📚سه روایت درباره دکتر #کاووس_سیدامامی

⬛️🖌قابیلِ برادر خود شدن و جلادیِ دگراندیشان!

1⃣اول:


اواخر تابستان سال ۹۶ مطابق قرار سخاوتمندانه هر سال دکتر خانیکی،دکتر قانعی، دکتر عبدالکریمی و دکتر میری همراه با خانواده‌شان مهمان خانواده دکتر سید امامی در روستای امامه لواسان بودند. بنده هم به واسطه شاگردی همزمان دکتر خانیکی و دکتر سید امامی و لطفی که ایشان داشتند، در این گعده دعوت شدم.

این چنین گعده‌هایی که نقطه وصل فکرهای مختلف و محل گفتگوی اساتیدی در این حد از اعتبار است، همیشه مملو از گفته ها و شنیده های ناب است. میزبانی این جمع را که در آن بحث از جامعه شناسی دین و ارتباطات و فلسفه اسلامی بود، پروفسور سیدامامی و همسرشان مریم خانم با کمال مهربانی پیش می‌بردند.

#دکتر_سیدامامی خودش برای مهمان ها آشپزی کرده بود و خودش پذیرایی می کرد.

در تمام مدت مهمانی صحبتش این بود که نباید از نجات محیط زیست ایران ناامید شد. می‌گفت، وضعیت خوب نیست، می گفت منابع زیست محیطی یا تخریب شده اند یا در حال تخریب هستند، اما نباید ناامید شد. تنها راه حلی هم که می داد، آموزش مردم و تقویت نهادهای مردمی برای حفاظت از محیط زیست بود.

دکتر سید امامی امید داشت به آبادی این مملکت، بسیار بیشتر از خیل مدیرانی که ناامید و مبهوت مانده‌اند.

مرگ او مرگ امیدهای بسیاری است. گریه های امروز فیلسوف گرامی دکتر بیژن عبدالکریمی و بغض و بهت استاد عزیز دکتر خانیکی در این غم، نه در رثای جسم و جسد کاووس سید امامی که در عزای دانشمندی اخلاقی،پاکدست، امیدوار و فعال است، دانشمندی که فقدانش فقدان اندیشه و امید است، نه فقدان یک جسم و جسد.

2⃣دوم:


برای کار رساله دکتری یک روز قبل از سفر دکتر سیدامامی به کانادا، خدمت ایشان رسیدم. دکتر برای فرصت مطالعاتی که از دانشگاه امام صادق گرفته بودند، عازم کانادا بودند.

ایشان نه استاد راهنمای من بودند و نه مشاور من در رساله دکتری، تنها برای مشورت خدمت ایشان رفتم.

وقت گذاشتن برای دانشجویی چون من هیچ عایدی و نفع مادی برای ایشان نداشت. خاصه این که درس ما در دانشگاه امام ایشان دو سال قبل تر تمام شده بود.
وقت گذاشتند. وقت فراوان گذاشتند و منابع مختلف در روش تحقیق را معرفی کردند، ایرادها و نظراتشان را گفتند.

 موقع خداحافظی هم اصرار کردند هر زمان نیاز بود از طریق ایمیل با ایشان در ارتباط باشم. نگران این بودم وقتشان گرفته شود، گفتند من وقتم برای همین است که هر کسی می خواهد یاد بگیرد یا کاری کند، کمکش کنم. شعار نمی‌داد و زندگی اش همین بود، این را همه شاگردانش می‌توانند تایید کنند.

 تا دم پله ها بدرقه ام کردند و گفتند امیدوارم تا برمی گردم، چهارچوب کار را محکم کرده باشی!

آن خداحافظی آخرین دیدار ما بود. آخرین دیدار با استادی که نفع شخصی و عواید مادی را در کمک به دانشجویان در آخرین درجه اهمیت قرار می داد. خلاف آن مثلا اساتیدی که دانشگاه ها را پر کرده اند و برای چند میلیون تومان دستمزد راهنمایی رساله، سر و دست می شکنند.

مرگ کاووس سید امامی مرگ هر کسی نیست. مرگ یک مرام استادی و یک مشی نایاب معلمی است.

3⃣سوم:


بیست و یکم بهمن ماه، بعد از غروب و در زمانی که شهرها از صدای ترقه و  نور فشفشه های جشن پیروزی  انقلاب پر است، خبر می آید کاووس سیدامامی در زندان خودکشی کرده است. همه مبهوت می مانند. به هر کسی زنگ می زنی، خبر ندارد. هیچ کس نمی داند که او برگشته بوده، زندانی بوده و ...

می گویند جرمش جاسوسی بوده است، بر بهت همه افزوده می شود. هیچ کس باورش نمی شود، آخر سید امامی استاد جامعه شناسی دین و روش تحقیق، مردی که عمری برای نجات طبیعت گذاشته، چه اطلاعات مگویی را می توانسته در اختیار دیگران بگذارد که آن ها از طریق ماهواره ها و باقی دستگاه هایشان نداشته باشند. مختصات سرگین یوز ایرانی، یا رودخانه های خشکیده و تالاب های نابود شده و گونه های منقرض شده را چه کسی ندارد که سید امامی داشته و منتقل کرده است.

سیل خبرها می آیند و هی بر بهت و بغض و خشم اضافه می کنند.

دستگاه قضایی طبق معمول به افاضات تکراری و کلی گویی‌های همیشگی بسنده می کند و هیچ نمی گوید این تهمت که می زند یعنی چه...نمی گوید که بر فرض صحت این تهمت، آیا تاوان آن تحویل دادن جنازه استادی این چنین محترم است، یا محاکمه آن...می گویند در زندان خودکشی کرده است و همه می دانند که خودکشی در زندان اوین، از فرار سخت تر است. همه می دانند که نه جامعه شناس دین و نه فعال محیط زیست، خودکشی نمی‌کند.

باور نمی کنیم، باور نمی کنند و آنچه فرو می ریزد، اعتماد است؛ آنچه می میرد، امید است.

آن ها قابیلِ برادر خویش می‌شوند و ما می‌میریم؛ می‌میریم بی آن که سکوت کنیم.

ما ناامید می‌شویم که نا امیدی برادر مرگ است. ما خشمگین می‌شویم و خشم آغاز سر ننهادن به سکوت است.

#مهدی_جلیلی

@philosophic_books

🍀🍀🍀 https://t.me/Tafakor_e_Enteghadi


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶ | 9:29 | نویسنده : شفیعی مطهر |
جهل؛بزرگ ترین گناه!


#تا_انتها_بخوانید 📚

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانايی که از اين نادانی مردم رنج می برد، دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اين که فکری به ذهنش رسید …

به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:
قيمت جهنم چقدر است؟
کشيش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشيش بدون هيچ فکری گفت: 3 سکه.

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.
کشيش روي کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم. 

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کليسا خارج شد.
به ميدان شهر رفت و فرياد زد:
من تمام جهنم رو خريدم، اين هم سند آن است و هيچ کس را به آن راه نمی دهم.
ديگر لازم نيست بهشت را بخريد؛ چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.

 اين شخص "مارتين لوتر" بود که با اين حرکت ، توانست مردم را از گمراهی رها سازد.

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است...
و تنها یک گناه و آن جهل است!


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ | 8:4 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 استیون هاوکینگ


🔴 اگر فیزیک خوانده‌اید، قطعا نام استیون هاوکینگ را شنیده اید...

🌷او در سیصدمین سالگرد درگذشت گالیله در 1942 در شهر دانشگاهی آکسفورد در انگلستان متولد شد، مادر او ایزابل و پدرش فرانک نام داشت که پزشک مناطق گرمسیری بود که اکثر در آن مناطق حضور داشت.

🔰 از کودکی به ریاضیات علاقمند شد...
اما در مدرسه یک شاگرد خودسر و بدخط شناخته می شد و هرگز خود را مقید کتاب های درسی نمی کرد، در 17 سالگی تحصیلات عالیه را در رشته طبیعی آغاز کرد و از همان زمان به فیزیک اختری علاقمند شد، او از 21 سالگی دچار بیماری ای ال اس شد و به مرور توانایی هرگونه حرکت را از دست داد .

🔰 او از هرگونه تحرک عاجز است. حتی نمی‌تواند دست و پایش را تکان دهد و حتی نمی تواند سخن بگوید، فقط دو انگشت دست چپ او کار می کند و کامپیوتر مجهز او به جایش صحبت می‌کند.

🔰 شهرت و اعتبار علمی او بیشتر مدیون محاسبات ریاضی پیچیده و بسیار دقیقی است که در مورد چگونگی پیدایش و تحول سیاهچاله‌ها انجام داده است.

❤️ آشنایی او با همسرش جین وایلد راز عمر و ماندگاری اوست و استیون از او صاحب سه فرزند است که بزرگ ترین آن ها 50ساله است.

⬅️ او هرگز از علم دست نکشید و همچنان مشغول مطالعه و نوشتن است، کتاب مشهور او 'تاریخ زمان' 8 میلیون نسخه به فروش رفته است.
 
🌺 این آدم معلول و نحیف و عاجز از تحرک و تکلم یک سرمشق برای انسان‌هایی است که با امید و استقامت و تلاش بیگانه‌اند.

(درود بر او)

          🌺🌺🌺👏👏👏🌸🌸🌸


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ | 9:58 | نویسنده : شفیعی مطهر |

یادداشتی از دوست دانشورم سیدعلی میر فتاح (مدیر مجله کرگدن):

تجارب ناب روحانی


به دوست بزرگوارم آقاي علي‌دهباشي زنگ زدم كه حال استاد شايگان را بپرسم. رفقا مطلعم كرده بودند كه دكتر شايگان سكته كرده و در بيمارستان بستري است. آقاي دهباشي را خدا خير بدهد. خيلي از كارهايي را كه قاعدتا وظيفه وزارت ارشاد است، او يك‌تنه انجام مي‌دهد. به تعبير دكتر صادق زيباكلام هرچه درد و بلاي دهباشي است، بخورد توي سر نهادهاي فرهنگي. نهادهاي فرهنگي ما عموما به تعطيلات رفته‌اند و حال و حوصله كار ندارند. اما علي‌آقاي دهباشي نه تنها در كنار مجله‌اش، هفتگي "ايونت"هاي آبرومند و وزين برگزار مي‌كند، بلكه هواي استادان پا به سن گذاشته را دارد و فرادا مثل يك سازمان عريض و طويل رسمي عمل مي‌كند و چراغ فرهنگ و هنر را روشن نگه مي‌دارد. به خصوص در مواقع بحراني، وقتي كه براي يكي از متفكرين و استادان نامدار اتفاقي مي‌افتاد و مشكلي پيش مي‌آيد، او مياندار مي‌شود و قضايا را به تنهايي و دوستانه سامان مي‌دهد. 

