادت داشت که بگوید:

” از عهده من بر نمی آید” . دیگری از بکار بردن این واژه ها پرهیز می کرد. به جای آن می گفت : ” چگونه می توانم از عهده این کار برآیم؟ ” 

  عبارت نخست حالت خبری داشت و عبارت دوم جنبه پرسشی. "از عهده من بر نمی آید"، مغز را از کار می اندازد و عبارت "چگونه می توانم از عهده این کار برآیم"، مغز را به حرکت و جستجو وا می دارد.

هر دو آن ها بینش مخالفی در اندیشیدن داشتند. یکی فکر می کرد که ثروتمندان باید مالیات بیشتری بپردازند تا هزینه کسانی شود که از امکانات زندگی بهره کمتری نصیبشان گردیده است. دیگری می گفت: مالیات ابزار تنبیه کسانی است که بیشتر تولید می کنند و پاداش به آنانی است که تولید نمی کنند.

یکی از آنان توصیه می کرد خوب درس بخوان تا در شرکت معتبری استخدام شوی. دیگری توصیه می کرد، خوب درس بخوان تا بتوانی شرکت ارزشمندی برای خود داشته باشی.

یکی از آنان می گفت :دلیل این که ثروتمند نشده ام ،شما بچه ها هستید و دیگری می گفت: دلیل این که باید ثروتمند شوم، شما بچه ها هستید.

یکی عقیده داشت خانه ما بزرگ ترین دارایی خانواده می باشد، به عقیده دیگری: خانه بزرگ ترین بدهکاری است و هر کس بیشترین درآمدش را در خرید خانه سرمایه گذاری کند ،دچار دردسر می شود.

به عقیده یکی دولت یا کارفرما می بایست نیازهای انسان ها را برآورده سازد. او همواره دل نگران اضافه حقوق، طرح بازنشستگی، مزایای بهداشتی و درمانی ، مرخصی و دیگر مزایای استخدامی بود و چنین می نمود که تضمین شغلی برای تمام عمر و مزایای ناشی از آن، از خود شغل با اهمیت تر است. اما دیگری به خوداتکائی مالی فراگیر عقیده داشت و من را از استخدام رسمی مدام العمر در شرکت ها منع می کرد.

یکی به من آموخت که چگونه شرح معرفی خود را بنویسم تا شغل های بهتری بیابم، دیگری چگونگی نوشتن برنامه های پرتوان مالی و کسب کار را یادم داد تا شغل آفرینی کنم.

دست پرورده دو بابا بودن به من فرصت داد تا تاثیر اندیشه های هر کدام را در زندگی خودشان ببینم. دریافتم که براستی انسان ها با اندیشه هایشان زندگی خود را شکل می دهند.

برای مثال بابای نادار پیوسته می گفت : من هرگز ثروتمند نخواهم شد. این پیش بینی هم به حقیقت پیوسته بود. از سوی دیگر، بابای دارا همواره خود را ثروتمند می دید. می گفت: من یک مرد ثروتمندم. حتی هنگامی که به شکست های مالی بزرگ دچار شده و نزدیک به نابودی بود، خود را همچنان ثروتمند می پنداشت. خود را این چنین دلگرمی می داد: 

  ” شکست خورده و نادار متفاوتند. شکست گذرا و ناداری همبستگی است. ” 

بابای نادار می گفت : 

 من به پول علاقه مند نیستم. پول چه اهمیتی دارد. بابای دارا پیوسته می گفت : پول قدرت است.

شاید هرگز نتوان قدرت فکر را اندازه گیری کرده یا ستود، ولی برای من از همان زمان جوانی روشن شد که باید در چگونگی معرفی و عرضه خود هوشیار باشم. دریافتم که بابای نادارم به دلیل مقدار پولی که بدست می آورد نادار نبود، بلکه اندیشه ها و عمل او چنین نتیجه ای را بار آورده بود. به عنوان یک نوجوان، آگاهانه تصمیم گرفتم تا پیوسته متوجه برگزیدن اندیشه ها باشم. اندرز کدام را آویزه گوش کنم بابای دارا، بابای نادار؟

هر چند که دو مرد سخت بر لزوم آموزش و یادگیری تاکید داشتند، ولی دیدگاهشان در این که چه باید آموخت متفاوت بود .یکی از من می خواست تا خوب درس بخوانم، به درجات تحصیلی بالا برسم و برای پول در آوردن کار کنم. و دیگری مرا تشویق می کرد تا برای ثروتمند شدن درس بخوانم. دریابم که پول چگونه کار می کند و چگونه می توان آن را به خدمت خود بگیرم. پیوسته می گفت:

” من برای پول کار نمی کنم ، پول برای من کار می کند. “

منبع: ما تفاوت می آفرینیم


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ | 7:32 | نویسنده : شفیعی مطهر |
قسمت دوازدهم
سوگ قلم و شرف


صبح فردا، روز يكشنبه 29 خرداد 1356، دوست علي با همسرش به خانة علي رفت. در زد، ولي كسي در را باز نكرد. مدتي پشت در خانه ايستادند، تا اين كه خواهرش شيرين از خواب بيدار شد و از پله‌هاي طبقة بالا به پايين آمد. ناگاه، در طبقه پايين و در آستانة در ورودي اتاق، علي را ديد كه به پشت افتاده و بيني‌اش به شكل غير عادي سياه شده و باد كرده بود. وحشت زده و نگران به طرف در خانه دويد. دوست علي با ديدن چهرة رنگ پريدة ‌خواهر به داخل خانه رفت و با چشمان گرد شده از تعجب، سر علي را روي زانويش گرفت.همسرش نبض علي را گرفت و دريافت كه از تپش ايستاده است. شيرين هم نبض او را گرفت و لحظه‌‌اي بعد، با صداي بلند گريست. شيرين با چشماني خيس به طبقه بالا رفت تا مراقب دختران علي باشد و نگذارد آن‌ها به طبقة پايين بيايند. دوست علي بي‌درنگ به بيمارستان «سوت همپتون» تلفن كرد و آمبولانس خواست. بعد از لحظاتي، آمبولانس رسيد و پرستاران هم پس از معاينه تشخيص دادند كه علي از دنيا رفته است.
   آري روح علي اين پرندة بي‌قرار، به آشيانة جاودانة خود پرواز كرده بود. خبر درگذشت علي به صورت گسترده‌اي توسط مبارزان خارج از كشور منتشر شد و احزاب و سازمان‌هاي مختلف سياسي با انتشار بيانيه‌هاي گوناگون، از دست دادن او را «سوگ قلم و شرف» دانستند. اما مهم‌ترين روزنامه‌هاي ايران (كيهان و اطلاعات) پس از دو روز سكوت، در روز 31 خرداد 1356 اين خبر را منتشر كردند كه: 
  «مرحوم دكتر علي شريعتي كه براي درمان ناراحتي چشم و كسالت قلبي خود به انگلستان رفته بود، در آن جا بر اثر سكتة قلبي درگذشت!» 
  و اين در حالي بود كه علي هيچ‌گاه، ناراحتي جسماني نداشت. دكتر علي شريعتي بعد از چهل و چهار سال زندگي سرتاسر افتخار، تلاش و رنج، در هاله‌اي از ابهام از دنيا رفت؛ مردي كه مقلد امام خميني بودن را براي خود يك «افتخار» مي‌دانست.
  پيكر پاك علي در روز يكشنبه 5 تير 1356 از لندن به دمشق انتقال يافت و در فرودگاه توسط توسط امام موسي صدر(رهبر شيعيان لبنان) و چند تن از شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي استقبال شد و همان روز در ميان اشك و ماتم دوستان در جوار صحن مطهر حضرت زينب(س) به خاك سپرده شد.
  «باور نمي‌كنم، هرگز باور نمي‌كنم سال‌هاي سال هم‌چنان زنده ماندنم به طول انجامد. يك كاري خواهد شد. زيستن مشكل شده است و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي‌نهند و دير مي‌گذرد كه احساس مي‌كنم خفه مي‌شوم. هيچ نمي‌دانم چرا؟ اما مي‌دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است و او است كه مرا چنان بي‌طاقت كرده است كه احساس مي‌كنم ديگر نمي‌توانم درخود بگنجم. در خودم بيارامم. از «بودن» خويش بزرگ‌تر شده‌ام و اين جامه بر من تنگي مي‌كند . اين كفش تنگ و بي تابي فرار! عشق آن سفر بزرگ! ... اوه چه مي‌كشم!! چه خيال‌انگيز وجان‌بخش است اينجا نبودن! »
  شهيد دكتر مصطفي چمران، به هنگام خاك‌سپاري علي با چشماني اشك آلود گفت: 
  «اي علي! شايد تعجب كني اگر بگويم كه همين هفته گذشته كه به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يك كتاب با خود بردم و آن «كوير» تو بود؛ كويري كه يك عالم معني و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و به ازليت و ابديت متصل مي‌كرد ...... اي علي! ياد تو، نام تو، گفته‌هاي تو، افكار تو همه براي من نوعي نماز است كه مرا به خدا نزديك‌ و نزديك‌تر مي‌كند. تو اي علي! در همه نماز‌هاي مخلصانه ما حضور داري و ما را در همة پرواز‌ها به آسمان‌ها همراهي مي‌كني. بر همه مجاهدين كه در راه حق به افتخار شهادت نايل مي‌شوند، تو شاهد و شهيدي ... .»

