انسان ها برای چه می جنگند؟
آرمسترانگ از اولین فضانوردان تاریخ بشر می گوید :
من آدم حساسی نيستم. وقتی خانهی والدينم را ترک كردم گريه نكردم .وقتی گربهام مرد گريه نكردم ! وقتی در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم ..!
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم بغضم گرفت. با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و یک خانه ی گرد آبی با خودم گفتم: انسان ها برای چه می جنگند؟
انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...
👤نيل آرمسترانگ
(خدایا افق دید وفکر و عقلمان را افزایش ده تا در زمین این قدر ظلم و فساد نکنیم)🌹❤️🇮🇷
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
📚 هفت دلیل «یوسا» برای کتابخوانی
«ماریو بارگاس یوسا» برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۰ و از مشهورترین نویسندگان آمریکای لاتین، در سخنرانی اخیر خود هفت دلیل برای لزوم مطالعه کتاب و داستان ارائه داده است.
به گزارش ایسنا به نقل از «اینکوایرر» نوشت: «یوسا» نویسنده کتابهایی چون «سور بز» و «گفتوگو در کاتدرال» کتاب خواندن را فرآیندی جادویی میداند که به او اجازه میدهد چندین بار زندگی کند.
او در اینباره گفته است: احساسات و درک من از زندگی و مردُم، این تصور را برایم به وجود آورده که زندگی فقط این زندگی محدود با دیگر انسانها نیست، بلکه زندگی دیگری هم هست که توسط نویسندگان بزرگ خلق شده است.
او در سخنرانی اخیر خود در دانشگاه «دلا سالی» فیلیپین که به او مدرک دکترای افتخاری اعطا کرد، هفت دلیل زیر را برای کتابخوانی ارائه کرد:
۱. کتابهای خوب، بلندپروازی انسان را تحریک میکنند. یادگیری سواد خواندن مهمترین اتفاق زندگی من بود و حرفه داستانگویی من هم زاده همین مهارت است. هیچ دلیل مشهودی برای به سرانجام رساندن یک رمان خوب وجود ندارد، اما ادبیات همیشه تاثیر خودش را روی خواننده میگذارد؛ این شاید به شکل یک حس رضایتمندی باشد و یا تغییر به سمت خوبیها. هر حسی که باشد، زندگی آدمها با مطالعه کتاب غنی میشود.
۲. ما با خواندن کتابهای خوب، در پنهانیترین وجوه شخصیت انسانیمان به حس نزدیکی با یک فرهنگ میرسیم. خواندن، همانطور که غرایز، شور و احساسات، رفتارهایمان را تعریف میکنند، مطالعه روانشناسی ما را غنا میبخشد.
۳. ادبیات بهترین سلاح در مقابل تعصب است. به نظر من کتابهای خوب، بهترین دفاع در برابر عقاید تحریفشده مردمِ زبانها، باورها و رسوم مختلف است. با وجود تمام این تفاوتها، آنچه مشترکاً بین همه زنان و مردان با پیشینه مختلف حکم میراند، از همه چیز مهمتر است؛ چون همه ما انسانیم و همه ما از سوی مشکلات و موانع مشابه به چالش کشیده میشویم؛ مشکلاتی که باید برای زنده ماندن و زندگی کردن بر آنها غلبه کنیم.
۴. ادبیات دشمن طبیعی همه دیکتاتوریهاست. ادبیات نارضایتی را در جهان رشد میدهد و خواندن حس امید و آرزوی داشتن جامعهای بهتر را در درون شهروندان به وجود میآورد؛ جایی که مردم بتوانند رویاهای خود را آزادانه دنبال کنند. وقتی یک نفر مطالعه میکند، رویکردی انتقادی پیدا میکند تا واقعیت را به دنیای کتابها نزدیک کند. ادبیات میل درونی برای تغییر دادن و ایستادن مقابل سلطه را که از گهواره تا گور سعی در کنترل ما دارد، بیدار میکند.
کتاب خوب خواندن راهی برای مجهز شدن در بحبوحه اعتقادات و روبهرو شدن با هرچه نادرستی در جهانی است که در آن زندگی میکنیم. راهی که از آن طریق بتوانیم در جهت تغییر جهان بکوشیم و آن را به دنیای تخیلاتی که با وجود کاستیها و محدودیتهایمان خلق کردهایم، نزدیک کنیم.
۵. مطالعه بهترین نوع سرگرمی است. حتی وقتی کلمات با هم ترکیب میشوند، رنگ و بویی جادویی به خود میگیرند و دریچهای میشوند برای زندگی کردن تجربیات دیگر...
۶. خواندن شالوده تربیت کردن انسانهای آزاد است. در جوامع آزاد، مفهومی وجود دارد مبنی بر این که مطالعه یک سرگرمی و لذت است که میشود آن را از تجربه کلی زندگی افراد حذف کرد. به نظر من این اشتباه بزرگی است؛ نبود آزادی در ابعاد مادی، روحی و فرهنگی، زندگی افراد و کل جامعه را از هم فرومیپاشد. من فکر میکنم کتابهای خوب امید به تغییر زندگی و این را که جوامع روزی به تمام این محدودیتها غلبه میکنند و جوامعی عادلانهتر به وجود میآیند، ارتقا میبخشد. جوامعی به وجود میآیند که به دنیاهای تخیلی ما نزدیکتر هستند. اشیاء واقعی از درون کتابهای خوب سربرمیآورند و رنگ و بوی واقعیت به خود میگیرند.
۷. مطالعه کتابهای خوب آدمهای بهتری از ما میسازد. ما باید فرزندانمان را قانع کنیم که خواندن مسلماً لذتی خارقالعاده است اما در عین حال بهترین راه برای بهتر شدن. مطالعه راهی است برای آمادگی بیشتر در مواجهه با چالشهایی که در تمام طول عمر ما حضور دارند.
«ماریو بارگاس یوسا» متولد ۱۹۳۶، از مطرحترین چهرههای ادبیات آمریکای لاتین بهشمار میرود. او در پنج دهه گذشته، آثاری مانند «سور بز»، «خانه سبز»، «گفتوگو در کاتدرال» و «شهر سگها» را خلق کرده است.
@mrshkyaddasht
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
مرثیه شهید چمران در سوگ دکتر شریعتی
(به بهانه 29 خرداد سالروز پرواز روح بلند شریعتی به افلاک ملکوتی)
ای علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !
ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگ تر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابه لای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی. میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
میخواستم که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد، بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است ،بنمایانم.
ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد و ازلیّت و ابدیّت را متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم، از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود...
ای علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت و جلال، محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم....
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگ تر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنّبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یک جا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... .
ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آن ها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آن ها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غرب زدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند. رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...
اين سخنان بخشي از سوگ نامه شهيد استاد دكتر مصطفي چمران در باره زنده ياد دكتر علي شريعتي بود.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
اولین روضهخوانی
اولین روضهخوانی که روضهٔ دورهای را در تهران مرسوم کرد، «آقانور» بود. پیری او را به یاد میآورم. قدی کوتاه، کمی چاق، محاسنی بلند و مثل برف سفید داشت. عمامهاش مشکی و لباس معمولی روحانی به تن میکرد. مردم میگفتند نور از آقا میتراود.
هیچ کس نام واقعی او را نمیدانست. مردم خیلی به او اعتقاد داشتند. تا پیش از آقانور، روضهها معمولاً یا در ایام عزاداری و یا به مناسبت نذر و امثال آن خوانده میشد. و این آقانور بود که روضه را تابع نظم و قانون کرد. خیلی مجلس داشت و به همین مناسبت روضههایش بسیار کوتاه (تقریبا ۲ تا ۵ دقیقه) بود. مردم به همین هم راضی بودند و صِرف حضور آقانور را در خانهٔ خود، باعث سلامتی و خوشبختی میدانستند.
به محض این که روی صندلی (به جای منبر) مینشست، یک استکان چای یا قَنداغ به دستش میدادند و استکان را دهان میبرد و لب خود را با آن آشنا میکرد و گاهی چند قطرهای از آن را مینوشید و بقیه را پس میداد.
همسایهها و بیمارداران هر یک مقداری از چای یا قنداغ آقا را برای سلامتی بیمار خود همراه میبردند.
آقانور با الاغ حرکت میکرد و همیشه یک نفر دنبالش بود.
همراه او را پامنبری مینامیدند. چون به غیر از این که از الاغِ آقا نگهداری میکرد، بعضی اوقات در داخل مجلس پای منبر آقا هم میایستاد و بعضی مرثیهها را دوصدایی با هم میخواندند. همین پامنبرخوانها بودند که پس از چندی، خود روضهخوان میشدند و یکی از آنها همسایهٔ دیوار به دیوار ما بود، که ۶ - ۷ سالی هم از من بزرگ تر بود.
الاغِ آقا خیلی خوب خورده و پرورده و در ضمن ناآرام و چموش بود. علت نارضایتی حیوان هم این بود که کسانی موهای بدن حیوان را میکندند و داخل مخمل سبز میگذاشتند و پس از دوختن، آن را برای رفع چشمزخم به گردن اطفالشان میآویختند، و چون حیوان از کندن موهای بدنش ناراحت بود، کسانی و به خصوص بچههایی را که به او نزدیک میشدند، گاز میگرفت!
یکی از این بچهها، خواهر کوچک من بود که خیلی هم بچهٔ ناآرامی بود. الاغ شکم او را به دندان گرفته بود و با صدای فریاد بچه به کوچه دویدیم و با زحمت او را از دندان حیوان نجات دادیم و هنوز پس از حدود ۶۰ سال، جای دندان الاغ روی پوست شکم او پیداست!
باری، کار آقانور خیلی سکه بود. غیر از خانههای شهری، باغ و ساختمانی در زرگنده داشت که به آلمانها اجاره داده بود. (پیش از جنگ بینالملل دوم) آن موقع آلمانها خیلی در ایران بودند و در زمینهٔ صنعت و تجارت بسیار فعال بودند و معلوم است در کارهای سیاسی و تبلیغاتی به همچنین. روز دوازدهم هر ماه قمری، منزل ما روضه بود و آقانور هم دعوت داشت. یک بار در اوائل سال ۱۳۲۰ آقانور پیش از شروع روضه، مطلبی به این مضمون گفت:
«این هیتلر که در آلمان پیدا شده، هیتلُر است. از لرستان رفته و سید هم هست. نایب امام زمان است و ماموریت دارد همهٔ دنیا را فتح کند و به حضرت تحویل بدهد.»
البته، اینها مطلبی بود که آقانور میگفت و هیچ کس در صحت آن شک نداشت. مدتی گذشت و متفقین، ایران را اشغال کردند و آلمانها از کشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده آقانور به انگلیسها اجاره داده شد و مدت کمی پس از اشغال ایران، روزی را به یاد میآورم که آقانور همان طور که در خیابانها و کوچهها سوار بر الاغ به مجالس خود میرفت (و معلوم است در مجالس نیز) با صدای بلند اعلام میکرد که، شب جمعه آینده، زلزلهٔ شدیدی در تهران به وقوع میپیوندد و فقط کسانی که به امامزادهها و اماکن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود.