خدا خيرش دهد و كار و زندگي‌اش را بركتي مضاعف ببخشد. وقتي زنگ زدم تا حال استاد را بپرسم، البته كه اقوال پزشكي را برايم نقل كرد، اما از سر هوشياري و زيركي گفت: 

چه بسا دكتر شايگان قصد كرده يكي از آن تجربه‌هاي ناب معنوي را تكرار كند. 

منظور آقاي دهباشي تكرار آن تجربه شيرين روحاني با مرحوم علامه طباطبایی بود. انصافا به‌جا و به موقع اين خاطره درخشان را يادآوري كرد. راست مي‌گويد. قضاياي علمي و پزشكي و از اين قبيل به جاي خودشان محفوظ. آن ها را خبرگزاري‌ها مخابره مي‌كنند و با ذكر جزئيات، وضعيت عمومي استاد را في‌الفور به اطلاع عموم مي‌رسانند. اما تاويل اين سكته با تجربه سير و سفر معنوي اشارتي است كه چشممان را به حقيقت امر باز مي‌كند. 

از شيرين‌ترين خاطرات دكتر شايگان، هم‌نشيني‌هاي ايشان است با مرحوم علامه طباطبايي. در سال‌هايي كه كربن به ايران مي‌آمد، اصحاب تاويل گرد هم جمع مي‌شدند و پاي درس علامه مي‌نشستند. بي‌ترديد يكي از حسرت‌هاي زندگي من و امثال من همين است كه نتوانسته‌ايم چنين جمعي را درك كنيم. اصحاب تاويل بخش‌هايي از انجيل يا اوپانيشاد يا تورات يا اوستا يا هر متن مقدس ديگري را بازخواني مي‌كردند و از مرحوم علامه مي‌خواستند تا آن ها را با عنايت به عرفان اسلامي تاويل كند... چيزهايي كه ما از آن جلسه‌ها شنيده‌ايم، از زبان بزرگاني است كه هركدام مقام و منزلتي بس رفيع دارند، مع‌ذلك تك‌تكشان اذعان دارند كه شمع آن محفل مرحوم علامه طباطبايي بوده است قدس سره.. در كتاب سير آفاق معنوي كربن، دكتر شايگان اشاراتي به اين جلسات كرده‌اند كه تا حدودي به ما مي‌فهمانند چه مي‌گذشته. اما به طور خاص دكتر شايگان يكي از تجربه هاي نابشان را چند سال پيش در گفت‌وگويي به زبان آوردند. خيلي طولاني نيست. اجازه بدهيد قول دكتر شايگان را عينا  رونويسي كنم. اما قبلش از صميم دل آرزو مي‌كنم كه استاد هر چه زودتر رخت عافيت بپوشند و ان‌شاءالله اين بيماري شفا يابد و ما كماكان از تاملات و اشارات و نوشته‌هاي دكتر شايگان نصيب ببريم:
" تجربه شگفت انگیزي که با او داشتم، در خانه‌ای در شمیران که دوستان دیگر بنا به عللی نتوانستند حضور یابند. ما تنها بودیم و شب فرا رسید. از گردسوزهای که بالای طاقچه گذاشته بودند ، نور صافی می‌تراوید. مثل همیشه روی زمین، بر مخده نشسته بودیم.  من از استاد درباره وضعیت اخروی و این که چگونه روح صحنه نمایش ملکاتی است که درخود انباشته و و پس از مرگ آن ها را در برزخ متمثل مي‌كند، سوال کردم و ناگهان استاد که معمولا بسیار فکور و خاموش بود،  از هم شکفت؛  از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد. دقیقا به خاطر ندارم از چه چیزي می گفت،  اما آن فوران حال‌های دمادم را که در من می‌دمید به یاد دارم. احساس می کردم که عروج می‌کنم.  گویی از نردبام هستی بالا می‌رفتیم و فضاهای هردم لطیف تری را باز می‌گشودیم.  چیزها از ما دور می‌شدند و  هوای رقیق اوج ها را و حالی را که تا آن زمان از آن بی‌خبر بودم حس می کردم.  سخنان استاد با حس سبکی  و بی‌وزنی همراه بود.  دیگر از زمان غافل بودم . هنگامی که به حال عادی باز آمدم ساعت ها گذشته بود.  سپس سکوت مستولی شد.  ارتعاش‌های عجیبی مرا تسخیر کرده بود و مجذوب در خلسه‌ای صلحی وصف نا پذیر بودم. استاد از گفتن ایستاد و چشمانش را به زیر انداخت. دریافتم که باید ايشان را تنها بگذارم . نه تنها به سوالم پاسخ گفته بود، بلکه نفس تجربه را در من دمیده بود، این تجربه را دیگر برایم تکرار نکرد، اما یقین دارم او اهل کرامت بود.  "


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ | 7:5 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 استاد فرهیخته و گرانقدر دکتر کاووس سیدامامی


بازگشت همه به سوی خداست
 
از شمار دو چشم یک تن کم
 وز شمار خرد هزاران بیش

خبر درگذشت استاد فرهیخته و گرانقدر دکتر کاووس سیدامامی، عضو هیات علمی دانشگاه امام صادق (ع)،  همه دوستان، همکاران و دانشجویان این فرزانه بزرگوار را در بهت و حیرت و اندوه عمیق فروبرده است و اجتماع علمی علوم سیاسی و جامعه شناسی و فعالان محیط زیست را داغدار و ماتم زده کرده است.

شادروان سیدامامی از کنشگران فعال انجمن جامعه شناسی ایران، عضو کمیته روابط بین الملل و گروه جامعه شناسی دین بود و به شهادت همه کسانی که با این بزرگمرد سروکار داشته اند، علاوه بر دانش عمیق، اخلاقی نیکو و آرامشی مثال زدنی داشت. به همین دلیل، اخبار منتشرشده درباره وی در باور نمی گنجد و انتظار می رود مسئولان امر درباره این ضایعه دردناک پاسخگو باشند و به افکار عمومی توضیح دهند.

این ضایعه بزرگ را به خانواده محترم سیدامامی، اجتماع علمی علوم سیاسی و جامعه شناسی  و فعالان محیط زیست عمیقا تسلیت می گوییم و برای این روح بزرگ آرامش و مغفرت و برای خانواده و دوستان و همکارانش شکیبایی مسئلت داریم.

هیات مدیره انجمن جامعه شناسی ایران

https://goo.gl/8ABew4

🌐جامعه‌شناسی👇
https://t.me/joinchat/AAAAADusPvd55HU6gKBynA


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ | 8:2 | نویسنده : شفیعی مطهر |
وصیت‌نامهٔ #آلبرت_اینشتین

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه‌ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می‌گیرد و آدم‌هایی که سخت مشغول زنده‌ها و مرده‌ها هستند، از کنارم می‌گذرند.


آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم‌های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره‌ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده‌اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه‌هایش را ببیند.

کلیه‌هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می‌کند.

استخوان‌هایم، عضلاتم، تک تک سلول‌هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آن ها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول‌هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آن ها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.


آن چه را که از من باقی می‌ماند، بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گل ها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید، بگذارید خطاهایم، ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید،
 همیشه زنده خواهم ماند …


    ❄️🌼❄️


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۶ | 6:45 | نویسنده : شفیعی مطهر |

🖊مرد نکونام نمیرد هرگز!

یکی از خان های بختیاری هر روز که فرزندانش را به مدرسه می فرستاد، خدمتکار خانه به نام ابوالقاسم را با فرزندانش می فرستاد تا مراقب آن ها باشد. ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه می برد و همان جا می ماند تا مدرسه تعطیل می شد و دوباره آن ها را به منزل می برد. دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می کردند، یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن بر عهده دکتر جردن بود.

دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود. مثلا برای دروغ، ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا می شد ،یک تومان جریمه داشت! می گفت "سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!" 

القصه.. دکتر جردن از پنجره دفتر کارش می دید که هر روز جوانی قوی هیکل، چند دانش آموز را به مدرسه می آورد. یک روز که ابوالقاسم در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد، دکتر جردن از کار ابوالقاسم خوشش آمد و او را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمی دهد؟ ابوالقاسم گفت: 

چون سنّم بالا رفته و پول کافی برای تحصیل ندارم و با داشتن سه فرزند قادر به انجام دادن این کار نیستم.
 
دکتر جردن با شنیدن این حرف ها، پذیرفت که خودش شخصا، آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه های خان باشد، بر عهده بگیرد!  

او به علت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به اخذ دیپلم شد و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و سرانجام در سن ۵۵ سالگی مدرک دکترای پزشکی خود را از دانشگاه نیویورک گرفت.

 دکتر ابوالقاسم بختیار، اولین پزشک ایرانی است که تا سن ٣٩ سالگی تحصیلات ابتدایی داشت!! جالب این که فرزندان او نیز پزشک شدند!

دکتر ساموئل مارتین جردن معلم آمریکایی از سال ١٨٩٩ تا ١٩۴٠ ریاست کالج آمریکایی را در تهران بر عهده داشت. او ايران را وطن دوم خود می ‌ناميد و همواره از آن به نيكی ياد می‌كرد. جردن به دانش آموزانش می گفت: 

من میلیونر هستم ؛زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیون ها ارزش دارند. 

به پاس خدمات بی حد این مرد بزرگ، خیابانی در تهران به نام خیابان جردن برای بزرگداشت و زنده نگاه داشتن نام او نامگذاری شد.