پناهگاه ابدي

«در شبي از آن ششصد شب تنهايي، خواب بودم. خواب ديدم كه تالار بزرگي است بي‌سر و پايان، و تمامي چهره‌هاي آشنايم جمع‌اند و من از انسان و زندگي و عمر و فلسفه زيستن و بودن حرف مي‌زدم. يكي از ميان جمع برخاست و پرسيد: شما كه هميشه از انسان و فلسفة وجود و معني زندگي و اين مسائل حرف مي‌زنيد، قبلاً بايد يك حقيقت اوليه و اساسي را روشن كنيد و آن موضوع اصلي، همة اين مباحث و تمامي اين نظريات است. اصلاً مي‌توانيد بگوييد زندگي، خود چيست؟ آدم در خواب توانايي‌هايي دارد كه در بيداري فاقد است. بي‌درنگ و با اطمينان گفتم: يادداشت كنيد؛ نان، آزادي، فرهنگ، ايمان و دوست داشتن.من شكست نخواهم خورد. ورزشكار شكست مي‌خورد، تاجر ورشكست مي‌شود، سياستمدار ناكام مي‌گردد ... من شكست نمي‌خورم. نان! من هيچ‌گاه گرسنه نبوده‌ام. آزادي! همين است آن چه نداريم. فرهنگ! خدا را سپاس كه غني ایم، آن قدر كه جهان را و تاريخ و جامعه را و فلسفه و علم و دين را و انسان را و ميراث انسان را و انسان‌هاي بزرگ و خوب را، در هر كجاي زمان و زمين بوده‌اند و هستند، توانستم بفهمم و بشناسم، نه زياد، همين قدر كه ناداني و بي‌شعوري، چهره‌ام را ترحم انگيز و رقت‌بار نكرده است. ايمان! زندگي‌ام مگر جز در آن گذشته است و لحظه‌اي را جز براي آن زيسته‌ام؟ حتي ايمان‌هايي زلال‌تر و قوي‌تر از ايمان خويش در سرزمينم پرورده‌ام، آفريده‌ام. بيش از ارزش و توان خويش، در خلق ارزش‌هاي تازه و مرگ ارزش‌هاي كهنه و بد، توانايي به خرج داده‌ام. دوست داشتن! واي چه قدر دل من مي‌تواند دوست بدارد! باور كردني نيست. گاه خودم مي‌بينم و مي‌يابم و باور نمي‌توانم كرد ...ولي من شكست نمي‌خورم. اگر تنها‌ترين تنهايان شوم، باز خدا هست، او جانشين همة نداشتن‌هاست. نفرين‌ها و آفرين‌ها بي‌ثمر است. اگر تمامي خلق، گرگ‌هاي هار شوند و از آسمان، هول و كينه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان را آسيب ناپذير من هستي. اي پناهگاه ابدي! تو مي‌‌تواني جانشين همه‌ بي‌پناهان شوي.»
اي علي تو نماينده‌ بحق محرومين و زجرديدگان تاريخي و من ناله دردمندان را از حلقوم تو مي‌شنوم، خروش اعتراض آن ها را در فرياد رعدآساي تو مي‌يابم. سرنوشت هزاران كارگر بدبخت و از دريچه‌ چشم تو مي‌بينم كه زير تازيانه جلادان فرعون جان مي‌دهند و زير تخته سنگ‌ها مدفون مي‌شوند ومن صداي خرد شدن استخوان‌هاي نحيف آن ها را بين تخته سنگ ها مي‌شنوم و صحه دردمندان و ناله زجرديدگان، دلم را به درد مي‌آورد. 
 اي علي، با خروش تو به جنگ استعمار و استكبار بر‌مي‌خيزم و همراه تو تاريخ را مي‌شكافيم و فرعون‌ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت مي‌كنيم.
  اي علي همراه تو، در راه خداي بزرگ به مجاهدت بر‌مي‌خيزيم و با اسلحه شهادت مجهز مي‌شويم. من آن راهي را و مكتبي را مقدس مي‌شمرم كه غم‌ها و دردهاي كثيف آدمي را به زيبا و پاك تبديل كند و آن شخصي را تقديس مي‌كنم كه روحش و احساسش و افكارش قلب آدمي را صفا و جلا دهد و غم‌ها و درد‌هايش را زيبا و متعالي كند. روح را از قفس جسد آزاد كند و به آسمان‌ها صعود دهد. 
  بر اين حساب دكتر علي شريعتي به درجه بي‌نهايت، قابل تقديس است. آدمي را منقلب مي‌كند. روح را از قيد زمان و مكان آزاد كرده به ازليت و ابديت متصل مي‌نمايد و در آسمان ها به سير و سياحت مي‌پردازد و زيبايي‌هاي عجيب و خلاق و سوزنده به آدمي نشان مي‌دهد. و ابعادي جديد و مبهوت كننده و پر‌شكوه از خلقت به ما مي‌نماياند.
  قسم به غم كه روزگاري درياي غم بر دلم موج مي‌زند. اي علي تو در قلب من زنده و جاويدي، قسم به عشق كه تا وقتي كه قلب سوزانم مي‌جوشد و مي‌خروشد و مي‌سوزد، تو اي علي در قلب من حيات داري كه جاذبه آسماني عشق را در رگ هاي وجودم به ‌گردش در مي‌آورد و حيات مرا از عشق و فداكاري سرشار مي‌كني. سوگند به تنهايي كه نتيجه‌ عظمت و عشق و يكتايي است و زايندة لطافت و اخلاص و عرفان است كه تا وقتي‌كه خدا تنهاست، تو علي در تنهايي ما وجود داري. قسم به عدل و عدالت كه تا روزگاري كه قلم و ستم بر دوش انسان ها سنگيني مي‌كند تو در فرياد ستمديدگان عليه ستمگران مي‌غري و مي‌خروشي. و قسم به شهادت كه تا وقتي كه فدایيان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربان‌گاه عشق فدا مي‌كنند، تو بر شهادت پاك آنان شاهدي و شهيدي.
امام امت در پاسخ به تلگراف هاي واصله كه به مناسبت شهادت دكتر شريعتي به ايشان زده شده بود، چنين پاسخ فرمودند.:
  بسمه‌تعالي جناب آقاي ..... ايده‌ا ... تعالي 
پس از اهداي سلام، تلگراف هاي زيادي از اروپا و امريكا از طرف اتحادية انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان در امريكا، از بخش‌‌هاي مختلف و از ساير برادران محترم مقيم خارج كشور ايدهم‌ا... تعالي در فقد دكتر علي شريعتي واصل شد و چون جواب به تمام آن ها از جهاتي ميسر نيست و تفكيك صحيح نمي‌باشد، از جناب عالي تقاضا دارم تشكر اينجانب را به همة برادران محترم ايدهم ا... تعالي ابلاغ نمائيد. اينجانب در اين نفس‌هاي آخر عمر اميدم به طبقه جوان عموماً و دانشجويان خارج و داخل اعم از روحاني و غيره مي‌باشد. اميد است دانشمندان و متفكران روشن ضمير مزاياي مكتب نجات‌بخش اسلام كه كفيل سعادت همه جانبه بشر و هادي سبل اخير در دنيا و آخرت و حافظ استقلال و آزادي ملت‌ها و مربي نفوس و مكمل نقيصه‌هاي نفساني و روحاني و راهنماي زندگي انساني است، براي عموم بيان كند. مطمئن باشند با عرضه اسلام به آن طور كه هست و اصلاح ابهام‌ها و كجروي‌ها و انحراف‌ها كه به دست بد‌خواهان انجام يافته نفوس سالم بشر كه از فطره ا... منحرف نشده و دستخوش اغراض باطله و هوس‌هاي حيواني نگرديده يكسره بدان روي آورند و از بركات و انوار آن بهره‌مند شوند. من به جوانان عزيز نويد پيروزي و نجات از دست دشمنان انسانيت و عمال سرسپرده آن ها مي‌دهم. طبقه جوان روشن‌‌بين در خارج و داخل روابط خود را محكم و در زير پرچم اسلام كه تنها پرچم توحيد است يك دل و يك‌صدا از حق انسانيت و انسان‌ها دفاع كنند تا به خواست خداوند متعال دست اجانب از كشورهاي اسلامي قطع شود و بايد با كمال هوشياري از عناصر مرموزي كه در صدد تفرقه بين انجمن‌هاي اسلامي است و مطمئناً از عمال اجانب هستند احتراز كنند و آن ها را از جمع خود طرد نمايند. و اعتصموا بحبل ا... جميعاً و لا تفرقوا والسلام عليكم و عليهم و رحمه ا... و بركاته .
 روح ا... موسوي خميني، شعبان المعظم 97 
نامه استاد شهيد آيت الله مطهري به معلم شهيد دكتر شريعتي: 
برادر عزيز دانشمندم جناب آقاي دكتر علي شريعتي، قلب خود شما گواه است، كه تا چه اندازه به شما ارادت مي‌ورزم و به آينده شما از نظر روشن كردن نسل جوان به حقايق اسلامي اميدواريم. خداوند مثل شما را فراوان فرمايد. انتظار مي‌‌رفت قبل از مهر سفري به تهران بفرماييد و دوستان و ارادتمندان را دل شاد نماييد، متأسفانه اين توفيق براي دوستان حاصل نشد. به هرحال ما سلامت و سعادت و موفقيت بيشتر شما را از خداوند متعال مسئلت داريم. چندي پيش ابوي مكرم حضرت عالي و سرور عزيز ما جناب آقاي شريعتي بر حسب تقاضاي اينجانب نامه‌اي به حضرت عالي مرقوم داشتند كه قرار است به مناسبت پايان چهاردهمين قرن بعثت رسول اكرم(ص) كتابي تأليف شود كه از نظر معرفي شخصيت رسول اكرم مفيد باشد و تا حد امكان روي آن كار بشود. رفقا مجموعاً 20 موضوع براي آن در نظر گرفتند كه ليست آن خدمتتان فرستاده خواهد شد. سه موضوع مربوط است به تاريخ زندگي آن حضرت از ولادت تا بعثت و از بعثت تا هجرت و از هجرت تا وفات يعني در سه بخش، بخش اول و دوم را آقاي دكتر سيد جعفر شهيدي به عهده گرفتند كه البته لياقت اين كار را دارند و بخش سوم آن را كه از دو بخش اول مهم تر است براي حضرت عالي در نظر گرفتيم و شايد قسمت اصلي و اساسي كتاب با توجه به نويسندگان مبرز و لايقش همين سه بخش از سي‌، چهل صفحه تجاوز نكند ،اما به عقيده من بخش مربوط به حضرت‌عالي اگر پنجاه صفحه هم شد مانعي ندارد. مسلماً جزئيات را نمي‌شود در پنجاه صفحه گنجانيد ، ولي ما از ذوق و ابتكار و حسن انتخاب حضرت‌عالي انتظار داريم كه به طور فشرده و در عين حال روشن، همه نكات روشن آن قسمت از زندگي حضرت را مرقوم فرماييد و مخصوصاً قسمت‌هايي كه كمتر مورد توجه ديگران است. با نظر روشن بين خود آن ها را بشكافيد. از قبيل عللي كه منتهي به هجرت شد و فايده‌اي كه رسول اكرم از ايجاد مركزي در خارج مكه به نفع اسلام بود و همچنين طرز رفتار اسلام و رسول اكرم با اتباع ساير مذاهب، طرز حكومت و سيستم اداره مسلمين از جنبه‌هاي سياسي و اجتماعي مسلمين، تحليلي از نامه‌ها و پيام‌هاي آن حضرت و سران جهان آن عصر و امثال اين مسائل كه خود شما بهتر مي‌دانيد. بنده احتمالاً تا دو هفته ديگر به مشهد خواهم آمد و پس از يك شب توقف به فريمان خواهم رفت. اميدوارم توفيق زيارت عالي را پيدا كنم .همه دوستان را سلام برسانيد. 
                            مرتضي مطهري
نوشته شده در 84/09/06ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط محمد كاظم