معلوم است که آن شب، تهران به کلی تخلیه شد. ما هم با خانواده و با گاری به شاه عبدالعظیم رفتیم و علت آن بود که ماشین دودی به قدری شلوغ شده بود که مادرم ترسید ما زیر دست و پا له شویم. با این حال، بعضی از اشخاص که نتوانستند از شهر خارج شوند و به امامزادهها بروند، در وسط خیابانها خوابیدند.
آن شب زلزله نیامد، ولی ماه بعد که آقانور برای روضه به خانهٔ ما آمد، بدون این که کسی علت نیامدن زلزله را بپرسد، خودش گفت:
«حضرت به خواب کسی آمده و پیغام داده که چون معلوم شد مردم خیلی مومن و باعقیده هستند، دستور دادم زلزله نیاید.»
البته این را هم همه باور کردند. فقط پدرم که درویش هم بود، میگفت:
انگلیسیها میخواستند میزان نادانی ما را امتحان کنند، که با این ترتیب به مقصود خود رسیدند!
هیچ کس حرف پدرم را باور نکرد و پای دشمنی تاریخی درویشها با روحانیون گذاشتند. وقتی آقانور مُرد، در حقیقت تهران عزادار و تعطیل شد!
عباس منظرپور،
در کوچه و خیابان
ــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
نخل بلند اخلاص
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا
(احزاب،39)
كسانى كه پيامهاى الهى را ابلاغ مىكنند و از خدا مىترسند، و از هيچ كس جز خدا بيم ندارند، و خداوند براى حسابرسى كافى است.
زیست پیامبرانه
او جبرئیل نبود،ولی برای مردم این شهر پیام نور آورد و کلید باغ بلور.
او نوح(ع) نبود،ولی چونان نوح، کشتی مکتب خدا را در گرداب های پریشانی ناخدایی می کرد و زورق اندیشه جوانان را در دریاهای طوفانی راهنمایی می نمود.
الله نی و کار خدایی می کرد
او نوح نبود و ناخدایی می کرد
او ابراهیم (ع) نبود،ولی خلیل وار تندیس های درونی و بت های بیرونی را درهم شکست و زنجیرهای بردگی و اسارت نفسانی را از هم گسست.
او موسی(ع) نبود،امّا کلیم وار رنجدیدگان ره گم کرده را راه می نمود و تارک فراعنه را به خاک می سود. بر فراز نیل،پُل می ساخت و بر سینۀ سینا گُل می کاشت.
او عیسی (ع) نبود،ولی مسیح وار دل های مُرده را حیات می بخشید و جان های افسرده را نجات. در کالبد دل مُردگان ،جان می دمید و در دل افسردگان،ایمان.
او ایّوب(ع) نبود،ولی ایّوب وار در برابر سختی ها صبور بود و در مقابل بلایا،شکور. جام بلا را شاکرانه می نوشید و پیام خدا را جانانه می نیوشید.
او یعقوب(ع) نبود، ولی یعقوب گونه فراق یوسف شهیدش - مهدی- را تحمُّل می کرد و در نوشیدن جام بلا بر خدا توکُّل می نمود.
او یوسف(ع) نبود،ولی یوسف وار سپیده را صفا می آموخت و حیات را حیا. به عصمت پگاه بود و به معصومیت نگاه.
او محمد(ص) نبود،ولی پیامبرگونه با جور و جهل و جفا می جنگید و شکوفه های صلح و صفا و وفا را می پرورید. پیامش وابستگی به خدا بود و کلامش وارستگی از دنیا. زلال قرآن از زبانش می تراوید و فروغ حدیث از بیانش می تابید.
او علی(ع) نبود،ولی علی وار برای بیان حق می سوخت و انسان های حقگو می ساخت.
او با قاسطین ،مارقین و ناکثین زمان در جبهه ای به فرصت هستی درمی آویخت و ریشه های اوهام و رشته های ابهام را از هم می گسیخت.
*********
مردی از دیار آیینه ها
ستاره وجود حضرت آیت الله حاج شیخ علی آقا نجفی کاشانی در شبانگاهی درخشید که سیاهی ستم،سایه گسترده و شب سیاه،سپیدۀ سحر را از یاد برده بود. زمان را نقبی زده،زنگار درون را می زداییم.دفتر خاطر را می گشاییم و خاطره ها را مرور می کنیم. اوراق تاریخ را به عقب برمی گردانیم و تصویری از سیمای عصر طاغوت را ترسیم می کنیم.
عصر حکومت طاغوت است و حاکمیت سپاه ستم و سکوت.
شهر در ابر انبوهی به بلندای آسمان نهان شده و در زیر غبار غم گرفته غروب غیرت پنهان گشته است.
دریغ از رویش جوانه فریادی و شکفتن شکوفه شادی.
نه شهاب ثاقبی که پیکر پلید شب را به خون کشد و نه قهرمان راکبی که اورنگ و اریکه حاکمیت ستم را سرنگون سازد.
نه از ترنّم بلبل ترانه ای و نه از تبسُّم گل نشانه ای.
نه نفخه صوری که سکوت را بشکند و نه نفحه سروری که برهوت را بیاکنَد.
ستارگان به جای فروغ،دروغ می بارند و از حلقه های وحدت،زنجیرهای یوغ می سازند.
خیابان ها پر از اشباح سهمناک است و بیابان ها آکنده از ارواح وهمناک.
سرودها خاموش و رودها بی خروش.سخنورزان مبهوت و نغمه گران در سکوت.
زرق و برق آفتاب نایاب است و زورق مهتاب ،اسیر مرداب.
نه اقیانوس اندوه را کرانه ای و ونه کابوس انبوه را کناره ای.
میران میهن سرازیر سیاهچال ها و امیران سخن اسیر چنگال ها.
آزادگان ،کم اند و آنان نیز در بندند.
آنان که می فهمند،یا از میهن رمیده اند و یا بر بالش های رفاه و آسایش آرمیده اند.
نفحات خضرا از صفحات صحرا نمی وزد و شاخه جان ها را نمی نوازد.
آنان که دستی دارند،روی به پستی می آرند.دست ها در آستین سور و سرها بر آستان زور.
و آنان که دستی ندارند ،محرومانه بر پایداری پای می فشارند و چون «سردار» ندارند،مظلومانه سر بر دار می سپارند.
در چنین زمین برهوت و سرزمین لوت که در آن گُل فریاد پژمُرده و بلبل آزاد افسرده ،این قلم توانا و زبان شیوا بود که از چشمۀ جان جوشید و بر یغماگران دین و دانش خروشید.
فهرست نگاشته ها
با خون سیاه خامه بر سینۀ سپید نامه ،دُرواژه های نور را نگاشت و عصاره جان خود را در قالب سطور انباشت . زلال شور برآمده از شعار را با شهد شعور درآمیخت و در جام جان و کام جوانان ریخت.
با نیش قلم ،نوش آفرید و از نای آن خروش برکشید. به دل ها ذکر بخشید و به مغزها،فکر.
او «بعثت محمد(ص)» را در شکفتن گل نور و طلوع «قرآن در بحران جاهلیت» را درخشش شمس سرور می دانست. ولادت «مولود خانه کعبه» را یک «خرق عادت شگرف و معجزه ای بزرگ» نامید. و در راه ولای مولا هر بلا را به جان خرید.
او عمر خود را به تفسیر قرآن پرداخت و با رهنمودهای قرآنی نسل جوان را ساخت.
در مدت سی سال دو دوره به طور کامل قرآن را تفسیر کرد و هر روز با کشتی اهل بیت خود را به دریای مواج قرآن می زد و افق های تازه ای کشف می کرد.
او نه تنها «صدق» را به عنوان «بزرگ ترین فضیلت» معرفی کرد،بلکه عطر صداقت و رایحۀ قداست را از عملاً با رفتار و گفتار خود پراکند.
او با بال ایمان بر فراز زمان پرواز کرد و این پدیده را معنی کرد که «زمان چیست و چگونه می گذرد؟»
شخصیت او بزرگ تر از آن بود که در حقارت زمان و صغارت مکان بگنجد.
او شاگرد مکتب قرآن بود و از آن آموخت که کوه ها «لنگرهای زمین» اند و این میخ های پولادین به زمین رامش می بخشند و به زمان ،آرامش.
او به ما آموخت که «سرانجام کافر» سقوط در جهنم است و پایان کار مومن ،بهشت خرم.
او با تیزبینی «اشتباه عمدی» بعضی اندیشمندان را دریافت و با نیش قلم تاریکی های ابهام را شکافت.
او با پژوهش در «پیرامون شراب» نشان داد که شراب کوبندۀ فضایل است و رویندۀ رذایل.
او با کاوش در مبانی تصوف «افسانه ها یا کرامت های خیالی» را افشا کرد و با تابش نور حقیقت تاریکی های این عقیده را برملا نمود.
«نماز» را نه به عنوان عملی در کنار و حاشیۀ زندگی، بلکه به عنوان نردبان ترقی و ریسمانی محکم برای تقرب به ذات مقدس الهی و نیز رمز بهزیستی و خوشبختی در دو جهان مطرح کرد.
قامت بلند و استقامت شکوهمند اسوه های ایمان و اسطوره های دوران ،سلمان ،اباذر و مقداد را تحت عنوان «فضایل ثلاثه» به تصویر کشید و عطر یاد و خروش فریاد این قهرمانان اسلامی را در صحن و سرای شهر پراکند.
گل گفتار بر شاخسار رفتار
رمز سعادت و راز موفقیت زنده یاد حاج شیخ علی آقا نجفی این بود که هر گل که می گفت بر شاخساران رفتارش می شکفت. اعمالش مویّد اقوالش بود و رفتارش مصدّق گفتارش.
عطر رفتار پسندیده از گل سخنانش می تراوید و زلال صداقت از بیانش می چکید.
او بزرگ بود،زیرا بزرگی نمی فروخت و اسباب بزرگی را نمی اندوخت.
بلندی از آن یافت کو پست شد
دَرِ نیستی کوفت تا هست شد
قناعت نه در شعارش،که در رفتارش متجلّی بود و ساده زیستی نه در گفتارش،که در کردارش متبلور بود.
در نقل روایت ،اهل درایت بود و فحلِ کیاست.سخن معصوم چونان برفی بر قلل مرتفع جانش می نشست و زلال معانی و مفاهیم شیرین آن از چشمه ساران بیانش می جوشید.
ساده پوش بود و سختکوش.در مطالعه مداومت داشت و در محاسبه نفس خویش مراقبت می نمود.
هر روز دریایی از نور می نوشید تا جرعه ای به شاگردان خود بنوشاند.
از گل پیشانیش عطر سجود می تراوید و دستانش بوی خوش قنوت می داد و رایحه خوش ملکوت.
نگهداری عتیقه جات و اشیای دکوری را از مصادیق تکاثر می دانست و از معانی دقیق تظاهر.
کارهای خود را اعم از کارهای داخل خانه یا خرید بیرون از خانه را خود شخصاً انجام می داد و هرگز اجازه نداد کسی به عنوان خادم او را یاری کند.
در هنگامی که کوردلان منافق،عالمان صادق را با تیر عناد و گلوله بیداد ترور می کردند،هرگز حاضر به پذیرفتن محافظ و پاسدار نشد. در پاسخ به پیشنهاد اعزام محافظ برای حفظ جانش فرمود:
«اوقات جوانان بسیار باارزش تر از آن است که وقت خود را صرف ما کنند و این کمال بی انصافی است که ما جان خود را از جان آن ها ارزشمندتر بدانیم!»