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

گاهی یک خدمت ما می تواند سرنوشت فرد و حتی اجتماعی را تغییر دهد! 

خوبی ،خوبی است با هر مذهب و هر ملیتی!


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۶ | 9:15 | نویسنده : شفیعی مطهر |
کی بود ؟کی بود؟ من نبودم !


✍️مسعود میاحی


خداوند اگر به کسی نعمت شارلاتانی و چاخانی و وقاحت داده باشد،دراین مرز و بوم نانش در روغن است . در این سرزمین گاو ماما می کند، گوسفند بع بع می کند و همه باهم سراغ حسنک را می گیریم، اما چگونه به اینجا رسیدیم؟

اگر به تاریخ بنگریم ،پاسخ خود را خواهیم یافت. بخشی از کتاب تاریخی سفرنامه ابن جبیر را برایتان نقل می کنم:
ابن جبیر اندلسی در امیرنشین(والنسیا) در اسپانیای اسلامی به سال ١١٤٥ میلادی متولد شد. ٤٣٠ سال از فتح اندلس می گذشت ،بیش از یک قرن بود که خلافت مرکزی کوردوبا سقوط کرده بود . اندلس بین امیران مسلمان نامتحد، تقسیم و رو به ضعف بود.
ابن جبیر درس دین خواند و به مقام  منشی دیوانی امیرگرانادا رسید. می گویند روزی امیر محض تفریح،  منشی با تقوایش را مجبور می کند تا هفت جام شراب بنوشد. امیر بعدا از باب دلجویی، هفت جام پر از دینارطلا، به او می دهد، اما منشی دلشکسته و تحقیر شده، گرانادا را ترک تا با انجام سفرحج، جانش را پاک کند.
در جبل الطارق بر یک کشتی ایتالیایی می نشیند و تمام طول مدیترانه را تا اسکندریه مصر می پیماید. از راه خشکی به سوی شمال تا قاهره می رود ،صلاح الدین ایوبی، فاتح ضد صلیبی برمصر حکومت می کند. از دلتای نیل از طریق دریای سرخ به جده می رسد،پس از انجام فریضه و زیارت مکه و مدینه، از طریق بیابان های حجاز به بصره و بغداد و موصل می رود. تازه ده سال از مرگ نورالدین زنگی اتابک ترک و دشمن صلیبیون گذشته است . از طریق حلب به دمشق و از جبل عامل لبنان، سرانجام به فلسطین می رسد. توصیف دقیق او از احوال دوک نشین های صلیبی حاکم بر شام و لبنان و فلسطین، در تاریخ بی نظیر است. از طریق دریا عزم سیسیل می کند .کشتی او غرق می شود ، اما او نجات می  یابد. وقتی قدم به (سیسیل) می نهد، تقریبا صد سال از سقوط یکی از شکوفاترین دولت های اسلامی اروپا با میراث علمی و هنری تابناک، می گذرد. سرانجام پس از سه سال به خانه در گرانادا باز می گردد.
"سفرنامه ابن جبیر" روزنگار دقیق و ظریف سیاح، از این سفراست. او بعد ها دو سفر دیگر به شرق می کند که از آن ها سفرنامه ای در دست نیست. سرانجام در سفر سوم، به سال ١٢١٧میلادی در بندر اسکندریه مصر در سن ٧٢ سالگی می میرد.
٩ سال پس از مرگش، زادگاهش والنسیا در بازی دومینوی سقوط امیرنشین های مسلمان، از کف می رود. این تنها خانه مسلمین یعنی (گرانادا) است که پرچم اسلام اسپانیایی را در شبه جزیره ایبریا تا ١٤٩٢ بلند نگه خواهد داشت.
قطعه ای از یادداشت های او را در قیاسِ بین حکمرانی صلیبی اشغالگر و حکمرانی مسلمان خودی، بر اساس مشاهداتش در دهکده های لبنان، نقل می کنم :
صبح روز دوشنبه قریه تبین را ترک کردیم، خدا سرنگونش کند،تمام مسیرمان از باغ های متصل به هم و آبادی های مرتب می گذشت، ساکنان ،،همه مسلمان و با فرنگیان در رفاه بودند،، به خدا از فتنه پناه می برم (گویی این کلمه فتنه سابقه طولانی درتاریخ ما مسلمانان دارد)در هنگام برداشت غله، نصفش ازآن فرنگی ها بود و برای هرنفر یک دینار و اندی، جزیه می ستاندند، البته سهم اندکی از میوه های اشجارهم می بردند، غیر از این ها،متعرض مسلمانی نمی شدند، مسلمین مالک خانه خودشان بودند و همه امورشان به خودشان واگذار شده بود، تمام شهرهای ساحلی شام که در دست فرنگیان است، همین گونه بود، روستاها و شهرها و دارایی ها در دست مسلمین باقی مانده و ضبط نشده اند، مسلمانان این نواحی به وضع بد برادرانشان در آبادی های اسلامی با کارگزاران مسلمان می نگرند، روزگار آن ها را بر عکس خودشان، تهی از رفاه و مدارا می یابند،این مقایسه، قلب هایشان را لبریز از فتنه و تردید می کند، و این از فجایع وارد بر مسلمین است، مسلمان ، از ظلم طبقه حاکم مسلمان به فغان است ،اما مسلمان، روش حکومت فرنگیان ضد اسلام را می ستاید و به عدالتش انس می گیرد، از این حالت به خدا پناه می بریم،،،،
راست می گوید،اگر حکومت ها رفاه و عدالت به بار نیاورند، مردم به مار غاشیه پناه می برند،و خودشان افعی می شوند،نور به قبرش ببارد ، سخنانش از پس ٩ قرن، در خاورمیانه، هنوز حرف روز است.

در پایان، این کتاب این گونه به پایان می رسد،،،علت انحطاط و نابودی مسلمین را در یک چیز یافتم . آنان برای توجیه ظلم و فساد خود،قوانین و فقه را به گونه ای به کار بردند،که این مظالم منشأ قانونی و رحمانی پیدا کند. به عبارت بهتر بگویم،کی بود کی بود من نبودم ،،پایدار باشید.


👉 @SOCIAL_SCIENCE ‏


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۶ | 10:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |
🌱 🌱

‌🌿وقتی‌که نازی‌ها برای دشمن خود گریستند!!!

هواپیماهای انگلیسی به‌سمت هدف‌های آلمانی حمله کردند. ضدهوایی‌ها آسمان را به آتش کشیدند. نبرد سختی میان زمین و آسمان به پا شد. در کشاکش درگیری گلوله‌های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت. هواپیما در حال سقوط بود، درحالی‌که نشانه‌ای از خروج خلبان دیده نمی‌شد.
 هواپیما به‌ میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آب‌ها غرق شد.
این‌جا رادیو ارتش آلمان، من ...... گزارش امروز جنگ را به سمع ملت آلمان می‌رسانم.  ساعاتی پیش هواپیماهای ارتش انگلستان مواضع ما را مورد حمله قرار دادند.

 در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و تعدادی از هواپیماهای انگلیسی توسط پدافند خودی منهدم شدند. لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها........"

افسر جوانی که گزارشگر این اخبار بود، ناگهان سکوت کرد.  مردمی که صدای رادیو را می‌شنیدند با سکوت گزارشگر کنجکاو شدند. لحظاتی بعد صدای هق‌هق گریه گزارشگر شنیده می‌شد. همه می‌پرسیدند: چه اتفاقی افتاده؟

ناگهان همه گوش به زنگ رادیو شدند تا علت سکوت و گریه گزارشگر را بفهمند.
لحظاتی بعد گزارشگر ادامه داد:

"..... خلبان یکی از این هواپیماها، آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده شهیر و خالق داستان شازده کوچولو بود."

ناگهان آلمان ساکت شد. کسی چیزی نمی‌گفت. بعضی آرام آرام اشک می‌ریختند.

اگزوپری خلبان دشمن بود، ولی از هر هموطنی نزدیک‌تر بود. چیزی فراتر از یک دوست بود. با شازده کوچولو در قلب همه جاگرفته بود. آن روز هیچ‌کس در آلمان خوشحال نبود ،حتی آدولف هیتلر از مرگ اگزوپری متاثر شد.
پایانی غیرمعمول برای یک داستان‌نویس جهانی......

حکایت زندگی آنتوان و اثرش تا ابد در خاطر انسان‌ها باقی خواهد ماند. این خاصه‌ی ادبیات است که دوست و دشمن را بر مزار ادیبی جهان وطن جمع می‌کند تا به یاد او اندکی تعمق کنند.
گروه‌های نجات نتوانستند هواپیمای اگزوپری را پیدا کنند. کسی نمی‌دانست چه اتفاقی در آخرین لحظات برای او افتاد. چرا از هواپیما خارج نشد؟ زخمی بود؟ مرده بود؟


[دو سال پیش یک گروه تجسس موفق شد لاشه هواپیمای اگزوپری را در دریا پیدا کند. اما عجیب‌ترین قسمت این ماجرا گزارشگر رادیو آلمان بود؛ افسر جوانی که با گریه و هق‌هق مرگ اگزوپری را اعلام کرد ،مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود...]



🥀🥀🥀


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ | 5:51 | نویسنده : شفیعی مطهر |
سرگذشت جالب آقای ابوالفضل جوکار

بنیانگذار موسسه گاج

 

در حدود سال 1375 من که از کارکردن و زندگی در ایران درمانده و خسته شده بودم،همه سرمایه خود را به مارک آلمان تبدیل کردم که به آلمان بروم. من دبیر شیمی بودم.درس های شیمی را به همراه شعر تدریس می کردم.این شیوه جاذبه زیادی برای دانش آموزان داشت. کلاس هایم اغلب بیش از 300نفر می شدند.