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ | 7:49 | نویسنده : شفیعی مطهر |
قسمت يازدهم

مثل آفتاب

علي دو روز بروكسل ماند. او در آنجا با تغيير خط و سبك نگارش و پرداختن به مسائلي كه هيچ گاه گرفتارش نبود، نامه هاي به پدرش نوشت و با امضاي "حسن" پست كرد.
  "پدر عزيزم ! سلام عرض مي كنم . اميدورام كه حالتان خوب باشد. من چند روزي براي ايام كريسمس كه تعطيل است آمدم به بروكسل كه جايتان خالي ، چه زيبا و آرام و خوش آب و هوا است . هيچ نگراني جز دوري شما كه ان شاءالله به زودي رفع خواهد شد ،ندارم .از كسالتم هم خبري نيست و طبق نظر دكترها فقط بايد استراحت كنم و احتياجي به معالجه ندارم ؛ به همين جهت از وقتي آمده ام فقط خورده ام و خوابيده ام و اين جور زندگي هم براي من كه در امتحانات زور زده ام عجب لذتي دارد . حس مي كنم همه خستگي هايم مي ريزد و پيش از اين كه خيال مي كرديم من بيمارم و غيرطبيعي و اعصابم خراب است همه اش از خستگي روحي و امتحان بوده است و ايجاد اين جور امتحان چه قدر سخت و سنگين است و چه كم اند كساني كه موفق مي شوند . البته موفقيت من بيشتر مرهون دعاي اقوام و بخصوص نذر بي بي فاطمه بوده است كه خيلي به او معتقدم ؛چون سيد صحيح النسبي است و بر خلاف زبانش، قلبش مثل آفتاب مي باشد. چون از اول سال تحصيلي امسال وارد دانشكده مي شوم و برنامه كارم سنگين است. قصد دارم اين دو سه ماه مانده را فقط استراحت كنم ،تا به لطف خدا براي درس آماده شوم. البته مي دانيد كه دوري از خانواده ام و اقوام كه آن همه دوستشان دارم، هم برايم خيلي رنج دارد ؛ولي سعي مي كنم بچه نه نه نباشم و پيشرفت در كار درسي را مهم تر مي شمرم و مي دانم كه خدا در اين راه قوت قلب و صحت به من عطا خواهد كرد. از شما خداحافظي مي كنم و همه تان را به خدا مي سپارم."
  نشاني برگشت نامه را هم غير واقعي نوشت. سپس نامه اي به پسرش در امريكا نوشت و ضمن اعلام خبر هجرتش، از او خواست تا دربارة اخذ رواديد از امريكا براي او تحقيق و جستجو كند. اين نامه به دست پسرش رسيد و او با خوشحالي، جواب نامة پدر را نوشت و فرستاد. علي روز قبل از شهادتش، نامة او را دريافت كرد و از آن بسيار مسرور شد.