پرهیز شدید او از عُجب ،تعجُّب آمیز بود و تحسین برانگیز. شخصیت سترگ او از رنگ ریا و ننگ من و ما پیراسته و به فرهنگ صفا و وفا آراسته بود.
هرگز تملُّق نگفت و رنگ تعلُّق نپذیرفت.به تاسّی از مولایش بر دهان چاپلوسان خاک می پاشید .
او بی آزار بود و از آزار،بیزار!
از هر گونه تجلیل و قال و قیل نفرت داشت و همواره بدون هیاهو و صلوات و سر و صدا به مجالس وارد می شد و اگر ناآشنایی طبق معمول بعضی ها دست به چنان کاری می زد،او را نکوهش می کرد.
آری، آیت الله نجفی از وابستگی ها وارسته و به خدا پیوسته بود.
هر گاه ابر غم آسمان دلش را فرامی گرفت،از دیدگان باران درد فرو می بارید،ولی یاران را دلسرد نمی کرد.
با صخره های سخن مناره ای ساخت به بلندای ایمان و به استواری آرمان.تا گمشدگان را راه نماید و بی خبران را آگاه فرماید.
آیینه ها از سینه او صفا می آموختند و وفا می اندوختند.
ساقه سبز نگاه او پر بود از جوانه های امید و شکوفه های نوید.
اکنون سال هاست که این نخل بلند پرهیزگاری و سرو تنومند پایداری در این محراب قامت نمی افرازد و شمع سوخته اش شعله بر نمی افروزد.
هر کتیبه این محراب هزار کتاب از غمنامه فراق دارد و چکامه اشتیاق.
از دیده به جای اشک خون می گریم
تنها نه ز دیده کز درون می گریم
در ماتم این «نخل بلند اخلاص»
یا رب !چه کنم؟بگو که چون می گریم
هزار آیینه صفا نثار وفای او باد!
روحش شاد و روانش خوشنود باد
سید علی رضا شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ساززدن برای خدا!
در زمان هاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ به نام "برديا " که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت.
بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.
عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.
بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .
بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد.
در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.
بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.
در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،
سر برداشت تا ببیند کیست.
شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود.
شیخ گفت :
این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر دکانی بخر و کارى را شروع کن.
بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید:
ای شیخ! آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟
شیخ گفت : هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی بشنود خالقش می شنود و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.
به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر، مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.
بردیا صورت در خاک مالید و گفت:
خدایا ! عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا سازهایی زدم براى مردم این شهر،اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند. اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.
تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.
خدایا !تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.
به رحمت و بزرگیت سوگندت می دهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار و زیر بار منت ناکسان قرار نده🔹
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
👌 از خاطرات یک آزاده از زندان صدام
به خاطر این كه قاب عكس صدام را شكسته بودم، مرا به گودالی كه هشتاد و یك پله از زمین فاصله داشت، بردند.
آنجا شبیه یك مرغدانی بود.
وقتی مرا در سلولم حبس كردند، از بس كوچك بود، میبایست به حالت خمیده در آن قرار میگرفتم. آن سلول درست به اندازه ابعاد یك میز تحریر بود.
شب فرا رسید و كلیههایم از شدت سرما به درد آمده بود.
به هر طریق كه بود، شب را به صبح رساندم.
تحملم تمام شده بود. با پا محكم به در سلول كوبیدم.
نگهبان كه فارسی بلد بود، گفت: چیه؟ چرا داد میزنی؟ گفتم:
یا مرا بكشید یا از اینجا بیرون بیاورید كه كلیهام درد میكند.
اگر دوایی هست برایم بیاورید! دارم میمیرم.
او در سلول را باز كرد و چند متر جلوتر در یك محوطه بازتر كشاند و گفت:
همین جا بمان تا برگردم.
در آنجا متوجه یك پیرمرد ناتوان شدم. او در حالی كه سكوت كرده بود، به چشمانم زل زد.
بیمقدمه پرسید: ایرانی هستی؟ جوابش را ندادم.
دوباره تكرار كرد. گفتم: آره،چه كار داری؟
پرسید: مرا میشناسی؟
گفتم: نه از كجا بشناسم؟
گفت: اگر ایرانی باشی، حتما مرا میشناسی.
گفتم: اتفاقا ایرانیام؛ ولی تو را نمیشناسم.
پرسید: وزیر نفت ایران كیست؟
گفتم: نمیدانم.
گفت: نام محمد جواد تندگویان را نشنیدهای؟
گفتم: آری، شنیدهام.
پرسید: كجاست؟
گفتم: می گویند شهید شده.
سری تكان داد و گفت: تندگویان شهید نشده و كاش شهید میشد.
دیگر همه چیز را فهمیدم. بغض گلویم را گرفته بود.
فقط نگاهش میكردم.
نگاه به بدنی كه از بس با اتوی داغ به آن كشیده بودند، مثل دیگ سیاه شده بود...،
گفتم: شاید مرا جابه جا کنند اگر پیامی دارید بگویید.
گفت: ... پیــــــــــامی ندارم .
فقط اگر آزاد َشدی نگذارید وطن به دست نااهلان بیفتد.
نگذارید دشمن به خاك ما تعرض كند.
استقامت، تنها راه نجات ملت ماست.
بگذارید كشته شویم، اسیر شویم؛
ولی سرافرازی ملت به اسارت نیفتد.
گفتم: پیامت را میرسانم.
خم شدم دستش راببوسم اما نگذاشت..
🌹هدیه به روح شهید مهندس محمد جواد تندگویان وزیر نفت دولت شهید رجایی برمحمد و آل محمد ص صلوات
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
پدر و فرزندی افتخارآمیز
محمد فاضلی – عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
✅ تولدش آنقدر مهم بود که از ساعت بیست و سی دقیقه غروب یکشنبه 24 اردیبهشت 1346 شروع مراسم تولد شروع شد و مراسم را تلویزیون ملی ایران مستقیم پخش میکرد. هنرمندان آن روز ایران، عارف، رامش، گوگوش، پرویز یاحقی، ایرج و مهستی در این مراسم برنامه اجرا کردند.
✅ پدر این نورسیده زندگی را از کارگری شروع کرده بود، از کار در کارواش ماشینهای سنگین، گاراژی در مشهد؛ و حالا هزاران کارگر در کارخانهاش تولد نورسیده را جشن میگرفت.
مدیر عامل مرسدس زمانی در پاسخ به شاه که درباره کیفیت محصولات کارخانه او پرسید، گفته بود:
«محصولات ... از نظر کیفیت و استحکام صد در صد با آنچه ما در کارخانه مانهایم میسازیم برابرند.» (ص. 104)
گواهی نامه کیفیت را هم برایش صادر کرده بود و با همان گواهی نامه مناقصهای برای فروش اتوبوس در بغداد را از مرسدس برد.
✅ شخصیتهای زیادی از پرنس فیلیپ (همسر ملکه الیزابت دوم) تا نوبوسکه کیشی (نخستوزیر ژاپن) و پادشاه هلند از کارخانهاش دیدن کرده بودند. او از جوانی علاقه داشت برای کشورش ماشین تولید کند. کارش را با تولید اتوبوس و مینیبوسهای بنز شروع کرده بود اما آنچه او را برای ایرانیان جاودانه کرد خودرویی بود که قرار بود با نام ARROW در کمپانی روتس انگلستان تولید شود، همان که ترجمه فارسی نامش میشد: «پیکان».
✅ پیکان – نورسیده احمد خیامی - بالاخره در 23 اردیبهشت 1346 متولد شد. مردی که از کارگری آغاز کرده بود حالا در کنار هزاران کارگرش، تولید پیکان – خودرویی که به بخشی از حافظه تاریخی، تاریخ صنعتی شدن و زندگی روزمره مردم ایران بدل شد – را جشن میگرفت. بنیانگذار شرکت ایران ناسیونال، بالاخره ماشینی را که دوست داشت ساخته بود و قصد داشت ظرف چند سال آنرا به 95 درصد تولید داخل برساند. این پدر میخواست فرزندش را معرفی و حتی صادر کند.
✅ قیمت تمامشده محصولش از شرکتهای خارجی کمتر بود و با انحصار تولید خودرو خودش هم مخالفت کرده بود. یک بار به وزیر وقت گفته بود:
«منافعی در جلوگیری از ورود سایر خودروها نمیبینم، مگر اینکه مردم به همین دلیل اعتمادشان از ما که بزرگترین تولیدکننده اتومبیل در داخل کشوریم سلب میشود.» (ص. 158)
مردمی بود و در خاطراتش گفته چند ماه یک بار کارگران را جمع میکرده و درباره اهداف شرکت و برنامههای آینده با آنها حرف میزده است. پیکان شهر را هم برای کارگران ایران ناسیونال با همین رویکرد ساخته است.
✅ آنچه در بالا آمد، مختصری است از کتاب «پیکان سرنوشت ما» (نشر نی، 1397) که بر اساس خاطرات و نوشتههای «احمد خیامی» بنیانگذار ایرانناسیونال، تولیدکننده پیکان، ایران خودروی فعلی نوشته شده و توسط نشر نی در سال 1397 منتشر شده است. این کتاب علاوه بر آنکه حاوی درسهای بسیار برای کارآفرینی بومی است و هر کارآفرین ایرانی، مؤسسان استارتآپها یا صنعتگران ایرانی باید آنرا بخوانند، حاوی درسهای بسیاری درباره اخلاق کسبوکار، و همچنین امید و روحیه ایراندوستی است.
✅ کتاب حاوی ارزشهای تاریخی بسیاری درباره روند صنعتیشدن ایران در دهه 1340، رویکردهای کارآفرینان ایرانی در آن دهه، و بالاخص رویکرد احمد و محمود خیامی به تولید صنعتی و کارخانه ایران ناسیونال در آن زمان است. نکاتی نیز درباره رویکرد وزارت اقتصاد ایران تحت مدیریت نقی عالیخانی به صنعتیشدن در آن دهه دارد.
✅ کتابی بسیار خوشخوان با نثری روان و دوستداشتنی، و حاوی رویکردی غرورآمیز به انسان و بالاخص کارگر ایرانی در 246 صفحه که خواندن آن در این روزها که صداهای کمامیدی از هر جایی به گوش میرسد، الهامبخش و فوقالعاده لذتبخش است. ایراندوستی را میشود در خط خط نوشتهها و کلام احمد خیامی مشاهده کرد. مقدمه کتاب را هم دکتر علی اصغر سعیدی، جامعهشناس و مورخ اقتصادی معتبر و بهواقع متخصص تاریخی صنعتیشدن عصر پهلوی اول و دوم نوشته و به نوعی مهر تأییدی بر محتوای کتاب است.
✅ «نشر نی» کتاب را با کیفیت عالی و قیمت بسیار مناسب 28000 تومان (در بازار فعلی کتاب) به بازار کتاب در سال 1397 ارائه کرده است. همه ایرانیان کتابخوان، دانشجویان که دنبال امید و سختکوشی و الگوی ایراندوستی میگردند، صنعتگران که میخواهند راه و رسم کسب و کار بیاموزند، و حتی طالبان اخلاق میتوانند از این کتاب بسیار بیاموزند و لذت ببرند. اگر خواندید و لذت بردید، کتاب را به دیگران هم توصیه کنید.