وقتی می خواستم به خارج بروم، برای چاپ این کتاب به هر ناشری مراجعه کردم،حاضر به چاپ و انتشار آن نشدند. ناگزیر خودروی خود را فروختم و با پول آن  چند هزار نسخه آن را چاپ کردم.پس از انتشار همه آن ها را به صورت هدیه و رایگان بین دبیران شیمی توزیع کردم. در متن کتاب شماره تماس خود را نوشتم که اگر کسی طالب نسخه ای از آن است،تماس بگیرد تا درخواست ایشان در چاپ دوم منظور شود. متقاضیان بیش از 90 هزار نسخه از آن را پیش خرید کردند.

به این ترتیب من در ایران ماندم و این کار فرهنگی را پی افکندم.

اکنون موسسه «گاج» به عنوان بزرگ ترین ناشر خاورمیانه با بیش از 11 میلیون نسخه دارای نخستین رتبه در شمارگان انتشار کتاب در خاورمیانه است. 

نشر ملک عبدالله در عربستان با داشتن شمارگان 5 میلیون رتبه دوم را دارد. هم اکنون گاج بیش از 1800 نویسنده دارد که همگی به طور مستمر به تولید مطالب علمی - آموزشی اشتغال دارند.

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۶ | 7:39 | نویسنده : شفیعی مطهر |

یاد یاران سفر کرده 


این پنجشنبه سردار شهید حاج داود کریمی 


سردارشهید داود کریمی یا حاج داود کریمی (زاده ۲۷ بهمن ۱۳۲۶محله سلسبیل تهران - درگذشته ۱۵ شهریور ۱۳۸۳) از فرماندهان ایرانی در جنگ ایران و عراق بود.

زندگی

کریمی در ۸ سالگی پدر خود را از دست داد. به همین دلیل مجبور شد تحصیل را رها کند تا بتواند خرج خانواده خود را دربیاورد.

وی در جوانی از طریق مهدی عراقی با حضرت امام خمینی آشنا شد و این آشنایی تأثیر فراوانی بر وی گذاشت. در سال‌های نخستین دهه ۵۰ داود کریمی با عده‌ای از دوستان خود گروه فجر اسلام را راه‌اندازی کرد. این گروه اسلامی معتقد به عملیات چریکی بر ضد حکومت وقت بود.

فجر اسلام و سازمان مجاهدین خلق از ابتدا روابط بسیار گرمی داشتند. اما براساس شواهد موجود از سال ۱۳۵۲ ارتباط این دو گروه مخفی با هم قطع شد. چرا که اعضای گروه «فجر اسلام» اعتقاد داشتند که سازمان به بیراهه می رود.

داود که به شغل تراشکاری مشغول بود، در کنار آن تا سال ۱۳۵۵ خورشیدی به مبارزه با حکومت پهلوی ادامه داد. پس از سال ۱۳۵۵ وی به همراه عده‌ای دیگر به لبنان می‌رود. در آنجا با دکتر مصطفی چمران و محمد منتظری آشنا می‌شود. پس از مدتی نیز از رتبه شاگردی به معلمی ارتقا پیدا کرد و مربی نیروهای چریکی در لبنان شد. داود کریمی در سال ۱۳۵۶ به ایران برگشت.

حاج داود در شانزدهم شهریور  ماه ۱۳۴۹ ازدواج کرد که ثمره این ازدواج یک دختر به نام «مریم» و سه پسر با نام‌های «میثم» ، «محمدصادق» و « محمد محمود» است.

انقلاب

حاج داود در همان اولین روزها با کمک سعید حجاریان و دیگر مبارزان در کمیته انقلاب اسلامی نازی آباد فعالیت می‌کند و خود هدایت و مسئولیت این کمیته را برعهده می‌گیرد. به گفته حجاریان، شهید داود کریمی از اعضای اصلی تشکیل دهنده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و عضو هیات مرکزی سپاه تهران بود.

جنگ

با شروع جنگ کریمی به منطقه جنوب و سپس غرب رفت. او در همین مدت که تا سال ۱۳۶۱ ادامه یافت، بر پایه آموخته‌های خویش در لبنان مسئول آموزش نظامی سپاه شد. سپس مدتی کوتاه‌تر از یک سال فرمانده سپاه تهران بود. مدتی هم در بنیاد شهید که ریاست آن را مهدی کروبی به عهده داشت.

در این دوران یکی از مهم‌ترین کارهای او طرح شکستن حصر آبادان بود.

در فاصله سال‌های ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ داود کریمی در شرق کشور به سر می‌برد. او در این دوره با سمت فرماندهی قرارگاه مرکزی محمد رسول الله و قرارگاه‌های تاکتیکی تابعه شرق کشور در قالب طرح «والعادیات» مسئول مبارزه با قاچاقچیان مواد مخدر بود.

کریمی در عملیات جنگی فاو با فروافتادن بمب های شیمیایی سلامت خود را از دست داد و عملاً جانباز شیمیایی شد، اما معالجات را نیمه کاره گذاشت و در عملیات مرصاد که همزمان با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد برای مقابله با حمله منافقین طراحی شده بود ،شرکت جست و ترکش گلوله‌ای در قلب وی جا گرفت.

پس از جنگ

حاج داود کریمی از آنجا که از مقلدان حسینعلی منتظری بود و در هیئت انصار الامام چند مورد مناظره دردفاع از آیت الله منتظری با یک روحانی به نام سید حسن میردامادی که از کارکنان وزارت اطلاعات بود انجام داد، این مناظرات در نهایت باعث دستگیری او شد. از ۳۰ دی ۱۳۷۲ تا اردیبهشت ماه سال بعد به زندان افتاد. پس از آزادی به کارگاه قالب سازی اش ( در صالح آباد تا سال ۱۳۷۱ و دهکده توحید فر تا سال ۱۳۸۲ واقع در اتوبان بهشت زهرا ) که به گفته دوستانش این بار محقرتر بود، بازگشت. و در همان خانه اش در خانی آباد نو تا پایان عمر زندگی کرد.

شهادت

از خرداد ۱۳۸۲  حالش وخیم و بستری شد. اما پزشکان کاری از دستشان برنیامد تا آن که او را از دی ماه ۱۳۸۲به آلمان فرستادند. به گفته حجاریان، پزشکان آلمانی تشخیص داده بودند که بیماری او ناشی از مسمومیت شیمیایی حاصل از گازهایی است که در جنگ به کار رفته بود. آن ها نوع گازهای شیمیایی را هم مشخص کرده بودند.

سرانجام داود کریمی در نیمه شهریورماه ۱۳۸۳ بر اثر جراحات ریوی ناشی از شیمیایی به شهادت رسید . پس از مرگ ، سید حسن خمینی بر جنازه وی نماز خواند، آیت الله خامنه‌ای، هاشمی رفسنجانی، آیت الله منتظری، سید محمد خاتمی، محسن رضایی ورحیم صفوی و . . .اطلاعیه صادر کردند، تمامی مقامات با فرستادن نماینده در مراسم شرکت جستند و روزنامه‌ها با کلمات و جملات حماسی از وی یاد کردند. در مراسم تشییع وی از یک طرف انصار حزب الله و از سوی دیگر اصلاح‌طلبان فعال بودند و احمد منتظری فرزند آیت الله منتظری به نمایندگی از ایشان، اکثر ملی مذهبی‌ها، سعید حجاریان با وجود ضعف شدید جسمی، عمادالدین باقی، اکبر خوش‌کوش، علی یونسی وزیر اطلاعات،دری نجف‌آبادی و دیگران شرکت داشتند که بسیار جالب توجه بود.

یادش همراه با یاد شهدا و امام شهدا گرامی و راهش پر رهرو باد.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۶ | 6:13 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 

 

خانه مجلل و شیک علی دایی و کریم باقری

 

به گزارش مجله اینترنتی کمونه ،در این خیابان تعداد پنت‌ هاوس‌ های ساخته شده به نسبت دیگر برج‌ های نقاط و محلات مختلف تهران بیشتر است. فرزاد دلیری که او را به عنوان معروف ترین طراح و سازنده اغلب پنت‌ هاوس‌ های پایتخت می‌شناسند. در یکی از برج‌های همین خیابان زندگی می‌کند و کریم باقری هم در یکی از پنت‌هاوس‌های این خیابان ساکن است. خیابان بوکان را به پیش می‌رویم و سربالایی آن این امکان را به بیننده می‌دهد که نمای بهتری از برج‌های آن را ببیند.سازندگان این برج‌ها تلاش کرده‌اند از مصالح و منابع کم نگذارند و از بهترین شیرآلات خارجی و دستگیره‌های آب طلا داده شده استفاده کنند.

88891

88892

 

کمی می‌ایستیم و آدرس پنت‌هاوس‌های عرضه شده برای فروش را بررسی می‌کنیم.در سه راه یاسر، برج سفیر به شماره ۳۸ قرار دارد. پنت‌هاوس این برج ۴۵۲ مترمربع زیربنا و دور تا دور آن تراس است. مجهز به سونا، جکوزی، استخر، ، زباله، آسانسور، حمل ماشین، در کددار، شیرآلات طلا و روف‌گاردن است. مالک قیمت فروش هر متر مربع آن را ۱۵ میلیون تومان اعلام کرده است. هنوز از سه راه یاسر دور نشده ایم که در خیابان محمودی یکم به پلاک ۳۸ می‌رسیم. پنت‌هاوس این برج ۳۵۰ متر مربع زیربنا دارد و دوبلکس است.

88893

متراز تراس آن ۳۶۵ متر مربع بوده و از میان تمامی امکانات و مزایای یک پنت‌هاوس فقط استخر و آسانسور حمل ماشین ندارد. مالک آن را به قیمت هر متر مربع ۱۵ میلیون تومان برای فروش عرضه کرده است. به خیابان بوکان بازمی‌گردیم و در انتهای آن به خیابان کوهسار پلاک ۱۲+۱ می‌رسیم. پنت‌هاوس این پلاک ۶۰۰ متر مربع زیربنا دارد و قیمت هر متر مربع آن ۱۸ میلیون تومان است. از منطقه نیاوران به سوی کامرانیه می‌آییم.