فصل تازه

علي دو يا سه روز در هتل بين المللي بروكسل ماند و بعد تصميم گرفت به انگليس برود. هنگامي كه به لندن رسيد، تلفني با يكي از بستگانش در "سوت همپتون" تماس گرفت و براي اقامت به خانة او رفت. چند روز بعد، ماشيني خريد و تصميم گرفت از آن جا با كشتي به جنوب فرانسه سفر كند. او از بندر "لوهاور" وارد فرانسه شد و در يكي از شهرهاي جنوبي فرانسه به خانة يكي از دوستانش رفت.
  در شب بيست و هفتم خرداد، از راه دريايي به "سوت همپتون" بازگشت.قرار بود خانوادة علي روز بيست و هشتم خرداد عازم انگليس شوند و علي دوست داشت موقع ورود آن ها در فرودگاه باشد. به هر حال، كشتي به "سوت همپتون" رسيد. هنگامي كه از كشتي خارج شد، به ادارة مهاجرت رفت. در آن جا، يكي از مأموران پليس پرسيد:"در كجا اقامت خواهيد كرد؟" او براي اين كه محل اقامتش مخفي بماند، گفت:"به هتل مي روم." همان پليس پرسيد: "چه قدر پول داري؟ پول هايت را نشان بده!" و علي غافل از اين كه مانند هميشه پول زيادي همراه ندارد، موجودي ناچيز خود را به او نشان داد. پليس به او مشكوك شد و يكي از آن ها پرسيد: "با اين پول مي خواهي به هتل بروي؟" سپس چمدان علي را باز كرد و جز چند پيراهن چيزي در آن نيافت. پليس او را بازداشت كرد. علي با ديدن اين وضع، ناچار نشاني واقعي خودش (منزل دوستش) را به پليس داد. آن ها ابتدا به حرف هايش اهميت نمي دادند، اما با اصرار علي كه مي گفت: "او پسر دايي همسر من است و در دانشگاه سوت همپتون تدريس و تحصيل مي كند." مأموران با اكراه حرف او را پذيرفتند و تلفني با دانشگاه تماس گرفتند. دوست علي بي درنگ خود را به اداره مهاجرت رساند. پليس بعد از بازجويي جداگانه از آنان، گذرنامه علي را به دستش داد و آن ها از اداره خارج شدند. روز بعد، علي خسته بود. بنابراين در خانه ماند و استراحت كرد. همان روز پستچي نامه اي را كه پسرش از امريكا فرستاده بود، آورد و باعث خوشحالي علي شد. در همان وقت، زنگ تلفن به صدا در آمد. علي گوشي را برداشت و صداي همسرش را شناخت. ذوق زده پرسيد: "الان كجا هستيد؟" ـ ايران! علي با تعجب پرسيد:"مگر شما هنوز حركت نكرده ايد؟" همسرش با صداي بغض آلود گفت:"چرا بچه ها پرواز كردند، ولي ..." و نتوانست حرفش را ادامه بدهد. بغضش تركيد و گريه امانش نداد.علي با نگراني پرسيد:"ولي، چه؟" ـ مأموران مانع خروج من از كشور شدند. ما ديگر نمي توانيم بياييم. علي غمگين شد، اما سعي كرد با حرف هاي اميدوار كننده از نگراني همسرش بكاهد. ـ به فرودگاه خواهم رفت به محض رسيدن بچه ها، تو را مطلع خواهم كرد. آن روز علي قبل از رفتن به فرودگاه مقداري وسايل ضروري و مواد غذايي تهيه كرد و به خانه اي برد كه شب گذشته اجاره كرده بود. سپس با خانوادة دوستش به استقبال دخترانش رفت.لحظه هاي انتظار گذشت. پس از مدتي، هواپيما بر زمين نشست و از نگراني هاي علي كاسته شد. دقايقي بعد، دختران او در حالي كه روسري به سر داشتند و نگراني آميخته به شوق ديدار در چشم هايشان موج مي زد، وارد سالن شدند. علي با شوق به سوي آن ها رفت. آن ها با ديدن پدر اشك ريختند و علي آنان را با مهرباني در آغوش كشيد. سپس همگي از فرودگاه به خانة اجاره اي علي رفتند. آن شب، دوست علي ناگهاني و سرزده وارد اتاقي شد كه تصور نمي كرد كسي در آن باشد، اما علي را ديد كه با حالتي بسيار عرفاني به نماز ايستاده بود. بي اختيار گوشه اي ايستاد و محو آن حالت روحاني شد. پس از تمام شدن نماز علي، جلو رفت و پرسيد:"شما چرا اين قدر منقلب هستيد؟"علي در حالي كه با دست عرق روي پيشاني اش را پاك مي كرد، گفت:
 "نيروهاي امنيتي با جلوگيري از خروج پوران و دخترم، نبض مرا در دست گرفته اند. اين تنها برگ برنده اي است كه در دست دارند و به وسيلة آن مي توانند مرا تحت فشار قرار دهند و به كشور برگردانند." 
 بعد، از پنجرة باز اتاق به بيرون نگاه كرد و گفت:"احساس مي كنم فصل تازه اي در زندگي من آغاز شده است."
  نيمه هاي شب، دوست علي با همسرش به خانة خودشان برگشتند، ولي خواهرش شيرين در آن جا ماند تا دختران علي تنها نباشند. علي به اتاق خوابي كه در طبقه پايين بود، رفت. اين اتاق از يك طرف رو به جنگل بود و پنجرة اتاق به علت گرماي هوا باز بود. مدتي گذشت. علي، دخترش را صدا كرد و گفت: " سارا! لطفاً ليوان آبي برايم بياور." سارا ليوان آب را برد و برگشت. چند دقيقه بعد، علي باز هم او را صدا زد و اين بار يك استكان چاي خواست. او به نظر آرام نمي رسيد و بي خوابي به سرش زده بود. بچه ها براي استراحت به طبقه بالا رفتند و خوابيدند. علي تنها ماند؛ او بود و سكوت و شب. در آسمان، ستارگان در دوردست ها به صورت وهم انگيزي سوسو مي زدند و سياهي در جنگل موج برمي داشت. نيمه هاي شب، صداي خش خش آرامي از نزديكي پنجرة اتاق به گوش مي رسيد ... .
ادامه دارد....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ | 8:2 | نویسنده : شفیعی مطهر |
قسمت دهم