(اگر میپسندید، به اشتراک بگذارید.)
https://t.me/fazeli_mohammad
📡 کانال #موفقیتهای_کوچک_ایرانیان: شما هم دعوتید. @IR_S_S
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
کنترل قاچاق به روش حاج آقا «فیروزآبادی»
✍️مصطفی داننده
📌میگویند حاج آقایفیروزآبادی، موسس و رییس بیمارستان فیروزآبادی در شهرری تهران، در زمانی که آمپول کم بود برای جلوگیری از فروش آمپولها در بازار آزاد، به پرستارهای بیمارستان گفته بود، بعد از زدن آمپول، شیشه آن را به شخص خودش تحویل دهند.
📌فیروزآبادی که نماینده 4 دوره مجلس شورای ملی بود در سال 1313 بیمارستان فیروزآبادی را افتتاح کرد و در سردر آن نوشت:
« این مریضخانه وقف است بر فقرا، رعایا و غربا و بیچارگان؛ لعنت بر کسی که تخلف کند»
📌همان طور که میبینید این روحانی شناخته شده تهران در آن زمان، با یک روش ساده جلوی قاچاق آمپولهای بیمارستانش را گرفت. او میدانست اگر نظارت درست انجام نشود، ممکن است پرستاران بیمارستان، به خاطر قیمتهای بالای آن زمان آمپولها، آن ها را وارد بازار آزاد کنند و دست بیمارهای نیازمند به این آمپولها نرسد.
📌فیروزآبادی تمام گلوگاههای بیمارستان خود را بست و اجازه نداد، بالا رفتن قیمتها تاثیری در روند درمان بیماران بگذارد.
📌کار سختی نبود. او فقط نظارت کرد، کاری که به نظر میرسد این روزها در کشورما به درستی انجام نمیشود.
📌واقعا میشود به روش فیروزآبادی، با قاچاق مقابله کرد. بله، قطعا کنترل یک بیمارستان راحتتر از ایرانی با این همه مرز زمینی و دریایی است اما این کار شدنی است.
📌فیروزآبادی یک روحانی پیرمرد، همه را موظف کرده بود وقتی آمپول میزنند به او مراجعه کنند و شیشه آن را تحویل دهند، خوب در کشورهم میشود همه کسانی که دستی بر آتش بازار دارند را موظف به ارائه گزارش کرد.
📌شفافیت و نظارت، دوای درد قاچاق کشور است. مسیری که در بیمارستان اتفاق افتاد را ببیند. همه چیز شفاف بود. پرستار به رییس بیمارستان مراجعه میکرد، آمپول را تحویل میگرفت، تزریق میکرد و بعد تحویل میداد.
📌ما شاهد هستیم برخی دلار دولتی میگیرند که مثلا کالاهای اساسی وارد کنند اما به جای آن لوازم آرایش یا هزار کالای پر سود دیگر را وارد بازار میکنند تا به واسطه آن پول روی پول بگذارند.
📌وقتی نظارت نباشد، با دلار 4200 تومانی یک تیم فوتبال تایر خودرو وارد میکند. یک شرکت خودرو سازی، چایی وارد یا شرکت وارد کننده پارچه 120 هزار یورو لوبیا چیتی وارد کشور میکند.
📌بله، وضعیت بازار و قاچاق نشان میدهد که نظارت در این کشور به خوبی انجام نمیشود و تقریبا هرکسی هرکاری دلش میخواهد میکند. مگر میشود یک کالا که توسط یک کارخانه تولید شده است در بازار 10 قیمت داشته باشد. یکی ارزانتر بفروشد، دیگری گران تر؟
📌وقتی کسی نیست سوال کند، هرکسی هر کاری دلش میخواهد میکند. نظارتی وجود ندارد که کالاها هر روز به یک قیمت میرقصند.
📌حاج آقا فیروزآبادی نشان داد که کنترل قاچاق و بازار سخت نیست، همتی میخواهد بلند.
https://cdn.asriran.com/files/fa/news/1398/3/21/978906_202.jpg
https://www.asriran.com/fa/news/672649
@MyAsriran
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
خاک برسر ملتی که..../طنز
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران قبل از انقلاب نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت:
«خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه ای حق به جانب…
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت:
«خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت :
«خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»
شدیم وزیر امور خارجه گفت :
«فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد...
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:
"خاک برسر ملتی که تو نخست وزیرش باشی"!!
🗞 @tarikhe_talkh
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
🔴معامله شوخی بردار نیست!!!!!!!
خواهر روحانی در کلاس مدرسه مقابل دانش آموزان نوجوان، ایستاده بود. او در حالی که یک سکه یک دلاری نقره در دستش بود گفت:
به دختر یا پسری که بتواند نام بزرگ ترین مردی را که در این دنیا زیسته است بگوید، این یک دلاری را جایزه می دهم.
یک پسر خردسال ایتالیایی گفت: منظورتان میکل آنژ نیست؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، میکل آنژ یک هنرمند برجسته به حساب می آید، لکن بزرگ ترین مردی که دنیا به خود دیده نیست.
یک دختر خردسال یونانی گفت: آیا ارسطو بود؟
خواهر روحانی جواب داد: خیر، ارسطو یک متفکر بزرگ و پدر علم منطق بود اما بزرگ ترین مردی که در دنیا زندگی می کرده، محسوب نمی شود.
بالاخره یک پسر خردسال یهودی گفت: می دانم چه کسی است، او عیسی مسیح است.
خواهر روحانی جواب داد: صحیح است!
و یک دلاری را به او داد.
خواهر روحانی که از جواب پسربچه یهودی قدری شگفت زده شده بود، در زنگ تفریح او را در زمین ورزش یافت و از او پرسید:
آیا واقعا اعتقاد داری که عیسی مسیح بزرگ ترین مردی است که دنیا به خود دیده ؟
پسربچه جواب داد: البته نه، هر کسی می داند که بزرگ ترین مرد موسی بود. اما معامله شوخی بردار نیست!
به نقل از کتاب «بزرگ ترین اصل مدیریت در دنیا» نوشته مایکل لوبوف
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
ارزش و منزلتِ خواندن و نوشتن✍️
علی مرادی مراغه ای
💢به درازای تاریخ این کهن دیار،غالبا،نوشتنِ(واقعی)نه نان آوری که بریدن نان بوده و گویی از فراز قرن ها، این حکایتِ تلخ قابوسنامه همچنان تر و تازه است كه مردی فرزند سركش و لاابالی خود را نصيحت می کرد كه اگر دوباره سركشی كند او را به مكتب خانه خواهد گذاشت تا درس بخواند و دانشمند شود تا يك عمر فقير و گرسنه بماند!
هزار سال از آن زمان گذشته و هنوز هم دغدغه اصلی شاعران،نويسندگان و اهالی فکر،نان شب است و حال و روزشان حتی حزن انگیزتر از برجسته ترین متفکرشان(ابن رشد) است که وقتی مُرد«تابوت او را بر یک طرف چارپایی نهاده بودند و تالیفات او را برای حفظ تعادل بر سویی دیگر»
(الفتوحات المکیه ابن عربی...ج اول.ص154)
بر این شوربختی اهالی فکر در هر دوره ای آنقدر مصداق و مثال است که آدم در انتخابشان درمی ماند! از وقتی كه گوتنبرگ اين دستگاه چاپ را به دست بشر سپرد، هيچ كس به اندازه مرحوم ذبيح الله منصوری مطلب ننوشته است .خدابيامرز هشت صفحه مقاله را برمی داشت در هشتصد صفحه ترجمه مي كرد. نوشته هایش نه تاريخ بود، نه رمان. اما همين بس كه در اين سرزمين كه كتاب نخواندن هنر اصلي مردمش است بسياری را اهل مطالعه و كتابخوان كرد.
منصوری می گفت وقتي كه به مكتب خانه می رفتم شاگردان پيش ميرزای مكتب خانه از حافظه و ذكاوت من تعريف كردند .معلم برای امتحان هوش من شعر بلندی از مثنوی به من داد و گفت در عرض ده دقيقه حفظ كن.حفظ كردم و بدون غلط برايش خواندم. ميرزای پيرمان نزديك شد، دست بر پشت من زد و با حالت افسوس گفت: پسرم تو يكی از بدبخت ترين مردمان اين سرزمين خواهی بود چون در اين سرزمين برای خوشبختی چيزهايی لازم است كه تو نداری. اما برای بدبخت شدن هر آنچه لازم است تو به کمال داری!
به همين خاطر پيرمرد(منصوری) بيش از شصت سال قلم زد و ترجمه كرد .چون دست راستش فلج شد، با دست چپ نوشت اما سرانجام وقتی جنازه اش را به گورستان مي بردند شبیه ابن رشد بود و هنوز خانه نداشت و مستأجر بود!
چند وقت پیش در خبرها خواندم که بانوی رمان نویس مشهوری در ویدیویی از طرفدارانش درخواست کمک مالی کرده بود(https://khabarfarsi.com/u/67380995)
💢برای سعادت یک ملت، اسباب زیادی لازم است اما بدون شک برای بدبختی اش تنها همین کافی خواهد بود که قدر و منزلتِ مفاخر فکری و فرهنگی خود را نداند! بر این شوربختی اصحاب قلم،هزاران دلیل می توان ذکر کرد اما ساده ترین و دم دست ترین دلیل،نخواندن و مطالعه نکردن مردم است که دمار از روزگار کتاب،صنعت نشر و نویسنده درآورده.
معمولا تیراژ کتاب ها را هزار نسخه می نویسند. در حالی که بشنوید اما باور نکنید! تیراژ واقعی اکثرشان100نسخه است! وقتی از ناشر می پرسیم پس چرا ده برابر بیشتر می نویسید؟ جواب می دهند که می خواهیم پرستیژِ کتاب پایین نیاید! پرستیژِ دروغین!.
در جایی خواندم میزان مطالعه در شبانه روزی در ایران را 13دقیقه ذکر کرده بود. تعجب کردم حتما طرف خواندنِ نوشته های پشت درِ موال را هم حساب کرده چون در حال چمباتمه مجبور به مطالعه می شویم!البته هنوز نمایشگاه کتاب تمام نشده خبر از گرانی عجیب22درصدی کاغذ آمد. گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
💢اگر چه به قول بزرگمهر در باب برزویه طبیب در کلیله و دمنه :
«کارهای زمانه میل به ادبار دارد. چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی»!
اما با این همه،برای ما به قول آدورنو «تنها خانهای که مانده، اگرچه لرزان و شکستنی؛ خانهی نوشتن است»...
💢سخنانی که عمیق اند هرگز کهنه شدنی نیستند و تاریخ مصرفشان به قدمت حیات انسانی است.این سخن سعدی یکی از این نمونه هاست هرچند صدها سال از نوشتن آن گذشته است سعدی در گلستان باب دوم می نویسد:
«آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت(ازدواج)او رغبت نمی نمود...فی الجمله به حکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری(نابینایی) ببستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سرندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی کرد. فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی ؟گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد. شوی زن زشت روی، نابینا به.»