بالاتر از چهار راه کور نور، برج رولکس قرار دارد که علی دایی، سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس ساکن یکی از پنت‌هاوس‌های همین برج است. زیربنای این واحد ۱۷۱۷ متر مربع و قیمت هر متر مربع آن بالغ بر ۲۵ میلیون تومان است. پنت‌هاوس دایی دارای استخر روی بام، سونا، جکوزی، آسانسور اختصاصی حمل ماشین به داخل واحد، آسانسور نفر بر اختصاصی، دستگیره‌ها و شیرآلات آب طلا، سیستم سرمایشی و گرمایشی از کف، مبدل برق از انرژی خورشیدی، آشپزخانه مبله، سیستم ضد حریق، سیستم صوتی، زمین ورزشی و باغچه است.

88894

کامرانیه را به سمت میدان تجریش و منطقه زعفرانیه ادامه مسیر می‌دهیم. ابتدا وارد خیابان فیروزکوه و سپس خیابان نیازاده می‌شویم. نبش کوچه سپید به برج الگانس می‌رسیم. در طبقه ۱۴ این برنج پنت‌هاوسی با زیربنای ۹۵۰ مترمربع ساخته شده که دور تا دور آن تراس است. این خانه سونا، جکوزی، استخر، شیرینگ، زباله، آسانسور حمل ماشین، در کدادار و روف گاردن دارد. قیمت پیشنهادی آن هم در هر متر مربع ۱۹ میلیون تومان است.

88890

چون به آدرس خیابان ولنجک نزدیک شده‌ایم. نرسیده به تله‌کابین، برج مروارید را می‌بینیم که طبقه ۲۶ آن پنت‌هاوس عرضه شده برای فروش با قیمت هر متر مربع ۱۸ میلیون تومان است. این خانه فقط آسانسور حمل ماشین ندارد. ولی از دیگر امکانات مرسوم یک پنت‌هاوس بهره‌مند است.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶ | 8:0 | نویسنده : شفیعی مطهر |
طغیان علیه بیولوژی
 



مجله چلچراغ:
تاریخ پر از زن ها و مردهایی است که جانشان را برای باورهایشان به خطر انداخته اند، یا حتی در این راه کشته شده اند، ولی چیزی که در کتاب های تاریخ نوشته نمی شود، مشتی آدم های احمق است که جانشان را داده اند تا به چیزهایی برسند که برای هیچ کس جز خودشان اهمیت نداشته. برای مثال، این آدم هایی که اینجا می بینید، چیز بسیار مهمی را ثابت کرده اند؛ مردن برای انجام دادن کاری بی خود بسیار ساده است.


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ | 5:50 | نویسنده : شفیعی مطهر |
مرگ خاموش فروزان


فروزان پس از ۳۷ سال انزوا ؛ فوت کرد. او سرانجام یک شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۴ در سن ۷۸ سالگی در منزلش در تهران درگذشت و سپس روز ۵ بهمن در قطعه ی ۷۳، ردیف ۱۶۶ و شماره ۴۱ بهشت زهرای تهران، غریبانه به خاک سپرده شد.
*******
امیر امینی، نقل مي كند:
«خبر فوت خانم فروزان مرا یاد خاطره‌ای از ایشان انداخت؛ شاید باخبر باشید که اموال فروزان در اوایل انقلاب (مثل خیلی از هنرپیشگان دیگر) مصادره شد، از جمله خانه ی او در خیابان ایتالیا، که ویلایی بسیار بزرگ و شیک بود و بنیاد مستضعفان آن جا را گرفت؛ درآن ساختمان همه امور بنیاد انجام می‌شد، از جمله مجله ی (جانباز) ارگان بنیاد هم از همین خانه منتشر می‌شد.
سال ۱۳۶۶ که من معاون سردبیر مجله بنیاد بودم، نگهبان‌های خانه می‌گفتند هرشب خانومی ناشناس میاد این جا و با غرور تمام و بدون اجازه ی ما سرش رو می ندازه پایین و وارد ساختمان میشه و باغچه ی خانه را آب میده و میره!
یک شب دو نفر از مدیران تصمیم گرفتند شب در دفتر مجله (خانه ی فروزان) بمانند و از کارش سر دربیاورند. من هم آن شب با دوستان روزنامه‌نگار موندم و در کمال حیرت دیدم زنی که آخر شب‌ها به خانه سر می زنه ؛ فروزان صاحب قبلیِ خانه بود. اون شب که من هم حضور داشتم او با همان زیباییِ خاصش وارد خانه شد و بدون این که حرفی بزند، یک‌راست رفت سراغ باغچه و مشغول به آب دادن به گل‌ها شد؛
بقیه دوستان که مذهبی و محافظه‌کار بودند، از ترس بدنام شدن جرات صحبت با فروزان را نکردند، اما من جلو رفتم، سلام کردم و گفتم :

خانوم فروزان، من روزها این جا تو این خانه نماز می خونم، شما به عنوان مالک اصلیِ راضی هستید یا نه؟
او گفت:
آقاپسر ،ببین؛ اگه قبل از انقلاب نمازخوون بودی من راضی ام، اما اگه بنا به مصلحت این دوره زمونه و برای منافع خودت یهو مؤمن شدی و مثل خیلیا نماز می خونی، بدون که من هرگز راضی نیستم»!


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶ | 10:7 | نویسنده : شفیعی مطهر |
رشوه دادن به خدا!!


سلطان عبدالحمید ناصرالدوله هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می‌رود و در یکی از این مسافرت‌ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می‌کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند.

چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می‌شود. حسین خان هر چه التماس می‌کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند، ناصرالدوله قبول نمی کند.

سردار حسین خان به افضل الملک، پیشکار فرمانفرما متوسل می‌شود. افضل الملک نزد فرمانفرما می‌رود و وساطت می‌کند، اما باز هم نتیجه‌ای نمی‌بخشد. سردار حسین خان حاضر می‌شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند، اما باز هم فرمانفرما نمی‌پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می‌گوید: قربان، آخر خدایی هست، پیغمبری هست، ستم است که پسری در کنار پدر در زندان بمیرد؟ اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد؟
فرمانفرما پاسخ می‌دهد:
چیزی نگو که من، نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی‌فروشم. 

پسر خردسال حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می‌سپارد.
چند روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می‌شود. هرچه پزشکان برای مداوای او تلاش می‌کنند، اثری نمی‌بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می‌کنند و به فقرا می‌بخشند، اما نتیجه نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می‌دهد.
فرمانفرما در عزای پسر خود در نهایت اندوه بسر می‌برد. در همین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می‌شود. فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می‌گوید:
افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می‌بایست فرزند من نجات می‌یافت.
افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می‌دهد، می‌گوید:
قربان ،این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می‌دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه‌ی شما نمی‌فروشد.


#کانال_دموکراسی

@Democracyy


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ | 16:48 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی!


🖋 عبدالکریم سروش:

بسیاری از مردم به‌تقریب می‌دانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان، اما من دانشجویانی را دیده‌ام که  نمی‌دانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش.
ایرانیان، قطعه‌هایی از تاریخ را هزار بار شنیده‌اند و می‌دانند، اما تمایلی به شنیدن مهم‌ترین بخش‌‌های تاریخ معاصرشان ندارند.
نام تمام جنگ‌های صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را می‌دانند، ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دوره‌ای است و چرا آن را «صغیر» می‌نامند، مات و مبهوت به پرسش‌گر نگاه می‌کنند.
 آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف‌خان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماه‌ها در سیاه چال قجری، کتک خورد.
 شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.

این روضه‌های جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی می‌داند محمدعلی شاه، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلّمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجه‌گران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.
به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها، کلمۀ مشروطه و عدالت‌خانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛ چون باورش نمی‌شد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.
ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمی‌دانند که نام یکی از بزرگ‌راه‌های تهران است، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بی‌خبری محض به سر می‌برند. ایرانی نمی‌تواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت، بر پایۀ منابع و آگاهی‌های مستند، چند دقیقه سخن بگوید؛ اما از حرمسرای یزید و حیله‌های معاویه بی‌خبر نیست.
 

آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران، بیشتر می‌داند یا دربارۀ قیام مختار؟ چند ایرانی را می‌شناسید که نام تیمورتاش و علی‌اکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را می‌شناسید که نام خواجه نظام الملک طوسی را نشنیده‌ باشد؟

کسی که نمی‌داند علی‌اکبر داور کیست، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر، مهم‌ترین اطلاعات را نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟

چند ايراني را می‌شناسيد كه بداند چرا در مجلس پنجم مشروطه از پيشنهاد رضاخان، مبني بر تغيير سلطنت قاجار به جمهوري، استقبال نشد؟ چرا بازديدكنندگان از «خانۀ مشروطيت» در تبريز به اندازۀ زائران يكي از امامزاده‌هاي كاشان نيست؟
آيا مردم ايران مي‌دانند چرا انگليسي‌ها رضاشاه را تبعيد كردند؟ آيا كسي مي‌داند چرا ناصرالدين شاه مخالف تدريس جغرافياي بين الملل در دارالفنون بود؟ اين دانستني‌ها براي ما به اندازۀ باران براي باغ لازم است.


مدرسه به معنای امروزین آن، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصر الله ملک المتکلمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت. پیش از او و هم‌فکرانش، فرزندان ایران در مکتب‌هانه‌ها «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» می‌خواندند. او برای این که علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت دگر. قبر او در یکی از قبرستان ‌های قم است.
 نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم. هر چه گشتم قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او را نشنيده بود و نشانی قبرش را نمی‌دانست. در همان قبرستان، مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. می‌گویند او بدون آن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که می‌دید، می‌شناخت. بر مزار او مقبره‌ای ساخته‌اند و مردم نیز گروه‌گروه به زیارتش می‌روند.
اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است. آلزایمر ملی، این سرمایۀ سرنوشت‌ساز را بر باد داده‌ است. کتاب‌های درسی و رسانه‌ها به‌ویژه‌ صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشته‌اند.


نقش شما دوست عزیز چیست؟
آیا فقط این مطلب را می خوانی واز آن می‌گذری
یا به نشر آن اقدام می ورزید؟

@hmfardin


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۶ | 6:40 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 

 
صفحه محمد جواد ظریف در فیسبوک به یکی از محبوب ترین و فعال ترین صفحات فارسی زبان این شبکه اجتماعی بدل شده است. به گونه ای که می توان آن را رکورددار پر لایک ترین صفحه فیسبوک فارسی زبانان نامید.
 