قاليچة سليمان

وقتي علي به تهران رسيد، بي معطلي بليت هواپيما را تهيه كرد. زمان پرواز براي روز بيست و ششم ارديبهشت 1356، به مقصد بلژيك بود. روز قبل از حركت، همسرش آشنايان علي را به خانه شان دعوت كرد. آن شب علي گفت: 
 "من فردا صبح قصد سفر دارم." و بعد، علت سفرش را توضيح داد. مهمانان باور نمي كردند، يكي از آن ها با نگراني گفت:
 "فكر نمي كنيد كه پاسپورت دادن به شما و اجازة سفر به خارج يك توطئه باشد و شما را خارج از كشور بي سر و صدا از بين ببرند؟!"
  مهمانان خداحافظي كردند و رفتند. همان شب از تلويزيون فيلمي پخش مي شد كه سرنوشت مشابهي با روزهاي آخر زندگي علي داشت. در اين موقع، علي در حالي كه به فكر فرو رفته بود، در اتاق قدم مي زد و به تلويزيون نگاه مي كرد. پس از لحظاتي، سرش را بلند كرد و با تبسم شيريني به همسرش گفت:
 "مثل اين كه سرنوشت ما هم مشخص شد." در آن فيلم نويسنده به قتل رسيد. همسرش اصرار كرد كه علي استراحت كند تا او خودش چمدان را ببندد.علي از روي صندلي بلند شد و گفت :
  "مي خواهم به اتاقم بروم و با خيال راحت براي پدرم نامه بنويسم و جريان سفرم را برايش بنويسم و توضيح بدهم كه چرا جريان را در مشهد به ايشان نگفته ام." 
 علي به اتاقش رفت و پشت ميز كارش نشست. آنگاه خودكارش روي كاغذ چرخيد:
  "پدر استاد و مرادم... من به لطف خداي بزرگ كه از اين همه محبت هاي اعجازگرش نسبت به خويش شرمنده ام و احساس آن قلبم را به درد مي آورد و روحم را از هيجان به انفجار مي كشاند .بي آن كه شايستگي اش را داشته باشم به راهي افتادم كه لحظه اي از عمر را براي زندگي كردن و خوشبخت شدن حرام نمي كند و توفيق هاي او ضعف هايم را جبران مي كند و چه لذتي بالاتر از اين كه عمر ناچيزي كه در هر صورتش مي گذرد اين چنين بگذرد.... به هر حال من به عنوان يكي از دست پروردگان علم و تقوا و ايمان شما مي دانم كه زندگيم را چگونه بگذرانم و هرگز در هدر دادن عمرم كه با عمر شما قابل قياس نيست، سخاوت به خرج نمي دهم .شما مي توانيد خدايي ترين كلمات خدا و محمد و علي را به اين نسل ها كه شب و روز با سكس و پول و مصرف و پوچي و يا ماترياليسم تغذيه مي شوند، برسانيد و خدا و محمد و علي و همه دردمندان اين نسل چشم به راه و متوقع و منتظر شمايند. فعلاً من عازم سفرم ، سفري كه اعجاز فكرساز خداوند است .اين كه از شما اجازه نگرفتم مراعات حال و اعصاب و خيالات شما را كرده ام . اكنون كه آخرين دقايق اقامتم در خانه و در وطن است ،دست شما را مي بوسم و منتظر شما مي مانم ؛ براي آن كه نظر خدا را درباره اين سفر بدانيد آنچه در جواب من آمد نقل مي كنم.آقا جان! پريشب با قرآن تفالي كردم و گفت:"نزله روح القدوس..." و اكنون كه نزديك طلوع دوشنبه است، دو سه ساعتي به حركت، پس از نماز صبح كه محتاج و مصر از او خواستم تا درباره اين سفرم با من حرف بزند حرفش را زد بالاي صفحه نوشته بودند "بد"! تكان خوردم آيه را خواندم از شوق گريستم، آيه تفأل، سوره توبه آيه 37 به بعد بود. اي مؤمنان! چرا هنگامي كه به شما گفته شود منظور جهاد در راه خدا كوچ كنيد، سنگين مي شويد و بر زمين مي چسبيد؟  آيا به جاي آخرت به زندگي دنيا رازي شده ايد؟ حال آن كه متاع زندگي دنيا در برابر آخرت بسيار ناچيز است. اگر كوچ نكنيد شما را به عذاب دردناكي مجازات مي كند و قوم ديگري را به جاي شما قرار مي دهد و هيچ زياني به او نمي رسانيد. خداوند در هر كاري توانا است .اگر او را ياري نكرديد خداوند ياري اش كرد آنگاه كه كافران او را بيرون نكردند ،نفر دوم از دو نفري كه در غار بود به همراه خود گفت: نترس خدا با ماست .خداوند آرامش خود را بر او فرستاد و با لشگريان غيبي ياري اش كرد .كلام كافران را فروتر قرار داد و كلام خدا را بالاتر، قرار داد و خداوند نيرومند فرزانه است .سبك بار و گرانبار كوچ كنيد و با مال و جان در راه خدا جهاد كنيد و بدانيد كه اين به خير شماست."
 علي بعداز نماز صبح و پايان نامه، از فرزندانش خداحافظي كرد و همراه همسرش به فرودگاه رفت.كلاهي بر سر گذاشته و عينك بزرگي به چشم زده بود. نگران و مضطرب بود و قلبش به تندي مي زد. همسرش آهسته گفت: 
  "علي جان! با رفتن تو، ما در اين جا چه كار كنيم؟ آيا مي خواهي براي هميشه در اروپا بماني يا به آمريكا خواهي رفت؟"علي به نرمي گفت: 
 "حالا صبر كن، ببين مي گذارند من از كشور خارج شوم. اگر رفتم، برايت مي نويسم كه چه بكني." 
 ناگهان اعلام شد: "مسافران عازم بلژيك به سالن ترانزيت بروند."علي از همسرش خداحافظي كرد .لحظه ها به كندي مي گذشت. او در حالي كه همسرش با نگاه عميقي او را بدرقه مي كرد ،به طرف سالن ترانزيت رفت .مأموران پاسپورتش را به او دادند و او ديگر برنگشت . ساعتي بعد علي با هواپيمايي "سابنا" تهران را به قصد بروكسل ترك كرد. در توقف كوتاهي كه هواپيما در آتن داشت، او پياده شد و يك روز در آنجا ماند .منظورش از اين كار تدبير امنيتي بود.
 "بالاخره صبح دوشنبه بر روي قاليچه سليماني سابنا از زندان سكندر پريديم! لحظه هاي پر دلهره به بيم و اميد اسارت و نجات و گذر از آن پل صراط در آن دقيقه خطير و خطرناك، اما مجهولي كه جز تقدير از آن آگاه نيست..." علي يك روز بيشتر در آتن نماند و روز بعد با هواپيماي ديگر به بروكسل رفت.
ادامه دارد....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ | 8:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |
قسمت نهم
زندگي يا مرگ
در اسفند 1354، شاه خائن ايران "محمدرضا پهلوي" براي گذراندن تعطيلات زمستاني به كشور "سوئيس" رفت و سپس به منظور حضور در كنفرانس سران "اپك"، رهسپار كشور "الجزاير" شد. در مدت اقامت شاه در سوئيس، دانشجويان مبارز ايراني از "ژاك برك" (جامعه شناس و استاد دانشگاه سوربن) خواستند تا به ديدار شاه رفته و از او بخواهند كه دكتر علي شريعتي را آزاد كند. در الجزاير نيز "خميستي"، وزير امور خارجه الجزاير ـ كه يكي از همكلاسي هاي علي در فرانسه بود ـ در ديدار با شاه از او خواست دستور آزادي دكتر علي شريعتي را صادر كند. رژيم شاه فهميد كه نگه داشتن علي در زندان بيشتر از آزادي او باعث شهرت و نفوذ افكارش در ايران و جهان مي شود. بنابراين ناچار شد او را از زندان آزاد كند. علي بعد از هجده ماه اسارت در سلول انفرادي، به آغوش پر مهر خانواده بازگشت. 
  "در آن روزها كه از زندان بازگشتم، خانه را بي در و ديوار احساس مي كردم، چون ماه ها در سلول بسته تنها بودم."
  بعد از آزادي، علي تحت كنترل و نظارت ساواك بود. به مراتب به سازمان امنيت احضار مي شد و يا مأموران به خانه اش مي آمدند. چشم هاي علي به تاريكي عادت كرده بود و تحمل نور خورشيد را نداشت. او خانه نشين شد و فقط شب ها براي قدم زدن به بيرون مي رفت.در يكي از شب ها در حال عبور از خيابان با چند نفر از دانشجويانش برخورد كرد و با آن ها گرم گفت وگو شد. پس از چند روز شنيد كه همة آن ها دستگير شده و در زندان هستند.در دو سال آخر زندگي، فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري بكند. در امور درسي به آنان كمك مي كرد و گاهي موضوع انشايي به آن ها مي داد و از آن ها نظر مي خواست. موضوعاتي مانند " زندگي يا مرگ"، "اميد و آرزو"، "وقتي كه روي فرش راه مي رويد، به چه مي انديشيد؟"، "به فقرا كمك كنيم يا با فقر مبارزه كنيم؟"، "سعادت يا كمال" و "برف مي بارد و تو از پنجرة اتاقت به بيرون نگاه مي كني، به چه مي انديشي؟"