💢اما برای تشخیص زشت از زیبا،باید بینا بود و مدام باید خواند و خواند و در خواندن به خود رحم نکرد...
https://t.me/Ali_Moradi_maragheie
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
سرگزشت تلخ شادروان "حبیب یغمایی"
📚 شادروان "حبیب یغمایی" در خاطراتش گفته:
در دوره رضاشاه کبیر که عزا داری، سینه زنی، و قمه زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک الشعرای بهار به شوکت الملک (امیربیرجند) گفته بود :
سپاس خدای را که در این دیار هم برق دارید، هم آب، هم مدرسه، هم سالن نمایش، همه چیز دارید. این که بعضی ها هنوز شکایت می کنند دیگر چه می خواهند؟
شوکت الملک گفته بود:
این ها برق نمی خواهند؛ این ها "محرم" می خواهند.
این ها مدرسه نمی خواهند، "روضه خوانی" می خواهند.
"کربلا" را به این ها بدهید، انگار همه چیز داده اید.
حبیب یغمائی متعلق به روستایی بود به نام "خور" و خیلی به آنجا عشق می ورزید.
در آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسه ای ساخت و برای آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی ریش به خاک مالید و زانو زد.
مهم تر آن که کتابخانه ای درست کرد و همه کتاب های خطی اش را که در طول عمر با خون دل جمع آوری کرده بود به آنجا منتقل کرد و وصیت کرد بعد از مرگش او را آنجا دفن کنند.
می دانید مردم "خور" با جنازه اش چه کردند؟
وقتی پیکر نحیف و رنج کشیده اش را با کاروانی متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی، دکتر باستانی پاریزی، دکتر زرین کوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهره های نامدار وطن به روستای خور رسید، همان کودکانی که در مدرسه "یغمائی" درس خوانده و یا می خواندند، و همان مردمانی که در درمانگاهش درد های خود و عزیزانشان را درمان کرده بودند چه که نکردند.
به فتوای روحانی همان روستا، دامنشان را پر از سنگ ریزه کردند تا جنازه این خدمتگزار صدیق به فرهنگ ایران را سنگباران کنند.
دردناک تر آن که پس از دفن جنازه، فرزندانش دوسه روزی در مقبره اش کشیک دادند مبادا پیکرش را از زیر خاک بیرون بیاورند و به لاشخورها بدهند.
بدترین نوع بیسوادی، بیسوادی اجتماعی و سیاسی است.
نمی دانند که هزینه های زندگی مانند قیمت نان، مسکن، دارو، درمان و... همگی به تصمیمات سیاسی وابسته هستند.
برخی حتی به نادانی اجتماعی و سیاسی خود افتخار می کنند و می گویند :
از سیاست بی زارند.
"برتولت برشت" می گوید: شهروندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر بدبختی های اجتماعی نتیجه مستقیم بی توجهی به "سیاست" است.
اگر این متن ارزش خوانده شدن دارد، به نام یک ایرانی بافرهنگ با انتشار آن اجازه دهید، آموزه ای باشد برای آیندگان.
شعر زیبای "روباه و زاغ" از سروده های مرحوم "حبیب یغمایی" است. روحش شاد!
در پناه خرد
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ظلم بی جواب نمی ماند!
آه مردم در کائنات بی جواب نمی ماند.
ظلم بی جواب نمی ماند
شاید دور شاید دیر، دیکتاتورها به بدترین شکل می میرند.
در احوال نرون نوشته اند وسواس شستن دستان خود را داشت، انگارامیدوار بود ناپاکی درونش به این سبب مداوا شود.
در احوال یزید نوشته اند در آخر عمر، مرض تشنگی تمام نشدنی داشت، شاید به تسکین جنایت تشنگی که بر حسین و خانواده اش تحمیل کرد.
در احوال محمدرضای پهلوی نوشته اند در اواخر عمر افسردگی دائمی و شدید داشت و دائما در حال راه رفتن با صدای بلند از خود می پرسید چطور شد.
انگار که امیدوار باشد یک نفر صدایش را بشنود و برایش توضیح بدهد که آن رویاهای بلند و رجزخوانی های شیرین کجا رفت.
دراحوال معمر قذافی نوشته اند وقتی مردم پیداش کردند و زیر مشت و لگد مرد، تمام جنازه اش از نجاست انقلابیون خشمگین پوشانده شد.
قذافی. شاه شاهان. پادشاه آفریقا که برداشتن بکارت دختران روس شانزده ساله بعد از نماز صبح را بسیار دوست می داشت.
جبروتش تا گردن در نجاست مردمی بود که چند سال پیش تر برایش غریو شادی سر داده بودند.
موسولینی وقتی اعدام می شد،
هیتلر وقتی خودکشی می کرد،
و چنگیز هنگامی که به اسهال خونین درناکی مرد،
همگی به کشف مشترکی رسیدند:
خداوندگار تاریخ هرگز برای همیشه با دیکتاتورها مهربان نبوده است.
خداوندگار تاریخ نشان داده شاید دور، شاید دیر، اما قضاوت خشم مردم بیرحمانه و دیوانه وار است .
خلاصه ای از نوشته ی:حمیدسلیمی
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی
#مذهب و ورزش
محمد صلاح ٢٥ ساله بازيكن تيم ملی مصر و باشگاه ليورپول است.
مصری ها به او لقب پادشاه مصر را دادەاند .
در انتخابات رياست جمهورى مصر باوجود این کە محمد كانديدا نبود خيلى ها بە او راى دادند، هر چند می دانستند کە آرای شان باطله محسوب خواهد شد.
هواداران باشگاه ليورپول شعاری موزون ساختەاند با اين مضمون :
"اگر تو به گل زدن ادامه بدهى من هم مسلمان خواهم شد و چون به مسجد مي روى من هم مي روم"
محمد نه رشته تحصیلی اش علوم دينی است و نه سازمانى براى تبليغ اسلام دارد.
نه تا به حال سخنرانی کردە است ، محمد تنها بە رفتارهای اسلامی روی اوردە است
سجدەهای محمد بر سجادەی سبز چمن و بعد از هر گل از هر خطابەای موثرتر است.
در همین ماە رمضان و قبل از بازى فينال رئال مادريد و ليورپول خبرنگارى از او پرسید: در روز مسابقەی فينال هم روزه مي گيريد؟
محمد مي گوید : بله ، من براى كسى كه من را تا به اينجا رسانده هميشه روزه مي گيرم.
اين روزها محمد صلاح بە یکی از بهترين و تاثيرگذار ترين مُبلّغ اسلام تبدیل شده است.
يک مربى مصرى جايى گفته بود كه : او قبل از هر مسابقه وضو مي گيرد و ٢ آيه از سوره يس مي خواند و بعد از هر مسابقه هم ٢ ركعت نماز مي خواند.
باشگاه ليورپول در بيانيه اى گفته است با رقم ٢٠٠ميليون پوند هم حاضر به فروش اين بازيكن نيست(حدود ١٦٠٠ ميليارد تومن).
بازيكنى كه با پنالتى دقيقه ٩٥ ش مصر را بعد از ٢٨ سال به جام جهانى برد، اين روزها براى مصری ها عزيزِ مصر شده است.
مسلمانی كه وقتى خانه پدرى اش را دزدی غارت می کند، نه تنها او را مي بخشد بلكه او را صاحب کار و درآمد هم می کند تا بتواند زندگیش را بچرخاند .
يكى از گران ترين بازيكن هاى حال حاضر فوتبال در دنيا، یک ستاره مسلمان است كه در کارش موفق ترين است ، در رفتار بهترین است و به همين دلیل دارد خيلى ها را با اسلام آشنا مي كند.
او در دل اروپا و در قرن ۲۱
بدون خشوت،
بدون ترس و اجبار،
بدون امر به معروف،
بدون کلاشینکف،
و تنها با قدرت عشق،
و رفتار اسلامی
خیلی ها را با اسلام
اشنا کردە است .
اکنون محمد یک مبلغ راستین اسلام است. آری اما کاری که این فوتبالیست می کند امر به معروفی است که مورد تایید خدا و رسول است نه حرف ها و کار های زوری و خشنی که به نام امر به معروف می کنند.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
✅وقتی علی نیز سانسور می شود!
✍️دکتر مجتبی لشکربلوکی
علی نام شخصیتی است که بعد از پیامبر، مشهورترین شخص جهان اسلام است. اما بخش مهمی از تاریخ وی سانسور شده است. اصولا برخی دوست ندارند این بخش از تاریخ تبیین شود. حتی صفویان که مذهب رسمی این کشور را شیعه اعلام کردند، فقط جنبه هایی خاص از زندگی و حکمرانی وی را برجسته کرده اند. تصویری که از وی برای ما نشان داده شده؛ قهرمانی جنگ آور، فاتحی قدرتمند و حاکمی مقتدر است که دوران کوتاه حکومتش بیشتر به جنگ گذشت. نام وی با شمشیر و خون و ذوالفقار گره خورده. بگذارید چند تصویر کاملا متفاوت از این شخصیت را با هم مرور کنیم:
1- روز بیعتش مردی از میان جمع برخاست و علنا گفت:
با تو بیعت می کنم اما اگر رفتار نامناسبی داشته باشی، تو را خواهیم کشت. بدون این که حتی اخمی به ابرو بیاورد فقط یک کلمه گفت: قبول!
2- برخی افراد از بیعت او سر باز زدند، با مدارای تمام با آنان به گفتگو نشست و هیچ گونه فشاری تحمیل نکرد. برخی بیعت کردند و برخی نه! او امنیت کسانی که بیعت نکردند را تضمین کرد.
3- در زمان جنگ ها، همه چیز امنیتی می شود و هر کسی که همراهی نکرد می شود خائن. اما در یکی از جنگ ها، به مردم کوفه چنین نوشت:
من یا ستمکارم یا ستمدیده. اگر مرا نیکوکار یافتید، یاری ام کنید و اگر خطاکارم دیدید، به سوی مسیر حق بازم گردانید.
ذره ای لحن آمرانه در نوشتار او می یابید؟ فقط یک مورد نمونه مشابه در تاریخ می توان پیدا کرد؟
4- خودتان را جای یک فرمانده ارشد جنگ قرار دهید. عده ای می گویند که ما با شما به میدان جنگ می آییم. آنجا حقیقت که بر ما معلوم شد تصمیم می گیریم که با شما باشیم یا با دشمنان شما. صادقانه چه می کنید؟ به او چنین پیشنهادی شد! نه تنها دلگیر نشد بلکه این سنجشگری و عقلانیت را پسندید و آنان را به چنین داوری ای تشویق کرد.
5- به مردمش می گفت:
اگر فرامین من را در راستای پیروی خدا دیدید، بر شما لازم است که همراهی کنید، اما اگر در فرمان من، نافرمانی خدا نهفته بود ،چه از سوی من باشد و چه غیر من هرگز فرمان نبرید!!
او از مردم اطاعت نمی خواست، شجاعت حقیقت طلبی را ترویج می کرد.
6- او خود را در حلقه محدودی از یاران (خودی ها) محصور نمی کرد. موارد متعددی در تاریخ گزارش شده که مردم را به گفتگو و مشورت فراخوانده، آن هم در مهم ترین امور مانند تصمیم گیری در مورد معاویه. به ويژه در باب جنگ ها، هم با بزرگان و سران قبایل و هم با مردم عادی به گفتگو می نشست.