عصر ایران:

در فیسبوک صفحات فارسی زبان بسیار زیادی وجود دارد که نشان از محبوبیت بالای گردانندگان یا جذابیت مطالب تولیدی آن ها دارد. صفحاتی که گاه تا یک میلیون و پانصد هزار نفر آن ها را پسندیده یا به اصطلاح لایک کرده اند. صفحات هنرمندان اعم از خوانندگان، بازیگران و فوتبالیست های معروف، صفحه شبکه های تلویزیونی ماهواره ای، صفحاتی که مطالب طنز یا عکس منتشر می کنند، از جمله این صفحات محبوب هستند.

با این حال اما همه این صفحات محبوب بیشتر از دو یا سه سال از آغاز راه اندازی و فعالیت جدیشان می گذرد، فعالیتی که مدت های زیادی است با انتشار نوشته و عکس و خبر ادامه دارد. با این حال در میان صفحات مربوط به فارسی زبانان فیسبوک حدود دو ماه اول به صورت یک پدیده عجیب ظهور کرده است. این پدیده صفحه جواد ظریف وزیرامورخارجه دولت حسن روحانی است.

صفحه جواد ظریف در فیسبوک با سرعت مثال زدنی در حال رقابت با همه صفحات محبوب و فعال فیسبوک است. اگر بقیه صفحات در طول دو سه سال به هواداران چند صد هزار نفری یا میلیونی رسیده اند، صفحه وزیر امور خارجه ایران اما تنها 56 روز از آغاز فعالیتش  402 هزار و 100 نفر آن را لایک زدند و ثانیه به ثانیه بر تعداد لایک کننده های آن هم اضافه می شود.

بر اساس تاریخ هایی که در این صفحه دیده می شود، جواد ظریف در تاریخ  14 فوریه  2009 یعنی 25 بهمن ماه سال 1388 صفحه خود را ساخته است. با این حال از ان تاریخ تا روز 10 آگوست 2013 یعنی 21 مرداد ماه آن سال و در گرماگرم روزهایی که کابینه حسن روحانی در مجلس در حال دفاع از خود برای گرفتن رای اعتماد بود، اولین پست خود را منتشر کرد که یکی از عکس های جواد ظریف بود. از آن تاریخ و به خصوص پس از نطق تاریخی او در دفاعیات خود در مجلس به یک باره توجهات به او و صفحه اش در فیسبوک جلب شد و هر روز چند هزار نفر به این صفحه افزوده شدند.

اوج فعالیت های ظریف در سفر هیئت ایرانی به نیویورک و برای شرکت در اجلاس سران کشورها در سازمان ملل بود، وقتی که او از آنجا هر روز گزارش کار خود را به مخاطبان صفحه اش در فیسبوک ارائه می داد. در این روزها گاهی 30 تا 40 هزار نفر به هوادارانش افزوده می شد. با این حال اگر به صورت میانگین حساب کنیم، در مدت 56 روزی که از آغاز به کار این صفحه ، هر روز بیشتر از 7150 نفر ، هر ساعت 300 نفر و هر دقیقه 5 نفر و حدود هر 12 ثانیه یک نفر به هواداران این صفحه در حال اضافه شدن است.

البته صفحه فیسبوک ظریف فقط در این مورد با صفحات دیگر رقابت نمی کند، بلکه او در زمینه فعالیت گرم اعضا و گرفتن هزاران لایک برای یک مطلب یا عکس خاص هم نسبت به همه دیگر صفحات سرآمد است. به عنوان مثال صفحه شبکه تلویزیونی من و تو اگر را اگر چه 1 میلیون و 547 هزار نفر لایک زده اند، اما مطالبی که منتشر می کند را به صورت میانگین 10 هزار نفر لایک می زنند و این یعنی از میان هواداران این صفحه تنها چیزی کمتر از 1 درصد اعضا فعال هستند.

در صفحه جواد ظریف اما این گونه نیست، بر اساس آخرین تغییرات این صفحه که حدود 402 هزار نفر آن را لایک زده اند، به صورت میانگین هر پست را حدود 40 هزار نفر با لایک خود نشان دادند که آن را پسندیده اند. بر این اساس می توان گفت در صفحه وزیرامورخارجه حدود 10 درصد اعضا فعال هستند.

اگر مطالب منتشر شده در یک ماه اخیر این دو صفحه را با هم مقایسه کنیم، کم لایک ترین پستی که این صفحه منتشر کرد خبر ساعت پخش یکی از برنامه های این تلویزیون بود که از یک و نیم میلیون لایک کننده صفحه تنها 186 نفر آن را لایک زده اند و محبوب ترین مطلب هم عکسی از پیروزی تیم والیبال ایران برابر ژاپن بود که 40 هزار و 448 نفر آن را پسندیدند. این یعنی در بدترین و بهترین حالت یک صدم درصد و 3 درصد هواداران این صفحه به مطالب منتشر شده توسط ان واکنش نشان می دهند.

در این سو اما در یک ماه گذشته در صفحه جواد ظریف مطلبی که منتشر شد و هواداران صفحه وزیرامورخارجه کمترین میزان علاقه را به آن نشان دادند، تعویض عکس پیشانی (کاورفوتوی) صفحه بود که یکی از عکس های قدیمی را دوباره انتشار داد. عکس مورد نظر نمایی از کوه دماوند است که روی آن این بیت از فردوسی نوشته شده : 
بکوشید و نیکی به بار آورید/ چو دیدید سرما بهار آورید." 
این را عکس در این سری از انتشار  5 هزار 567 نفر لایک زدند که کمترین میزان لایک های گرفته شده برای یک مطلب در این صفحه در یک ماه گذشته بود. این تعداد برابر با حدود 1.5 درصد اعضای این صفحه هستند.

از آن سو مطلبی که وزیرامورخارجه هنگام بازگشت از نیویورک به تهران در هواپیمای در حال پرواز منتشر کرد نیز محبوب ترین مطلب منتشر شده این صفحه در یک ماه بود و آن را 76 هزار و 814 نفر لایک زدند که این تعداد نشان دهنده حضور فعالانه حدود 20 درصد اعضای در این صفحه است.

در رابطه با تعداد کامنت ها و بازنشر پست های منتشر شده از سوی وزیر امورخارجه در صفحه فیسبوکش نیز وضعیت فعالیت اعضای صفحه به نسبت دیگر اعضا به همین شکل محسوس متفاوت و معنادار است. محبوبیت جواد ظریف در فیسبوک روز به روز در حال افزوده شدن است و بعید نیست به در روزهای آینده باز هم رکوردهای دیگری را جا به جا کند. به گونه ای که یکی از کاربران فیسبوک درباره او گفته است: " با این وضع هشت سال دیگر نیازی به برگزاری انتخابات نیست. مردم با لایک های فیسبوکی جواد ظریف را به عنوان رئیس جمهور انتخاب می کنند."

 


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶ | 8:45 | نویسنده : شفیعی مطهر |
  پرواز یک کودک خیابانی!


( حوصله داشتین بخونید #واقعیه )

برای دیدار خانواده بعد از ۱۶ سال دوری به ایران رفته بودم . یک روز که با اتومبیل برادرم بودم، در یکی از خیابان‌های شلوغ تهران پسری ۱۴ - ١۵ ساله اجازه گرفت تا شیشۀ ماشین را تمیز کند. به او اجازه دادم و اتفاقا کارش هم خیلی تمیز بود . یک 20 دلاری به او دادم. با حیرت گفت: 

شما از آمریکا آمدید ؟ 

گفتم :بله .

بعد گفت : امکان دارد از شما چند سوال دربارۀ دانشگاه‌های امریکا بپرسم. به همین خاطر هم پولی از شما بابت تمیز کردن شیشه نمی‌خواهم. 

رفتار مودبانه‌اش تحت تاثیرم قرار داده بود. گفتم: 

بیا بنشین توی ماشین باهم حرف بزنیم . 

با اجازه کنارم نشست .پرسیدم :

چند ساله ‌هستی ؟ 

گفت: ۱۶ . 

گفتم: دوم دبیرستانی ؟ 

گفت: نه، امسال دیپلم می گیرم ... 

گفتم :چطور ؟ 

گفت: درسم خوب است و سه سال را جهشی خواندم و الان سال آخرم . 

گفتم :چرا کار می کنی ؟ 

گفت: من دوسالم بود که پدرم فـوت شد ، مادرم آشپز یک خانواده ثروتمند است. من و خواهرم هم کار می کنیم تا بتوانیم کمکش کنیم، اما درس هم می خوانیم . پرسید: آقا ،شنیدم دانشگاه‌های آمریکا به شاگردان استثنایی ویزای تحصیلی و بورس می دهند . 

پرسیدم :کسی هست کمکت کند ؟ 

گفت: هیچ کس، فقط خودم و خودم . 

گفتم : غذا خوردی؟ 

گفت: نه! 

گفتم :پس با هم برویم یک رستوران غذا بخوریم و حرف بزنیم . 

گفت :به شرط این که بعد توی ماشین‌ را تمیز کنم! 

...و من هم قبول کردم.

با اصرار من سه نوع غذا سفارش داد و با مهارت خاصی بیشتر غذای خودش را در لابه‌لای غذای خواهر و مادرش گذاشت . نزدیک به ۲ ساعت با هم حرف زدیم ... دیدم از همه مسائل روز خبر دارد و به خوبی به زبان انگلیسی حرف می زند . نزدیک غروب که فرید را (اسمش فرید بود ) نزدیک خانۀ خود‌شان پیاده کردم ،تقریبا اطلاعات کافی از او در دست داشتم . قرارمان این شد که فردای آن روز مدارک تحصیلیش را به من برساند. مـن هم به او قول دادم که هر کاری که در توانم باشد، برای اقامت او انجام دهم . حدود ۶ ماهی طول کشید تا از طریق یک وکیل آشنا بالاخره توانستم پذیرش دانشگاه را تهیه کنم و آن را با یک دعوت نامه از سوی خودم برای فرید پست کردم . چند روز بعد فرید بغض کرده زنگ زد و گفت: 

من باورم نمی شود .فقط می‌خواستم بگویم ما دو روز است تاصبح داریم اشک شوق می ریزیم ...