 .روزي مأموران ساواك، علي را براي بازجويي بردند. در آن جا، يكي از آن ها با عصبانيت تشر زد: 
  "ما خيال مي كرديم تو آدم صالح و خوش نيتي هستي، اما مي بينيم كه نه به فكر خانواده ات هستي و نه به فكر آينده ات. دلت خوش است كه چهار تا بچه از تو ستايش مي كنند. ما كاري خواهيم كرد كه تو بي آبرو شوي، ما حيثيت اجتماعي تو را از بين مي بريم!"
  رژيم شاه با اين هدف، در اسفند 1354، براي تضعيف شخصيت علي دست به نيرنگ تازه اي زد و در صفحة اول روزنامه كيهان، خبر زير را چاپ كرد:
  "از امروز سلسله مقالات سياسي و فلسفي دكتر علي شريعتي دربارة انسان، اسلام و مكتب هاي مغرب زمين تحت عنوان "ماركسيسم، ضد اسلام" در اين روزنامه به چاپ خواهد رسيد."
  در آن روز، علي به خاطر رحلت عمويش در روستاي مزينان بود و از چاپ مقاله در روزنامه كيهان خبر نداشت. هنگامي كه يك نفر اين خبر را به او داد، سخت خشمگين شد و بي درنگ براي شكايت و اعلام جرم عليه روزنامة كيهان به دادگستري رفت، ولي دادگستري از پذيرفتن شكايت او خودداري كرد. مقاله هايي كه ساواك در روزنامة كيهان چاپ مي كرد، در واقع درس هاي آخر اسلام شناسي علي بود كه توسط دانشجويانش از نوار پياده شده و در چاپخانة دانشكده علوم مشهد به چاپ رسيده بود. دانشجويان كه حدس مي زدند انتشار اين كتاب با مشكل روبه رو خواهد شد، ابتدا پانصد جلد آن را مخفيانه از دانشكده بيرون بردند و سپس با تيراژ دو هزار نسخه، كتاب را چاپ كردند. مأموران ساواك همة آن كتاب ها را توقيف كردند، در حالي كه از وجود پانصد جلد ديگر خبر نداشتند. وقتي مأموران ساواك ادعا كردند كه دكتر علي شريعتي اين مقاله ها را فقط براي استفاده در روزنامة كيهان نوشته است، با عكس العمل به موقع دانشجويان علي، پانصد جلد كتاب وارد بازار نشر گرديد و اين توطئه و نيرنگ رژيم شاه نقش بر آب شد.
  در سال 1355، علي به صلاحديد آشنايان، پسر بزرگش را به خارج از كشور فرستاد تا برنامة هجرت خود را نيز آزمايش كند. وقتي پسرش موقع رفتن با او خداحافظي مي كرد، علي گفت: 
  "من تحت هر شرايطي از ايران خارج مي شوم و پيش تو مي آيم تا در آن جا فعاليت هاي خود را ادامه دهم."
 در همان سال ها، به پيشنهاد يكي از دوستان قرار شد علي هفته اي يك شب و به صورت كاملاً محدود و تا حدي محرمانه در جمع دوستان سخنراني كند. در تاسوعاي سال 1355، مجلس سخنراني علي در منزل يكي از آشنايان ثروتمند تشكيل شد. اين خانه، گنجايش و امكانات فراواني براي پذيرايي داشت. بار ديگر، يكي از بازاري هاي پولدار از علي دعوت كرد تا در خانة او دربارة امام علي(ع) صحبت كند. قبل از سخنراني، صاحبخانه با سفره اي رنگارنگ و مجلل از مهمانان خود پذيرايي كرد. علي در آن جلسه با گله مندي گفت:
 "شما از من دعوت كرده ايد تا از علي(ع) سخن بگويم، مگر مي شود بر سفره اي رنگارنگ نشست و از علي سخن گفت؟! "
  از آن به بعد، آشنايان تا مي توانستند اين گونه مجالس را ساده برگزار مي كردند.
كنار حرم
در ارديبهشت 1356، همسر علي به او گفت: 
 "من خيلي خسته شده ام و مي خواهم بعد از امتحانات آخر سال و تعطيل شدن بچه ها براي ديدن فرزندم به امريكا بروم." 
 لبخند رضايت روي لب هاي علي شكفت و گفت: "خيلي خوب است، تو برو من هم مي آيم." همسرش ناباورانه گفت: "جدي نمي گويي!" علي آهي كشيد و گفت: "من مدتي است كه به فكر اين سفر هستم، ولي نمي دانم با ممنوع الخروج بودن خودم چه بكنم؟" . همة پرونده هاي علي در "سازمان امنيت و اطلاعات كشور" (ساواك) با نام "علي شريعتي" يا "علي شريعتي مزيناني" ثبت شده بود و اين در حالي بود كه نام خانوادگي علي در شناسنامه فقط "مزيناني" بود. ضمن اين كه در پاسپورت قبلي او نيز "علي مزيناني" قيد شده بود. علي با خود انديشيد: "از اين فرصت بايد بهترين استفاده را بكنم." او براي اين كه همة اقدامات امنيتي را به كار بندد تا نقشه اش قبل از خروج از كشور آشكار نشود، تصميم گرفت همة كارهاي اداري گذرنامه را به همسرش بسپارد. يكي از شرايط گرفتن گذرنامه براي افراد بازنشسته، وجود ضامن معتبر بود. همسر علي، كارمند شاغل آموزش و پرورش بود و مي توانست ضامن علي شود. همسرش همه مدارك را تهيه كرد و تنها به ادارة گذرنامه رفت. مأمور گذرنامه گفت: "براي گرفتن پاسپورت بايد خود شخص مراجعه كند." همسرش به خانه آمد و جريان را براي علي تعريف كرد. او خوشحال شد و با اميدواري گفت: "خوب شد! بهتر است تا گرفتن جواب مثبت يا منفي ادارة گذرنامه، براي ديدن پدر و خواهرانم به مشهد بروم. البته به آن ها از جريان سفرم چيزي نخواهم گفت." بعد به صورت همسرش خيره شد و گفت: "هفتة بعد خودت به ادارة گذرنامه برو. بهتر است من خودم را نشان ندهم. اگر توانستي پاسپورت مرا بگيري، تلفني به من اطلاع بده و بگو دخترت مريض شده و حالش خوب نيست، بيا. من فوري حركت خواهم كرد."در يكي از روزهايي كه علي در مشهد بود، با خانوادة خواهرش به حرم امام رضا(ع) رفت. در ضمن سفر، به خواهرش گفت: "بچه ها را پيش من بگذار. خودت برو زيارت كن. من بعداً به زيارت مي روم." او داخل حرم شد، زيارت كرد و برگشت. آن گاه علي از ميان جمعيت گذشت و خود را به كنار حرم رساند. وقتي از حرم برگشت، چشم هايش از اشك سرخ شده بود. علي رو به خواهرش كرد و از ته دل گفت:
 "من در تمام زندگي ام در حرم امام رضا(ع) از خدا سه چيز خواسته ام كه دو تاي آن ها برآورده شده. امروز در اين حرم مقدس گفتم كه خدايا! تو خودت مي داني كه من چيز زيادي از تو نمي خواهم، فقط مرا از اين زنداني كه در آن هستم، نجات بده!"
 همسر علي چهارشنبه هفته بعد به ادارة گذرنامه رفت و شناسنامه خود و علي را هم به همراه برد. مأمور گذرنامه گفت: "بايد خود آقاي علي مزيناني بيايند." همسرش با التماس گفت: " همسرش مريض است. لطفاً پاسپورت او را به من تحويل بدهيد." مأمور ابتدا نمي پذيرفت، ولي هنگامي كه اصرار او را ديد، پاسپورت علي را به همسرش سپرد. او با خوشحالي به خانه آمد و فوري به مشهد زنگ زد. با شنيدن اين خبر، علي از ته دل شاد شد و گفت: "فردا صبح با هواپيما مي آيم." روز آخر، علي با پسرعمويش پياده از خانه تا حرم امام رضا(ع) رفت. در حرم، بالاي سر حضرت مؤدبانه ايستاد و در خود غرق شد. در آن لحظه ها، بي اختيار دانه هاي اشك روي گونه هايش جاري شد. بدون اين كه چيزي بگويد، در درونش با خداي مهربان و روح مطهر امام رضا(ع) نجوا كرد. آنگاه به كنار مزار مادر رفت، حمد و سوره اي خواند و چنان به قبر خيره شد كه گويي با مادرش صحبت مي كرد.
ادامه دارد....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ | 8:2 | نویسنده : شفیعی مطهر |
قسمت هشتم
تابستان 52