7- وی متوجه شد که برخی نمی توانند شکایات و خواسته هایشان را با وی در میان بگذارند یا به واسطه عدم دسترسی یا شرم یا ترس، برای اولین بار مکانیزمی طراحی کرد به نام «بیت القصص» تا مردم مستقیما با او در تماس باشند.
8- در یکی از سخنرانیها یکی از سپاهیان بپاخاست و اظهاراتی کرد آمیخته به تملق. او سخنانش را چنین ادامه داد:
... من بیزارم از این که درباره من این گونه بیندیشید که تعریف و تمجید شما را دوست دارم.با سخنان زیبا از من تعریف نکنید و توصیه کرد که با گفتن «سخن حق» مرا ترک کنید.
9- انتقاد از خود را خط قرمز جامعه نکرد. در حکومتش پاسخ سخن هر چقدر تلخ بود فقط با سخن داده می شد! بسیاری از مخالفانش در مسجدی که نماز می خواند جمع می شدند اعتراض می کردند دشنامش می دادند. اما یک روز هم سهمشان از بیت المال حذف نشد. مخالفت با حکومت هزینه نداشت.
10- در برخوردهای قهری آن مقدار شکیبایی می ورزید و بر گفتگو، تعامل و مدارا تاکید می ورزید که برخی او را به تردید و ترس متهم می کردند
این ها بخشی از «تاریخ تاریک» است که کمتر برای ما گفته شده. این ها کنار صدها واقعیت تاریخی پنهان داشته شده نشان می دهد که او حکومتش را بر سه اصل بنا کرد:
1- اصل عقلانیت: حاکم خدا نیست. مردم باید جرات فکر کردن و سنجیدن داشته باشند و فرامین حاکمان باید با حق سنجیده شود. پیروی وفادارانه ارزشمند نیست. استدلال و سنجشگری است که باید مبنای انتخاب باشد و خرد جمعی مبتنی بر همین عقلانیت است که باید مبنای حکومت حاکمان باشد.
2- اصل آزادی: آزادی یعنی آن که افراد بتوانند متفاوت فکر کنند و آزادانه عقاید خود را با یکدیگر گفتگو کنند. «یکسان اندیشی»، استبداد می آورد و رکود و «متفاوت اندیشی» پویایی می آورد و رهایی.
3- اصل اخلاق: حاکمان جایز نیستند به هیچ بهانه ای حتی جنگ، اصول آزادی و عقلانیت را لگدمال خودحق پنداری کنند.
او فقط فاتح خیبر نبود. مهم ترین فتح او باز کردن چشمان ما به الگوی جدیدی از حکمرانی است که بر مدار انعطاف، مداراجویی، عقلانیت ورزی، آزادمنشی و مشارکت جويي است. او فاتح همیشگی سرزمین عقلانیت و آزادگی است. چه یک خانواده را اداره می کنیم چه یک شهر یا یک شرکت بین المللی اصول سه گانه فوق الهام بخش است.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
🔷سحابی در آیینه ۳ خاطره
🔸(در سفر به برلین) هواپیما که از زمین به هوا برخاست، (عزت اله سحابی) گفت:خب آقای گنجی شما انتخابات مجلس را بردید، ریاست جمهوری که در دست شماست، برنامه تان چیست؟ گفتم: من فقط یک روزنامه نگار هستم، برنامه را از نماینده های مجلس بخواهید. گفت: اگر تو روزنامه نگاری چرا تکی مینشینی ویژهنامه برای کاندیدای ریاست جمهوری درست میکنی؟ بعد آن ویژهنامه در تیراژ چند میلیونی منتشر میشود و آن آدم هم الان رئیس جمهور است؟ تو اگر روزنامه نگاری چرا با دوستانت برنامه برای انتخابات نوشتید و به نام روشنفکری دینی منتشر کردید؟ اگر روزنامه نگاری چرا لیست نمایندگان برای مجلس در تهران دادید و همان لیست شما روزنامه نگاران در تهران پیروز شد؟ پس بگو برنامهای ندارید؟ گفتم: به عنوان یک روشنفکر برنامه ما همان چیزی است که با دوستان به طور مشترک نوشتیم (آن متن در همان زمان در روزنامه ها انتشار یافت و بعدها در یکی از کتاب های حمید جلایی پور باز نشر شد). گفت: آن متن یک سری مطالبات خوب است، اما برنامه نیست. پس بگو برنامه ندارید. برنامه نداشته باشید، ول معطلید.
🖋بخشی از خاطرات اکبر گنجی در یادداشتی با عنوان سحابی سلیم النفس ۱۱خرداد ۹۰ روزآنلاین
🔸"ما به آقای هاشمی نامه اعتراضی نوشتیم. اعتراض ما به آقای هاشمی این بود که اولاً اوضاع اقتصادی کشور بسیار خراب است. فقر و اختلاف طبقاتی بسیار فاحش است. دوم اینکه وضع سیاست خارجی ما به گونه ای است که ما در انزوای کامل قرار گرفته ایم و همه ی دنیا با ما مخالف هستند. در رابطه با این نامه، 23 نفر را بازداشت کردند که یکی از آن ها من بودم... بعد از دستگیری ها، در کمیسیون برنامه و بودجه مجلس، چند تن از نمایندگانی که مرا می شناختند، به آقای هاشمی اعتراض کردند که چرا عزت الله سحابی را گرفتی؟ آقای هاشمی پاسخ داده بود: "رویش زیاد شده بود، می خواستیم رویش را کم کنیم.
🖋عزت اله سحابی، روزنامه فتح، چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۷۸- شماره ۴۹- صفحه ۶
🔸بعد از مرحله اول انتخابات سال ۸۴ جلسه ای بین حامیان دکتر معین تشکیل شد که برای مرحله دوم تصمیم گیری کنند. در آن جلسه بعضی جوانان ملی- مذهبی وقتی فهمیدند مهندس سحابی مصمم به حمایت علنی از آقای هاشمی است، انتقاداتی را متوجه او کردند. مهم ترین آن این بود که اولا شما خود منتقد برخی سیاست های اقتصادی دولت هاشمی بودید. دوم این که در همان زمان به دلیل همین انتقادات مدتی به زندان افتادید، بنابر این نباید از هاشمی حمایت کنید. مرحوم سحابی در جواب گفت: ادعای این دوستان(اشاره به من به نمایندگی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب) این است که با آمدن آقای احمدی نژاد وضع خیلی بد خواهد شد و جامعه به سمت انسداد کامل پیش خواهد رفت. آیا این تحلیل را قبول دارید یا نه که با آمدن احمدی نژاد وضع به مراتب بدتر از گذشته خواهد شد؟ جواب دادند بله اما اشکال این جاست که فضا چنان علیه آقای هاشمی است و جوّ موجود برای ایشان چنان منفی است که چه شما حمایت کنید و چه حمایت نکنید، احمدی نژاد رأی می آورد. بنابرین آبروی خود را نریزید! آقای سحابی در پاسخ گفت: اگر به قول شما من آبرویی دارم، این آبرو را برای بعد از مرگ خود نمی خواهم. بلکه باید وقتی مردم به آن احتیاج دارند، آن را خرج کنم تا در آینده شرمنده ملت ایران نباشم که بگویند شما می دانستید چه خواهد شد و سکوت کردید! به همین دلیل با صدور اطلاعیه ای از نامزدی آقای هاشمی حمایت کردیم.
🖋خاطره مصطفی تاجزاده سایت نوروز اردیبهشت۹۲
@Bedooneloknt
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
استاد حسن عاطفی
استاد حسن عاطفی در سوم خرداد 1318 در کاشان زاده شد. وی پس از گذارندن دوره متوسطه در دبیرستان محمودیه کاشان، تحصیلات تکمیلی را در دانشسرای عالی تهران در رشته زبان و ادبیات فارسی به پایان رسانید؛ و در این زمان فنون شاعری را از جدّ خود آیت الله غروی کاشانی فرا گرفت. وی دوره کارشناسی ارشد ادبیات فارسی را در دانشگاه آزاد اسلامی تهران به انجام رسانید.
استاد عاطفی علاوه بر شاعری و تحقیق و پژوهش، سالها در دبیرستانهای کاشان، دانشگاه آزاد اسلامی کاشان، اراک و دانشگاه پیام نور دلیجان و آران و بیدگل تدریس کرده است.
از شاخصترین آثار ایشان تصحیح و تحشیه ورزنامه است. ایرج افشار دربارهٔ «ورزنامه» مینویسد:
سالهای دراز بود که متن فارسی کهنسال ورزنامه از فسطیوس بن اسکوراسیکه که یگانه نسخه شناخته آن در دست دوست دانشمندم حسن عاطفی (کاشان) بود و خود معرفی خوبی از آن در راهنمای کتاب نوشته بود…
از استاد عاطفی بیش 20 اثر منتشر گردیده که از آن جمله می توان به کتب زیر اشاره کرد.
- ابوریحان بیرونی و اوضاع فرهنگی ایران در قرن های ۴و ۵،تألیف،ادارهٔ فرهنگ و هنر کاشان،مجموعه سخنرانی حسن عاطفی
- دیوان باباافضل،تصحیح،زوار،۱۳۶۳ (چاپ دوم)،با همکاری مصطفی فیضی، عباس بهنیا، علی شریف
- دیوان مخلص کاشانی،تصحیح،میراث مکتوب،۱۳۷۹
- دیوان عبدعلیشاه،تصحیح،مرسل،۱۳۷۸،با مقدمه افشین عاطفی
- مثنوی مجلسافروز، تصحیح،الطیار،۱۳۸۵،سرودهٔ فضلعلی نصرآبادی کاشانی
- ترانه زندگی،سرودهها،مرسل،۱۳۸۲،به کوشش افشین عاطفی
- لغات و ضربالمثلهای کاشانی،تألیف،مرسل،۱۳۸۶،به کوشش افشین عاطفی
- فرسنامه،تصحیح،کتابخانهٔ مجلس شورای اسلامی،۱۳۸۷،تألیف میرزا اسدالله خوانساری (چاپشده در گنجینهٔ بهارستان)
- کلیات محمودخان ملکالشعرا،تصحیح،آثار جاودانه،۱۳۸۷،با همکاری افشین عاطفی
- دیوان حسن کاشی،مقدمه،کتابخانه مجلس شورای اسلامی،۱۳۸۸،به کوشش سید عباس رستاخیز
- دیوان سنجر کاشانی،تصحیح،کتابخانهٔ مجلس شورای اسلامی،۱۳۸۸ (چاپ دوم)،با همکاری عباس بهنیا
- ورزنامه تصحیح و تحشیه،مرکز نشر دانشگاهی،۱۳۸۸،اثر فسطیوس بن اسکوراسیکه،کهنترین نثر پارسی در کشاورزی از ۱۰۰۰ سال پیش
- دیوان تراب کاشانی، تصحیح،مرسل،۱۳۹۱،با همکاری افشین عاطفی
- فراز و فرود کاشان به روایت دیگران،تألیف و گردآوری،بنیاد فرهنگ کاشان،۱۳۹۱،با همکاری آبتین گلکار
- ارمغان ادب، تألیف و تصحیح، همگام با هستی،۱۳۹۲،مجموعهٔ مقالات، به کوشش افشین عاطفی
- دیوان صاحب اصفهانی،مقدمه، سوره تماشا،۱۳۹۳، به تصحیح مجید حیدری کله
- ضیاءالشهاب،تصحیح،میراث مکتوب،۱۳۹۴،شرح فارسی شهابالاخبار قاضی قضاعی، با همکاری جویا جهانبخش و عباس بهنیا
- سندی چند از محدودهٔ کاشان و اطراف،تصحیح،مجمع ذخائر اسلامی،۱۳۹۶
- خلاصة الاشعار و زبدة الافکار (رکن اوّل: عنصری بلخی)،تصحیح،ارمغان ادب،۱۳۹۷،تألیف تقیالدین محمد حسینی کاشانی
ارجنامه استاد عاطفی ادیب معاصر در سال 1394 به کوشش زهره سادات خورشیدیفرد و محمد جمالی توسط انتشارات «سوره تماشا» منتشر گردید.