با همسرم نازنین ماجرا را در میان گذاشته بودم ، او هم با مهربانی ذاتی‌اش کمکم کرد تا همه چیز سریع‌‌تر پیش برود. خلاصه ٦ ماه بعد در فرودگاه لس آنجلس به استقبالش رفتیم . صورتش خیس اشک بود و فقط از ما تشکر می کرد . 

وقتی دو سال بعد به عنوان جوان‌ترین متخصص تکنولوژی‌های جدید در روزنامۀ نیویورک تایمز معرفی شد، به خود ‌می‌بالیدیم ... نازنین بدون این که به ما بگوید، راهی برای آمدن مادر و خواهر فرید پیدا کرد ، یک روز غروب که از سر کار آمدم، نازنین سورپرایزم کرد و گفت خواهر و مادر فرید فردا پرواز می کنند. روز زیبایی بود . وقتی فرید آن ها را دید، قدرت حرف زدن و حتی گریه کردن هم نداشت. فقط برای لحظاتی در آغوش مادر و خواهرش گم شد و نگاهمان کرد و گفت: 

شما با من چه‌ها که نکردید ! 

مشغول پذیرایی از مهمان‌ها بودیم که نازنین صدایم کرد و فرید را نشانم داد که با یک حوله و سطل آب شبیه اولین بار در خیابان دیده بودمش ،داشت اتومبیلم را تمیز می کرد. از خانه بیرون رفتم و بغلش کردم .گفت: 

می خواهم هرگز فراموش نکنم که شما مرا از کجا به کجا پرواز دادید .

#دکتر_فرید_عبدالعالی امروز یکی از استادان ممتاز و برجستۀ دانشگاه هاروارد آمریکا هستند.

-----------------------------
💮 http://t.me/kosar_school


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ | 11:31 | نویسنده : شفیعی مطهر |

لباس فارغ التحصیلی

چرا لباس فارغ التحصیلی به این شکل است؟
لباس فارغ التحصیلی توی کل جهان این شکلیه.
اما تا حالا به این فکر کردین که چرا این شکلیه و اصلاً فلسفه وجودش چیه؟!!!
هنگامی كه از شما سوال می شود كه این لباس و كلاه چیست؟ چه پاسخی دارید که بدهید؟! احتمالاً خواهید گفت نمی دانم !!!!
اما اگر این سوال را از یك اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی بپرسند، خواهند گفت :
ما به احترام «آوی سنّا Avicenna» (ابن سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟!
بله یك نمونه دیگر از ارزش های ایرانی كه خود ما آن را نمی شناسیم ،ردای فارغ التحصیلی است!!

 چرا لباس فارغ التحصیلی به این شکل است؟


آن ها به احترام «آوی سنّا» كه همان «ابن سینا»ی ماست كه لباس بلند رِدا گونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دَستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دَستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم.. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم !!
باید افسوس بخوریم که نمی دونستیم!!!نه؟؟؟
ارزش این مطلب زیبا به انتشار آن است.
آن را برای دوستان خود ارسال کنید.


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ | 9:50 | نویسنده : شفیعی مطهر |
خوب حرف می‌زند؛ پدرسوخته!



مهراب صادق‌نیا

از تهران باز می‌گشتم. عمامه، عبا، و قبایم را روی تشک عقب ماشین گذاشته بودم و رانندگی می‌کردم. خروجی تهران به سمت قم، یا همان عوارضی، یک روحانیِ جاافتاده منتظر ماشین‌های عبوری بود. پیشِ پای‌ش ترمز کردم و گفتم: 

«حاج‌آقا، من قم می‌روم و اگر شما هم آنجا می‌روید، افتخار بدهید و سوار شوید.» لبخندی زد و به تشک عقب نگاهی انداخت؛ عمامه من را که دید، خاطرجمع و سوار شد.

«سلام و علیک» ما که تمام شد، از او اجازه خواستم و دکمه پخش ماشین را فشردم، تا ادامه سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش را گوش بدهم. 

یک دقیقه‌ای طول نکشیده بود که حاج‌آقا فریادش بلند شد: 

«سروش؟!!! آقا، از شما بعید است به حرف‌های این خدا نشناس‌ها گوش بدهید.» آرام به کنار اتوبان آمده و ماشین را نگه داشتم. به حاج آقا گفتم: 

«ما یکی از کارها را می‌توانیم انجام بدهیم: شما تحمل کنید و سخنرانی را بشنویم؛ من به حرف شما عمل کنم و پخش را خاموش کنم؛ و سوم این که شما را همن‌جا پیاده کنم.» 

با تعجب نگاهی کرد و گفت: بشنویم، تحمل می‌کنم.

بیست دقیقه از بحث سروش با عنوان «سکولاریزم خونین یا ستیزه‌جو» نگذشته بود که حاج آقا سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: 

«درست می‌گوید پدرسوخته، واقعا درست می‌گوید.» 

لبخندی زدم و گفتم: اگر درست می‌گوید، دیگر چرا «پدرسوخته؟» 

گفت:  «این آقا چون آدم خرابی است، حتی اگر درست هم حرف بزند، از سر پدرسوختگی‌اش هست.» 

دوست خوش‌ذوقی دارم که می‌گوید: 

«این‌بار اگر پیامبری مبعوث می‌شد، حتما خدا به او می‌گفت:  «بشنو».»


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶ | 9:55 | نویسنده : شفیعی مطهر |

تاریخ معاصر

فیش حقوقی مهندس بازرگان و باقی قضایا ...




مهندس هاشم صباغیان وزیر کشور دولت موقت در خاطره‌ای از مهندس بازرگان می‌نویسد: 

«چند ماه از نخست‌وزیری مهندس مهدی بازرگان گذشته بود که فیش حقوقی ایشان از حسابداری نخست‌وزیری رسید. بازرگان نگاهی به آن افکند و گفت:

مگر این مردم چند بار باید به من حقوق بدهند. من حقوق بازنشستگی را از دانشگاه دریافت می‌کنم و آن نتیجه سی سال خدمت فرهنگی اینجانب بوده است. بنابراین این مبلغ را به خزانه برگردانید و از ماه بعد دیگر فیش حقوقی به نام من صادر نکنید.
پس از ترورهای گروه فرقان آقای مهندس بازرگان آمادگی پیدا کردند که حفاظت مختصری از ایشان و محل کار و خانه‌شان به عمل آید، لذا آقای بازرگان و همسرش مدتی از دوران نخست‌وزیری را در یکی از آپارتمان‌های دولتی که قبلاً محل زندگی نگهبانان کاخ شاپور غلامرضا در دوران طاغوت بود، زندگی می‌کرد؛ چون در آغاز انقلاب شب و روز به کارهای مردم و امور مملکت می‌رسید و نمی‌توانست
 به خانه خود برود. غذای ایشان و همسرش مانند همه کارمندان نخست‌وزیری هنگام ناهار و شام در منزل و یا دفتر کار ایشان داده می‌شد. 

یک روز (مهندس بازرگان) از من (هاشم صباغیان) پرسیدند که: 

هر پرس غذا چقدر برای دولت تمام می‌شود؟ 

جواب دادم :باید سوال کنم. 

پس از آن که از مسئول سوال کردم، ‌ایشان گفتند ۱۴۰ تومان هزینه می‌شود. چند ماه بعد مهندس بازرگان چکی در حدود سی هزار تومان از حساب شخصی خود امضا کرد و دستور داد که به حساب خزانه دولت بریزند. من با حیرت گفتم: 

این چک را برای چه نوشته‌اید؟ 

حواب داد: در مورد غذای خود حرفی ندارم، ‌اما پول غذای همسرم را باید به بیت‌المال بپردازم.

تاريخ ايراني



@Onlyhistory
منبع:  «کتاب بازرگان در اندیشه فرهیختگان»، صفحه ۶۳۰ و ۶۳۱»
به_سوی_دموکراسی


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ | 9:37 | نویسنده : شفیعی مطهر |
✍️ معجزات یک جاسوس باهوش انگلیسی که مجتهد شد!

 ﻣﺴﺘﺮ ﺟﯿﮑﺎﮎ (ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﺳﯿﺪ ﺟﯿﮑﺎﮎ) ﺟﺎﺳﻮﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ نکس ﺩﺍﺭﺳﯽ، (کاشف نفت مسجد سلیمان و اولین خریدار انحصاری نفت ایران در دوره قاجار با قرارداد ۹۹ ساله) مهر و موم‌ها ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ.

 ﻭﯼ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ به‌عنوان ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺍﯾﻞ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ می‌پردازد ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﮔﯿﺮﯼ ﺁﻥ، به‌عنوان ﯾﮏ بختیاری در ﻣﻨﻄﻘﻪ نفت‌خیز ﻣﺴﺠﺪﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺳﮑﻨﯽ می‌گزیند!
 ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﺎ ﻓﻨﻮﻥ شعبده‌بازی ﻭ حربه‌های دیگر، ﺗﻮﺟﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺤﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﻄﻮﻑ می‌دارد ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ به‌ عنوان یک ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺷﯿﻌﻪ، ﺟﺎ ﻣﯽﺯﻧﺪ.

 ﺟﯿﮑﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﻪ فراگیری فقه می‌پردازد ﻭ ﺑﻪ درجه ﺍﺟﺘﻬﺎﺩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺟﺪ، به‌عنوان پیش‌نماز ﺣﻀﻮﺭ می‌یابد!

 ﺍﻭ گیوه‌هایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻋﺼﺎ ﺟﻔﺖ می‌کرد ﻭ ﺷﺎﯾﻊ ﮐﺮﺩﻩ بود که ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﻣﻌﺠﺰﺍﺕ ﺍﻭﺳﺖ.
 ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ، ﺗﻮﺿﯿﺢ می‌دهد که آهنرباهایی ﺩﺭ گیوه‌هایم ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻋﺼﺎ، گیوه‌ها ﺟﻔﺖ می‌شدند!

 ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺳﻮﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ، ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ می‌آید ﻭ می‌گوید: 

من حضرت ﻋﻠﯽ (ﻉ) ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ شانه‌ام ﻧﻬﺎﺩ ﻭ ﺑﻪﻣﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩ:
 “ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﻧﺠﺲ (ﻧﻔﺖ) دوری کنند”! 

اﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺍﺩﻋﺎﯾﺶ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﻋﺒﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ می‌زند ﻭ اثر سفیدی ﺩﺳﺘﯽ ﺭﻭﯼ شانه‌اش ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ می‌دهد ﻭ می‌گوید ﺍﯾﻦ مدﺭﮐﯽ ﺑﺮ ﺣﻘﺎﻧﯿﺖ ﻣﻦﺍز اوست.
 در کتابش ﺗﺸﺮﯾﺢ می‌کند ﮐﻪ :

ﺭﻭﺯﯼ تکه‌ای ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ به شکل دست بریدم ﻭ ﺭﻭﯼ شانه‌ام ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ آن‌قدر ﺯﯾﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﻍ ﺟﻨﻮﺏ ﻣﺎﻧﺪﻡ تا خوب ﺍﻃﺮﺍﻑ آﻥ ﮐﺎﻏﺬ ﺗﯿﺮﻩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺛﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ شانه‌ام ﻧﻘﺶ ﺑﺒﻨﺪﺩ!

ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ، ﺩﺭ ﻣﻨاظﺮﻩﺍﯼ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺷﯿﻌﻪ، ﻣﺪﻋﯽ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺭﯾش دﺭﻭﻏﮕﻮ می‌شود ﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺍﺯ ﻧﺦ ﻧﺴﻮﺯ، حقّانیت خود ﺭﺍ ﺛﺎﺑﺖ می‌کند!

  ﺟﯿﮑﺎﮎ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻫﻪ ۱۳۲۰ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ، فرقه‌ای ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪٔ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ، ﺑﻮﯾﺮﺍﺣﻤﺪ ﻭ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﺠﺎﺩ می‌کند ﮐﻪ ﻃﻠﻮﻋﯿﺎﻥ ﯾﺎ ﺳﺮﻭﺷﯿﺎﻥ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ می‌شده‌اند ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯿﺖ قریب‌الوقوع ﻇﻬﻮﺭ ﻣﻬﺪﯼ ﻣﻌﺘﻘﺪ بوده‌اند!

 از دیگر حکایات جیکاک عصای معروف است که با آن معجزه می‌کرد و وقتی آن را به بدن کسی می‌زد، به آن شوک عجیبی منتقل می‌شد! جیکاک مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال‌زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از کسانی را که به دلایل مختلف می‌خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد، تخریب می‌کرد!
 بعدها فاش شد که در عصای معجزه‌آسای مستر جیکاک جز یک پیل خشک الکتریکی و یک مدار ضعیف انتقال برق هیچ‌چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوک الکتریکی به افراد نگون‌بختی می‌شده که مستر جیکاک هنگام تماس عصا با آن‌ها، دکمه وصل جریان را فشار می‌داده!
 در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می‌کرد و هنگامی‌که قرار بر اثبات شد، کبریتی روشن کرد و گفت:
 هر کس راست بگوید، این کبریت ریشش را نمی‌سوزاند!
 اول کبریت را به ریش خود گرفت که نسوخت، سپس ریش تمام افراد ساده‌لوح حاضر را سوزاند!
 به آن‌ها قبولاند که دروغ گفته‌اند و البته بعدها مشخص شد که ریش او مصنوعی و نسوز بود.
 
اقدام بعدی جیکاک پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گذاری وی بود!
 جیکاک مجلس وعظ و منبر برپا می‌کرد و آخرش هم روضه امام حسین می‌خواند و وسط روضه موقعی که همه داغ می‌شدند، ناگهان عمامه خود را به درون آتشی می افکند که وسط مجلس بود.
 عمامه نمی‌سوخت! و جیکاک آن را به‌عنوان معجزه خود بیان می‌کرد و ادعای سید بودن می‌کرد! در ضمن او هیچ‌کس را هم به سیدی قبول نداشت؛ چون عمامه آن‌ها در آتش می‌سوخت! از اینجا بود که او به “سید جیکاک” معروف شد!

  به هنگام ملی شدن صنعت نفت، جیکاک یا به قولی سید جیکاک با گشت‌وگذار میان عشایر بختیاری این شعار را به گویش بختیاری برای آن‌ها طرح نمود:
 «تو که مهر علی مِن دلته/ نفت ملی سی چِنته»
 «یعنی تو که مهر علی را در دل داری، برای چه به دنبال ملی شدن نفت هستی؟».
بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها کرده و با تشکیل دسته‌جات متعدد و درست کردن پرچم و عَلَم‌های گوناگون علی علی گویان به امامزاده‌ها رفته و طلب عفو می‌کردند.

 ﻣﻨﺎﺑﻊ:
 ۱- ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﯾﻞ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ؛
 ﺍﺛﺮ ﺭﺍﻑ ﮔﺎﺭﺛﻮﯾﺖ،
 ﺗﺮﺟﻤﻪ: ﻣﻬﺮﺍﺏ ﺍﻣﯿﺮﯼ. ﺗﻬﺮﺍﻥ: ﺳﻬﻨﺪ، ۱۳۷۳
 ۲ – ﺍﺳﻨﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ( ۱۳۲۰ – ۱۳۲۵ ﻩ. ﺵ )
ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ: زرین کلک، ﺑﻬﻨﺎﺯ. ﺗﻬﺮﺍﻥ: ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻣﻠﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ،

@HEASE


موضوعات مرتبط: به اندیشان خارجی

تاريخ : سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶ | 6:42 | نویسنده : شفیعی مطهر |

‫گفت‌وگو با آقای نصرت الله خازنی 

 

رئیس دفتر نخست وزیری حکومت ملی دکتر مصدق/12



‫سوال: از تعصب ایرانی مصدق چه یاد دارید؟


‫نصرت الله خازنی: ارباب مهدی یزدی وارد کننده چای و در رأس هیئت مدیره اتحادیه وارد کنندگان چای بود. من برای او وقت تعیین کرده بودم. فهرست ملاقات ها را هم پیش دکتر می گذاشتم که امروز ساعت فلان تا فلان چه کسی خواهد آمد و موضوع چیست. پرونده هم مطالعه شده و آماده است. 

پرسید : ارباب مهدی برای چه می خواهد اینجا بیاید؟ 

گفتم :راجع به چای است، چون کسانی که می خواهند بیایند بزرگ ترین وارد کننده چای هستند. گفت :خیلی خوب. 

بعد از یک ربع قبل از این که این ها بیایند، به مش مهدی گفت : 

از آن چای لاهیجان اعلا، چین اول دم کن میهمان می آید. 

چون عده شان زیاد بود، به همان اتاق پذیرایی آمدند.  آقای دکتر مصدق هم به آنجا آمد، دستور داد چای آوردند، چای لاهیجان چین اولش هم واقعا" معطر و عالی است، وقتی آن ها چای را خوردند ،از ارباب مهدی پرسید که: 

چای چطور بود خوب بود، بد بود؟ 

ارباب مهدی گفت: عالی بود ؟ 

گفت: این همان چای ایران است. 

وقتی گفت این چای ایران است، آن ها حرفشان را اصلا" نزدند و مطرح نکردند که اجازه بگیرند چای از خارج بیاید. مجلس به همین ترتیب با یک چای خوردن تمام شد. چون مصدق از ارباب مهدی اقرار گرفت که چای ایران بهترین چای است. 

مصدق همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که آمریکا می خواست برود، یادم است یک دست لباس اسپرتکس برایش دوختند. اسپورتکس را از لاله زار خریده بودیم، بیشتر علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و در مسافرت چروک نمی شد. لباسش از برک خراسان بود و لباس تابستانی اش از پارچه ای بود که در اوسکو می بافند.

 

پایان


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۶ | 9:39 | نویسنده : شفیعی مطهر |
 

 گفت‌وگو با آقای نصرت الله خازنی 

 

رئیس دفتر نخست وزیری حکومت ملی دکتر مصدق/12 

 


‫سوال: آنچه به او اهدا می شد،چه می کرد؟


‫نصرت الله خازنی: نمی گرفت.


‫سوال: هدایای رسمی و دیپلماتیک چه؟


‫نصرت الله خازنی: من یادم نمی آید که هدایایی گرفته باشیم. اگر هم هدایایی بود، مستقیم تحویل بیوتات سلطنتی در کاخ گلستان می داد. چه هدایا برای شخص ایشان چه برای دولت ایران بود، به منزل نمی آمد. غیر ممکن بود هیچ سرسوزنی نمی گرفت.


‫سوال: دکتر مصدق در روز چند ساعت کار می کرد؟


‫نصرت الله خازنی: محدود نبود، ساعت نداشت.


‫سوال: کار روزانه از کی شروع می شد؟


‫نصرت الله خازنی: از ۶ صبح تا هر وقت که کار تمام شود. اغلب به بعد از نصف شب می رسید. بعضی وقت ها خانم ضیاء السلطنه به داد من می رسید، می گفت بچه مردم را می خواهی بکشی ؟ ایشان از شمیران می آمد. گاهی نصف شب گذشته بود. فرض کن می دید چراغ اتاق من روشن است و چراغ اتاق آقای دکتر مصدق روشن است. از در پشت می آمد یواشکی داد و بیداد راه می انداخت که خودت و بچه های مردم را می خواهی بکشی؟ برای ما وقت محدود نبود. منتها روزهای تعطیل فقط من بودم و خود آقای دکتر مصدق و مش مهدی پیشخدمت قدیمی. خانم ضیاء السلطنه هم به منزل پسرش در شمیران می رفت.

 

ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: به اندیشان ایرانی یا مسلمان

تاريخ : یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ | 12:7 | نویسنده : شفیعی مطهر |