ابرهاي تيره و متراكم حوادث تلخ، آسمان ايران را پوشانده بود و زندگي در خفقان، براي روح آزاد علي سخت مشكل بود. در اين زمان، پدرش به جرم فعاليت هاي انقلابي دستگير شده و در زندان "قزل قلعه" تهران به سر مي برد. علي كمتر در خانة خويش بود و معمولاً در محل ديگري به طور مخفيانه زندگي مي كرد. در تابستان 1352، مأموران ساواك به خانة او در مشهد حمله كردند. خانوادة علي در حال اسباب كشي و انتقال به تهران بودند. كتاب ها و اثاثية خانه بسته بندي شده و در سطح خانه پخش بود. مأموران با خشونت همة كارتن هاي كتاب را باز كردند و برخي از آن ها را كه متعلق به نويسندگان روسي بود، با خود بردند. بعدها معلوم شد كه مأموران ساواك مي خواهند به علي اتهام كمونيستي بزنند ! خانوادة علي به تهران اثاث كشي كردند و علي نيز پنهاني و به تنهايي به تهران آمد و در منطقه "سرآسياب" در جنوب تهران مخفي شد. گهگاه همسرش به ديدن او مي رفت. علي مجبور شد چند بار محل زندگي اش را عوض كند. وي نگران حال پدر در زندان بود. در مهر 1352، به ناگاه تصميم گرفت به ساواك رفته و خود را معرفي كند. فرداي آن روز، به مركز ساواك در كميتة شهرباني رفت، اما به او گفتند: "برو، فردا بيا!" وقتي بار ديگر به آن جا رفت، او را در سلولي انفرادي كه در زيرزمين آن ساختماني عظيم و قديمي بود، نگه داشتند. 
 علي هجده ماه در آن جا بود. در آن ماه ها، ساواك يك نفر را به سلول او فرستاد تا اطلاعاتي از وي به دست بياورد.
  "بدترين ايام زندان من همان سه ماهي بود كه هم سلولي مشكوكي داشتم. چون هراسم از آن بود كه در خواب مبادا چيزي بگويم كه به ضررم تمام شود."
 در اوايل، براي ملاقات چشم هاي علي را مي بستند و او را همراه مأمور راهروهاي طويل ساختمان را مي پيمود. ملاقات ها خصوصي بود؛ البته نگهبان و بازجو هم حضور داشتند. بعدها ملاقات عمومي بود و زندانيان ديگر هم با خانواده هايشان حضور داشتند. ملاقات ها يك روز در هفته بود. بعد از چند ساعت انتظار، اسامي را صدا مي زدند. در غول آسايي باز مي شد، ملاقات كنندگان حياط تاريكي را طي مي كردند و در اتاق هاي نوساز سمت راست حياط، زندانيان را ملاقات مي كردند. علي در زندان، لباس و شلوار خاكستري داشت.او اجازة داشتن هيچ گونه كتابي نداشت. تا اين كه روزي يكي از سربازان نگهبان كه روستايي بود، با علي دوست شد. آن سرباز كه قصد ازدواج داشت، از علي خواست تا برايش استخاره كند و قرآني را به علي داد. علي بي درنگ قرآن را بوسيد و براي اين كه بتواند آن را بيشتر نزد خود نگه دارد، گفت: 
 "اگر سحرگاه استخاره بگيريم ،بهتر است. قرآن پيش من باشد تا من سحرگاه استخاره كنم."
  علي مانند تشنه اي كه بعد از مدت ها به چشمه اي رسيده باشد، با شيفتگي آيه هاي قران را خواند و اشك ريخت. مأموران ساواك هر چه تلاش كردند تا او را به گفت و گوي تلويزيوني بكشانند، موفق نشدند. روزي يكي از نگهبانان از علي پرسيد: 
 "تو را براي چه گرفته اند؟ اسلحه داشتي؟" علي سرش را به نشانة تأييد تكان داد و گفت: "بله." ـ چند تا داشتي؟ علي تبسمي كرد و گفت: "دو ـ سه تا." سرباز با تعجب پرسيد: "ماركش چه بود؟" علي خنديد و به آرامي گفت: "خودكار!" 
 در يكي از بازجويي ها، يكي از مأموران ساواك با قاطعيت گفت: 
"شاه مظهر تماميت ارضي و وحدت ملي و استقلال ايران است، يك سمبل است و هر كس كه با شاه مخالفت كند، خائن و بي وطن و ضد ملي است." علي نيشخندي زد و گفت: 
 "بنابراين همه شاهاني كه تاكنون بوده اند، همه خائن و بي ناموس و بي وطن هستند، چون همة آن ها با شاه قبل از خود درمي افتادند تا خود بتوانند به قدرت برسند!" 
 روزي علي را از سلول خود بيرون آوردند و كشان كشان به طرف اتاق بازجويي بردند. وقتي در اتاق باز شد، چشم علي به صورت يكي از شاگردانش افتاد. او را سخت شكنجه كرده بودند. صورتش كبود و چشم هايش گود افتاده بود. پيراهنش از شلاق مأموران چاك چاك شده بود و بدنش از درد مي سوخت. يكي از مأموران ساواك رو به جوان كرد و با خشونت گفت: 
 "آن كس كه تو را به اين روز انداخته و باعث بدبختي تو شده، اين مرد است. به صورتش تف بينداز!" 
 جوان به زحمت چشم هايش را گشود و به صورت علي نگاه كرد. بعد با پاهاي لرزان، چند قدم جلو آمد. ناگهان در مقابل چشم هاي گرد شده از تعجب مأموران، خود را در آغوش علي انداخت و صورتش را بوسيد. بغض گلوي علي را فشرد و چشمانش از اشك پر شد.
 در همان موقع، پدر علي را در زندان تحت شكنجه روحي قرار داده بودند. او را مدتي با زندانيان غير سياسي، مثل مشتي معتاد، قاتل، هرزه و دزد، هم سلولي كرده بودند. او ضعيف و بيمار شده بود و بالاخره مأموران روزي او را روي دوش خود گذاشتند و به بيمارستان بردند. با ديدن اين صحنه، اين خبر در زندان پيچيد كه استاد شريعتي از دنيا رفته است. اين خبر به گوش علي هم رسيد و ساعت ها در غم و اندوه فرو رفت، ولي كمي بعد فهميد كه خبر شايعه بوده است. پدر علي پس از يك سال از زندان آزاد شد. در روز آخر، علي را بي خبر به ملاقات پدرش بردند.
 "لحظه اي كه آقا را آوردند، حال خود را نفهميدم. روي دست هاي پدر افتادم، اما پدر مرا نشناختتند و گفتند: جوان! بلند شويد. گفتم: آقا جان! منم علي. بعد در حضور مأموران زندان كمي صحبت كرديم، اما به شدت ضعيف شده بودند. وقت ملاقات كوتاه بود و وقتي كه آقا را مي بردند، از پشت به اندام نحيف و استخواني ـ كه يادگار سال ها رنج و محنت و تبليغ براي دين بود ـ خيره شده بودم و با اندوه و حسرت نگاه مي كردم. پدرم از فرط ضعف و ناتواني به سختي راه مي رفت و اندامش آشكارا مي لرزيد، بقچة لباس هايش را زير بغل گرفته بود و آن را به زحمت حفظ مي كرد.من با تأسف به خودم مي گفتم كه اين دستمزد سال ها مبارزه براي رستگاري اين ملت بود! بازرس ساواك با لبخندي آميخته به طنز پرسيد : شريعتي ! به چه نگاه مي كني؟ گفتم: به چهارده قرن مظلوميت تشيع."
ادامه دارد....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ | 7:45 | نویسنده : شفیعی مطهر |
قسمت هفتم
 فاطمه، فاطمه است ...
سال هاي 49 و50، سال هاي پركاري علي بود. سخنراني زيباي "نيايش" او هرگز از ياد حسينيه ارشاد نمي رود. گويا هنوز بانگ مناجات علي در گوش جان هاي شيفته مي نشيند. 
 "خدايا! عقيده مرا از دست عقده ام مصون بدار. 
خدايا! به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن. 
خدايا! بر اراده، دانش، عصيان، بي نيازي، حيرت، لطافت روح، شهامت و تنهايي ام بيفزاي. 
 خدايا! به من زيستني عطا كن كه در لحظة مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب كنم، اما آن چنان كه تو دوست داري. 
 خدايا! چگونه زيستن را تو به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. 