@kashibook
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
عابد مغرور یا گنهکار شرمنده؟!
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى میگذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى میکرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت:
«خدایا من از کردار زشت خویش شرمندهام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.»
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
«خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن.»
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:
«ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمیکنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.»
خدا ستار العیوب است. هیچ وقت آبروی کسی رو نبرید، چون آبروی کسی را بردن حقّ الناس و نابخشودنی است.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ماجرای هواپیمای شاهین
خیلی از شماها عزیزان داستان هایی در صدا و سیما و مدرسه در رابطه با دزدی شاه ایران و داستان چمدان های پول شاه موقع خروج شنیده اید!
اینجا می خواهم یک نمونه از کارهای شاه ایران بعد از خروج رو به شما نشان دهم! قضاوت به عهده شماست !
اول از همه می خواهم شاهین هواپیمای سلطنتی ایران رو به شما معرفی کنم، شاهین همان BLUE FLIGHT 1 ایران
نام یک بوئینگ ۷۰۷ متعلق به نیروی هوایی شاهنشاهی ایران بود که محمدرضا شاه پهلوی و شهبانو فرح پهلوی از آن برای سفرهای داخلی و خارجی استفاده میکردند.
رنگ این هواپیما آبی و داخل آن به شکل مجللی تزئین شده بود. این هواپیما در زمان خود به واسطه تزئینات داخلی به کار رفته، یکی از گران قیمت ترین پرنده های ساخت بشر محسوب میشد.
این هواپیما ۳۰۰ میلیون تومان تجهیزات اضافه و دارای ۱۵ میلیون تومان اشیا زینتی طلایی و مجهز به سیستم ارتباطی تلفن و تلکس به ارزش ۴۰ میلیون تومان بود؛ به طوری که شاه از داخل هواپیما میتوانست با هر منطقه از جهان تماس تلفنی برقرار نماید.
اين هواپيما 6 توالت دارد که 5 توالت در قسمت عقب متعلق به همراهان و يکی به شاه و همسرش تعلق داشت.
در سالن ناهارخوری هواپيما يک ميز 40 تکه وجود دارد که 6 هزار ساعت منبتکاری شده، و ارزش آن ميليونها تومان است.
اتاق خواب آن رويايی و ديدنی است و میتوان آن را يک موزه کوچک دانست. در کل می توان گفت: قصری که در داخل بويينگ بنا شده قيمت هواپيما را تا 800 ميليون تومان بالا برده بود.
از اين قصر طلايی پرنده، همواره 20 دژبان نگهداری میکردند و ورود به آن مستلزم داشتن کارت مخصوص بود. در ضمن معرف پروازی اين هواپيما " BLUE FLIGHT 1" بوده است.
این پرنده بر خلاف تمامی هواپیماهای ایرانی به رنگ آبی تیره بسیار مرغوب و همچنین سیلور بسیار درخشان در زیر بدنه رنگآمیزی شد، که البته بعدها کلیه این رنگآمیزیها پاک شد. همچنین خلبان اصلی آن در سال های اولیه فردی آمریکایی به نام «بلو منستین» و سپس سرهنگ بهزاد معزی بود.
و حال داستانی که شاید خیلی ها نمی دانید...
محمدرضا شاه پهلوی در ۲۶ دی ۱۳۵۷ با این هواپیما از کشور خارج شد. بعد از خروج شاه از ایران و ورود او به مصر در اسفند ماه، به فرمان شاه هواپیمای شاهین به ایران بازگردانده شد!!!
با این که قیمت این هواپیما 3برابر کل ثروت شاه در اون زمان بود و شاه ایران می توانست به راحتی از فروش آن 112 ملیون دلار درامد کسب بکند ولی شاه ایران آن را به ایران بازگرداند!
وقتی از شاه پرسیدند:
شاهنشاها، چرا شاهین را به ایران پس می فرستید؟
در جواب گفت:
هواپیمای شاهین متعلق به مردم ایران است نه من! شاهین ثروت ملی ایرانیان است نه هواپیمای شخصی من !
شاهین بعد از ورود به ایران به پارکینگ برده شد و بعد از تاراج و سرقت لوازم گران قیمت آن مدتها در گوشهای از مهرآباد زمینگیر بود!!
نام هواپیمای شاهین در سال 1986 به "EP-NHY" تغییر کرد و رنگآمیزی اولیه آن هم عوض شد و کلیه مسئولیت آن به "ایران ایر" واگذار شد تا سال 1999 ، که در پی بازنشستگی ناوگان 707 "ایران ایر" ، این شرکت این پرنده را به نیروی هوایی بازگرداند و مجددا نام "1001" روی آن نقش بست! شروع پروازهای این پرنده را باید از ابتدای هزاره سوم یعنی سال 2002 دانست که این پرنده به طور گسترده به آسمان کشورهای دنیا بال گشود و در چند سال اخیر به پرکارترین پرنده دولت تبدیل شد!
این پرنده در بین علاقمندان 707 در جهان بسیار شناخته شده میباشد و در هر سفر ریاست جمهوری عکاسان علاقه زیادی به تصویر برداری از این جت تاریخی دارند.
این خبر هیچ موقع در اخبار جمهوری اسلامی گفته نشد و هیچ وقت کسی سوال نکرد شاهی که شما می گویید این همه چمدان پول در این هواپیما جا داده بود چطور وقتی می توانست با فروش این هواپیما ملیون ها دلار به جیب بزند آن را به ایران پس فرستاد؟
پس از انقلاب این هواپیما به ۱۰۰۱ تغییر نام داد و در شرکت هواپیمایی معراج به پرواز ادامه میدهد!
این هواپیما ترابری مقامات ردهبالای حکومت ایران منجمله رئیسجمهور و وزیر امورخارجه را عهدهدار است و تعمیر و نگهداری آن بر عهده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران می باشد.
این مطلب..
در كتاب نگاهي به شاه از دكتر ميلاني دقيقا اشاره شده، جالبه بدونید دكتر ميلاني از مخالفين شاهنشاه بود.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
سه چریک محکوم به اعدام که کشور عمان را ساختند!
مریلند. اشکبوس طالبی
يوسف بن علوي يكي از سه فرمانده چريك هاي جبهه ظفار بود. وقتي كه شاه به ظفار لشكر كشيد و جنبش ظفار را محاصره كرد ، رهبران دستگيرشدند .قابوس تازه شاه شده بود . رهبران ظفار حكم اعدام گرفتند و هرسه حكم را پذيرفتند و به پشيماني روي نياوردند.
يكي دانشجوي علوم سياسي که در لندن تحصیل کرده و به ظفار باز گشته بود همين يوسف بن علوي بود كه سال هاست وزير امورخارجه عمان است و هم اكنون در تهران است تا دوباره بين دستگاه حاكمه آمريكا و جمهوري اسلامي ميانجيگري كند.
و يكي هم دانشجوي اقتصاد بود كه در٣٠ سال گذشته برنامه ريزي اقتصادي و سيستم بانكي عمان را مديريت می کند .
و ديگري در آموزش و پرورش ، كه آن رانوسازي ومدرن كرده و آموزش زبان انگليسي را از دوران ابتدايي اجباري ومجًاني کرد.
سلطان قابوس قبل از اعدام (درست همزمان با اعدام گلسرخی و دورانی که ده ها جوان تحصیل کرده ایران به جرم فعالیت چریکی در ایران یا در خیابان ها کشته شدند و یا اعدام شدند) خواست تا هر سه جوان چريك را ببيند .
از آن ها سوْال كرد :
مگر شما عماني نيستيد؟ پس چرا راه جنگ را انتخاب كرده ايد؟
گفتند: ما مي خواهيم از يك زندگي بدوي و بياباني به كشور مدرن تبديل شويم .
قابوس سه راه را پيش پايشان گذاشت .
١- خروج از عمان و انصراف از شهروندي عمان ولي تا اخر عمر تمام مخارج تحصيل و زندگي مهمان پادشاه.
٢- زندان ابد در همين عمان با يك درجه تخفيف
٣- دست از اين چريك بازي برداريد و هركدام يك قسمت مملكت را بگيريد دستتان و آن را بسازيد .
هرسه راه سوم را انتخاب كردند .
من وً منيژه همسرم سال گذشته يك ماهي در مسقط بوديم براي ديدن نوه هايمان.
عمان ،سوئيس خاورميانه شده است. باورش مشكل است . سه تا گزارش نوشتم از مسقط . بخوانيد، تعجب خواهيد كرد .
اين سه نفر چريك چپگرا، عمان را به يك كشور مدرن تبديل كرده اند. اين يوسف بن علي، وزيرامورخارجه در٤٠ سال گذشته، اعجوبه ديپلماسي است و آموزش و پرورش كشور هم تا حد أمريكاست .
قابوس با مدارا و حزم انديشي تهديد را به فرصت تبديل كرد . تجربه ای جالب و موفق .
رهبران فعلي ايران به شكلي ديگر عمل مي كنند و از فرصت ها، تهديد مي سازند. يعني رهبران ما درحد سلطان قابوس هم نيستند؟!
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
تکبّر سواره و ذلّت پیاده !
خَرَجَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع) وَ هُوَ رَاکِبٌ فَمَشَوْا مَعَهُ فَقَالَ أَلَکُمْ حَاجَةٌ فَقَالُوا لَا وَ لَکِنَّا نُحِبُّ أَنْ نَمْشِيَ مَعَکَ فَقَالَ لَهُمُ انْصَرِفُوا فَإِنَّ مَشْيَ الْمَاشِي مَعَ الرَّاکِبِ مَفْسَدَةٌ لِلرَّاکِبِ وَ مَذَلَّةٌ لِلْمَاشِي.
در سيره حضرت علي (ع) مي خوانيم :
روزي براي رفتن نزد اصحاب خود سوار بر مرکب شد و حرکت کرد . در بين راه، عده اي از ياران در پي وي، به راه افتادند. حضرت متوجه آنان شد و فرمود:
حاجتي داريد؟
عرض کردند : نه اي اميرمومنان، بلکه دوست داريم که همراه شما باشيم.
حضرت فرمود :
« اِنصَرَفوا فَإنّ مَشي الماشي مَعَ الراکبِ مَفسدَه لِلرّاکبِ وَ مَذلّه لِلماشي »
پي کار خود رويد، چه اگر پياده اي همراه سواره رود، اسباب تکبّر سواره و ذلّت پياده مي گردد.
مسئولانی که ادعای پیروی از این امام هُمام را دارند،چرا مردم را از این حرکات زشت و ذلّت آور (دویدن به دنبال خودروی خود) بازنمی دارند؟!
#شفیعی_مطهر
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
جملاتی زیبا ازحضرت علی علیه السلام
1.مردم را با لقب صدا نکنید.
2.روزانه از خدا معذرت خواهی کنید.
3.خدا را همیشه ناظر خود ببینید.
4.لذت گناه را فانی و رنج آن را طولانی بدانید.
5.بدون تحقیق قضاوت نکنید.
6.اجازه ندهید نزد شما از کسی غیبت شود.
7.صدقه دهید،چشم به جیب مردم ندوزید.
8.شجاع باشید،مرگ یک بار به سراغتان می آید.
9.سعی کنید بعد از خود،نام نیک به جای بگذارید.
10.دین را زیاد سخت نگیرید.
11.با علما و دانشمندان با عمل ارتباط برقرار کنید.
12.انتقادپذیر باشید.
13.مکار و حیله گر نباشید.
14.حامی مستضعفان باشید.
15.اگر می دانید کسی به شما وام نمی دهد،از او تقاضا نکنید.
16.نیکوکار بمیرید.
17.خود را نماینده خدا در امر دین بدانید.
18.فحّاش و بذله گو نباشید.
19.بیشتر از طاقت خود عبادت نکنید.
20.رحم دل باشید.
21.با قرآن آشنا شوید.
22.تا می توانید به دنبال حل گره مردم باشید.
23.گریه نکردن از سختی دل است.
24.سختی دل از گناه زیاد است.
25.گناه زیاد از آرزوهای زیاد است.
26.آرزوی زیاد از فراموشی مرگ است.
27.فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست.
28.محبت به مال دنیا سرآغاز همه خطاهاست
( نهج البلاغه)
🔹
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
دلیل این لجبازی هیتلر !
#زمستان سخت 1942، نبرد استالین گراد
#ژنرال پائولوس برای بارآخر از هیتلر خواست به عقب نشینی تاکتیکی تن دهد.
#هیتلر دستور داد:
#«نه عقب نشینی نه مذاکره/نه تسلیم» !
و نصیحتش کرد:
#«این جنگ، نبرد اراده هاست»!
#یک میلیون نفر کشته شدند، مسیر تاریخ عوض شد و آخر کسی نفهمید دلیل این لجبازی هیتلر چه بود!!!!!
😭😭😭😭😭
موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی
تاریخ شفاهی ایران
(دوره بیست جلدی)
حبیب لاجوردی
"حبیب لاجوردی" (زاده ۱۳۱۴ در تهران)، مدیر پروژه تاریخ شفاهی ایران در مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد بود. او در جوانی و نوجوانی در نیویورک بود. لاجوردی دارای کارشناسی در دانشگاه ییل، کارشناسی ارشد در دانشگاه هاروارد در رشته MBA و دکترای اقتصاد در دانشگاه آکسفورد است.
لاجوردی در سال ۱۳۵۹ به پیشنهاد یکی از اساتید دانشگاه هاروارد اقدام به نوشتن طرح اولیه پروژه تاریخ شفاهی ایران کرد و در شهریور ۱۳۶۰ این طرح به صورت اجرایی در مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه هاروارد شروع به کار کرد.
او به اتفاق همکاران خود در این پروژه با ۱۳۴ نفر که در تاریخ معاصر ایران ناظر و یا بازیگر در رویدادهای تاریخی بین سالهای ۱۲۹۹ الی ۱۳۶۰ بودند مصاحبه کرد، این پروژه نزدیک به ۱۰ سال به طول انجامید.
مصاحبههای زیر از مجموعه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد در ایران به کوشش دکتر حبیب لاجوردی نشر یافتهاست:
ناصر قشقایی، ایلخان ایل قشقایی، عضو جبهه ملی ایران، نماینده چند دوره مجلس شورای ملی و سناتور مجلس سنا -۱۹۸۳ - مصاحبه گر:حبیب لاجوردی
مظفر بقایی کرمانی، نمایندهٔ سابق مجلس شورای ملی و دبیرکل حزب زحمتکشان ملت ایران- نشر علمی ۱۳۸۲ - مصاحبه گر: حبیب لاجوردی
شاپور بختیار، آخرین نسخت وزیر رژیم شاهنشاهی - نشر زیبا ۱۳۸۰ - مصاحبه گر:ضیاء صدقی
سپهبد حاجی علی کیا، رییس اداره دوم ارتش شاهنشاهی ایران - رییس سازمان کوک - نشر زیبا ۱۳۸۱ - مصاحبه گر:حبیب لاجوردی
ارتشبد حسن طوفانیان، مشاور عالی تسلیحاتی ستاد بزرگ ارتش داران -رییس سازمان صنایع نظامی - نشر زیبا - ۱۳۸۱ - مصاحبه گر:ضیاء صدقی
محمود فروغی فرزند محمد علی فروغی (اخرین نخست وزیر رضا شاه کبیر و اولین نخست وزیر محمدرضاشاه) -نشرکتاب نادر-۱۳۸۲ - مصاحبه گر:حبیب لاجوردی
امیر تیمور کلالی، رییس ایل تیموری، نماینده مجلس شورای ملی، وزیر کشور و سرپرست شهربانی کل کشور در زمان حکومت ملی دکتر مصدق - نشر صفحه سفید - ۱۳۸۷ - مصاحبه گر: حبیب لاجوردی
جعفر شریف امامی، رییس مجلس سنا - نخست وزیر رژِیم شاهنشاهی -نشر نگاه امروز - ۱۳۸۰ - مصاحبه کننده: حبیب لاجوردی
مهدی حایری یزدی، استاد فلسفه و فرزند بنیانگذار حوزه علمیه قم - نشر کتاب نادر - مصاحبه گر:ضیاء صدقی
محمد یگانه رییس کل بانک مرکزی - وزیر دارایی - ویزر مسکن و آبادانی - وزیر مشاور - نشر ثالث -۱۳۸۴ - مصاحبه گر: ضیاء صدقی
علی امینی وزیر دارایی - نخست وزیر سال ۱۳۴۰ الی ۱۳۴۲ - نشر صفحه سفید -۱۳۸۳ - حبیب لاجوردی
عبدالمجید مجیدی وزیر مشاور- رییس سازمان برنامه و بودجه -نشر گام نو -۱۳۸۱ - حبیب لاجوردی- مصاحبه گر: ضیاء صدقی
سلطان حمید میرزا قاجار فرزند ولیعهد ایران در زمان قاجار (میرزا حسن خان قاجار) - نشر ثالث -۱۳۸۷ - حبیب لاجوردی
کریم سنجابی، اولین وزیر خارجه دولت موقت- رهبر جبهه ملی ایران - نماینده مجلس شورای ا ملی دوره اول پس از انقلاب - نشر تحت عنوان امیدها و نا امیدیها ۱۳۷۹
سپهبد محسن مبصر، رییس شهربانی کل کشور - ۱۳۴۳ الی ۱۳۴۹ - نشر صفحه سفید - ۱۳۹۰ - مصاحبه گر: حبیب لاجوردی
دکتر محمدعلی مجتهدی گیلانی، مدیر دبیرستان البرز و بنیانگذار دانشگاه صنعتی شریف -نشرکتاب نادر-۱۳۸۰ - مصاحبه گر:حبیب لاجوردی
از میان کتابهای فوق کتاب خاطرات سلطان حمید میرزا قاجار به زبان انگلیسی بودهاست که به فارسی ترجمه شده و همچنین خاطرات فاطمه پاکروان نیز به زبان انگلیسی توسط the Center for Middle Eastern Studies of Harvard University نشر یافتهاست که به زبان فارسی ترجمه نشده است.
خاطرات محمد یگانه و کریم سنجابی و مهندس جعفر شریف امامی، سپهبد محسن مبصر نیز از سوی the Center for Middle Eastern Studies of Harvard University انتشار نیافتهاست احتمالا ناشران به صورت مستقیم از کتابخانه دانشگاه هاروارد جهت نشر آن استفاده کردهاند.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
تساهل و مدارا به شیوه ی آیت الله بروجردی(ره)
⭐️🌸زمانی که آقای_بروجردی ساکن شهر بروجرد بودند، پزشک معروف شهر آقای حکیم یوسف یهودی بود. نوه آن دکتر برای من نقل کرد که حکیم یوسف ارادت خاصی به آقای بروجردی داشت و در قم به دیدار آقای بروجردی می رفت. علت این بود که وقتی دکتر برای عیادت علمای بروجرد می رفت، آنان تکه پارچه ای پهن می کردند که پای دکتر به فرش های آنان برخورد نکند؛ ولی وقتی خانه آقای بروجردی می رفت، از این کارها خبری نبود و مانند یک مهمان معمولی با او برخورد می کردند.
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان
ادامه مطلب
چرا انسانهای موفق، در همهچیز موفق هستند؟!
تا کنون متوجه شده ای که انسان های موفق تمام کارهایشان را خوب انجام می دهند. این مسئله اتفاقی نیست، و به این دلیل است که آن ها زندگی خود را بر پایه درستی بنا کرده ان.د پایه گذاری زندگی آن ها از شرکت راسخ آن ها در خودشناسی و خودسازی آن هاست. آن ها درکی عمیق و کامل دارند از این که: چه کسی هستند، چه نیازهایی دارند و ویژگی های درونی، کمالات و آرزوهای آن ها کدام است.
رهبران، مدیران، قهرمانان و دیگر انسان های موفق از الگویی به شکل زیر استفاده می کنند:
۱) مشخص کردن این که آن ها در کجای زندگی خود قرار دارند (نقطه مقطع).
۲) آگاهی از این که آن ها کیستند (خودشناسی)، مطلع شدن از نیازها، استعدادها، آرزوها و نقاط مثبت و منفی خود.
۳) مشخص کردن این که راهی کجا هستند (مقصد)، آن ها هدف خود را جزء به جزء تشریح و روی کاغذ مکتوب می کنند.
۴) وقتی آن ها می دانند در کجا هستند (مبدأ) و راهی کجایند (مقصد) راهی را انتخاب می کنند تا زودتر به مقصد برسند (بینش).
۵) آن ها برای این بینش طرحی را می نویسند.
۶) این طرح را پیاده می کنند و تمام اعمالشان از هدف آن ها رهبری می شود.
آن ها هر روز که از خواب بیدار می شوند و هر شب که به خواب می روند هدف خود را به یاد می آورند. هدف خود را در تمام لحظه های بیداری به یاد دارند و هرگز اجازه نمی دهند هدفشان لحظه ای از نظر آن ها فراموش شود.
منبع : سيمرغ
بازنشر : ایران گراند
موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان ، به اندیشان خارجی

برگی از سرگذشت و زندگی نامه بزرگان ، نوابغ ، اندیشمندان و مشاهیر ایران و جهان .
داستان هایی از زندگی آنان که از توان فکری خود بیشتر بهره گرفتند و در عرصه تکامل ، تحول آفریدند .
«كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. »
(گوته)