 خدايا! مسئوليت هاي شيعه بودن را ـ كه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن است و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است ـ تا آن جا كه در توان اين بندة ناتوان علي است، همواره فريادم آر ..."
 ديگر سخنراني هاي علي در آن سال ها عبارت بودند از: "اقبال، مصلح قرن اخير"، "پدر، مادر ما متهميم"، "مذهب عليه مذهب"، "روشنفكر و مسئوليت آن در جامعه"، "حسين، وارث آدم"، "مسئوليت شيعه بودن" و "تشيع علوي و صفوي". در اين دوره، علي كار علمي موظف در دانشكده و سخنراني هاي حسينيه ارشاد را با هم پيش مي برد و هر هفته بين راه مشهد ـ تهران در حال سفر بود. 
 شب سخنراني "فاطمه فاطمه است" .خداي مهربان فرزند چهارم را به علي هديه كرد و علي در حسينية ارشاد، همه قلب ها را طوفاني ساخت:
 "از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه يك "زن" بود، آن چنان كه اسلام مي خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر(ص) خود رسم كرده بود و او را در كوره هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. مظهر يك دختر در برابر پدرش، مظهر يك همسر در برابر شويش، مظهر يك مادر در برابر فرزندانش، مظهر يك زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش. وي خود يك "امام" است. يعني يك نمونة مثالي، يك تيپ ايده آل براي زن، يك اسوه، يك شاهد براي هر زني كه مي خواهد شدن خويش را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزة مدامش در دو جبهة خارجي و داخلي، در خانة پدرش، خانة همسرش، در جامعه اش، در انديشه و رفتار و زندگي اش، چگونه بودن را به زن پاسخ مي داد. نمي دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همة جلوه هاي خيره كنندة روح بزرگ فاطمه، آن چه بيش از همه براي من شگفت انگيز است، اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظيم علي است. او در كنار علي تنها يك همسر نبود كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديدة يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان هاي بزرگش مي نگريست و انيس خلوت بي كرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي هايش. اين است كه علي، هم او را به گونة ديگري مي نگرد و هم فرزندان او را ... . خواستم بگويم: فاطمه دختر خديجة بزرگ است؛ ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است؛ ديدم كه فاطمه نيست.خواستم بگويم كه: فاطمه همسر علي است؛ ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم كه: فاطمه، مادر حسين است؛ ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم كه: فاطمه، مادر زينب است؛ باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اين ها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است ... ."
 در آن سال ها، علي با پيشنهاد قوانين جديد در حسينية ارشاد، به سازمان دهي جلسه هاي بحث و گفت وگو، كميته هاي هنري، نقاشي و گروه هاي تحقيقاتي شكل تازه اي بخشيد. گروه هاي تحقيقاتي كه او پايه گذاري كرد، عبارت بودند از: گروه تئاتر، گروه كودكان و نوجوانان، گروه ادبيات، گروه تحقيقات قرآن و نهج البلاغه.
سفر به افريقا
علي در مرداد 1350 از طرف حسينية ارشاد همراه با يك راهنما براي تحقيقات تاريخي و اسلامي به افريقا رفت. 
 " ... تا اين كه در تابستان امسال، در سفر به افريقا كه بيشترين شوقم ديدن اهرام سه گانة مصر بود، آن همه دلبستگي ها ناگهان در دلم گسست و آن همه تصويرهاي پر شكوه در درونم فروريخت و آن خيالات همه از سرم گريخت و ايمانم را به آن چه تمدن نام دارد، همه بر آب نيل دادم و هزاران سال دروغ را همه بر باد مصر! در مرداد امسال تا پا به خاك مصر نهادم، هم از راه زيارت آثار شگفت اهرام، يكي از عجايب هفتگانة جهان شتافتم و خوشحال كه چنان موفقيتي به دست آورده ام. در پي راهنما و گوش سپرده به توضيحاتش در شكل ساختمان اهرام و تاريخش و شگفتي ها و زيبايي و اسرارش! شاهكارها را نشانم مي داد و حكايت مي كرد .پنج هزار سال پيش "بردگان"، هشتصد ميليون تخته سنگ بزرگ را كه هر قطعه اي به طور معمول دو تن وزن دارد از "اسوان" ـ همان جايي كه سد اسوان را ساخته اند ـ به قاهره آورده اند و نه هرم ساخته اند كه شش تا كوچك است و سه تا ديگر بزرگ كه شهرة جهان اند! نشستم و برايش نوشتم كه برادر! تو رفتي و ما هم چنان در كار ساختن تمدن هاي بزرگ، فتح هاي نمايان و افتخارات عظيم بوديم. به دهات و روستاهايمان مي آمدند و چون چهارپايانمان مي گرفتند و مي بردند و به كار ساختن گورهاشان مي گماشتند كه اگر در ضمن كار تحملمان پايان مي گرفت، چون سنگي در بنا مي نشستيم و اگر مي توانستيم كار را پايان ببريم، شكوه و عظمت و افتخار بنا به نام كسي ديگر ثبت مي شد و از ما حتي نامي در خاطره اي نمي ماند ... . گاهي ما را به جنگ مي بردند، جنگ عليه كساني كه نمي شناختيم و شمشير كشيدن به روي كسي كه نسبت به آن ها هيچ كينه اي نمي ورزيديم. وقتي كساني كه همراه و هم طبقه و هم سرنوشت ما بودند، ما را مي بردند و مادران و پدران پير و شكسته مان، چشم انتظارمان مي ماندند و انتظارشان هرگز پاسخي نمي يافت. ... اين جنگ ها به قول دانشمندي، عبارت بود از جنگ دو گروهي كه با هم مي جنگيدند، بدون اين كه هم را بشناسند و براي كساني كه با هم نمي جنگيدند، اما هم را مي شناختند و ما را مي بردند، نابود و قتل عام مي كرديم، نابود و قتل عام مي شديم، اگر شكست مي خورديم، داغ و دردش را پدران و مادران، و روستاهاي متروك و مزارع خراب ما تحمل مي كرد و اگر پيروز مي شديم، افتخار و قدرت نصيب كساني ديگر مي شد و ما هرگز در فخر و غنيمتش سهيم نبوديم."
 علي در روز دوازدهم شهريور 1350 مصادف با نهم محرم، در حسينية ارشاد سخنراني "شهادت" و همان شب در مسجد نارمك، سخنراني "پس از شهادت" را ايراد كرد. معمولاً بعد از هر سخنراني، نوار آن پياده مي شد ومتن را به مشهد مي فرستادند تا در صورت امكان، آن را ويرايش كند. علاوه بر تشكيل جلسه هاي هفتگي و كلاس هاي درس، او دانشجويان خود را تشويق كرد تا نمايشنامة "ابوذر" را ـ كه قبلاً در دانشگاه مشهد اجرا شده بود ـ در تهران به اجرا درآورند. نمايشنامة حماسي ابوذر در مرداد 1351، درست سه ماه قبل از بسته شدن حسينية ارشاد اجرا شد. دو ماه بعد، نمايشنامة "سربداران" نيز آماده اجرا شد، ولي اين نمايشنامه فقط يك شب روي صحنه آمد، زيرا در شب دوم مأموران ساواك مانع اجراي آن شدند و حسينية ارشاد در بيست و دوم آبان 1351 سته شد.
 
ادامه دارد.....

موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه یکم تیر ۱۳۸۹ | 6:52 | نویسنده : شفیعی مطهر |